اخالق فضيلت

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه - روزالين هرست هاوس ترجمه هاشم قربانی*

روزالين هرست هاوس در نوشتار حاضر )كه ویراستاری جدیدی از مقالة پيشين او در سال 2007 است(، رویكرد نوارسطویي را كه یكي از رهيافت ها در اخالق فضيلت جدید است بررسی مي كند و به تحليل مسائلی دربارة جوانب مختلف و نقاط اشتراك و افتراق آن با رویكردهاي وظيفه گروانه و فایده گرایانه و نيز طرح برخی اشكاالت در حوزة اخالق فضيلت و تالش در تحليل آنها می پردازد. هرست هاوس از احياءكنندگان اخالق فضيلت است و بر این اميد است كه بتوان در ساحت های مختلف اخالق كاربستي، فلسفة سياسي و دیگر شاخه ها نيز از اخالق فضيلت سخن گفت. وی آیندة اخالق فضيلت را بسيار روشن ميبيند. امروزه اخالق فضيلت یكي از سه رویكرد اصلي در اخالق هنجاري است. در آغاز می توان، اخالق فضيلت را در مقابل رویكردهایي كه مبتنی بر وظایف و قواعد اخالقي )وظيفه گرایي( و پيامدهاي اعمال )پيامدگرایي/ ]فایده باوري[( است، بهمثابة اخالقي تعریف كرد كه بر فضيلت ها و یا شخصيت اخالقي تاكيد مي كند. موقعيتي را فرض كنيد كه الزم است به یك فرد نيازمند و محتاج كمك شود. ]در این مثال[ فرد فایدهباور، به پيامدهاي انجام این عمل اهتمام دارد و آن را در راستای رسيدن به سعادت به شمار می آورد؛ فرد وظيفهگرا تمام همتش بر آن است كه در صورت انجام چنين فعلي، فاعل طبق قاعدة ذیل عمل كرده است: »با دیگران بدان صورت رفتار كن كه دوست داري با تو آن گونه رفتار شود«؛ و فرد فضيلت گرا، تأكيدش بر این خواهد بود كه كمك به آن فرد، عملي از روي عطوفت و خيرخواهي است. اغلب سه مفهوم اصلي اخالق فضيلت یعني››فضيلت، حكمت عملي و سعادت‹‹ در معرض كج فهمی قرار میگيرند. در برخی كاربردها این مفاهيم از مفاهيِم مرتبط و مختص به فلسفة جدید متمایز میشوند و در باب آنها مسائل گوناگوني را در اخالق فضيلت می توان مطرح كرد. ]در این مقاله به عنوان های ذیل پرداخته شده است[

1.كليات .2 فضيلت، حكمت عملي و سعادت .3 اشكاالت مطرح شده دررابطهبا اخالق فضيلت .4 راهكارهاي بيشتر.

1.كليات افالطون و بهويژه ارسطو، پايهگذاران اخالق فضيلتاند. )هرچند ريشه هاي اخالق فضيلت در فلسفة چين، بسي دارای قدمت است( اين گونة از اخالق حداقل تا دورة روشنگري، به عنوان رويکردی غالب در فلسفة اخالق غرب بود. باوجوداين، در قرن نوزدهم به يكباره از اخالق فضيلت غفلت شد تا آنکه در اواخر دهة 1950 در فلسفة انگليسيـامريکايي دوباره احياء شد. اخالق فضيلت با مقالة معروف اليزابت آنسکوم تحت عنوان»فلسفه اخالق جديد« (1958) كه انتقادات زيادی را از صور مختلف وظيفه گرايي و فايده باوري مطرح مي كرد، ]دوباره[ چهره گشود و بسط يافت.1 در آن زمان هيچكدام از مکاتب وظيفه گرا و فايده باور به موضوعاتي كه در اخالق فضيلت محل توجه فراوان اند، اهتمامی نداشتند؛ مسائلی نظير: خود فضيلت ها، انگيزه ها، شخصيت و خصوصيت اخالقي، تعليم و تربيت اخالقي، حکمت/

ِّ بصيرت اخالقي، دوستي و روابط خانوادگي، معناي حقيقي سعادت، نقش احساسات در زندگي اخالقي و مسائل بسيار مهمي در ارتباط با اينکه »چگونه شخصي بايد باشم؟« و »چگونه بايد زندگي كنم؟«.

طرح دوبارة اخالق فضيلت، تأثير فوقالعادهاي بر دو رويکرد ديگر ]وظيفه گرايي و فايده باوري[ نهاد و بسياری از طرفداران آنها تالش كردند موضوع های فوق را با رويکرد برگزيدة خويش ارزيابي و بررسي كنند. )تنها نکتة درخورتأمل آن است كه امروزه ضرورت دارد كه ميان »اخالق فضيلت« ››كه ]در كنار رويکردهاي ديگر[ رويکرد سوم بهحساب مي آيد‹‹ و »نظرية فضيلت« كه براي ارزيابي خودِ فضيلت در رويکردهاي رقيب اختصاص مي يابد، تمييز دهيم( عالقه به نظرية فضيلت كانت، موجب شد توّجه فالسفه دوباره به تعاليِم كانت در باب فضيلت كه براي مدت مديدي مغفول مانده بود، معطوف شود و نيز فايده باوران درصدد بسط نظريههاي فضيلِت پيامدباورانه برآيند ‪.)Driver 2001, Hurka 2001(‬ در باب اخالق فضيلت، بهغير از نگاشته هاي افالطون و ارسطو، بررسی نگاشته هاي فيلسوفان ديگري مثل مارتينو، هيوم و نيچه نيز محل توّجه قرار گرفت و درنتيجه اقسام مختلفي از اخالق فضيلت، بسط پيدا كرد ‪.)Slote 2001, Swanton 2003, 2011a(‬

هرچند ضرورتی ندارد الگوی اخالق فضيلت جديد، بهعينه همانگونه ای از اخالق باشد كه معروف به اخالق فضيلت نوارسطويي است، اّما تقريبًا همة روايت هاي جديِد اخالق فضيلت با وام گرفتِن سه مفهوم متفرعشده از آن، نمايانگر آناند كه بنيادهايشان در فلسفة باستان ريشه دارد. آن سه مفهوم عبارتانداز: arête )فضيلت(، فرونسيس )حکمت عملي( و اودايمونيا )كه معموال به سعادت و يا شکوفايي ترجمه ميشود(. همانطوركه اخالق فضيلت جديد رشد مي يافت و افراد زيادی با مسائل آن آشناتر مي شدند، به همان ميزان نيز بحث در باب اين سه مفهوم فزوني مي گرفت؛ بااينحال، هنوز هم اين يك مشکل ]اساسي[ است كه خواننده اي كه صرفًا با فلسفة اخالق آشناست، به تفسير نادرستي از اين مفاهيم سوق مييابد. )جهت آگاهي اجمالي، خوب و درعينحال اطالع از تبييني معتبر راجع به اين سه، بنگريد به ‪(Annas 2011‬

2.فضيلت، حكمت عملي و سعادت فضيلتي همچون صداقت يا سخاوت، صرفا گرايش به انجام عمل درست و سخاوتمندانه نيست؛ همچنين صرفًا به عنوان صفِت منشِي »مطلوب« يا »اخالقًا ارزشمند« قلمداد نمی شود. در حقيقت، صداقت صفت منشي استـ يعني حالتي است كه بهنحو مطلوبی در دارنده اش، نهادينه شده برخالف عادت كردن؛ نظيِر عادت به خوردن چاي، بهطوريكه مي توانيم بگوييم »فاعل بهخاطر آن، هركاري را انجام مي دهد« ـ اما نهادينه شدن وصف صداقت، عالوهبر اينکه يگانه مسير انجام اعمال صادقانه، يا حتي انجام اعمال صادقانه بنا به داليلي خاص است، امري ذوابعاد و با امور فراوان ديگري در ارتباط است: احساسات و واكنش هاي احساسي، گزينش ها، ارزش ها، اميال، ادراكات، نگرش ها، عاليق، توقعات و حساسيت ها را می توان از اين دست امور دانست. دارا بودن يك فضيلت، در واقع نهادينه شدن آن در ذهن به همراه يکسری امور پيچيدة ديگری است كه از صميم جان، سبب پذيرش داليلی می شود كه برای انجام يك فعل فضيلت آميز به آن نياز است.

شخص درستکار را نميتوان صرفا به اين دليل درستکار در نظر گرفت كه در روابط اجتماعي درستکارانه رفتار ميكند و دغل كاري نميكند. اين فرد زماني درستکار محسوب مي شود كه عقيده اش اين باشد كه بگويد: »اگر طور ديگري عمل كنم، عمل من صادقانه نخواهد بود«؛ ولي اگر فاعل مدنظر فعل درست را به اين دليل انجام دهد كه»عين مصلحت در راستي و درستي است«2 و يا بهخاطر ترس

از دستگير شدن راست بگويد، در اينصورت فاعل مدنظر، فاعل درستكاري بهحساب نميآيد. شخص صادق را نمیتوان صرفا به عنوان شخصی که ـ بهعنوانمثال ـ همواره درست سخن میگويد، يا حتی به عنوان کسی که راستگويي را عمل درستي مي داند، تعريف کرد؛ زيرا يك فرد مي تواند فضيلت راستگويي را داشته باشد بي آنكه متوجه آن باشد. فرد راستگو، تشخيصش اين است که گزارة »فالن حرف يك دروغ است« دليلی قوي بهدست ميدهد تا برخي حرف ها در موقعيت هاي خاص بيان نشوند و نيز بنا به داليلي خاص الزم مي آيد راست گفته شود.

دررابطهبا اعمال درست يا نادرست، انتخاب هايي که شخص راستگو انجام مي دهد و يا داليلي که ارائه ميدهد، ديدگاه هاي وي را در باب راستي و صداقت بازمي تابانند ـ اما البته چنين ديدگاه هايي خود را بهخوبی دررابطهبا اعمال و همچنين دررابطهبا داليل احساسي متجلي مي سازند. صداقت، ارزش خود را آنجا نشان مي دهد که فاعل، عملي را انجام مي دهد و يا گزينشي را اِعمال مي کند ـ مثًال فاعل مدنظر تاآنجاکه ممكن است ]سعي مي کند[ با افراد درستكار و صادق سروکار داشته باشد، دوستان صادق برگزيند و فرزندان صادق تربيت کند. اين فرد، ناراستي و دروغگويي را مذموم مي شمارد و از آن متنفر بوده و آن را تحقير ميکند و سرگرم داستان هاي خيالي حيله گرانه نمي شود و افرادي را که از طريق حقه بازي و دروغگويي به موفقيت هايي نائل آمده اند، زيرك و باهوش تلقي نمي کند، بلكه انسان هايي پست و حقير ميشمارد و از تفوق راستي و صداقت، شوکه نميشود و از عمل نادرست دوستان يا نزديكانش اندوهگين مي شود.

باتوّجهبه اينكه فضيلت، حالت پايدار است، اگر فقط با يك موقعيِت بهمشاهده درآمده، فردي را متصف به فضيلت خاصي کنيد، نسنجيده عمل کردهايد ـ بهويژه زماني که از داليل آن فرد در مبادرت به انجام آن عمل ناآگاه باشيد ‪.)Sreenivasan 2002(‬ عالوه براين بهندرت مي توان حالتي داشت که به معناي داشتن يك فضيلت کامل يا بي نقص باشد؛ طبق بسياری از شيوه ها نمي شود به اين مرحلة ايده آل رسيد ‪.)Athanassoulis ,2000(‬ داشتن يك فضيلت، امري ذومراتب است؛ زيرا اکثر افرادی که بهدرستي ميتوانند متصف به فضيلت خاصي شوند، نقصانهای خاص خودشان را هم دارند؛ بهعنوانمثال، آنها طبق انتظاري که ديگران دارند، عمل نمي کنند. بنابراين فردي که در اکثر اوقات راستگو و يا مهربان است، ممكن است در هواخواهي و طرفداري از فرد ديگر، با بي مباالتي متكبرانه رفتار کند و از اين طريق شخصيتش لكهدار شود و تمايل بيابد در مقابل بزرگترها رياکارانه و در مقابل غريبه ها با لحني نامهربانانه رفتار کند.

عالوه براين، دررابطهبا داليلي که فرد براي انجام يك عمل ارائه مي دهد، بهندرت احساسات آن فرد با آگاهي عقالني وي هماهنگ ميشود. ممكن است من بهاندازة کافي درستكار باشم و به اين تشخيص برسم که ]بايد[ فالن اشتباهم را بپذيرم، زيرا اگر من از صميم قلب نپذيرم که مرتكب اشتباه شده ام و قبول نكنم که مي شود بدون هيچ تعارض دروني، اشتباهات را قبول کرد، در آن صورت عمل من، نادرست خواهد بود. فضيلت گرايان در پيروي از ارسطو، »فضيلت کامل« را از »خويشتن داري/پرهيزگاري« يا قوت اراده، تفكيك ميکنند. فرد فضيلتمند کامل، کاري را بدون آنكه در برابر اميال متناقض دچار کشمكش شود، انجام ميدهد؛ ليكن فرد خويشتن دار/پرهيزکار مجبور است تا ميل يا شهوتي را که متمايل به سويي ديگر است، کنترل کند. اگر پرهيزکاري بهمنزلة مرتبهاي توصيف شود که به رتبة فضيلت کامل نائل نمي شود، اين امر با شهود ما سازگار در نمي آيد، چراکه وقتي انسان ها بر هوا و هوس هايشان غلبه کرده، موفق به انجام عمل صالح مي شوند، اين کار، بسيار تحسينبرانگيز است و البته مقبوليت و معقوليت اين امر را می توان با دشواری انجام آن عمل سنجيد Foot(( ‪.1978, 11–14‬ بهعنوانمثال، اگر شرايطي بهوجود بيايد که در آن، فاعل عملي را انجام دهدـ مثال خيلي محتاج به پول است و در همان هنگام مشاهده می کند که کيف پر از پول شخص ديگري مي افتد و يا خيلي اندوهگين و غصه دار است و در همين حين شخصي از وي کمك ميخواهدـ دراين صورت اگر فاعِل مدنظر، آن کيف پول را به صاحبش برگرداند و يا علي رغم اينكه برايش دشوار است، به آن شخص کمك کند، اين عمل او، بسيار تحسينکردنی خواهد بود. اما اگر چيزي که انجام فعل را براي فاعل دشوار مي سازد، نقيصه اي در شخصيت او باشد ـ يعني براي نگه داشتن آنچه مال او نيست وسوسه شود و يا آنكه از رنج هاي ديگران سنگدالنه و با بي تفاوتي عبور کندـ در آن صورت، انجام آن عمل امری شايستة ستايش نخواهد بود.

طريقة ديگري که يك فرد مي تواند به آسانی از رسيدن به مرتبة فضيلت کامل بازماند، فقدان فرونسيس يا حكمت اخالقي يا عملي است.

مفهوم فضيلت، مفهومي است که دارنده اش را خوب مي سازد؛ يعني فرد فضيلتمند، شخصي است که اخالقا خوب، عالي و يا شايستة تحسين است و عمل و احساس خوبي دارد ـ همانطورکه بايد داشته باشد. اينها امور پرواضحياند که عموما پذيرفته شدهاند. اما برخي نمونههاي )مشهور( خاصی، نيز وجود دارند که موجب مي شوند از اين امور واضح دست برداشته شود. مي توانيم دررابطهبا فردي که خيلي سخي و درستكار است، بگوييم که وي به حد افراط سخي و راستگوست. معموالً اظهار می شود که دل رحمي و دلسوزِي يك شخص ممكن است وي را وادار کند تا بهعنوانمثال بهخاطر آنكه نمي خواهد طرف مقابل ناراحت شود، عمل نادرستي انجام دهد و يا دروغي را که نمي بايست مي گفت، بگويد. همچنين دربارة شجاعت در يك فرد جنايتكار، گفته مي شود که شجاعت باعث مي شود او اعمال خيلي بدتري را در مقايسه با موقعي که ترسو بود، انجام دهد. پس معلوم مي شود که سخاوت، صداقت، دلسوزي و شجاعت در کنار اينكه جزء فضايلاند، برخي مواقع نيز در زمرة خطاها قرار می گيرند. کسي که سخي، صادق، دلسوز و شجاع است، ممكن است اخالقا شخص خوب و شايستة تحسيني نباشدـ يا اگر هنوز هم اين امور جزء امور پرواضح باشند، که البته هستند، در آن صورت افرادي که اخالقا انسان هاي خوبي اند توسط همان چيزهايي که آنها را فرد خوبي ميسازد، شخص بدي شوند! چگونه می توان اين مشكل را تحليل کرد و بدان پاسخ داد؟

پاسخ اين سؤال در پذيرش عرف متداولي نهفته است که موجب مي شود کاربرد بسياري از عبارات مربوط به فضيلت منصفانه بسط يابد و آمادگي براي اين فرض حاصل شود که فاعل فضيلتمند، بيشتر با قلبش عمل انجام مي دهد نه با عقلش. اگر فردي، سخاوت و صداقت را بهمنزلة حالتي در نظر بگيرد که فرد توسط آن، بهسوي بخشش مال و گفتن حقيقت متمايل شده و عملي مثل بخشش مال و گفتن حقيقت را انجام ميدهد، و اگر فردي، دلسوزي را بهمنزلة حالتي در نظر بگيرد که نظارة رنج ديگران موجب برانگيخته شدن آن حالت شده و برطبق آن احساس، عملي را انجام مي دهد، و اگر يك فرد شجاعت را بهمنزلة نترس بودن و يا تمايل به مواجهة با خطر در نظر بگيرد، در آن صورت، واضح و مبرهن است که همة اينها مي توانند منجر به اين شوند که دارندة شان را بهسوي اعمال نادرست نيز برانگيزانند. ليكن اين نيز ـهمانطورکه بسيار گفته شدهـ واضح است اينها همگي حاالتي اند که کودکان مي توانند به آنها متصف شوند، هرچند کودکان مي توانند مثال متصف به صفت شجاعت شوند اما گرچه کودك شجاع، کودك

خوبي است، ولي نمي توانيم بگوييم كه آنها بهلحاظ اخالقي فضيلتمند هستند. عرف متداول و يا اعتماد بر انگيزه هايي كه توسط احساسات برانگيخته مي شوند، به ما چيزي را مي دهند كه ارسطو آن را »فضيلت ذاتي« مي نامدـ يعني مهمترين نوع فضيلت كامل كه مطابق phronesis يا حكمت عملي، مالزم كمال است.

ارسطو مالحظات خاصي را در باب فرونسيس ارائه داده كه موجب بروز نزاع هايي گشته است، اما مفهوم جديد اين واژه، امروزه از طريق انديشيدن راجع به فاعل فضيلتمند بالغي كه صاحب همان چيزهايي است كه كودكان خوب صاحب آناند ـو نونهاالن فاقدشاندـ خيلي بهتر درك مي شود. فردِ بالِغ فضيلتمند و كودِك خوب، هر دو متمايل به امور خوباند اما كودك، مستعدتر است كه همه چيز را خراب كند؛ زيرا وي دررابطهبا فعلي كه قصد انجامش را دارد، بي بهره از معرفت حقيقي است. البته فرد بالغ نيز مصون از خطا نيست و برخي مواقع او نيز ـ بهخاطر نداشتن معرفتـ از انجام فعلي كه متمايل به انجامش است قاصر ميماند و در اين مواقع نداشتن معرفت، مجازاتي ندارد. بنابراين كودكان و افراد بالغ، اغلب به كساني كه ميخواهند منفعتي برسانند، ضرر مي زنند كه دليلش يا اين است كه نمي دانند به چه نحو عمل كنند تا منفعت تأمين شود و يا اينكه آگاهي شان از منافع و امور ضار محدود و نادرست است. اين چنين ناآگاهي در كودكان خيلي كم است ـهرچند مقصر باشندـ و در دورة نوجواني نيز خيلي تكرار نمي شود اما در بزرگساالن خيلي شايع است. چنانچه بزرگساالن با بي فكري، بي پروايي و بي مالحظه گي رفتار كنند و با فرض اينكه آنچه دلخواه آنهاست، دلخواه ديگران نيز خواهد بود عمل كنند ـ بي آنكه دقيقتر بنگرندـ در آن صورت اعمال نادرستي انجام خواهند داد. همچنين اگر درك آنها دربارة چيزي كه منفعت زا و ضرررسان است، نادرست باشد، در آن صورت بيشتر مقصر خواهند بود. درك اينكه چگونه ميتوان بهصورت مؤثر منافع حقيقي را تأمين نمود، بخشي از حكمت عملي است و كساني كه مزين به حكمت عملي اند، مرتكب اين اشتباه نميشوند كه حقيقت ضرررسان را از شخصي كه واقعا محتاج آگاهي از حقيقت اصيل است ـ بدان اميد كه منفعتي به او برساندـ مخفي بدارند.

بهطوركلي، باتوجهبه اينكه مقاصد خوب، مقاصدي براي انجام عملي خوب يا درستاند، مي شود گفت حكمت عملي، معرفت و يا ادراكي است كه دارنده اش را توانا مي سازد. تعيين جزءبهجزء آنچه مستلزم چنين معرفت و ادراكي است، هنوز ايضاح نشده اما برخي جوانبش آشكار شده است. امروزه حتي بسياري از وظيفه گرايان بر اين نكته تأكيد مي كنند كه قواعدي كه در عمل راهكاري براي آنها ارائه مي دهند، بدون حكمت عملي نمي توانند بهدرستي بهكار بسته شوند، زيرا كاربرد صحيح آنها مستلزم آن است كه بنابه موقعيت، قدرداني صورت پذيرد ـ يعني ظرفيتي براي اين تشخيص بهوجود آيد كه در برخي موقعيتها برخي شاكله هايش بهلحاظ اخالقي برجسته و مهم شوند. همين امر دو جنبه از حكمت عملي را نمايان مي سازد.

جنبة اول اينكه حكمت عملي دقيقا بهصورت مشخص با تجربة زندگي سازوار مي شود. براي كساني كه مشتغل به عمِل خاصياند، ممكن است از ميان شاكله هاي اخالقا متناسب با يك موقعيت، نتايج محتمل يا راست نمايي وجود داشته باشد و اين همان چيزي است كه نوجوانان ـچون تجربه ندارندـ از آن غافل اند. آگاهي انسان ها و زندگيشان، بخشي از حكمت عملي را به خود اختصاص مي دهد. )احتياج به گفتن ندارد كه انسانهاي فضيلتمند كسانياند كه به نتايج احتمالي اعمال آگاه اند. اگر آنها آگاه نبودند، نمي توانستند از بي مالحظه گي، بي فكري و كوته نظري بپرهيزند.3

تقدير از يك فاعل، بستگي به اين دارد كه او در حكمت عملي داراِي ظرفيتي باشد كه بتواند تشخيص دهد در يك موقعيت يا حالِت خاص، برخي شاكله ها از برخي ديگر مهمتر و يا متناسب ترند. انسان خردمند، امور مختلف را همتراز با همديگر نمي داند، مانند نوجوانان خوبي كه فضيلت كاملي ندارند، ولي در پي ارزيابي ماهيت زيان آورِ يك عمل خاص در برابر جنبة مهم آن عمل يعني صداقت، خيرخواهي و عدالتاند.

اين جوانب زماني در همديگر ادغام ميشوند كه بخواهيم انسان هاي صاحب حكمت عملي را بسان افرادي توصيف كنيم كه در زندگي فضيلت هاي ارزشمند، مهم و سودمند را درك مي كنند. در سنت سعادت گراي ارسطويي، سخن فوق، در قالب اين ادعا بيان مي شود كه انسان هاي صاحب حكمت عملي، eudaimonia / سعادت را واقعا فرا چنگ آورده اند.

مفهوم اودايمونيا كه عبارت كليدي در فلسفة اخالق يونان باستان است، براي نوارسطويي ها مفهوم محوري است و حتي فضيلت گراياني كه تعمداً خود را از ارسطو جدا ميكنند نيز معموالً آن را بهكار مي برند. عموما اودايمونيا به سعادت4 يا شكوفايي5 و گهگاه نيز به معيشت نيكو6 ترجمه مي شود.

هركدام از اين معادلها، اشكاالت خود را دارند. اشكالي كه در »شكوفايي« وجود دارد، اين است كه حيوانات و گياهان نيز به شكوفايي مي رسند اما اودايمونيا فقط براي موجودات متعقل بهكار ميرود. اشكالي كه در سعادت وجود دارد اين است كه سعادت تلويحا داللت مي كند بر چيزي كه بهلحاظ انفسي متعين شده است. در اينكه آيا من شادم يا نه و يا اينكه در طول زندگي ام فرد شادي بوده ام يا خير، اين من هستم كه آن را معين مي سازم نه شما زيرا اگر من معتقد باشم كه فرد خوشبختيام، در آنصورت واقعا فرد خوشبختي خواهم بود، اين چيزي نيست كه درباره اش اشتباه كنم يا خود را بفريبم. سالمتي يا شكوفايي من را در نظر بگيريد. تشخيص اينكه آيا من خيال مي كنم كه به لحاظ جسمي يا روحي سالمم يا نه و آيا شكوفا شدهام يا خير، و آيا در اين مواقع در اشتباهم يا نه، خيلي آسان است. در اين قبيل موارد، شكوفايي خيلي بهتر از سعادت است. دربارة اينكه آيا زندگي ام eudaimon توأم با سعادت است يا خير، خيلي آسان است كه در اشتباه باشم ـ نه صرفا به اين خاطر كه خيلي آسان است كه فرد ديگري را بفريبم بلكه به اين خاطر كه آسان است كه از اودايمونيا يا از آنچه زيستن بهنحو مطلوب مثل يك انسان است، درك اشتباهي داشته باشم ـ مثال ممكن است درك ما از زندگي مطلوب نوعی زندگاني توأم با لذات يا عياشي ها باشد.

ادعايي كه مي گويد اين نحوة ادراك، اشتباه است، ُمبيّن اين نكته است كه اودايمونيا، گونهای نتيجة اخالقي گرفتن يا ارزش َمدار كردِن مفهوم سعادت است؛ يعني چيزي است شبيه سعادت حقيقي يا واقعي؛ يا نوعي از سعادت است كه ارزشش را دارد محل جستجو قرار گيرد. بنابراين اودايمونيا مفهومي است مربوط به چيزي كه انسان هايي كه راجع به حيات آدمي ديدگاه هاي متفاوتي دارند، مي توانند درباره اش اختالف اساسي ايجاد كنند و اين اختالف نمي تواند با متوسل شدن به معيارهاي ظاهري كه گروه هاي مختلف بهرغم ديدگاه هاي متفاوتشان در آنها متفق القول اند، فيصله يابد.

همة اقسام اخالق فضيلت متفق القول اند كه براي نيل به اودايمونيا، زيستن فضيلتمندانه ضروري است. اين خير اعلي از يك حالت يا از يك زندگاني7 مستقًال بهتعريفدرآمده اي كه تصاحب و يا اِعماِل فضايل در آن مي تواند ترويج يابد، بهدست نيامده است. در اخالق فضيلت، از قبل ادراك شده كه فضيلت، يك امر مركب است. بنابراين

فضيلت گرايان ادعا مي كنند كه زندگي كسي كه به لذات جسماني و يا به كسب ثروت اختصاص يافته، eudaimon نيست بلكه يك زندگي عبث و بيهوده است، اينها مي پذيرند كه نمي توانند استدالل مجزايي در قبال اين امر ارائه كنند كه بتواند از مقدماتي تشكيل يابد كه فرد لذت گراي شاد آن را تصديق كند.

گرچه همة اقسام اخالق فضيلت، مصرند كه فضيلت با اودايمونيا پيوند مفهومي دارد، ارتباط هاي افزونتر بر اين نيز باعث مي شوند اقسام مختلف و متفاوتي بهوجود آيد. بهزعم ارسطو، فضيلت ضروري است اما كافي نيست، عالوه براين به خيرهاي ظاهري نيز محتاجايم كه وابسته به شانس و اقبالاند. در ديدگاه افالطون و رواقيان، فضيلت، شامل هر دو موضوع مي شود )Annas:1993( و رويكردهاي جديد اخالق فضيلت دربارة پيوند ميان اودايمونيا و چيزي كه در يك موقعيت خاص، يك صفت منشي را تبديل به يك فضيلت مي كند، اختالف نظر بيشتري دارند. باتوجهبه مقدمة مشتركي مثل»زندگي خوب، همان زندگي فضيلتمندانه است«در ميان فضيلتگرايان، دربارة اينكه چه چيزي يك صفت منشي را تبديل به يك فضيلت مي كند، تاكنون سه ديدگاه تشخيص داده شده است.

باتوجهبه ،eudaimonism زندگي خوب، نوعی زندگاني است كه ue daimon باشد و فضيلت ها، اموري هستند كه انسان را توانا مي سازند تا nomiadue/سعادتمند شود، زيرا فضيلت ها دقيقا همان چيزهايياند كه به دارنده شان سود ميرسانند ـبهجز در نمونههای نادري كه بداقبال باشند. بنابراين ميان اودايمونيا و آنچه به يك صفت منشي، موقعيت فضيلت بودن عطا مي كند، پيوندي برقرار است. ولي كثرت گرايي مي گويد: اين پيوند، منتظم و محكم نيست. زندگي خوب، زندگي اي است كه بهلحاظ اخالقي پسنديده باشد و زندگي اخالقا پسنديده، زندگي اي است كه پاسخگوي خواهش هاي دنيوي نيز باشد )عبارت خواهش هاي دنيوي را بايد طبق اخالق مالحظه كرد تا فضيلتمندانه باشد، زيرا فضيلت ها دقيقًا همان اوصافی َمنشي اند كه دارندگانشان را متوجه و پاسخگو مي سازند ‪.)swanton 2003(‬ طبق كمال گرايي يا طبيعت گرايي، زندگي خوب، زندگي اي است كه مشخصا يك انسان كامل يا شايسته طبق آن زندگي ميكند و فضايل همان اوصاف منشي اند كه دارنده شان را توانا مي سازند تا چنين زندگاني اي داشته باشد زيرا فضيلت ها دارندهشان را كامل يا شايسته مي سازند )يعني نمونهای عالي و كامل( .)Foot,2001(

3.اشکاالت مطرح شده دررابطهبا اخالق فضيلت

)i(مسئلة كاربرد. در آغازين روزهايي كه اخالق فضيلت دوباره احياء ميشد، اين رويكرد موضعی ضدتدويني بهخود ميگرفت كه عليه دعاوي متداول نظرية هنجاري سوق مي يافت. در آن زمان، فايده باوران و وظيفه گرايان عمومًا )و نه كًاّال( بر اين عقيده بودند كه نظرية اخالقي بايد با قواعد و اصول كلي )البته در فايده باوري با يك اصل( كه دو شاخصة اصلي به شرح زير دارد، سازگار درآيد:

(a بايد اين قاعده/قواعد، در هر موضوع خاص با روند تصميم گيري براي تعيين عملي كه صواب است، هم ارز باشد/باشند.

(b اين قاعده/قواعد بايد در قالب عباراتي بيان شود كه هر فرد غيرفضيلتمندي، آن را درك كرده و آن/آنها را بهدرستي بهكار بندد.

فضيلت گرايان در برابر اين دو ادعا، خاطر نشان كردند كه تصور اينكه بشود چنين نظام يا قانوني داشته باشيم، كامال غيرواقع گرايانه است )بهويژه بنگريد به .(Mcdowell:1979 نتيجة تالش براي توليد و بهكار بستن چنين نظام يا قوانيني در ايام پرچالش دهة 1960 و 1970 كه اخالق پزشكي و زيستي بهسرعت توسعه يافته و شكوفا شدند، منجر به تقويت ادعاي فضيلت گرايان شد. در اين شرايط، فايده باوران و وظيفهگرايان بيش از پيش خود را موافق با قواعد كلي شان مي ديدند اما ازسويديگر در برابر مسائل اخالقي مطرحشده در دورة معاصر با مشكالت عديده اي دستبهگريبان بودند. بهنظر مي رسد براي آنكه بتوان اصول يا قواعد را بهدرستي به كار بست، به حساسيت، ادراك، تصور و حكم اخالقي اي كه از طريق تجربه حاصل آمده ـ يعني به اختصار فرونسيسـ نياز است. ازاين رو، بسياري )البته نه همة آنها( از فايده باوران و وظيفهگرايان صراحتا از شاخصه يا ادعاي (b) دست برداشتند و بر شاخصة (a) وقعي ننهاده و يا تأكيد كمي كردند.

با وجوداين، اشكالي كه ميگفت اخالق فضيلت نمي تواند اصول نظام مندي ارائه دهد، هنوز هم اشكالي است كه در برابر اين رويكرد خودنمايي مي كند و تحت اين انتقاد بيان مي شود كه اخالق فضيلت كال از ارائة راهكار عملي عاجز است.

درواقع، اشكال حاضر از يك سوءبرداشت حاصل آمده است. ادعاهايي كه به شكل زير بيان ميشوند موجب غفلت اشخاص مي شود: اخالق فضيلت به »بودن« مي پردازد نه »انجام دادن«، اخالق فضيلت توجه خود را معطوف به اين مي دارد كه »چگونه شخصي بايد باشم؟« اما به اينكه »چه بايد بكنم؟« وقعي نمي نهد، اين رويكرد، عامل محور است تا عمل محور، منتقداِن اين رويكرد، آن را كًاّال از دادن هرگونه راهكار عملي عاجز مي دانند و به همين خاطر آن را به جاي آنكه يك رقيب هنجاري براي فايده باوري و وظيفه گرايي تلقي كنند، بهمنزلة مكمِل آن دو رويكرد لحاظ مي كنند. ديدگاه عجيب تر اين است كه ادعا دارد كل چيزي كه اخالق فضيلت مي تواند ارائه دهد اين است كه »نمونهای اخالقي را در نظر بگيرد و آنچه را فرد انجام مي دهد، اِعمال كند« مثًال دختر پانزدهساله اي كه به او تجاوز شده و سعي مي كند در اين باره كه آيا سقط جنين بكند يا نكند، تصميم بگيرد، بايد از خود اين سؤال را بپرسد كه »آيا اگر سقراط در موقعيت من قرار داشت، به سقط جنين مبادرت مي كرد يا نه؟«

ليكن اشكال حاضر، تذكراتي را كه آنسكوم ارائه ميداد، نظير اينكه ميگفت در قواعدي كه در قالب عبارات فضيلت و رذيلت )قواعد فض!( بيان می شود، راهكارهاي عملي فراواني يافت مي شود مثل »انجام بده آنچه را كه درست/مهربانانه است« و »انجام مده آنچه را كه نادرست/نامهربانانه است« در نظر نمیگيرد ‪.)Hurtshouse: 1999(‬ )يكي از خصوصيات برجسته دررابطهبا واژگان مربوط به فضيلت و رذيلت، اين است كه هر چند فهرستی كه ما دررابطهبا واژگان مربوط به فضيلت داريم، عموما تا حدودي كوتاهاند، ولي فهرستی كه ما از رذيلت ها در دست داريم، بهصورت چشمگيری طوالني و بلندباال هستند. اگر از مبادی زير اجتناب كنيم، راهكارهای خوبی بهدست خواهد آمد: مبادی نامعتبر، بياثر، سست، ناگوار، توأم با تعصب، خودخواهانه، مزدورانه، بياحتياطانه، موقعنشناسانه، خودبينانه، سبك سرانه، بي پروا، متهورانه، بزدالنه، گستاخانه، بي ادبانه، رياكارانه، افراط كارانه، ماديگرايانه، حريصانه، حقنشناسانه، وحشيانه، بي بندوبارانه، و قس علي هذا(.

امروزه در آنچه به ادبيات مبتني بر اخالق فضيلت موسوم است، طرحهاي مختلفي دربارة پيوندهاي مفهومي ميان »عمل درست« و »گرايش هاي فضيلت خواهانه، عامل/شخص فضيلتمند و خود مفهوم فضيلت« در حد بسيار وسيع محل بحث و فحص قرار دارند. برخي مباحث در واكنش به چالش آقاي جانسون طرح شده اند. تأكيد او بر اين بود كه آيا تالش هاي يك فرد غيرفضيلتمند در تهذيب نفس خويش، تالش صحيحي است يا خير ‪2003, Von Zhy 2009(‬ ؛)Johnson برخي در پاسخ به ربط آشكارِ گرايش به اعماِل نيك و َحَسن هستند ‪)Slote 2001(‬

و برخي نيز ما را ياري مي كنند ميان كاركردهاي عملي و تبيين هاي نظري تفكيك كنيم تا از اين طريق بتوانيم عمل صحيح را تعيين كنيم

‪.)Swanton 2003, zagzebsky 2004(‬ بهطورخاص زاگزبسكي كاركردهاي عملي را هدف ثانوية نظرية اخالقي به حساب مي آورد و نظرية وي بهطورويژه، اسوه هاي اخالقي را در كانون توجه قرار مي دهد. اما نه به اين طريق كه ببينيم يك فرد مثال پنجاهساله چه موقع با يك عمِل خاصي همچون سقط جنين موافقت مي كند. بلكه مفاهيم اخالقي مثل »مفهوم عمِل صحيح« يا »فضيلت« و غيره برطبق اسوه هاي اخالقي، تعريف و تبيين مي شوند. ما اعمال اخالقي مان را از طريق مشاهده و پيروي از افرادي كه موضوع تحسين و تأييدماناند و تأمل بر تعاريف مفاهيم طبق آن اسوهها، ادراك ميكنيم ّ.)Zagzebski

2010( ماداميكه گونه هاي مختلف اخالق فضيلت، تأكيدشان را بر »فضايل« متمركز مي سازند، همة آنها مي توانند موضوع هجمة اشكاالت مشابه مثل

)ii( نسبيت فرهنگي قرار گيرند. آيا نسبيت فرهنگي، موضعی نيست كه مي گويد فرهنگ هاي مختلف به فضيلت هاي متفاوت بها مي دهند ( cma ‪)Intyre, 1985‬ و به همين خاطر ››قواعد فض‹‹8 باتوجهبه فرهنگ خاص اعمالي را درست و اعمالي را نادرست ميسازد؟ جواب اول، جواب

‪tu quoque‬ ››تو نيز‹‹ يا شركت كنندگان در جرم است كه مطلبی كامال شبيه به استراتژي دفاعي فضيلت گرايان را ارائه مي دهد ‪.)Solomon, 1988(‬ آنها مي پذيرند كه نسبيت فرهنگي، چالش بزرگي برايشان است، ليكن خاطر نشان مي كنند كه اين امر براي آن دو رويكرد ديگر نيز به همين اندازه مشكل ساز است. داشتن اختالف فرهنگي در اوصاف منشي كه آنها را بهمنزلة فضيلت ها در نظر مي گيرند، برتر ـيا دونترـ از اختالف فرهنگ ها در آداب معاشرتي نيست، و فرهنگ هاي مختلف، دربارة اموري كه موجب حصول سعادت و يا رفاه مي شوند، ديدگاه هاي مختلفي دارند. نسبيت فرهنگي بايد، يك مشكل عمده براي هر سه رويكرد باشد و اين امر تعجبآور نيست. بههرحال، اين مشكل مربوط است به »مشكل يا مسئلة توجيه« )كه بعدا درباره اش سخن خواهم گفت( كه اين مشكل براي توجيهباورهاياخالق ِيشخصبرايمخالفانش،صرف ًايكمشكلمتداو ِل فرااخالقي است، خواه مخالفان، شكاك اخالقي باشند، خواه كثرت گرا و يا آنكه اهل فرهنگ ديگری باشند.

يك استراتژي قوي تر آن دسته از دعاوي را دربر مي گيرد كه مي گويد اخالق فضيلت در برابر نسبيت فرهنگي، در مقايسه با دو رويكرد ديگر با مشكل كمتري مواجه است. شايد ادعا شود كه اكثر اختالفهای فرهنگي از فهم هاي محلي دربارة فضيلت ها برمي خيزند، اما الزم است بدانيم فضيلت ها في نفسه وابستة به فرهنگ نيستند ‪.)Nussbaum, 1993(‬

اشكال ديگري كه از پاسخ ››تو نيز‹‹ بهوجود مي آيد )iii( مسئلة تعارض است. اخالق فضيلت دربرابر ديلماها چه چيزي براي گفتن دارد؟ شفقت و دلسوزي به من مي گويد فالن شخص را بكش تا او را از دست رنج ها آسوده سازي ولي عدالت مرا از اين كار باز مي دارد. راستگويي مرا بر آن مي دارد كه حقيقت ناگواري را بيان كنم، اما خيرخواهي مي گويد كه سكوت پيشه كنم و يا حتي دروغ بگويم. »من بايد چهكار كنم؟« البته قواعد وظيفه گرايانه، تعارضهای مشابهي بهوجود مي آورند. وظيفه گرايي و اخالق فضيلت هر دو درخصوص »مسئلة تعارض« به يك مشكل گرفتارند و درواقع استراتژي هاي آنها در ارائة پاسخ، موازي با همديگرند. هر دو مي كوشند برخي ديلماها را از طريق ارائة استدالل در اين باب كه تعارض صرفا امري است ظاهري، حل كنند. آگاهي عميق به فضيلت ها و يا قواعد فقط براي كساني حاصل مي آيد كه حكمت عملي داشته باشند و اينها همان كسانياند كه عميقا مي دانند كه فضيلت ها، به جهات متخالف اشاره نمي كنند و قواعد، همديگر را نقض نمي كنند. عقالنيت اين امر به وجود يا عدمِ وجودِ ديلماهاي تجزيه ناشدني وابسته خواهد بود. اگر ديلماهاي تجزيهناپذير وجود داشته باشند، در آن صورت همة طرفداران رويكرد اخالق هنجاري مي توانند به صورت معقول خاطر نشان كنند كه اگر پيشنهاد شود آنچه در فرض پيشين بهعنوان ديلماي تجزيهناپذير بيان شد را تجزيه و تحليل كنيم، مبادرت به اشتباهي اساسي كرده ايم.

اشكال ديگري كه متوجة هر سه رويكرد است عبارت ميشود از (iv) كمرنگ شدن و امحاء. اگر نظرية اخالقي خاصي بخواهد عملي را توجيه كند يا آن را درست جلوه دهد، با مسئلة امحاء مواجه خواهد شد و احيانا رو به افول گام خواهد نهاد و از اين جهت، اين نظريه بهتر است فرد را بهسوي انجام فعل ترغيب نكند. در واقع مايكل استوكر 1976 اين اشكال را فقط در قبال وظيفه گرايي و فايده گرايي طرح كرده بود. وي خاطر نشان مي كرد كه وقتي فرد، از روي صداقت به عيادِت دوستش در بيمارستان مي رود، اگر به دوستش بگويد كه فقط به اين خاطر به عيادت آمده كه موظف به آمدن بوده و يا به عيادت آمدن باعث ميشود كه سعادت عمومي باالتر َرَود، ُحسن فعل او تقليل يافته و يا محو ميشود. اين در حالي است كه درخصوص اخالق فضيلت هم برخي افراد استدالل كردهاند كه اگر همين فرد به دوستش بگويد كه به اين دليل به عيادت آمده كه »اين عمل، الگوبرداري شده از عملي است كه يك فرد فضيلتمند مبادرت به انجامش ميكند« و يا »در تبعيت و الگوبرداري از اعمال يك فرد فضيلتمند مبادرت به اين كار )عيادت( كرده«، اين نيز موجب محو شدن ارزش فعل ميشود ‪.)Keller 2007(‬ طرفداران اخالق فضيلت در زمان حاضر، برآناند كه اين اشكال نمي تواند براي نظرية فضيلت اشكال مهمي محسوب شود و ميكوشند اقسام مختلف امحاء عمل نيك را وابكاوند ‪.)Martinez 2011, Pettigrove 2011(‬

اشكال ديگر براي اخالق فضيلت ـ به همراه دو نظرية ديگرـ (v)

مسئلة توجيه است كه اگر بخواهيم آن را بهصورت خالصه بيان كنيم، بايد بگوييم اين مسئله مربوط است به اينكه ما چگونه مي توانيم باورهاي اخالقي مان را توجيه يا تبيين كنسم. اين مسئله، همان مسئله اي است كه نزاعهاي داغي بهوجود آورده است. در رويكردهايي كه مدنظر ماست، مسئله چنين بيان ميشود: در وظيفهگرايي مسئله اين است كه »چگونه اين ادعا را توجيه كنيم كه اين قواعد خاصي كه ما بهكار مي بنديم، قواعد صحيحياند«. براي فايده باوران اين مسئله مطرح است كه »چگونه اين ادعا را توجيه كنند كه تنها چيز مهم بهلحاظ اخالقي، همان نتايج يا پيامدهاي آن است كه سعادت و يا رفاه در پي ميآورند«. براي اخالق فضيلت نيز مسئله اين است كه مشخص كند »كدام يك از اوصاف منشي، فضيلت محسوب مي شوند«.

در فرااخالق، ميان وظيفه گرايان و فايده باوران راجع به اينكه چگونه مي توان بنياني خارجي براي اخالق فراهم آورد، اختالف وسيعي وجود دارد. برخي معتقدند كه مي شود اخالق را بر پايه هايي بنا كرد كه در برابر هرگونه شكاكيتي دوام يابد.

فضيلت گرايان تمايلی ندارند به اينكه اخالق فضيلت را بر بنيان هايي خارجي بنا سازند و درعينحال مدعیاند كه دعاوي شان مي تواند معتبر و نافذ شمرده شود. برخي نيز از رويكرد انسجام گرايانة راولز پيروي مي كنند ‪)Slote 2001, Swanton 2003(‬ نوارسطو گرايي نيز صورتي از طبيعت گرايي اخالقی است.

سوءبرداشتي كه از اودايمونيا ميشود و آن را بهعنوان مفهومي بي محتوا در نظر مي گيرد، سبب ميشود برخي منتقدان قائل شوند به اينكه طرفداران رويكرد نوارسطويي در تالش اند دعاويشان را درخصوص ماهيت بشر و آنچه به منزلة شكوفايي انسان است، بر تبيينی علمي مبتني كنند. برخي ديگر ميگويند اگر نوارسطوئيان اين كار را نكنند، نخواهند توانست دعاويشان را مبني بر اينكه مثال عدالت، عطوفت، شجاعت و سخاوت جزء فضايل اند، تبيين كنند. اين دو گروه از راهي غيرمنطقي

همديگر را ياري مي كنند تا الهيات طبيعي ارسطو بي اعتبار شود و يا آنكه در ازاي ارزشهاي شخصي خويش يا در حمايت از ارزشهايي كه بهلحاظ فرهنگي پايمال شده اند، توجيهات عقالني صرف ارائه دهند.

ليكن مكداول، فوت و مكينتاير، همگي اخيراً كوشيدهاند تا طريقِت سومي دراندازند كه در ميانة دو موضع باال قرار گيرد. در حقيقت، اودايمونيا در اخالق فضيلت مفهومي است كه بار اخالقي دارد، ولي ماجرا به همين جا ختم نمي شود. دعاوي طرح شده دربارۀ اموري كه موجبات شكوفايي انسان ها را مهيا مي سازند، براي آن دسته از حقايق علمي كه در باب شباهت انسان ها سخن مي گويد، و نيز براي علم كردارشناسي كه دربارۀ اموري سخن مي گويد كه زمينه هاي شكوفايي مثال فيل ها را مهيا مي سازند، موضوع قرار نمي گيرد. در هر دو حال، صدق هر يك از دعاوي تا حدودي بستگي به اين دارد كه آنها دربارۀ چه نوع حيواني بحث كنند و اينكه انسان ها و فيل ها چه توانايي ها، استعدادها، اميال و عالقه هايي داشته باشند. بهترين علوم روزگار ما )يعني نظرية تكامل و روانشناسي( ديدگاه يونانيان را مبني بر اينكه ما انسان ها مثل فيل ها و گرگ ها حيواناتي اجتماعي هستيم و مثل خرسهاي قطبي نيستيم، تقويت ميكنند نه رد. براي توجيه عقالني اينكه چرا ما زندگي اجتماعي را برمي گزينيم و اميال خودگرايانة مان را تحت كنترل در ميآوريم تا مزاياي تعاون تأمين شود، هيچ چيزي نميتواند به اندازۀ قرارداد اجتماعي كاركرد داشته باشد. انگيزشهاي ما همچون انگيزشهاي ديگر حيواناتي كه بهصورت اجتماعي زندگي مي كنند، فقط متوجة لذات و يا حفظ ايمنِي خودِ ما نيست، بلكه متوجه امور نوع دوستانه و مشاركت جويانه نيز هست.

فهم اين حقيقت اساسي دربارۀ انسان ها، بايد درك اين ادعا را آسانتر كند كه فضيلت ها حداقل تاحدودي زمينة شكوفايي انسان ها را فراهم مي آورند و ازسوييديگر نيز اين اشكال را كه مي گويد اخالق فضيلت به يك معنا، خودگرايانه است، از سر راه بر مي دارد.

)vi( اشكال خودگرايي، منشاءهاي خاص خود را دارد. يكي از منشاءهايش پريشان حالي است. روزگاري اعتقاد بر اين بود: فاعلي كه كامًال فضيلتمند است، مشخصًا عملي را انجام مي دهد كه بايد بي هيچ دغدغة دروني انجام دهد و صراحتا اعالم ميكردند »اين فاعل، همان عملي را انجام مي دهد كه خودش مي خواهد، پس به همين خاطر، وي، فاعِل خودخواهي است.« ازاينرو زماني كه شخص سخاوتمند با مسرت عطيه اي را مي بخشد ـهمانطوركه در اثر سخاوت به انجامش عادت كرده ـ چنين برمي آيد كه اين فاعل، سخي نيست و شايد بشود گفت كه وي متواضع است و يا حداقل به آن حد از سخاوت نيست كه همه چيز خود را واقعا ببخشايد، بلكه وي در حقيقت خود را مجبور مي كند تا چيزي را ببخشد؛ زيرا عقيده اش اين است كه بايد اين كار را بكند! اشكال مشابهي نيز موارد عجيب و غريب ديگري را به فاعل فضيلتمند نسبت مي دهد كه آن اشكال، به صورت ناموجهي مبتني بر اين فرض است كه اين فاعل، به همان شكلي عمل مي كند كه بايد عمل كند؛ زيرا معتقد است كه اگر به اين شيوه عمل كند، خواهد توانست اودايمونيا را كسب كند. ليكن فاعل فضيلتمند، دقيقا همان فاعلي است كه صاحب فضيلت است و درك عادي ما از فضيلت اين است كه هر يك از واژگاني كه معناي فضيلت را با خود حمل مي كنند، دررابطهبا انجام عملي خاص، هر كدام داليل خاص به خود را دارند. فاعل فضيلتمند به وظيفه اش عمل مي كند؛ زيرا معتقد است از اين طريق رنجي از يك شخص برطرف خواهد شد، منفعتي به كسي خواهد رسيد، حقيقتي استوار خواهد شد و دينی ادا خواهد شد و غيره. اعمال فضايل در طول زندگي، موجب نيل فرد به اودايمونيا می شود و ميتوان تشخيص داد كه در برخي مواقع اقبال بد موجب ميشود فاعل فضيلتمند زندگياش را از دست بدهد. برخي مواقع، باتوجهبه برخي مالحظات، انسان هاي دلير، صادق، وفادار و مهربان از صميم قلب تشخيص مي دهند كه براي رسيدن به هدفي واال مجبورند با خطر مواجه شوند و در دفاع از يك شخص لب به سخن بگشايند، يا از فاش كردن نام دوستانشان خودداري كنند، هر چند برخي مواقع مي دانند كه همينها منجر به اعدام و كشته شدن خودشان خواهد شد و يا آنكه پوستشان به استخوان خواهد رسيد و يا مجبور خواهند شد، رنج گرسنگي را تحمل كنند. ديدگاهي كه مي گويد اِعماِل فضيلت ها براي كسب اودايمونيا ضروري بوده اما كافي نيست، توجه خود را معطوف به چيزهايی مي دارد كه از روي بداقبالي در برابر فاعل فضيلتمند روي مي گشايند و ممانعت ايجاد مي كنند كه از اين طريق، حصول اودايمونيا براي آنها دور از دسترس خواهد شد ‪.)Foot, 2005: 95(‬ طبق ديدگاه رواقيان كه مي گويند براي كسب اودايمونيا اعمال فضايل، هم ضروري و هم كافي است، يك زندگي

/eudaimon سعادتمندانه، آن زندگاني است كه با موفقيت انجام شود و انسان هاي سعادتمند، مي ميرند درحاليكه مي دانند نه تنها زندگاني موفقي داشته اند بلكه عالوه بر اين زندگي شان را بهطور برجسته اي، به مرتبة وااليی از كمال رساندهاند. به هر روي، اَعماِل افتخارآميزي مثِل اين اعمال را نمي توان بهعنوان اموري خودخواهانه در نظر گرفت. پيشنهاد شكاكانة دال بر»خودگرايي«، ممكن است از سوءبرداشتي حاصل آمده باشد كه در تمييز ميان فضايل بهاصطالح »مالحظة منافع خود« و »مالحظة منافع ديگران« صورت مي گيرد. آنهايي كه خود را از سنت متداول قديمي جدا كرده اند، مايلاند عدالت و خيرخواهي را بهخاطر آنكه به ديگران و نه به خودشان منفعت مي رسانند، فضيلت هايي واقعي در نظر بگيرند و احتياطكاري،پايمرديوعاقبتانديشيرانيزبهخاطر آنكهبهدارندۀشان منفعت مي رسانند، بهعنوان فضايلي غيرواقعي لحاظ كنند. اين ديدگاه به دو علت اشتباه است. اول( عدالت و خيرخواهي در كل به دارندهشان نيز منفعت مي رسانند؛ زيرا بدون آنها، رسيدن به اودايمونيا محال است؛ دوم( ما انسان ها نيز مثل حيوانات اجتماعي، در كنار هم زندگي مي كنيم، از اين رو فضيلت هايي كه منافع خويشتن را مالحظه میكنند، به ديگران نيز منفعت خواهند رساند ـكساني كه از فضيلت ها بي بهره اند، هم به خودشان آسيب مي رسانند و هم به ديگران.

)vii( آخرين اشكالي كه بر اخالق فضيلت مطرح شده، اين ادعاست كه از ميان برداشتن مشكالت روانشناسي اجتماعي با اتخاذ موضع يك فرد موقعيت گرا، نشان مي دهد كه اصًال چيزهايي به نام اوصاف َمنشي وجود ندارند و در نتيجه اموری ازايندست براي اخالق فضيلت بهمنزلة فضيلت نخواهند بود ‪.)Doris 1998, Harman 1999(‬ اما فضيلتگرايان در پاسخ، ادعا مي كنند مطالعاتي كه روانشناسی اجتماعي انجام مي دهد، به موضع طرح شده در باال مبني بر ذومراتب بودن يك فضيلت، هيچ ربطي ندارد

‪.)Sreenivasan 2002(‬ كساني كه به ذومراتب بودن فضيلت عدالت آگاه اند، مي دانند كه اگر اين فضيلت را صرفا بهمثابة فضيلتي همچون مهرباني و نيكوكاري به هم قطاران در نظر بگيريم، كوته بينانه بوده و درنتيجه چنين استنادي، كامال نادرست خواهد بود. پاسخهای ديگري نيز وجود دارند )كه كتاب Prinz منتشر شده در سال 2009 تلخيصي از اين جوابيهها را ارائه داده( كه در ميان آنها جوابية آدامز و مِّريت بسيار چشمگيرند

Adams( ‪.)2006, Merritt 2000‬ آدامز موضع ميانه و معتدلي اتخاذ كرده كه حدوسط دو ديدگاه است: يكي ديدگاهي كه مي گويد »هيچ ويژگي شخصيتي وجود ندارد« و ديگري ديدگاه متكي بر ديدگاه ارسطوست كه درباب فضيلت ارائه كرده است. ارسطو توجه ويژه اي بر حكمت عملي دارد كه مستلزم وجود مجموعهاي از اوصاف عاليه در آدمي است. برايناساس، اوصاف آدمي »بي مايه/نحيف و چندپاره« خواهد بود ولي درعينحال، فضيلت ها، فضيلتاند و چيز غريب و غيرعادي نيستند. امااين عمل كه بخواهيم از اين ديدگاه كه مي گويد »حكمت عملي قلب همة فضيلت هاست« دست برداريم، ـ همانطوركه آدامز ميگويدـ عملي است كه محتاج به از خود

گذشتگي و مبادرت به عملي غريب است كه آقاي كمتكار نيز به آن اشاره داشته است ‪.)Kamtekar 2010(‬ حتي اگر اين اشكالها فضيلت گرايان را برجاي خود ميخكوب كند، درعينحال موقعيتي پديد مي آورد تا آنها به تحقيقاتي نيكو در حوزة روانشناسي تجربي وارد شوند. ‪Annas 2011,(‬ ‪)Russell 2009 part 3‬ يكي از اين ثمره هاي نيكوی آن را در كتاب فيليپا فوت تحت عنوان »خوبي ذاتي/طبيعي« مشاهده مي كنيم.

4.راهکارهاي بيشتر همانطوركه قبًال در بخش كليات بيان شد، ُصَور ديگري از اخالق فضيلت بسط يافت كه ارسطوگرايانه نبودند. رويكرد عامل محورانه اي كه مايكل اسالوت بنياد نهاده، رويكردي است كه بيشترين فاصله را از سنت يوناني گرفته است ‪)slote, 2001(‬ و ملهم از هاچسون، هيوم، مارتينو و اخالق فمنيستي است. آنگونه اخالق فضيلتي كه اسالوت بنياد نهاد، عامل محورانه است )و مخالف با اكثر صوري است كه ارسطويي بوده و عمل محورانه اند(. عامل محورانه، به اين معنا كه درستي اعمال را مبتني بر انگيزهها و يا خصوصيات فضيلتمندانة عامل مي داند. اما درخصوص ميزان فاصله اي كه اين رويكرد از ديگر صور گرفته است، اغراقگويي شده است. هر چند اسالوت به جاي اودايمونيا، واژة well being يعني سعادت يا معيشت نيكو را به كار مي برد و می گويد كه well being خيرهاي عيني خاصي را با خود دارد، اما بيان او اين است كه براي كسب ‪well being‬ انگيزه هاي فرد فضيلتمند، هم ضروري و هم كافي اند؛ هر چند وي معموال انگيزه هاي )فرد فضيلتمند( را بهجاي خود فضيلت ها محل بحث قرار مي دهد، اما واضح است كه انگيزه هاي فرد فضيلتمند، انگيزه هاي زودگذري نيستند كه از حاالت دروني او نشأت گرفته باشند، بلكه اوصاف خوبي مثل خيرخواهي، مهرباني و مواظبتاند كه اوصافي مربوط به شخصيت اند. افزون براين، هر چند وي اشارهاي به حكمت عملي نمي كند، ولي بدون حكمت عملي، چنين حاالتی نه تحسين برانگيزند و نه جزء انگيزه هاي فضيلتمندانه اند مگر آنكه خردمندانه بر جهان پيرامونشان وقعي بنهند و متعادالنه رفتار كنند ]كه اين خود از نشانه هاي صاحب حكمت عملي بودن است[. امروزه عالقة فزاينده به اخالق چين باستان باعث شده تا بر مباني آن در كنار سنِت يونانِي باستان، تأكيد شود؛ اما به همان صورت كه اين روند قوت مي گيرد، ممكن است انحراف و جدايي مفرط تري نيز بهوجود آيد.

هر چند در طي سي سال گذشته اخالق فضيلت بهطور چشمگيری بسط يافته اما هنوز هم در اقليت قرار دارد خصوصا در شاخة اخالق

كاربستي/كاربردي9 توجهي به آن نشده است. امروزه بسياري از ويراستاراِن مجموعه ُكتِب مربوط به»اخالق زيستي« يا »مسائل اخالقي« و يا »اخالق پزشكي«، ميكوشند تا از هر كدام از سه رويكردِ موجود در اخالق هنجاري، مقاالتي بيابند كه مربوط به موضوعات باال باشد، اما اغلب نمیتوانند در شاخة اخالق فضيلت، مقالهاي بيابند كه بر موضوعات باال صدق كند. بيشك علت اين امر آن است كه هيچ فيلسوف فضيلتگرايي در باب چنين موضوعاتی مطلبي ننوشته، به همينخاطر در اين قبيل موضوعات نگاهها متوجة وظيفهگرايي يا فايده باوري مي شود. با اين وصف در همين چند سال گذشته شاهد اين بوديم كه اولين مجموعه در باب اخالق فضيلت كاربستي/كاربردي به چاپ رسيد ‪)walker and Ivanho 2007(‬ و توجهات فزاينده اي را به نقش اخالق فضيلت برانگيخت. يقينا در آينده اين موضوع رشد خواهد يافت شايد اخالق فضيلت كاربردي به حوزة اخالق زيستي مرتبط و بهصورت خاص نيز مثمرثمر شود ‪Sandler 2007 hursthouse2007,,(‬

.)2011 اينكه آيا ميشود انتظار داشت اخالق فضيلت رشد يابد تا اخالق فضيلت سياسي را نيز دربرگيرد ـ يعني از فلسفة اخالق صرف بودن بگذرد و به مرحلة فلسفة سياسي نيز برسدـ ]در حال حاضر[ مبهم است. گرچه افالطون و ارسطو بهرغم قدمتشان مي توانند بهعنوان پايه گذاران اخالق فضيلت، الهام بخش تلقي شوند اما علي الظاهر هيچ كدام نمي توانند منابع جالب توجهي براي اموري كه در سياست محل توجه هستند، قرار گيرند. بااينحال نوسباوم در آثار متأخرش(6002 )Nussbaum برآن است كه ديدگاه هاي ارسطويي ميتوانند درهرحال بهصورت قانع كننده اي يك فلسفة سياسي ليبرال بهوجود آورند. افزونبراين ـهمانطوركه قبال گفته شدـ اجباري در اين نيست كه ]حتما[ اخالق فضيلت، نوارسطويي شود. اخالق فضيلتي كه هاچسون و هيوم مطرح كرده اند، مي تواند بسط يابد و فلسفة سياسي بهوجود آورد ‪.Hursthouse 1990–91; Slote 1993((‬

اخالق فضيلت جديد در متابعت از افالطون و ارسطو، همواره بر اهميت تعليم و تربيت اخالق تاكيد كرده، نه به اين خاطر كه تعليم و تربيت موجب تلقين قواعد مي شود بلكه به اين خاطر كه شخصيت را مي پرورد. در سال ،1982 كارول گليگان01 مقالهاي تأثيرگذار نوشت )با كالمي متفاوت( كه در آن، نظرية مربوط به روانشناسي تربيتي را كه الرنس ُكلبِرگ11 با الهام گرفتن از كانت مطرح كرده بود رد كرد. گرچه در وهلة اول گرايش به نقد رويكرد كلبرگ منحصرا مردساالرانه بهنظر میرسد اما كتاب گليگان بدون توجه به اين امر، نكات و موضوعات فراواني بهوجود آورد كه در اخالق فضيلت نيز انعكاس و بازتاب دارد. احتماال رويكرد گليگان خيلي تأثيرگذارتر از نزاع هايي است كه در محيط هاي آكادميك دربارة فلسفة اخالق رخ میدهند. ليكن امروزه، هم در محيط هاي آكادميك و هم در ميان معلماني كه در كالس تدريس مي كنند، حركت روز افزوني بهسوي تعليم و تربيت مبتني بر فضايل وجود دارد ‪.)Carr 1999(‬

مشخصات مقاله شناختي اين برگردان عبارت است از: ‪Hursthouse, Rosalind, "Virtue ethics", Stanford encyclopedia of philosophy,‬ ‪Wednesday Mar 8, 2012.‬ * دکتری فلسفه و کالم اسالمی

پينوشتها

.1 استدالل آنسکوم اين بود که ما مجبوريم مفاهيم اخالقي رايج مانند ››الزام، وظيفه، بايد، درستي و نادرستي‹‹ را کنار بگذاريم و از اين پس از آنها استفاده نکنيم، چرا؟ به اين دليل که اين مفاهيم تنها در صورتي معنادارند که يك فرد به خدا معتقد باشد. او ميگويد اين اعتقاد فقط در دورة پيشامدرن که فرهنگ غربي، فرهنگ ديني بود، موجه و معقول بود ولي در دورة مدرن که اعتقاد به خدا از صحنة باورهاي انسان غربي خارج شده و تعداد اندکي به خداي پيشامدرن معتقدند، مفاهيم مذکور، کارايي ندارند. او ميگويد بياييد اين مفاهيم را کنار بگذاريم که با کنار نهادن آنها هيچ مشکل حادي به وجود نخواهد آمد و مي توان اخالق مدارانه زندگي نمود. مك اينتاير هم سخني همسو با آنسکوم بيان مي نمايد. وي ميگويد اخالق پيشامدرن چارچوب خاصي داشت که با به ميان آمدن مدرنيته آن چارچوب از بين رفته و به همين خاطر حساسيت انسان ها در رابطه با غايت نهايي شان از بين رفته و اين گزاره که "انسان بايد چگونه باشد تا طبيعت خود ر ا پرورش دهد" به فراموشي سپرده شده و اخالق منزلت خود را از دست داده است و تنها راه بازگرداندن منزلت اصيل اخالق اين است که دوباره گزارة فوق را احياء کنيم که همان احياي اخالق فضيلت است.- م

‪2.honesty is the best policy.‬ .3 يعني ازآنجاکه انسانهاي فضيلتمند آگاهي و بصيرت دارند، در دامِ رذيلتها گرفتار نميشوند.

‪4.happiness // 5.flourishing // 6.well being.‬

.7 )مثال زندگاني تشکيل يافته بر طبق برخي خيرهاي غيراخالقي که مستلزم فعاليت فضيلت مندانه نيستند( ‪8. v-rules‬ ‪// 9. applied ethics // 10. Karol Gilligan // 11. Lawrence Kohlberg.‬

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.