ویلیام جیمز؛ تجربهدینی و خود بخشپذیر

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه - آن تاوس* ** ترجمه مریم سعدی

ویلیام جیمز – در مقام یک روانشناس و نظریهپرداز دینی- مهمترین اثر خود یعنی کتاب "گوناگونیهای تجربهدینی" را پیرامون دو پرسش اساسی در باب دین، پایهریزی نمودهاست؛ دین چه کاری انجام میدهد )پرسش مربوط به عملکرد(، و از کجا پدید میآید )پرسش مربوط به خاستگاهدین(.

جیمز در این نوشتار، توضیحی نظری در مورد چگونگی تجربه و حس احتمالِی یک موجودیّت بیرونی توسط انسانها از چیزی که آن را ماهیّتی الهی در نظر میگیرند، ارائه میدهد که از نظر وی با حقایق گوناگون تجربی، الهیاتی و علمیای که باید درک شوند، همخوانی دارد. تفسیر نظری وی برپایه یک کشِف بها دادهنشده در سال 1886 استوار است که او در نوشتارِ خود به آن بهعنوان ”مهمترین گام رو به جلو در روانشناسی از زمانی که دانشجوی این علم بودهاست“اشاره میکند. این کشف براساس گفته وی ”یک جنبه عجیب کامال ناشناخته از ساختار و طبیعت انسانی“را پدیدار کردهاست. بهطور مشخصتر اینکه ”حداقل در بستر موضوعاتی بهخصوص، مجموعهای از خاطرات، اندیشهها، و احساساتی وجود دارد که گستره وجودی آنها فراتر از چیزهای دیگر است و بهطور کلی خارج از هوشیاری اصلی ما انسانها میباشند، اما با این حال میبایست به نوعی آنها را بهعنوان حقایقی مبتنی بر هوشیاری طبقهبندی کرد و بتوان موجودیت آن را به وسیله نشانههای غیرقابل انکار اثبات کرد“. این کشف "هوشیاری فراتر از گستره معمول" طبق استدالل جیمز، به روی بسیاری از ساختارهای پدیده دین روشنی میاندازد. این کشف بها داده نشده و کاربرد آن در تجربیات دینی از نظر من یکی از موضوعات یاریدهنده به مبحث مطالعه نظری و روششناختی دین است.

شاهد تجربی برای افراد ثانویه برای داشتن یک درک کاملتر از نظریه تجربهدینی جیمز، میبایست در آغاز منظور وی از ”هوشیاری فراتر از گسترههای معمول“را رمزگشایی کنیم. ما بدون دانستن اینکه او این کشف را به چه کسی نسبت دادهاست، نمیتوانیم منظور وی را بهدرستی درک کنیم. بیشتر محققان، پژوهش خود بر روی اندیشههای جیمز را همراه با شواهد اندک و یا بدون هیچ شواهدی اینگونه نتیجهگیری کردهاند که جیمز این کشف را به فردریک مایرز1 نسبت دادهاست که یکی از بنیانگذاران جامعه پژوهشهای روانشناختی بریتانیا میباشد. بدون آن که بخواهیم اهمیت تالشها و نوشتارهای وی برای جیمز را از بین ببریم، باید بگوییم که شواهد بسیار حاکی از آنند که اشاره وی به روانشناس تجربی فرانسوی، پیر جانت2 بوده که نخستین بار گزارش مربوط به یک هوشیاری جانبی نسبت به یک ”شخص ثانویه“را در یک آزمایش گزارش نمود؛ که به آن خوابگردی عصبی3 میگویند.

با اینکه شواهدی مبنی بر این وجود دارد که مایرز، کشف جانت را پیشبینی نمودهاست و اینکه جانت نسبت به کار مایرز آگاه بوده و آن را مبنا قرار داده؛ اما من بیش از آنکه به پرسش مبتنی بر تقدم مباحث عالقمند باشم بیشتر به آشکارسازی روند شناخت کشف بنیادینی عالقه دارم که جیمز به آن اشاره داشتهاست. بهطور مشخص من میخواهم این نگرش را مطرح کنم که جیمز به کشف همزمان حاالتی از هوشیاری اشاره داشتهاست که توسط جانت و مایرز از آن بهعنوان ”خود ثانویه“یاد شدهاست و در نقطه مقابل شخصیتهای چندگانهای جای میگیرد که بهطور گسترده در دوران اولیه مغناطیس حیوانی4

مورد بحث قرار گرفتهاست. براساس گفتههای مایرز و جیمز، جانت نخستین شواهد تجربی را برای این خود ثانویه در نوشتار سال 1886 خود ارائهدادهاست.

مایرز تاحدی این یافتههای جانت را پیشبینی کردهبود که این موضوع براساس پژوهشهای او و گارنی در رابطه با تلپاتی5

)اندیشهخوانی( بودهاست. مایرز دریک مقاله منتشر شده در سال 1885 که در سال 1886 توسط جانت مورد بازخوانی قرارگرفتهبود، محدودیتهای نظریه قدیمی ”فعالیت مغزی ناخودآگاه“را شناسایی کردهاست. او درمورد این موضوع یک ”نوع فعالیت ذهنی و حالت ذهنی دوگانه“را مشاهده میکند، یک ”گفتوگو بین خودآگاه و ناخودآگاه“. او از مرکز دوم هوشیاری به عنوان ”خود ثانویه“یاد میکند که آن را بهصورت ”ظرفیت نهفته دربخش قابل تحسینی از انسان که ممکن است حداقل برای مدتی یک شکل از فردیت پیوسته را به خود بگیرد و دارای فعالیت منحصر به فرد هدفمند خود باشد“تفسیر میکند. براساس نوشتار مایرز در سال ،1885 ناتان هیل6

نتیجهگیری کردهاست که جانت، ایده خود ثانویه را از مایرز برداشت کردهاست.

به هر روی مایرز در نوشتار خود به نام شخصیت انسانی و نجات یافتن آن از مرگ فیزیکی و بدنی که پس از مرگ وی منتشر شد، اینگونه نشان میدهد که ”این نتیجهگیری، این فرض را در من ایجاد کرد که چیزی شبیه به شکل و ساختار کنونی آن از چهل سال پیش وجود داشتهاست“. مایرز در مقاله خود به نام ”رواننگاری" به این موضوع اشاره میکند و نشان میدهد که به شواهد و مدارک ارائهشده توسط جانت در سال 1886 دلبستگی دارد. مایرز در این نوشتار، کشف روشی که توسط آن هیپنوتیزم با القای طوالنی تبدیل به یک حالت نرمال میشود و میتوان بهروش ارتباطی با خود هیپنوتیزم تبدیل کرد را، به جانت نسبت میدهد. براساس گفتههای مایرز، تجربیات جانت با لئونی، موضوع اصلی نوشتار سال 1886 جانت، ”نشاندهنده مستندترین شواهدی است که در رابطه با اثبات ریشههای رواننگاری در بستر متوقف کردن شخصیت خود نویسنده تا بهحال بهدست آمدهاست. ”

همزمان با انتشار نتایجی که از آزمایشهای جیمز گارنی7 )همکار مایرز در سازمان روان-فیزیولوژی بریتانیا( در سال 1887 بهدست آمدهبود، مایرز و جیمز هنگامی که شواهد تجربی در رابطه با خود ثانویه را گرد آوردند، کشف آن را به گارنی و جانت نسبتدادند. جیمز در اصول روانشناسی در این باب مینویسد: هوشیارانه اما آنچنان سریع و غیرقابل درک که در هیچ حافظهای نمیتواند باقی بماند. یک مورد دیگر این است که هوشیاری و آگاهی نسبت به این کنشها باقی میماند اما با این حال ”از دیگر خودآگاهیها که در بخشهای مغز باقی ماند به نوعی جدا میباشد. او اشاره میکند که ”شواهد بسیاری در مورد این جدایی بخشی از خودآگاه در دسترس میباشد“که قصد دارد در ادامه کتاب خود به آن بپردازد.

آزمایشهای گارنی و مشاهدات پیر جانت و دیگران بر روی خوابگردی هیستریکال8 به نظر ثابت میکنند که این موضوع در ضمیر خودآگاه و در هشیاری انسان جایگرفتهاست؛ نه اینکه تنها به صورت

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.