تاریخ یهود (بخش )14

Amordad Weekly Newspaper - - NEWS - نویسنده اردالن کوزهگر یارینامه تورات فارسی

در شمارهی پیش به گزارش تورات از داستان یوسف پرداختیم و به آنجا رسیدیم که یوسف را بیگناه به زندان انداختند. در زندان یوسف هنر خوابگزاری خود را نمایان کرد و خواب یکی از پیشکاران فرعون را گزارد و بدو نوید داد که به زودی آزاد میشود. همینگونه هم شد، ولی آن پیشکار یوسف را فراموش نمود. دو سال از این رویداد گذشت و یوسف همچنان در زندان بود؛ تا آن که فرعون خوابی دید که خوابگزاران از گزارش آن درماندند. فرعون دو خواب پیاپی دیده بود. در یکی خود را دیده بود در کنار رود نیل که هفت گاو فربه از رود بیرون آمدند و چرا کردند، ســپس هفت گاو الغر از آب بیرون آمدند و آن هفت گاو فربه را خوردند. فرعــون از خواب میپرد و دوباره که به خــواب میرود و خواب تازهای میبیند که در آن هفت خوشــهی گندم خشــکیده هفت خوشــهی گندم پردانــه را میخورند. این خوابهــا و ناتوانی خوابگــزاران دربار در گشــودن راز آنها، آن پیشکار رهاگشته از زندان را ناگهان یاد یوســف و خواب خود در زندان انداخت. پس داســتان را با فرعون بازگفت و فرعون دســتور داد تا یوسف را نزد او آورند. یوســف خوابهای فرعون را چنین گزارد که هر دو خواب نشاندهندهی یک چیز هستند و آن این که مصر هفت سال پربرکت را از سر میگذراند و پس از آن هفت سال پر خشکسالی پس بهتر است که فرعون مردی دانا را بگمارد تا در آن هفت سال نخست یک پنجم محصول را در شــهرها انبار کند تا در هفت سال پس از آن کشور دچار خشکسالی نشود و از میان نرود. فرعون که این را شنید گفت که تو داناترین مرد این کشــوری چون گزارش خوابها را میدانی؛ پس او را دومین مرد نیرومند کشــور نمود، انگشــتر پادشاهی خود را در انگشــتش کرد و دستور داد تا در همهجا فرمان یوسف روا باشد. فرعون بر یوســف نام مصری «َصِفنات َفعنیح» ‪=DSKHQDWK 3DQHDK(‬ ؛در مصــری باســتان به چم (:معنای) «خدا ســخن میگوید، او زنده اســت») را گذاشــت و دختر کاهن شهر «اون» به نام «اَِسنات» (در مصری بــه چــِم «از آِن ایزدبانوی نیــث») را به همســری او درآورد. (اون همان شهری است که در دورهی هلنی به نام «هلیوپلیس» شناخته میشد، جایگاه آن در شــمال خاوری شهر کنونی قاهره است.) یوسف در این زمان سیساله بود. یوسف به سراسر مصر سر زد و انبارها را تا توانســت پر کرد. هنوز هفت سال پربار مصر به پایان نرســیده بود که یوسف از همســرش دو پســر یافت، پســر بزرگ را «َمَنســی» (به چِم فراموشی) نامید تا گذشــتهی پررنجش را از یاد ببرد و پسر دوم را «اِفرایم» (به چِم «ُپربار») نامید. پــس از گذشــت هفــت ســال پربــار خشکسالی آغاز شــد و سراسر جهان را دربرگرفت. پس مردمان به فرمان فرعون به سوی یوسف رفتند و یوسف به ایشان و نیــز به مردمان همســایهی مصر غله میفروخت. در کنعان هم خشکسالی بیداد میکرد. پس چــون آوازهی انبارهای غلهی مصر به همهجا پیچیده بود، یعقوب پسرانش را بــرای خرید غله به مصر فرســتاد و تنها «بنیامیــن» را که برادر تنی یوســف بود پیش خود نگاه داشت.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.