مي انديشم، پس هستم / ولفگانگ ُفنلِیِدن،ترجمۀمرتضیقرايیگركانی،محمدمهدیموسوی

ولفگانگ فن لیدن پروفسور هینتیکا در مقالۀ تازه اش، نکته های ارزشمند چندی را، در بیشتر موارد ژرف و روشن، در تحلیل کوگیتوی دکارت به مثابۀ گفتار کنشی1، پیش نهاده است.]1[ با این همه، نمیتوانم بپذیرم که خود تحلیل او بدون دشواری باشد. درست همان طور که او دکارت ر

Ettelaat Hekmat va Marefat - - سخن دبيردفترماه - ترجمۀ مرتضی قرایی گرکانی*، محمد مهدی موسوی**

-1 دشواریهای کنشی دانستن کوگیتو نخست، چنین می نماید که یک دلیل مهم هینتیکا برای اینکه چرا باید کوگیتوی دکارت را به مثابۀ گفتاری کنشی تفسیر کرد این باشد که، اگر بگویم که من وجود ندارم، این سخن من نشان میدهد که آنچه می گویم کاذب است؛ از این رو، با بهزبانآوردن این جمله خودم را ابطال یا نقض می کنم. اما این عقیده به یقین درست است که این گمان که من وجود ندارم، هرچند به5 لحاظ صوری6خودمتناقض4 نیست، از این حیث که خود-خنثیگر است نامعقول است؛ و این نیز راست است که جز در صورتی که وجود داشته باشم، نمی توانم این سخن را به زبان آورم که "من وجود ندارم". لیکن، آیا از یکی، یا این هر دو دلیل، برمیآید که نه "من وجود دارم"و نه "من می اندیشم" را نتوان عبارت توصیفی7 دانست، و به جای آن باید آنها را در طبقۀ گفتارهای کنشی جای داد؟ با وجود این، وازنش "من وجود دارم" یا "من می اندیشم" به این معنا نامعقول است که خودشکن8 است حتّا با این فرض- که ظاهرا دکارت پذیرفته- که هر دو ]گزارۀ[ "من وجود دارم" و "من می اندیشم" گزاره هایی باشند که امر واقع ها را چنان که هستند توصیف یا گزارش می کنند و هر دو ]گزارۀ[ "من وجود ندارم" و "من نمی اندیشم" گزاره هایی باشند که امر واقع ها را نه چنان که هستند توصیف یا گزارش می کنند. بنابراین، ممکن است گفته شود که تردیدناپذیری بینش9 کوگیتوی دکارت بالّضروره خاسته از خصلت کنشی آن نیست و، از آنجا که به نحو معقول، یعنی بدون پدیدآوردن یک گزارۀ "به لحاظ وجودی"01 ناسازگار یا خودشکن نمی توانم انکار کنم که "من وجود دارم" و "من می اندیشم"، چنین انکاری بالضروره برابر نیست با پذیرش ]من وجود دارم[ و انجام فعل ]من می اندیشم[ و در آن واحد وازنش ]من وجود دارم[ و عدم انجام آن ]=من می اندیشم[.

دوم آنکه، برای من روشن نیست که آیا هینتیکا میخواهد کل صورتبندی ‪cogito, ergo sum‬ ]=میاندیشم، پس هستم[ را کنشی تفسیر کند، یا فقط پارۀ نخست آن، یعنی عبارت cogito ]=می اندیشم[ را، و یا فقط نیمۀ دوم، یعنی عبارت sum ]=هستم[ را. این سه نوع تفسیر، در سرتاسر مقالۀ او، به گونه ای آشفته در هم آمیخته می شوند، که به نظر من، هریک جای انتقاد نیز دارد. از عنوان مقالۀ هینتیکا و سبک و سیاقی که وی اغلب در باب جنبۀ کنشی کوگیتو، یا در باب استدالل کنشی تفسیرشدۀ کوگیتو سخن میگوید)برای نمونه: صص. ‪72، 32،‬ و بخش 13 تا پایان(11 به دست می آید که منظور او نخستین تفسیر از این تفسیرها است. با این فرض که تفسیر او همین باشد، چه بسا کسی بپرسد که آیا بهزبانآوردن گفتار کنشی "کوگیتو" و یا "من وجود دارم"، به تنهایی، برای نشان دادن حقیقت مورد نظر دکارت بسنده نیست. زیرا آیا، دقیقا به واسطۀ صرف بهزبانآوردن "کوگیتو" و یا اینکه "من وجود

دارم" نیست که ممکن است گفته شود خصلت بینش دکارت خود را نشان می دهد؟ وانگهی، اگر کل صورت بندی دکارتی با خصلت

کنشی21 پذیرفته شود، به نظر می رسد که یک پیامد ناپذیرفتنی اش این باشد که شخص با بهزبانآوردن این سخن هم آشکارا چیزی را تصدیق می کند که صادق است، یعنی آن شخص وجود دارد، و هم در همان حال توقع نمی رود که هرگز چیزی را تصدیق کند بلکه صرفا گواه است بر یا نشان می دهد که آن شخص وجود دارد.

از سوی دیگر، اگر منظور هینتیکا این باشد که فقط واژۀ کوگیتو را تفسیر کنشی کند، چنان که از آنچه، برای نمونه، در صص. 17 و 32-31 می گوید، برمی آید، او معنای یک صورت بندی را که دکارت آشکارا دارای هویّت یکپارچه می دانست تّکه تّکه خواهد کرد. وانگهی، بر اساس این تفسیر، آیا برخالف ادعای هینتیکا)ص. ،(17 جایگاه "من می اندیشم" که دکارت منحصر به فرد می دانست، در رقابت با گفتارهای کنشی دیگری مانند: "من وعده می دهم" یا "من پوزش می خواهم"

سست نمی شود، چراکه، ممکن است بهزبانآوردن هریک از اینها، به جهاتی، حاکی از این قلمداد شود که جملۀ "من وجود دارم" صادق است؟ با این همه، اگر هینتیکا بپذیرد که جایگاه "من میاندیشم"

منحصر به فرد است، دشوار میتوان فهمید که او چگونه میتواند بهصرف کنشی به شمارآوردن این جمله، به ثابت کردن این امر امیدوار باشد، یعنی بدون اینکه در همان حال، بر پایۀ دلیلهای مستقل، اثبات کند که ]این جمله[ تنها نوع آن است یا اینکه در درون آن نوع منحصر به فرد است. با این همه، از این دو شق، در حالی که اولی، اگر ناممکن نباشد، دشوار است، دومی مستلزم تحلیل بیشتر، افزون بر تفسیر کنشی آن، است.

با این همه، سوم آنکه، اگر مراد هینتیکا، چنان که از بخشهای ،(6)

،(7) و ‪(ii ،13)‬ مقاله اش به دست می آید، تفسیر کنشی تنها جملۀ ergo ،sum یا "من وجود دارم"، باشد، استدالل هایی که او با این مضمون می آورد، و به ویژه، این مقصود او که وازنش این جمله نامعقول و الطائل خواهد بود، باید تفسیرش را بر عبارت ،cogito یا "من میاندیشم"، نیز بهکار بندد. زیرا ناسازگاری و نامعقولی بهزبانآوردن جملۀ "من نمی اندیشم" متفاوت از ]ناسازگاری و نامعقول[ بهزبانآوردن جملۀ "من وجود ندارم" به نظر نمی رسد؛ و همچنین به نظر نمی رسد جملۀ "من می اندیشم" از جملۀ "من وجود دارم" کمتر خودتصدیق گر31، یا به نحو شهودی کمتر بدیهی باشد. در واقع، جمله های "من می اندیشم" و "من وجود دارم" ویژگی های مشترک مهمی دارند که، اگرچه از نگاه منطقی ضروری نیستند و از همین رو ممکن است بی آنکه تناقضی الزم آید، حتا از سوی کسی که بر حسب تصادف آنها را به زبان می آورد، وازده شوند، با این همه، آنها به این معنا یقینی و تردیدناپذیراند که صدقشان از آنجا الزم می آید که شخص بهزبانآورندۀ آنها در آنها شک کند یا آنها را وازند، به طوری که وازنش آنها، به جهت خودشکنبودن، نامعقول است. از این رو یقینیبودن "من می اندیشم" را می توان بر همان معیار یقینیبودن "من وجود دارم" استوار ساخت.]2[ شاید این واقعیت که آن دو جمله به این معنا از یکدیگر مستقل اند، دلیلی بوده به سود پافشاری پیدرپی دکارت بر ماهیت نااستنتاجی41 کوگیتو.

افزون بر این، در مورد تفسیر ‪ergo sum‬ ]=پس هستم[ نیز، اکنون مشکلی پدید می آید: آیا این به معنای این واقعیت است که من وجود دارم یا اینکه من یقین دارم که وجود دارم؟ به سخن دیگر، منظور از کوگیتوی دکارت تدوین51 هستی شناسی است یا معرفت شناسی؟ به گمان من، آقای هینتیکا در اینجا مرتکب نوعی خلط میشود. او می گوید "عبارت کوگیتو . . . به آن کنشی61 )یعنی به عمل اندیشیدنی( اشاره دارد که بر پایۀ آن ممکن است گفته شود جملۀ "من وجود دارم" خودش را اثبات میکند،)ص. .(17 اما دقیقا چه چیزی جملۀ "من وجود دارم" را اثبات می کند؟ به یقین، بر پایۀ دیدگاه دکارت، اگر به نهایت منطقی خود برسد، تنها به این دلیل که کنش اندیشیدن نشان می دهد یا آشکار می سازد که من وجود دارم، جملۀ "من وجود دارم" می تواند اثبات شدنی قلمداد شود. فکر میکنم، اگر بناست کوگیتوی دکارت تفسیر کنشی شود، سود چنین تفسیری دقیقا امکان این سخن است که عمل بهزبانآوردن "من می اندیشم" نخست واقعیت وجود من را نشان می دهد یا موجب این برداشت می شود که من وجود دارم، پیش از اینکه در پی آن بتواند برای اثبات جملۀ "من وجود دارم" به کار آید، یا کمک کند تا برای خودم مدلل سازم که میدانم من وجود دارم. در نگاه من کل مطلب کوگیتو آن قدر نیست که معرفت تردیدناپذیر و یقینی به وجود خودم بر تفکرم مبتنی باشد، آنچنان که وجودم، به این دلیل که تفکرم)که تردیدناپذیر است( مبتنی بر آن یا مستلزم آن است، تردیدناپذیر است. زمانی که هینتیکا در باب "ایدۀ شهودی دکارت از ابتنای وجودش بر تفکرش" سخن می گوید)ص. ،(22 این مطلب هم دارای ابهام71 است و هم دارای ایهام81. آشکار است که آنچه بر تفکر دکارت مبتنی است معرفت یقینی او به وجودش است، در حالی که خود تفکرش البته بر وجودش مبتنی است.

به باور من، در این باره پرهیز از کوچک شمردن نقش درون نگری91 و آگاهی02 در استدالل کوگیتوی دکارت، که هینتیکا بدان گرایش دارد)صص. 18 تا پایان(، نیز دارای اهمیت است. گذر پرآوازۀ دکارت از شّکاکیّت به سوی یقین با این واقعیّت مشّخص شد که شّک، حتّي شک فراگیر، برای او نه پیامد باوری استوار، بلکه الزمۀ زودگذر روش فلسفی او بود.]3[ کارکرد این شّک روش شناختی حتّا کمک به تعیین نقطۀ ارشمیدسی12]4[ مابعدالطبیعه اش بود، و آن این امر واقع بود که حتا اگر ممکن باشد که من شک کنم، در رویا باشم، فریب بخورم، یا به خطا بیاندیشم، به گونه ای که بسا آنچه دربارۀ آن میاندیشم کاذب باشد، با این همه هرگاه شک میکنم، در رویا به سر میبرم، و جز اینها، جای شک نیست که از چیزی آگاهم، و بنابراین باید بیاندیشم و وجود داشته باشم. از این رو، با اینکه کامال با هینتیکا هم رأی ام که میگوید)صص. (19-18 "دلیل اینکه دکارت نمیتوانست در وجود خویش شک کند، همان دلیلی است که بدان دلیل نمی توانست امید داشته باشد با این گفته که "من وجود ندارم" کسی را گمراه کند"، در این شک دارم که آیا او در این ادعا که "یکی بیش از دیگری مستلزم درون نگری نیست" برحق است یا نه)ص. .(19 در نگاه من، چنانکه خواهم کوشید پس از این توضیح دهم، بینش کوگیتوی دکارت یکسره از آنچه معموال عمل های درون نگری و یا خودآگاهی نامیده می شود جدایی پذیر نیست. به نظر من میرسد که تنها با نادیدهگرفتن کامل این جنبۀ مسأله است که هینتیکا توانسته است بر تفسیر کنشی همه جانبۀ کوگیتو تا این اندازه اصرار و ابرام بورزد.

اما، پیش از بهدستدادن رأی خودم در باب تحلیلی از کوگیتو، ممکن است در اینجا بیافزایم که دربارۀ چنین تحلیلی، حتا بیش از آنچه هینتیکا ظاهرا می پذیرد، مهم است که همواره سه موضوع دیگرگون را بروشنی از هم جدا شناسیم، یعنی )الف( منقحساختن معنای مورد نظر دکارت از کوگیتو؛ )ب( منقحساختن معنایی که ممکن است کوگیتو در پیوند با هر موضوع فلسفی خاّصی داشته باشد، یا معنایی که تصّور می شده که این اصل دکارتی در یکی از صدها بحث و تفسیری که در پی آورده، داشته است؛ و )پ( منقح ساختن معنایی که ]کوگیتو[ باید دارا باشد تا به مثابۀ قضیه ای پذیرفته شود که انسان به صدقش علم دارد، یا به مثابۀ استداللی پذیرفته شود که انسان می تواند اعتبارش را نشان دهد.

2-گریزناپذیریضمیرا ّولشخص"من"درصورتبندیبینشدکارت در بررسی های کوگیتوی دکارت گفتگو در اینکه به کاربردن عبارت "من می اندیشم" هم از دید خود او و هم از دیدگاهی همگانیتر، نمیتواند معنایی بیش از این داشته باشد که "اندیشیدن در حال رخدادن است،" یا "هماکنون اندیشهای وجود دارد" مسألهای عادی بوده است. اینکه هر حکایتی از ذهن22یا خود32 بنا بر مقدمههای خود دکارت ناروا است، با این واقعیت نشان داده می شود که هنگامی که او نخست دربارۀ صورت بندی کوگیتو اندیشید یا آن را به مثابۀ یگانه قضیۀ خودتأییدگر42 که جایگزین شک فراگیر ادعاییاش می شود، به زبان آورد، در آن حال نمی توانست واژۀ "من" را در این صورت بندی برای توصیف یک جوهر یا عینی روحانی به کار برد که یگانه شالودۀ حیات نفسانیاش باشد، زیرا همۀ اینها می بایست برای او موضوع شّک مطلق برجای بماند. در این صورت طبیعی بود که شّکاکیّت هیوم دربارۀ ذهن و هویت شخصی، و ناتوانیاش در اثبات اینکه اندیشهها به اندیشندهای نیاز دارند وجود داشته باشد. در نتیجه راسل گفت]5[ که واژۀ "من" باید به کلی از صورت بندی دکارت کنار گذاشته شود. اّما این اقدام تفسیرگرانه نه از اعتبارِ در نگاه نخسِت صورتبندی می کاهد و نه از اهّمیّت آن. زیرا اگر شّک آغازین او دوگانه بود، یعنی آیا چیزی وجود دارد یا نه، و آیا معرفت راستینی وجود دارد یا نه، تصدیق بیچونوچرای یک چنین واقعیتی که اکنون اندیشهای وجود دارد، بدون حکایت از خود یا به کارگرفتن واژۀ "من" از هر دو شک رهایی می یافت.

به هر حال، چنین می نماید که آنچه که دکارت بینش خود می دانست را، جز در صورتی که در قالب جملۀ اولشخص مفرد صورت بندی شود، نمی توان بهتمام و کمال توجیه کرد. دلیل خود وی برای این که بهتر است گزارۀ کوگیتو را در قالب اولشخص بیان کند تا سومشخص، تنها این نبود که در دستور زبان گفتن ‪"il suis"‬ ]="او هستم"[ نادرست، یا سخنگفتن از "اندیشه می اندیشد" سفسطهآمیز بوده است، یا اینکه

[6] زبان فرانسه برای عبارت "آن می اندیشد" ‪["it thinks"=]‬ در مقایسه با زبان آلمانی ‪"es blitzt"‬ ]="آن می درخشد"[، پیشبینیهای الزم را نکرده است. و نه موافقت با رأی کالینگوود52]7[ ساده است که صورت بندی ویژۀ دکارت خاسته از میل به تأکید بر واقعیّتی تاریخِی انضمامی بود، ]یعنی[ واقعیت آگاهی حضوری بالفعل انسان، به منزلۀ سرچشمۀ علم. می توان گفت، دلیل دکارت بیشتر معناشناختی62 بود. او، مانند آگوستین قّدیس و شماری از متفّکران سدههای میانی پیش از او]8[، دریافت که، درست همان گونه که، چون حالت های آگاهی تضمینکنندۀ خویشاند، دربارۀ آنچه بدان آگاهم نمی توانم شک کنم]9[، به همین جهت شماری از جملههای اولشخص مانند "من می اندیشم"، "من می زیم"، "برخی واژههای انگلیسی را میدانم" و جز اینها، نیز، وجود دارد که وازنش یا نقض آنها به معنایی نامعقول، یا به هر حال، برای هر کسی که آن گزارهها را انشاء میکند بسیار ناهمخوان خواهد بود. برای نمونه، زمانی که ادعا میکنم قوشی را می بینم، آنچه را می بینم هر چه باشد، شکی وجود نتواند داشت که به یک معنا، اگرچه تنها به یک معنا، سخن من که "قوشی را می بینم" صادق است؛ حتي اگر قوشی در کار نباشد تا دیده شود، و به این معنا نتوان گفت که او بهخطا می بیند. به همین سان، گزارۀ "من می اندیشم" همچون گزارۀ "من می زیم"هر دو، به معنایی، وازنشناپذیر و خودتضمین گراند. با این همه، دلیل ویژۀ این امر در اینجا این است که وازنش یا شک به هر دو گزاره بیکموکاست اثبات میکند که ]آن گزاره[ باید صادق باشند: ما در گفتن اینکه نمی اندیشیم، می اندیشیم، و نمی توانیم وجودمان را انکار کنیم، مگر اینکه وجود داشته باشیم.

شاید بیشتر به واسطۀ همین جایگاه منطقی منحصر به فردی که برخی ساخت های تصدیقی اولشخص دارند است که دکارت این اتّهام گاسندی را رد کرد که صورت بندی کوگیتوی او قیاسی بود که کبرای کلی آن، ]یعنی[ "هر که می اندیشد وجود دارد" ‪qui cogitat)‬ ،(est می بایست به دست داده می [10].دش زیرا پذیرش سخن گاسندی به این معنا خواهد بود که دو مقدمه و نتیجۀ قیاس باالگفته همه را در یک رتبۀ منطقی بنشانیم، که بدین وسیله سرشت تردیدناپذیر برخی گفتارهای اولشخص یا سرشت خودتصدیقگر برخی صورت های معرفت را نادیده بگیریم. باید اعتراف کرد که سود این قضیه این بوده است که این نتیجه را دربارۀ هستی خود انسان به نحو برهانی، یقینی می سازد. با این همه هرچند دکارت گاهی واژۀ [11]27"هجیتن" را برای صورت بندی کوگیتواش به کار می برد، همواره آن اصل را که این ]صورت بندی[ متضمن آن است چونان حقیقتی بی واسطه یا به خودی خود ‪per se nota)‬ ]=فی نفسه[( معلوم]21[ به شمار می آورد. او آن ]اصل[ را به معنای دقیق کلمه به شمار می آوَرد، زیرا وی مّدعی بود که اصلی پایهای و آغازین است]31[ و نمیتوانست دربارۀ آن اصل هنگامی که، مانند استداللآوری،82 وابسته به پذیرش یک کبرا است چنین ادعایی داشته باشد. اما همچنین نمی توانسته این اصل را به این معنا که خودتأییدگر است یقینی اعالم کند، بدون به کارگرفتن این صورت بندی معناشناختی که شخصی که جملۀ "من می اندیشم" را به زبان می آورد نمی تواند آن را وازند مگر آنکه با این کار صدقش را نمودار می کند.

از این رو، حفظ ضمیر اولشخص مفرد در صورت بندی اصل پایهای دکارت، هرچند مسلمًا نه از جهت این پیش فرض که کاربرد این ضمیر حاکی از خود یا ذهن است، دست کم تا آنجا که به قصد عاجل او مربوط می شود ضروری به نظر می آید.

-3 مسألۀ صدق منطقی کوگیتو با این همه، آشکار است که دکارت آرزو می داشت دو گزارۀ "من میاندیشم" و "من هستم" نه تنها یقینی، بلکه منطقا یقینی باشند، نه تنها از نگاه روان شناختی و معناشناختی تردیدناپذیر باشند، بلکه به نحو پیشین و بالضروره صادق باشند.]41[ اما، در حالی که گزارههای پیشین و منطقا ضروری چناناند که انکارشان منطقا ناممکن یا خودمتناقض است، اینجابودِن من یا این واقعیّت که هماکنون من می اندیشم واقعیت هایی92 ممکن اند و بنابراین میتوانند بیآنکه تناقضی الزم آید انکار شوند، به ویژه اگر ضمیر شخصی را توصیفی بدانیم. راست است که خود من در هیچ زمانی نمی توانم آنها را به نحو معناداری انکار کنم. زیرا اگر آنها صادقاند، چگونه می توان در عمل چنین انکارهایی را پیش نهاد؟ از این رو این واقعیت که میتوان آنها را پیش نهاد نشان میدهد که آنها کاذباند. به هر حال، چنین انکارهایی از سوی من نامعقول یا ناسازگاراند، نه از این جهت که آنها از نگاه صوری خودمتناقضاند،]51[ بلکه تنها از این جهت که آنها خودابطال گر، خودشکن، یا خودخنثیگراند: اگرچه آنها کاذباند، و اگرچه می توانیم در واقع استنتاج کنیم که آنچه را بیان می دارند باید کاذب باشد، آنها از نگاه منطقی کاذب نیستند. بنابراین گزارههای "من می اندیشم" و "من وجود دارم" نیز حقایق منطقی نیستند. الیبنیتس]61[ و کانت]71[ هر دو از این جهت که کوگیتوی دکارت را صرفا حقیقتی ناظر به واقع یا تجربی به شمار می آوردند برحق بودند. با وجود این روشن است که دکارت به این نتیجه رسید که در کوگیتو بیش از یقینی صرفا ناظر به واقع یا معناشناختی می یابد.

بنابراین، برای برآوردن منظور دکارت، تنها تفسیر جایگزین این است که بگوییم که گزارۀ "من وجود دارم" بالضروره صادق است زیرا گزارۀ "من می اندیشم" منطقا مستلزم آن است. با این همه، این سخن بدین معنا است که بگوییم که معنای گزارۀ نخست فقط معنای گزارۀ دوم را بازگو می کند. زیرا ممکن است گفته شود که اگر "من وجود دارم" معنایی متفاوت از "من می اندیشم" داشته باشد)چنان که، بهویژه، اگر "من میاندیشم" به این معنا گرفته شود که "اکنون اندیشهای وجود دارد"، قضیّه از این قرارخواهد بود( و اگر این تصّور هیوم را بپذیریم که هیچ تک امر واقع یا رویداد رخداده در لحظهای معین بر امر واقع یا رویداد دیگری در گذشته، حال، یا آینده داللت نداشته یا، وجود آن را اثبات نمی کند، آنگاه هیچ یک از دو گزاره منطقا از دیگری نتیجه نمیشود. بنابراین این دیدگاه را بررسیم که "من وجود دارم" دارای معنایی متفاوت از "من می اندیشم" نیست و بنابراین از آن استنتاج پذیر است.

در تبیین این دیدگاه تأکید شده است که واژۀ "من" در صورتبندی دکارت، درست همانند هر ضمیر شخصی یا نام خاصی، "یک عالمت اشاره است که جز برای حکایت از موجودی خاص، کاربرد معناداری نتواند داشت. و این سخن که "این موجود خاص می اندیشد، پس وجود دارد"، بیش از این سخن که "این گربهای سیاه است، پس گربه است،" آگاهی نوی در نتیجهاش به دست نمی [18]".دهد اما من بر این باورام که چنین تفسیری از کوگیتو به دو دلیل برای دکارت ناپذیرفتنی می نموده است. نخست آنکه، اگر صورت بندی کوگیتو همان گویانه03 ، و در نتیجه پیشپاافتاده دانسته شود، نمی توان گفت که چیزی را تصدیق یا توصیف می کند، بلکه یکسره ناظر به نمادها است. گزارۀ "من وجود دارم" نیز، تهی از آگاهی جدید می شود و با این حساب واژۀ "ergo" یا "پس" بار معنایی ناچیزی خواهد داشت. نتیجه آنکه، خصلت کّل آن صورت بندی، که دکارت دربارۀ آن اّدعای بینش و کشف داشت، چنان جرح و تعدیل میشود که با مقصود آغازین او ناسازگار میافتد.

-4 آیا کوگیتو "یک امر تحلیلی پیشپاافتاده" است؟ اما دوم آنکه، تفسیر یادشده هرگز بیچونوچرا نیست. پذیرفتن آن بر این فرض استوار است که واژۀ "من"،در دو کاربردش در صورت بندی دکارت، به لحاظ منطقی دقیقا از یک چیز حکایت کند. اگر، دستکم در مقدمههای خود دکارت و شاید، فارغ از دیدگاه خود او نیز، بتوان نشان داد که ضرورت ندارد چنین باشد، این اتّهام که ‪cogito, ergo sum‬ پرآوازۀ او صرفا "یک امر تحلیلی پیشپاافتاده است"

و، افزون بر این، این اّدعا که آن صورت بندی بیان یک حقیقت منطقًا ضروری است، بالضروره نقش بر آب خواهد بود.

چنان که به گمان من طبیعی است، نخست باید از زاویۀ نگاه خود دکارت و به ویژه عطف به آن مرحله در استدالل وی که نشان می دهد میتواند از همۀ صورتهای علیاالصول تضمیننشدۀ معرفت به واقعیت تردیدناپذیر وجود خویش گذر کند به این پرسش نزدیک شویم. راه و روشش در اینجا بر تمایز بسیار مناقشهآمیز بین فعل و محتوای آگاهی و بر این تلقی استوار است که یک فعل آگاهی می تواند محتوا یا متعلق فعل های ژرفاندیشانۀ دیگری شود. او درمی یابد که خود یا ego ]=من[اش همواره همچنان فعال و همچنان کانون هستی هر شک یا تفکر بعدی ناظر به خودش یا ناظر به هر چیز دیگری، از نو پدیدار می شود، و در می یابد که با این وصف خود یا ego اش علیالقاعده حقیقی و ایمن از شک است. اکنون به گزارۀ کوگیتو یا "من می اندیشم"

دکارت توجه کنید. این گزاره موردی از خودآگاهی را بیان می کند: به این معنا است که من به خودِ اندیشندهام علم دارم یا از آن آگاهم. اگر در این مورد باز هم بین فعل و محتوا یا متعلق خودآگاهی فرق بگذاریم، ممکن است بگوییم نه زمانی که من می اندیشم، بلکه زمانی که خودم را اندیشنده می یابم، یا خودم و اندیشیدنم را متعَّلق تفّکر قرارمی دهم است که باید وجود داشته باشم و می توانم علم داشته باشم که گفتن "من وجود دارم" بالضروره صادق [19].تسا به این ترتیب، چه بسا گفته شود که واژۀ "من"، که دو بار در صورت بندی کوگیتوی دکارت به کار می رود، دو معنای متفاوت دارد، هرچند بدون اشاره به دو "من" یا حتي دو شخص، میتوان آن دو معنا را "کاربرد مفعولی" )ـم ([Me=] و "کاربرد فاعلی")من [I=] یا (Ego دانست.]02[

برای تقویت این استدالل ضروری است نشان دهیم که در واقع می توان برای دو معنا یا دو کاربرد واژۀ "من" که بیان کردم، دلیل های کافی پیشنهاد. دستکم دو راه وجود دارد که ترسیم تمایز بین دو معنای "من" امکان پذیر است. یکی آن است که اگزیستانسیالیست ها و پدیدارشناسان بر آن انگشت نهادهاند، همان ها که همیشه دکارت را در جایگاه یکی از طالیهداران برجستۀ خویش، و کوگیتواش را در حکم حقیقتی بنیادی، ارج می نهادند.]12[ تنها اشارۀ کوتاهی به تمایز آنها در اینجا الزم است. از یک سو، آنها می گویند که در هر شخصی یک خود یا ego حقیقی، ]یعنی[ چیزی یگانه، خودزا13 و فعال، وجود دارد. این سرچشمۀ اصلی یا هستۀ کانونی حقیقی وجود انسان خودش هرگز نمیتواند متعلق معرفت واقع شود. این سرچشمۀ اصلی یا هستۀ کانونی از چنگ هر تالشی برای درک و دریافت، که همواره آن را مسلم میگیرد، میگریزد. هرگاه در درون نگری)یا به بیان دقیق تر

بازنگری23(، هستی خودم را مشاهده یا در آن تأمل میکنم، خودم را تنها یک متعلق خودآگاهی درمی یابم، ]یعنی[ یک "ـم"، ولی هرگز "من" اصلی، یعنی خودم را به عنوان آنچه حقیقتا وجود دارد، ]یعنی[ به عنوان فاعل تجربه، دوباره تجربه نمیکنم. از سوی دیگر، آن خود، به عنوان متعلق خودشناسی، یکسره چیز دیگری میشود؛ و همۀ بیواسطگی و استقالل، وضوح و فّعالیّت کانون حقیقی خودآگاهی را از دست میدهد: از امری مطلق به سوی امری نسبی می گراید. سارتر، در واقع، میگوید که خودآگاهی را میتوان به "l'être-pour-soi"

)بودن-برای-خویشتن( تعریف [22].درک سارتر با این عبارت امری را مراد می کند که آن چیزی هست که نیست و آن چیزی نیست که

[23].تسه شاید این رویکرد و واژگان اگزیستانسیالیتی در سخن کوتاه یاسپرس ]که میگوید[ "آن چیزی نیستم که بدان علم دارد، و بدانچه هستم علم ندارم"]42[ به بهترین وجه خالصه میشود.

-5 مفهوم "من"و فعل های مرتبۀ باالتر

به جای آن، چه بسا کسی به پیروی از پروفسور رایل،]52[ بگوید که مفهوم "من" به لحاظ ساختاری مبهم33 است، و آنچه معموالً خودآگاهی قلمداد می شود و در کوگیتوی دکارت این چنین بارز مطرح می شود به درستی کنش یک "فعل مرتبۀ باالتر" بر روی "فعل مرتبۀ پایینتر" به شمار می آید. در نگاه او، یک فعل مرتبۀ باالتر فعلی است که دربردارندۀ تفکر دربارۀ فعل دیگر است، مانند زمانی که من به خاطر ناشیگریام خودم را ریشخند می کنم، یا افزون بر این، دربارۀ ریشخندکردن خودم تأمل می کنم. بنابراین، چه بسا کسی بگوید ما از خود [self=] به دو شیوۀ دیگرگون، هماهنگ با دو کاربرد دیگرگون ضمیر اولشخص مفرد، سخن می گوییم. این دوگانگی مسلما به علت آنچه رایل خصلت مبهم "من" مینامد نامفهوم می شود: ظاهراً می توانیم اهّمیّت بنیادین و کیفیّت منحصر به فرد آنچه را که "من" حاکی از آن است را تشخیص دهیم، و با این همه ناکامی ساختاری و در نتیجه حسرتآوری در درک و توصیف آن وجود دارد. "مانند سایۀ خود انسان، که نمیایستد تا به آن برسد. و با این همه نمی تواند از او دور باشد. سایه آن قدر نزدیک است که حتا در دسترس او [26]".تسا

تببین نکتۀ آخر البته این است که هرگاه انسان مبادرت به توصیف خودش بکند، واقعیتی را که توصیف می شود می افزاید. به هر حال، اگر به این گزاره توجه کنیم که "هماکنون خود را در حال رؤیا دیدن یافتم"، که بیانگر عمل فعل مرتبۀ باالتر بر فعل مرتبۀ پایینتر است، نه اینکه بیشباهت به گزارش یک رخداد، تأیید یک کنش، یا پاسخ به یک پرسش باشد، این گزاره بالضروره نوع منطقا متفاوتی از گزارۀ "هماکنون داشتم رؤیا می دیدم" است. از این رو، ضمیرهای شخصی به کاررفته در دو جمله با بار منطقی43 متفاوتی به کار برده می شوند.]72[

به نظر من، دومین از این دو تالش برای تمییز بین دو معنای واژۀ "من" برتری های آشکاری نسبت به اولی، که بعید نیست بیشتر در شرف منسوخشدن باشد، دارد. از دیگر سو، نمی دانم تبیین رایل جانب مقصود دکارت را کامال پاس میدارد یا نه. نخست آنکه، به جای هر نوع استلزام منطقی منطوی در کوگیتو، یک پیششرط وجودی هست، و بهیقین تعلق خاطر "اگزیستانسیالیستی" به دکارت، و نیز بعدها به پاسکال، انکارناپذیر است. به نظر من، به همین دلیل، هدف دکارت در استدالل کوگیتو تا اندازهای از دیدگاه تحلیل مفهومی رایلی، متفاوت است. زیرا، همان طور که رایل تبیین می کند، فعل های مرتبۀ باالتر، "به نحوی به فعل های دیگر می پردازند" و توصیف شان "متضمن اشارۀ غیرمستقیم به فعل های دیگر [28]35".تسا وانگهی او می گوید که کنش فعل مرتبۀ باالتر "مستلزم تفکر دربارۀ" فعل دیگر، ]یعنی[ فعل مرتبۀ پایینتر است. او می کوشد معنای عبارت "مستلزم تفّکر دربارۀ" را، با به کاربردن اصطالح "مسّلم فرضکردن" در دو

[30]

قطعه، از برخی برداشت های نادرست]92[ ایمن نگه دارد تا نشان دهد که یک فعل مرتبۀ باالتر به چه معنا "مستلزم" تفکر دربارۀ فعل دیگر است. اما در حالی که نزد رایل کنش یک فعل مرتبۀ باالتر مستلزم تفّکر دربارۀ فعل دیگر به معنای "مسّلم فرضکردن" منطقی آن است، عالقۀ دکارت به استلزام از نوع متفاوتتری معطوف بود، یعنی از این نوع که یک فعل مرتبۀ باالتر، برای نمونه شک به یک باور یا گزاره، بهکّلی فارغ از تفّکر دربارۀ آن باور یا گزاره، متضّمن فعل اندیشیدن یا آگاهی است یا آن را مسّلم می گیرد، و این به نوبۀ خود)حتّي اگر انکار شود( متضمن این واقعیت است که هرکه می اندشید )یا انکار می کند می اندیشد( وجود دارد یا آن را مسلم می گیرد. معنا و بار ergo در صورت بندی کوگیتو دقیقًا بر این واقعیّت استوار است که وجودم شرط الزم صدق "من می اندیشم" است و این، به نوبۀ خود، شرط الزم صدق "من شک می کنم." درحالی که ریشخندکردن خودم به خاطر ناشیگری، درست مانند شّک به چیزی، تفّکر دربارۀ یک فعل مرتبۀ پایینتر را، یعنی "متعلقی" را که)ممکن است گفته شود در بازاندیشی( آن ]تفّکر[ دربارۀ آن انجام می شود، مسّلم میگیرد، اّما در این دیدگاه دکارت، شک به چیزی، افزون بر چنین فعل مرتبۀ پایینتر، مستلزم انجام اخیر یک فعل اندیشیدن به این معنا است که غیرممکن است، یا رخ نمیدهد، مگر آنکه شککردن، اندیشیدن باشد. به همین قیاس، به نظر دکارت، اندیشیدن یا آگاهبودن نه تنها مستلزم چیزی است که دربارۀ آن می اندیشیم، تأمل می کنیم، یا از آن آگاهایم، یعنی فعل مرتبۀ پایینتر که اندیشیدن عملیاتی روی آن است، بلکه به معنای دیگر، همچنین مستلزم وجود خود شخص است.

لیکن دوم آنکه، ممکن است رایل، در تمییزش بین فعل مرتبۀ باالتر و مرتبۀ پایینتر، فراتر رفته باشد. به او َّبرای این فرض ایراد

گرفتهاند]13[ که هر فعل یا وضعیتی که "متعلق" فعل مرتبۀ باالتر میشود، در این فرآیند، ثابت برجای میماند. ممکن است این فرض در موردهایی که فعل مرتبۀ باالتر به چیزهایی غیر از خود [self=] شخص مربوط می شود موجه باشد. با وجود این، در مورد

خودتفسیری63، مانند زمانی که بر احساس اخیر اندوه یا بر تالش قبلی برای به یادآوردن تأمل می کنم، یا آنها را گزارش می کنم، فرآیند متعَّلِق فعل مرتبۀ باالترشدن بالضروره همراه است با تغییر مفهوم خود از فاعل شناسا به متعلق شناسایی. در عبارت "به خاطر خامی خودم را ریشخند می کنم"، البته از دو خود سخن نمیگویم؛ و نه، چنان که از ساختار دستور زبان میتوان فهمید، از دو "من" یا دو "ـم" حکایت نمی کنم: از یک من و یک ـم)یا خودم( سخن میگویم. در حالی که شأن منطقی ـم)یا خودم( امری آفاقی است به این معنا که می توانیم بهسهولت نام یک شخص را جایگزین "ـم" کنیم، شأن منطقی من را می توان به عنوان آن ساحت منحصر به فردی در خودآگاهی توصیف کرد که "به لحاظ مشاهده مبهم" است؛ یعنی هیوم هرگز نتوانسته است "ادراک"ی که با حرص و ولع دربارۀ آن جستجو ميکرده است را، به دست آورد. در نتیجه هرگز نمی توان هیچ تفسیرخودی را چنان که شایسته و بایسته است توجیه کرد، نه در زمانی که آن ]تفسیر[ انجام می شود)زیرا در آن مرحله نمی تواند به خودش بپردازد و از این رو هیچ شرح و گزارشی شامل آن نمی شود(، و نه در واقع در هیچ زمانی پس از آن که ممکن است متعلق فعل مرتبۀ باالتر دیگری واقع شده باشد)زیرا، چه بسا در آن هنگام واقعیت و صرافت طبعش را از دست داده و صرفا متعلق یک تأمل شده باشد(.

-6 جمعبندی و نتیجهگیری بنابراین فرآوردۀ استدالل من این است که از دیدگاه دکارت تمایز بین دو معنای واژۀ "من" در صورت بندی کوگیتوی او را می توان حتي با لفظومفهوم هایی بنیادیتر از آنچه رایل در نظر دارد نشان داد. در هر صورت، این صورت بندی، چونان یک کل، را نه می توان همان گو، و نه در واقع حقیقت منطقی دانست. از این رو ضعف آن سهسویه است. اگر کوگیتو به این معنا گرفته شود که "اندیشیدن وجود دارد"، نه "من وجود دارم" از آن برمی آید، و نه البته اینکه خود یا ذهنی وجود دارد. همچنین در واقع چنین نمی نماید که هیچ امر قطعی یا خودتأییدگری در این صورتبندی برجای بماند. از دیگر سو، اگر صورت بندی کوگیتو به معنای متعارف "من می اندیشم، بنابراین هستم" فهم شود، گفتن "من میاندیشم" همانند گفتن "من وجود

دارم"، هرچند به معنایی تردیدناپذیر و صادق است، چنین نیست که بالضروره صادق باشد، زیرا وازنش هریک از دو گزاره، اگرچه خودشکن است، به لحاظ صوری خودمتناقض نیست. با این همه، کل صورت بندی "من می اندیشم، بنابراین هستم" را، به لحاظ منطقی، یقینی و ضروری دانستن تنها به بهای بیمحتوا و پیش پا افتادهکردن آن ممکن است - بهایی که دکارت حاضر نبود بپردازد و چنان که کوشیدم نشان دهم، به راستی هیچ کس ملزم نیست بپردازد.

در اینجا می افزایم که در نگاه من داللت گری کوگیتوی دکارت و چالشی که برای نسل های بعدی فیلسوفان پدیدآورده است بدون شک، بخشی از آن، از ظرافت و پیچیدگی الزمههای منطقی آن و بخشی نیز از دشواریهای جداییناپذیر آن برمیخیزد. و اگرچه ممکن است ما در واقع با تبیین ظرافت و پیچیدگی آن حق آن را به جای آوریم، به هیچ یک از معناهایی که احتماال دکارت در نظر داشته نمی توانیم به ضرس قاطع آن را اثبات کرده یا موجه بدانیم. در مورد نقد پیش گفتۀ من به تحلیل پروفسور هینتیکا، این مطلب را در اینجا چنین جمع بندی خواهم کرد، هرچند امکان داشته باشد که بینش کوگیتو، یا یک جنبۀ آن، را در خالل سطرهایی که او نشان داده است، کنشی تفسیر کنیم)اما، با این شرط که برای مؤثربودن چنین تفسیری باید آن را از برخی ابهام ها پیراست(، برای پذیرش این رأی که خود دکارت کوگیتو را منحصرا همین گونه می فهمید، و نیز برای پذیرش این که در واقع باید آن را همین گونه تفسیر کرد تا موجه باشد، دلیلی نمی بینم. زیرا، به نظرم می رسد که هر آنچه در صورت بندی دکارتی موجه، صادق، یا تردیدناپذیر باشد، حتي بدون تحلیل پیشنهادی هینتیکا نیز، چنین است. * عضو هیأت علمی گروه عمومی دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی ** دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه دانشگاه تهران

این نوشتار ترجمهای است از ‪W. von Leyden, “Cogito, Ergo Sum”, Proceedings of the Aristotelian Society, New‬ ‪Series, Vol. 63 (1962 - 1963), pp. 67-82.‬ پینوشتهای نویسنده ‪[1] Jaakko Hintikka, "Cogito, ergo sum: inference or performance?", The Philosophical‬ Review, Vol. LXXI, i (January, 1962), pp. 3-32. // [2] Cf. A. J. Ayer, The‬ ‪Problem of Knowledge (London, 1956), pp. 46-7. // [3] See my "Descartes and‬ ‪Hobbes on waking and dreaming", Revue Internationale de Philosophie, Vol.‬ ‪XXXV (1956). // [4] Second Meditation, ad. init., The Philosophical Works of Descartes,‬ ed. Haldane and Ross (Cambridge, England, 1931), Vol. I, p. 149; Replies‬ ‪to Bourdin's Seventh Set of Objections, Vol. II, p, 271. // [5] Cf. Bertrand Russell,‬ ‪An Outline of Philosophy (London, 1927), p. 171; History of Western Philosophy‬ ‪(London, 1946), p. 589.‬

[6] برای پیشنهاد این عبارت بنگرید به

‪G.C. Lichtenberg, Werke, ed. Goldsmith (Stuttgart, 1924), p. 78, and Wittgenstein's‬ ‪view as reported by G. E. Moore, "Wittgenstein's lectures in 1930-33", Mind, Vol.‬ ‪LXIV (1955), pp. 13-4. Cf. also P. F. Strawson, Individuals (London, 1959), p. 95,‬ ‪n. 1. // [7] R. G. Collingwood, Speculum Mentis (Oxford, 1924), p. 202. // [8] Cf.‬ ‪M. Chastaing, "Consciousness and evidence", Mind, Vol. LXV (July, 1956). // [9]‬ ‪Second Meditation, Works, ed. Haldane and Ross, Vol. I, p. 153; also Oeuvres, ed.‬ ‪Adam and Tannery (Paris, 1910), Vol. VII, p. 443.‬ برای بسط این نکته در کتاب درسی منطق دکارتی بنگرید به

‪the Port-royal Logique, ou l' Art de Penser (Paris, 1662, 3rd ed. 1668), pp. 380-1.‬

‪[10] Replies to Second Objections and Letter to Clerselier, ed. Haldane and Ross,‬ ‪Vol. II, pp. 38 and 127. // [11] Oeuvres, ed. Adam and Tannery, Vol. IX, pp. 2, 27;‬ ‪Vol. VIII, p. 7. // [12] Cf. here also P. D. Huet's Censura Philosophiae Cartesianae‬ ‪(Paris, 1689), Vol I, p. 11, and p. S. Régis's reply in Résponse au Livre (Paris,‬

‪1696), pp. 48-53.‬

[13] برای تأکید به جا بر روی ماهیت بنیادین و منحصر به فرد شأن کوگیتو در آموزۀ دکارت بنگرید به ‪(Amsterdam, 1663), Part I, Prolegomenon.‬ ‪Spinoza's Principia‬ Philosophiae Cartesianae

[14] "من هستم، من وجود دارم، بالضروره صادق است هرگاه آن را به زبان آورم، یا در ذهن تصور کنم" )موربها از من(،

‪Second Meditation, ed. Haldane and Ross, Vol. I, p. 150. See also A. J. Ayer, The‬ ‪Problem of Knowledge, pp. 45ff, and in Analysis, Vol. 14, No. 2 (December, 1953).‬

[15] نخستین کسی که این نکته را روشن کرد، به گمانم، پرفسور ایر بود در مقالۀ Analysis اش، ص. 03، و در Knowledge‬ of Problem ‪،The ص. .46 همچنین بنگرید به

‪J. Passmore, Philosophical Reasoning (London, 1962), p. 60, and Hintikka, loc.‬ ‪cit. pp. 10-18. // [16] Nouveaux Essais, Bk. IV, Ch. II, Sect. 1, ad fin., Ch. VII, Sect.‬

‪7. // [17] Critique of Pure Reason, Refutation of Idealism, 2nd ed. (Königsberg,‬

‪1787), p. 274; in Werke, ed. Hartenstein (Leipzig, 1952), Vol. III, p. 197; also J. R.‬ ‪Weinberg, An Examination of Logical Positivism (London, 1936), pp. 183-4. // [18]‬ ‪D. J. O'connor, John Locke (London, 1952), pp. 111-12; also J. R. Weinberg, An‬ ‪Examination of Logical Positivism (London, 1936), pp. 183-4.‬

[19] اینکه عبارت "کوگیتو"ی دکارت حاکی از محتوا، نه عمل، آگاهی است به روشنی از صورت بندی تامس Reid)دیر (Thomas آشکار می شود: "در این حالت شک جهان شمول، آن چیزی که نخست به او روشن و یقینی می نمود، وجود خودش بود. او به این یقین داشت، چرا که آگاه بود که می اندیشد، تعقل می کند، و شک می کند." ‪Essays on the Intellectual Powers of Man, Edinburgh,)‬

‪(1875, Essay II, Ch. VIII, p. 129‬ البته که گفتن "من وجود دارم" به نوبۀ خود نشان می دهد که من اکنون دارم دربارۀ وجود خودم میاندیشم، که بدین وسیله این را متعلق اندیشه قرارمی دهد؛ اما این به نوبۀ خودش دوباره وجود من و بنابراین صدق "من هستم" را پیشفرض میگیرد. // [20] باید یادآور شوم که این عبارت ها؛ چنان که در اینجا به کار رفتهاند، به لحاظ معنا از کاربرد ویتگنشتاین از این واژگان در p. 66‬ 1958), ‪The Blue Book (Oxford, فرق میکنند.

‪[21] Cf. K. Jaspers, Descartes und die Philosophie (Berlin, 1937); J. P. Sartre,‬ ‪L'existentialisme est un Humanisme (Paris, 1946), pp. 63-4 (Engl. tr., London, 1948,‬ ‪p. 44). // [22] L'etre et la Néant (Paris, 1943), Introduction and Part II. Cf. also E. Husserl,‬ Cartesian Meditations (The Hague, 1960), pp. 25ff; also his distinction between‬ ‪cogito and cogitatum, pp. 31ff, and his view of the nature of the alteration implicit in‬ ‪"transcendental-phenomenological reflection", p. 34. // [23] Op cit, p. 33. // [24] Die‬ ‪Geistige Situation der Zeit (Berlin, 1932), 3rd ed., p. 147. // [25] The Concept of Mind‬ ‪(London, 1949), Ch. VI. // [26] Ibid. p. 186. // [27] Ibid. p. 190. // [28] Ibid. p. 191. // [29]‬ ‪Ibid. p. 192-3. // [30] Ibid. p. 191, line 35, and 192, line 7. // [31] I. T. Ramsey, "The systematic‬ elusiveness of ‘I’", The Philosophical Quarterly, Vol. V (1955), pp. 196ff.‬

پینوشتها

‪1. performatory utterance // 2. Cogito, ergo sum // 3. dictum // 4. self-contradictory‬ ‪// 5. self-stultifying // 6. absurd // 7. descriptive phrase // 8. self-defeating // 9.‬ ‪insight // 10. existentially.‬

.11 شماره صفحهها در سرتاسر مقاله به شماره صفحههای مقاله مورد بحث هینتیکا در ‪The Philosophical Review‬ ارجاع میدهند.

‪12. performative in character // 13. self-verifying // 14. non-inferential // 15. embodiment‬ // 16. performance // 17. obscured // 18. ambiguity // 19. introspection //‬

‪20. consciousness // 21. archimedean // 22. mind // 23. self // 24. self-certifying.‬ ‪،Robin George Collingwood (1934-1889).25‬ فیلسوف و مورخ انگلیسی.

‪26. semantical // 27. conclusion // 28. ratiocination // 29. contingent // 30. tautologous‬ // 31. spontaneous // 32. retrospection // 33. elusive // 34. logical force // 35.‬ ‪presuppose // 36. self-commentary.‬

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.