ارزش جوانیات را بدان

Amordad Weekly Newspaper - - NEWS - نویسنده سوده حاجیكرم

پیرزنی روبهرویم بــر روی صندلی اتوبوس نشسته بود. چشــم دوخته بود به چشمانم، آن انــدازه غرق در پندار بود كه متوجه نگاه پرسشبرانگیز من نشــد. به خودش آمد و لبخندی تلــخ زد و عصایش را جابهجا كرد و آرام به من گفت ارزش جوانیات را بدان. جملهای كه از نوجوانی تاكنون بارها و بارها شنیده بودم و هیچگاه نفهمیدم ارزش جوانی دانســتن یعنی چه! مهربانانه نگاهش كردم و پرســیدم، مادرجان چگونه ارزش جوانیام را بدانــم؟ باید چه كنم؟ لبخندی زد و گفت دوست بدار همهی آدمهای زندگیات را، مهر بورز به زمین و آســمان، زندگی تنها همین اســت و بس. چشــم بر هم بزنی آدمهای پیرامونــت یكبهیك میروند و افســوس میخــوری كه چــرا برای واپســین بار در آغوششان نگرفتی و نگفتیشان كه تا چه اندازه برایت ارزشمند هستند، دخترم بسیار زود دیر میشود و افســوس از دست دادن خوشیهایی را كه میتوانستی در زندگیات داشته باشی را میخوری. با كنجكاوی پرســیدم بزرگترین افسوس زندگیتان چیست؟ آرام گفت پدرم، از زمانی كه دختری نوجوان شــدم من را در آغوش نگرفت. لبخندی زد و ادامه داد پدرهای قدیم بودند دیگر. همیشــه دوست داشتم یك دل سیر بغلش كنم ولی ازش رو نمیدیدم. خوب یادم هست زمانی كه پدرم برای واپسین بار به سفر میرفت دلم آشوب بود ولی گوشهای ایســتادم و با یك خداحافظی ســاده پدر را بدرقه كردم. او هیچگاه برنگشــت و اكنون پنجاه ســال هست كه افسوس آن هنگام را میخورم كه چرا پیش از ســفرش دل را به دریا نزدم و او را در آغوش نگرفتم، بیگمان او هم مرا محكم در آغوش میكشید ولی آن زمان اینگونه نمیاندیشیدم. پدر رفت و من ماندم و افسوس مهری كه هیچگاه ابراز نشد. در اندیشــه فرو رفتم گویا پاسخ پرسشی را كه دیــر زمانی در ذهنم جای داشــت گرفتم. نگاهش كردم و گفتم سپاسگزارم. لبخندی زد و گفت دخترم چهارراه ولیعصر رسیدیم بهم بگو باید پیاده شوم، وقت دكتر دارم برای زانوهایم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.