شیوهی سخنوری سه بزرگ مرد شگرف ادب و فرهنگ ایران

کزازی در درسگفتارهایی دربارهی سنایی

Amordad Weekly Newspaper - - News - نویسنده چیستا پاکسرشت

دکتــر میرجاللالدیــن کــزازی در یکی از نشســتهای مجموعــه درسگفتارهایــی دربارهی ســنایی با عنــوان «نازنین غزنین» کــه در مرکز فرهنگی شــهر کتــاب برگزار شــد، گفت: در این نشست سه سخنور بزرگ نامدار نهانگرای ایران سنایی، عطار و موالنا را با یکدیگر خواهم ســنجید. نخســت از دید چگونگی سخن آنان کارکردی بنیادین و پایدار که بر ادب پارسی نهادهاند سپس از دید خوی و خیم و منــش و برترین رخدادهای زندگانی آنها که آنان را در راهی دیگر افکنده اســت. اگر بسیار کالن و فراخ به یادگارهای این سه بزرگمرد ادب و اندیشــه و نهانگرایی ایرانی بنگریــم، میتوانیم گفت که ســنایی راهی را گشــوده اســت که عطار این راه را پهناوری بخشــیده و موالنــا آن را به فرجام رســانیده است؛ بنابراین گشــودن این راه، کار شگرف و شاهوار ســنایی است. شــیوهی سخنوری این ســه نهانگرای جانافزای در گیراگیر این گشــتوگذار دلپذیر و جانآویز در اینگونه از سخن پارســی، نگاهی به آزمونهای رازآلود و پردامنهی نهانگرایانه در زندگانی این ســه افکنده شد. شیوهی سخنوری این سه بزرگ مرد شگرف ادب و اندیشــه و فرهنگ ایران، گذار سخن پارســی از نازنین غزنین (سنایی) تــا موالنا، به پایمردی عطار، چگونگی پیدایی ادب نهانگرایانه و دگرگونیهای آن از سنایی تا موالنا رسید.

گنجخانــهای که ســنایی غزنــوی از آن سربرآورد

غزنیــن از کهنترین شــهرهای ایران پهناور فرهنگی است. غزنین ریختی است پساوندی از غزن. غزن خود ریختی اســت از گنج. گنج شــده اســت گنز، غنز و جابجایی در آواها رخ داده اســت و شــده غزن و در ریخت کنز به زبان تازی رفته اســت. نامهی ســپند و آیینی ستارهپرستان یا صابئین که آنان را پیرو یحیی معمدان میدانند کنــزا نام دارد به معنی گنج. ریخت غزن در ریخــت خزن هم به کار رفته اســت و در این ریخت رفته بــه زبان تازی و دههــا واژه از آن برآمده اســت مانند خزینه، مخزن و مخازن. از این زبان مخزن یا مخازن رفته اســت به اسپانیا در آن روزگاری که مرها بر بخشهایی از این کشــور فرمان میراندند و از اســپانیا بــه دیگــر کشــورهای اروپایی راه یافته است.

غزنین، کهنترین شهرهای ایران پهناور فرهنگی

در ریختشناســی کلمــه «غزنیــن» آن را به معنی گنجخانه خواندهانــد. غزنین از کهنترین شــهرهای ایران پهناور فرهنگی است که امروز از دید جغرافیای سیاسی در افغانستان جای دارد. بسیاری از سخنوران، اندیشمندان و مردان دانش و فرهنگ در سالیان نخستین مهگامی یا قمری، از این شــهر برخاســتهاند که نامآورترین آنها سنایی اســت. در ایران ساسانی، شهرهایی که کانون استانها بوده، را به این نام میخواندند. چرا که گنجخانه دیوانی و کشوری در آنها نهاده شده بوده است. گنجه، آن شهر نامدار که به پاس نام جادوی سخن جهان، یعنی نظامی آواز بلند یافته، نیز در همین شمار است، از همین رو سنایی را به «نازنین غزنین» برمینامنم.

ســنایی اندیشه را به کار گرفت تا به پندار شاعرانه رسید

تا روزگار ســنایی، همچنان ســخن پارسی را از نگاهی کالن، میتوانیم به دو گونه ســاختاری بخش کنیم که من یکی را شعر اندیشه و دیگری را شعر انگیزه مینامم. تا پیش از سنایی، این دو گونه از سخن پارسی، هر یک به راهی میرفتند. درست اســت که بیشینه ســخنوران از پیروان سرودههای انگیزه بودند، اما سخنورانی را در شمار کمتر میشناسیم که به شعر اندیشه میگراییدند، و نامآورترین آنها ناصرخسرو است. ناصرخسرو سخنوری انگیزه را مایه خاری خویش میدانست و خواســتهاش از ســروده را گســتردن اندیشه میدانسته است. سخنوران دیگر به ویژه در دربار غزنوی ســخنوران انگیزه بودند. بدین معنی که سروده را به پاس سروده میخواستند. سخن من این نیست که در بیتهای آنان اندیشه نیست، اما اندیشه در این بیتها در فرمان پندار است، یعنی اندیشه را به کار میگیرند تا به پندار شاعرانه که بستر آفرینش زیبایی است، دگردیسی بیابد. سنایی سخنوری است که این دو شیوهی شاعری را با یکدیگر در میپیوندد، درمیآمیزد و به معنی دیگر با یکدیگر آشــتی میدهد. یعنی در همان هنگام که سخنور اندیشه است و سروده را به پاس سروده نمیخواهد، از انگیزش هم ناآگاه و بیبهره نیست. این راهی است که سنایی در سخن پارسی گشوده است. البته پیش از سنایی، سخنورانی چون بوسعید مهنه و خواجه عبداهلل انصاری بودند که این شیوه سخنســرایی را آزمودهاند و بیتهایی از آنها بر جای مانده است، اما کار بزرگ سنایی آن بود که این شیوه را از سخنوری پایه ریخت و سامان داد. عطار و موالنا پیروان سناییاند. یعنی راهی را که او گشود پیمودند. اگر سنایی نمیبود، شــاید موالنا سربرنمیآورد؛ زیرا راهی که سنایی گشوده بود، هنوز فراخی و همواری نمیتوانست یافت موالنا این راه را به فرجام بیاورد، به راستی آن را میبندد و این شــیوه از زبان پارســی را، با سرودن رازنامهی بزرگ خویش، یعنی «مثنوی» به درازنای به ستیغ میبرد.

آنچه را ســنایی آغاز نهاد موالنا در مثنوی به فرجام برد

موالنا در «دیوان شــمس» بیش سخنور انگیزه است، اما از اندیشه هم یکسره به دور نمیماند. در مثنوی بیش سخنور اندیشه است، اما گهگاه دامان جانش را شور درون برمیتابد و از سر شوریدگی، دالویزترین و شــورانگیزترین نمونههای شــعر انگیزشــی را میســراید؛ از این دیــد مثنوی شــاهکاری بیهمانند اســت و آنچه را سنایی آغاز نهاد، موالنا در مثنوی به فرجام برد. مثنوی ساختاری دوسویه و پارادوکسیکال دارد. یعنی از سویی آموختاری و از سویی انگیختاری است. زیرا دســتاورد انگیزشها و بیخویشتنیهای موالنا بوده است و هیچ سخنوری پس از موالنا نتوانسته است رازنامهای بسراید که بتوان آن را با مثنوی ســنجید. به هر روی موالنا، خــود این دو بزرگ ادب درویشی و نهانگرایی، یعنی سنایی و عطار را بســیار گرامی میداشته و هر زمان که شایسته میدانسته، سخن به ســتایش آنان پرورده است. تحوالتی که در زندگی سنایی، عطار و موالنا رخ داده و باعث دگرگونی زندگی آنها شده است. در بنآوری و پایهآوری این رخدادها چند و چون است و من هم نمیخواهــم بگویم که بیگمان آنچه زیستنامهنویسان نوشــتهاند، به همان شیوه که نوشته آمده، روی داده است؛ اما چون در زندگانی این سه از رخدادی بزرگ و سهمگین سخن رفته است، ما میتوانیم در همان هنگام که در درستی و پایهوری این نوشتهها گمانمند و دودلیم، بر آن باشیم که زندگی آنها دو پاره یکسره از یکدیگر جدا داشته است و شیوه زندگیشان در رخدادی یا به هر انگیزهای دیگر یکباره دیگرسان شده است.

تحوالتی که زندگی سنایی، عطار و موالنا را دگرگون کرد

مرگ خودســاختهی درویشی رهگذر در جلوی دکان عطاری باعث دگرگون شدن عطار میشود. این رخداد و این مرگ بخواست، چنان در عطار کارگر میافتد که میگویند، گام در راه خداجویی و خداخویی مینهد. به هر روی نمیتوانیم بر آن بود، که این داستان بدینگونه براستی رخ نداده اســت، اما میتوان از این داستان به این آگاهی رسید که، عطار روزگاری از این شیوهی زندگانی، دلخسته و بیزار شده، دکان را برچیده و قلندروار به پرسه روی آورده اســت و این دگردیسی در شــیوه زندگانی انگیزه شــده که این داستان در زیستنامهها بدین گونه آورده شده است. آشنایی موالنا با شــمس تبریزی باعث دگرگونی موالنا شــد. شمس موالنای دیگر ساخت، موالنایی در توان و نهان که هرگز نتوانسته بود به نمود بیاید. موالنا که شعر را خار و کاری بیهوده میدانست، شروع به شعر گفتن کرد و ستبرترین دیوان، یعنی دیوان شمس و پس از آن مثنوی را سرود. میتوانم گفت اگر موالنا شمس را نمیدید، آن موالنای گرانســنگ، پارسای آهسته و بیشور و شرار میماند؛ شاید نامی هم از او در تاریخ یافت میشد، اما هرگز آن موالنایی که ما میشناسیم، نمیشد. اگر ســنایی را از دید پیری و پیروی با عطار و موالنا بســنجیم، به ناچار خواهیم دید و دریافت که ســنایی از این دید، یکسره با عطار و موالنا بیپیوند است و سنجیدنی نیست؛ شاید از این رو که آغازگر بوده است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.