آرمانیبودن نياز به هنر چندانی ندارد

Amordad Weekly Newspaper - - صفحه اول - نوشتار سياوش نميرانيان

زن سالخورده به رانندهی تاکسی گفت «نگه دار». پیاده شد و قدم زنان به سوی مرد ژندهپوشی که بر سر سطل زباله به دنبال روزی خود میگشت رفت. زن چند اسکناس درآورد و با حالتی مهربان به مرد گفت «بگیر». اما مرد با نگاهی پر از غرور گفت «نمیخواهم. من گدا نیستم». با دیدن این تصویر در یک تلهفیلم که از تلویزیون ملی پخش میشد، ناگهان تصویر دیگری که چندی پیش در یکی از خیابانهای پایتخت به چشم دیده بودم، از برابر دیدگانم گذشت. در یکی از شبهای تابستان که پس از فرورفتن خورشید، اندکی از تبوتاب و گرمای روز کم شده بود، مردی که جلوتر از من در حال رفتن بود، پالستیک بستنی خود را در سطل زباله انداخت. بالفاصله مردی ژندهپوش با سر و رویی نامناسب، به سوی زبالهها رفت و مشغول خوردن تهماندهی بستنی بر روی پالستیک آن شد. پس از کنار هم گذاشتن این دو تصویر بود که یادم آمد چرا چند سالی است برنامههای صدا و سیمای کشورم را دنبال نمیکنم. در جایی که تصویرهای به ظاهر واقعی (به ویژه از چگونگی زندگی اجتماعی)، فرسنگها از واقعیتهایی که هر روز در شهر و هازمان(:جامعه) ما روی میدهد فاصله دارد و گویی برنامهسازان تلویزیون ملی، به جای نشان دادن آنچه روی میدهد، آنچه که باید روی دهد را به مردم گوشزد میکنند. کاری به اینکه شبکههای آنسوی آب امروزه بینندگان ایرانی را به سوی خود کشیدهاند و سنجیدن(:مقایسه) برنامههای آنها با برنامههای صدا و سیما ندارم، چون نمیخواهم به اینکه کارایی کدام بیشتر است بپردازم. در اینجا سخن از سازوکار و نگرش نادرست این سازمان نسبت به مردم خود و زندگی اجتماعی جاری در شهر است. آنچه که برآیند این سازمان است، یعنی برنامهها و فیلم و سریالهای آن، نشان از آن دارد که گویی برنامهسازان آن در این شهر و کشور زندگی نمیکنند و از زندگی جاری در اینجا آگاهی چندانی ندارند. دور بودن فیلم و سریالها از واقعیت زندگی مردم، از یک سو و گیرا(:جذاب) نبودن تصاویر آرمانی نشان داده شده برای بیننده از سویی دیگر، پیامدش برای تلویزیون ملی، نه تنها از دست دادن مخاطب بوده که شمار درخور نگرشی از بازیگران و کارگردانان نیز عطای کار کردن در صدا و سیما را به لقایش بخشیده و به سینما روی آوردهاند. سینمایی که انگار پیوند بیشتری با مردم دارد و نکتهی ویژهای که در این سالیان در فیلمهای پرفروشی چون «جدایی نادر از سیمین»، «نهنگ عنبر» و «کفشهایم کو» به چشم میآید، همزادپنداری بیشتر بیننده با زندگی جاری در این فیلمها و شخصیتهای آن است. به سخنی دیگر، سازندگان این فیلمها به جای آرمانگرایی و دادن ایدهآل خود به خورد بیننده، کوشیدهاند تا هر چه بیشتر از مردم بگویند و زندگیشان؛ از آنچه مردم با آن دستوپنجه نرم میکنند، نه آنچه که مردم باید انجام دهند! گرچه نمیتوان انتظار داشت که همهی فیلمها و سریالها زندگی اجتماعی مردم را نشان دهند و یکی از خویشکاریهای(:وظایف) جعبهی جادویی بردن ذهن بیننده به جایی است که تاکنون نتوانسته است به آنجا پربکشد و چارچوب دید و نگرش بیننده گسترش یابد؛ فیلمهایی که در دستهی تخیلی، درام، عاشقانه و مانند این جای میگیرند و برای ساختن چنین فیلم و سریالهایی باید هنری دو چندان به کار بست تا بتوان بیننده را به سوی خود کشاند. حال آنکه به نظر میآید در صدا و سیمای ملی با فیلمنامههایی که انگار به صرف آموزش بیننده نوشته شدهاند و بازیگران همواره به چشم آشنا، دستهای جدید در فیلمسازی را شاهد هستیم که میتوان آن را ژانر «آرمانگرا» یا «نصیحتگرا» خواند که برای ساختن آن نیاز به هنر چندانی نیز نیست. شاید بتوان آن را فراتر از فیلمسازی، آرمانسازی خواند!

(شناسه: )35433

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.