شهرزاد، اثری فاخر و مردمی

دیدی ای دل، که غم عشق دگر بار چه کرد؟!

Amordad Weekly Newspaper - - News - نویسنده رایان دانش

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند سریال شهرزاد، این برآیند بهیادماندنی سه نسل از هنرمندان ســینمای ایران، به پایان رســید؛ ســریالی که اگر دادمندانــه بنگریم، بیگمان بهترین سریال تاریخ هنر ایرانی است. در آشفتهبازار دستاوردهای به اصطالح فرهنگی درونمرزی و برونمرزی - که یا درونمایهی چندانــی ندارند و یا فرســنگها با هنجارهای ایرانــی و چهارچوبهــای فرهنگــیاش دور هستند - سریال شهرزاد نشان داد که میتوان در چهارچوب این فرهنگ و قوانین کشــور به زیبایی عشق را به نمایش درآورد. نکتهی شایان نگرش این است که شهرزاد در وضعیتی بهترین ســریال تاریخ هنر ایران - بر پایــهی واکنشهای مردم در فضای مجازی - شناخته شد که با پشتیبانی مستقیم مردم ساخته شد. ایرانیان سریالهای صداوسیما و شبکههای ماهــوارهای را که به رایــگان همهروزه پخش میشود را کنار نهادند و با پرداخت بهای ساخت شهرزاد در ساخت آن همیاری کردند. فرهنگ زمانی بالنده میشــود که خود مردم، نه نهادهــای حاکمیتی یا بیگانــگان، کارگزار و پشــتیبان نهادهای فرهنگی شوند. آنچه در شهرزاد دیدیم. بازی بزرگانی چــون علی نصیریان و بازیگران سرشناسی چون شهاب حسینی، ترانه علیدوستی و مصطفی زمان، کارگردانی و نویسندگی حسن فتحی، آوای گرم و سوزناک محسن چاووشی، سرودههای جاننواز هوشــنگ ابتهاج، زندهیاد افشین یداللهی و حسین صفا و دستاندرکاری دیگر نامآوران عرصهی هنر این آفرینه (:اثر) را پدید آورد که باید به همگی ایشــان آفرینباد و دستمریزاد گفت. سریال شهرزاد بسیار بیشتر از یک سریال ساده بود. بافت تاریخی سریال بسیار خوب برگزیده شده بود و این بافت تاریخی، لوکیشن و داستان این امکان را فراهم کرد که در البهالی داســتانی عاشــقانه به نیکی دغدغههای صد ســالهی ایرانیان در راستای مردمساالری و آزادی نمایان شود. شهرزاد نشان داد که خودکامگی میتواند چه انــدازه ویرانگر باشــد، چــه خودکامگی حکومت و چه خودکامگی بزرگآقا. بهرهگیــری از نمادهــای فرهنگــیای مانند گردنبنــد مرغ آمیــن، انگشــتری بزرگآقا و ســرودهی غمآلود نیما یوشیج با نام مرغ آمین از دیگر گیراییهای (:جذابیتهای) این سریال بود. سریال شهرزاد رنگ و بویی ایرانی داشت و نژاده بود. شــهرزاد برداشتی خام از سینمای برونمــرزی نبود. همیــن رنگمایهی ایرانی موجب پیونــد ژرف بیننده با فیلم شــد. خود نام شــهرزاد و به میان کشــیدن داستان هزار و یک شــب و ملک جوانبخت از گیراییهای درخوش نگرش این سریال است. این ســریال کارکردهای هازمانی (:اجتماعی) هم داشت. سریال شهرزاد نشان داد که بالیدن بانوی ایرانی، که در گذر ســدهها ســرکوب شده است، میتواند به پروریدن زنی ارزشمند چون شــهرزاد بینجامد. شرکت شــهرزاد در انجمنهایی کــه خواهان برابری حقوق زن و مرد بودند نشــان از این حقیقت دارد. از سویی سریال شهرزاد نشان داد که وکیل تا چه اندازه میتواند مایهی پشتگرمی موکل باشد؛ وکیل صــدق نوری حتا پس از درگذشــت موکلش، بزرگآقا دیوانســاالر، به پیمــان خود پایبند ماند و تا واپسین دم در کنار جانشین بزرگآقا استوارا ایستاد. شهرزاد داســتان دردآلود جوانان ایران است، جوانانی که یا عشــق راستینشان را نمییابند و یــا آنچنــان در بندهــای کار و پیشــه و تنگدســتیهای خود غرق شــدهاند که فرصتی برای دلدادگی نمییابند. شــهرزاد نشــان داد که عشق واقعی چیست. قباد و فرهاد هر دو آنچنــان گوهر گرانبهایی در معشوق دیدند زیســتن بیدلبر را پوچ میانگاشــتند. وصال به معشوق به چنان درگیریهایــی انجامیــد کــه برآیندش کشت و کشــتار و درد و رنج شد. همهی ایــن درگیریهــا و کشــمکشها برای چــه بــود؟! بیگمان چیزی در سرشــت شــهرزاد نهاده شده بود. شــهرزاد جدا از برون زیبایش درونی بســیار زیباتر داشت، درونی کــه مایهی همهی این دلدادگیها و شــوریدگیها بود. بیهیچگمان عشق نیرویــی دارد که اگر به درســتی به کار گرفته شود، ویرانکدهای را آبادان میکند و اگر ســرکوب شــود، همانگونه که در شــهرزاد دیدیم، به درد و رنج و ایبسا از میان رفتن بیگناهان میانجامد. در روزگار سواستفادههای دوطرفه، عشقهای بیپایه، بیکســی جوانان و دوســتیهای پوشالی سریال شهرزاد کرانهای امیدبخش از اندریافت (:مفهوم) عشــق و دلدادگی را فراروی جوانان ایرانی گشــود. شاید بتوان شهرزاد را درسی از عشق نامید. شــهرزاد به ما آموخت که هیچکس سیاه نیســت و هیچکس ســپید نیز. هر کسی برآمده از فروزههای (:صفات) مثبت و منفی خود اســت، زیبایی و زشتی دارد و خشن و مهربان است. ایبسا در این روزگار پرآشوب از ســویی کماندیشــی و بیارادگی ما و از سوی دیگر وضعیت همدارگان (:جامعه) ما را به سوی تصمیمهای نادرست و زیانبار ره مینمایند. قباد دیوانســاالر به خوبــی نمایانگر این آمیختگی بود، آمیخته به این چم (:معنا) که هم سیاه بود و هم سپید. سریال شهرزاد عشقنامه بود. عشق شهرزاد و فرهاد، قباد به شهرزاد، شیرین و صابر، فرهاد و آذر گلدرهای، نصرت و شربت، میترا و اصغری و هاشم و بلقیس. عشقهایی که بیشترشان به ناکامی و غمانگیزی انجامید. ناکامیای برآمده از خودکامگی کسی که خود را پیشوا و برتر از دیگران میانگارد و بر این باور است که سخن او باید واپسین گفته باشد! به هر روی، دوشــنبههای شــهرزادیمان پس از سه ســال به پایان رسید. امیدواریم بیشازپیش بینندهی آفرینههایی درخشانتر از دســتاندرکاران ســریال شــهرزاد در عرصهی هنــر باشــیم. امیدواریم همگی ایرانیان، چونان دســتاندرکاران شهرزاد، آنچنــان کار و فریز (:وظیفــهی) خود را ریزبینانه و چیرهدســتانه انجــام دهند که از ســویی در همــهی زمینهها کارها چون شــهرزاد به صورت حرفهای ارایه شود و از سوی دیگر ایران، این سرزمین یزدانپناه، بینندهی تندبــاد حوادث نباشــد، تا دیگر نگوییــم: «در تندباد حوادث عشــق اولین قربانی است».

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.