غول بیابانی در آیین و افسانه

Amordad Weekly Newspaper - - News - نویسنده فرشید‌ابراهیمی

دور است سر آب از این بادیه، هشدار تا غول بیابان نفریبد به سرابت (حافظ) واژهها و زبانزدها(:اصطالحات) در روند سدهها دگرگونیهای بسیاري به خود ميپذیرند و گاه در سرگذشت خود چمهای(:معانی) پیشین را از دســت داده و چم و کاربردی تازه به خود میگیرند. در این باره یکی از برترین نمونهها زبانزد «غول بیابانی است» که امروزه در میان مردم بیشــتر برای افراد درشتاندام و تنومند بــهکار میرود. ولی به راســتی در آغاز غول بیابانی به چه کسی میگفتند؟! غول کیست؟ و چه پیوندی با بیابان دارد؟ مرد هشیار سخندان چه سخن گوید با گروهی همه چون غول بیابانی؟! (ناصر خسرو) غــول (ســریانی: گــوال) واژهای اســت تازی(:عربی) که همریشــه با واژهی غیله (و غائله) به چم هالک، سختی و بال است. این جانور ماورایــی، که در ادبیات و فرهنگ مردم غول نام دارد، پیکرهای بسیار ترسناک دارد که در بیابانها، شــکاف کوهها و در دل غارها پنهان میشود و در بیابانها مسافرانی را کــه از قافله جدا میماندهاند میفریبد و در جاهای دورافتاده و تاریک مردم را به ســوی خود میکشد و سرانجام میکشد. غول نیز در معارف ایرانی-اسالمی روزگار ما، مانند جن و دیو از نام خدا میگریزد و از دیدهها ناپدید میشــود. غول، گاه به چهرهی سنگی بزرگ پدیدار میشــود و گاه به گونهی انسانی رهگــذر. گاه همچون بــزی دورمانده از گله است و گاه به گونهی زنی افسونگر و فریبنده، جامهای از پوست جانوران بر تن دارد. غول بیابانی گاه به مردمی گفته میشده است که در بیابان به ســر میبردند و با بیگانگان ددمنشانه و خشن رفتار میکردند. برای غول چهرههای دیگری نیز برشمردهاند، مانند آن که از ســر تا نــاف همچون مردم و از ناف تــا پا به چهرهی اســب میماند و سمهایی چون ســم خر دارد؛ یا دیوی است به گونهی زن که اگر بر کســی چیره شــود او را مانند موشــی که به دســت گربه افتاده باشــد بازی میدهد. اگر مــردی خوبروی باشــد این غول شــیفتهی او میشود و او را آزار میدهد. ولی این بازگفتها(:روایتها) در فرهنگ عامیانهی ایرانی چندان شناخته شده نیست. باور به جن و غول از فرهنگ مردمی تازیان(:اعراب) در فرهنگ ایرانی رخنه کرده و از این روی، چگونگی آن در فرهنگ تودهی ایران چندان روشن نیست. همچنیــن نبایــد فرامــوش کرد کــه غول بیابانــی یکــی از نمادهای برگــزاری آیین چهارشنبهسوری نیز است. برابر با بازگفتهای بازمانده پیرامون برگزاری جشن چهارشنبهی پایان ســال آییــن «غولبیابانــی» یکی از آیینهای وابسته به آن بود. دســتهای در آیین غول بیابانی با سرکردگی مردی بلندقد که غــول بیابانی نام گرفته بود دوره میشدند. مرد بلندباال، قوارهای از پوست گوسفند سیاه و پوشش چســبانی از سر تا پا میپوشــید. در کنار آن گروهــی آوازخوان و تنبکزن نیز گرد هم میآمدند و میخواندند: من غول بیابانم سرگشته و حیرانم دکاندارها به این گروه شــاهی صد دیناری پیشکش میکردند. دربارهی غــول بیابانی در دیگــر بازگفتها نیز با اندکی دگرگونی چنین آمده اســت که غول بیابان به کســانی میگفتنــد که مانند آتشافروزها ســالی یک بار پیدایشان میشد. آنهــا دو نفر دو نفر در کوچه و کوی(:محله) راه میافتادند و سر و رویی ژولیده و ریشی بلند و در هم برای خود درست میکردند، پوششی از پوست ببر یا پوســت پلنگ و دامنی کوتاه از چرم به جای شــلوار میپوشیدند چنانکه پاهای پر مو و نازیبایشان نمایان بود. کاسهی سر گاوی را بر ســر میگذاشتند و ناگهان با پای برهنه در مکانهای پرهمهمه و در میان مردم میجستند و با آوایی گوشخراش چنین میخواندند: «ما غول بیابانیم/ سرگشته و حیرانیم/ ما روح شــما زشتان/ از دست شــما ناالن/ اینگونه پریشــانیم/ از ما زچه بگریزیــد؟/ از خویش بپرهیزید!/ تا خوی شــما زشت است/ ما نیز ز زشــتانیم/ گاهی به توی خانه/ گاهی توی دکانیم...» در میــان مردمی هم که بــه دور آنها گرد میآمدنــد هر کس به فراخــور خود پولی در کالهشان میریخت. «در وی نفری دیدم پیران خراباتی قومی همه قالشان، چون دیو بیابانی» (سنایی)

افسون‌داستا ‌نها‌در‌گذر‌سا ‌لها آیا خار مغیالن همان غول بیابان است؟!

بیگمــان همهی مــا بارها این ســرودهی خواجهی شیراز را شنیدهایم: «در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیالن، غم مخور» و یــا این بیت رند زاکان (عبید) را که گویا در پاسخ به خواجه فرموده است: «گر رهروان به کعبهی مقصود میرسند ما جز به خارهای مغیالن نمیرسیم» خارمغیالن برابر با آنچه در واژهنامهی دهخدا میخوانیــم، (درخت ببول که به هندی کیکر گویند) درختی اســت خاردار و ویژهی بیابان. واژهی مغیــالن دگرگونــهی واژهی «ام غیــالن» به چم «مادر غوالن» (مادر دیوان) و واژهی غیالن خود جمع واژهی غول است. چــون این درخت تنها در بیابان میروید نماد بیآبی و بیبری است. «گر از تو یکي شهریار آمدي مغیالن بي بر به بار آمدي» (فردوسی)

«آن جايها که خار مغیالن گرفته بود امروز بوستان و گلستان شد و چمن» (فرخی) سعدی نیز فرموده بود: «خوش است زیر مغیالن به راه بادیه خفت شب رحیل، ولي ترک سر بباید گفت» بسیاری برآنند که امغیالن (مغیالن) پناهگاه غوالن بوده و به این شوند(:ســبب) است که این درخت نماد غوالن و بیابانیان گشته است. «هر که مغرور بانگ غوالن است اجلش زیر ام غیالن است» (سنایی) بر این پایه میتوان به این برآیند دست یافت که نمادهای آیینــی و مردمی اگرچه در روند هزارهها دچار دگرگونیهای فراوان میشوند، همچنان پیام ریشهای و کاربست معنایی خود را در خــود نهفته دارند که به هیچ روی رنگ نمیبازد. در همیــن روند بــاور به نماد غــول بیابانی و پایــداری ایــن آیین مــا را بــا جهانی از آموزههــای انســانی و هشــیاری آدمــی روبــهرو میســازند که ارمغانــی از فرهنگ نیک نیاکان است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.