پرسش از ذات وجود

Ettelaat Hekmat va Marefat - - ادب وهنر - مارتين هايدگر

ترجمه انشاء اهلل رحمتي

كتاب درآمد به متافيزيك، درس گفتارهاي مارتين هايدگر درسال ،1935 است. از شواهد چنين بر ميآيد كه خود هايدگر اهميت خاصي براي اين بخش از درسگفتارهايش قائل بوده است. اوال اين درس گفتارها، نخستين بخش از مجموع درسگفتارهاي وي بود، كه آن را براي انتشار برگزيد، و پيش از انتشار در شرح و بسط و حك و اصالحشان كوشيد. ديگر اينكه خود هايدگر در ويراست هفتم شاهكار خويش، وجود و زمان،كتاب درآمد به متافيزيك را به نوعي بخش دوم وجود و زمان معرفي ميكند. جداي از اين، هر خوانندهاي اين كتاب را بهويژه براي بحث درباره »وجود« كتابي عميق و منسجم خواهد يافت. در اين كتاب كه ميتوان گفت همة مباحث آن پيرامون فهم »وجود بماهو وجود« است، هايدگر »وجود« را متمايز از »موجودات«، به شيوهاي بديع، توأم با نكتهسنجيهاي بسيار، و البته همراه با پيامدهاي فلسفي، تاريخي، سياسي و اخالقي بررسي ميكند. ميتوان مباحث اصلي كتاب را ذيل سه مضمون اصلي دستهبندي كرد: (1 پرسش وجود؛ (2 هايدگر و يونانيان؛ و (3 سياست و اخالق. در زير فصل سوم، آن كتاب را ميخوانيم؛ در اين فصل عمدة سعي هايدگر بر آن است كه نشان دهد كه مفهوم وجود، اگرچه به يك معنا مهفومي عام و نامتعيّن است )تا جايي كه برخي آن را بخاري فّرار دانستهاند(، درعين حال از تعيني بيهمتا برخوردار است.

به تحقيقى درباره تعبير »بودن« مبادرت كردم تا به واقعيت مورد بحث راه پيدا كنم و بنابراين در جايگاه متعلق به خودش، قرارش دهم. نمىخواهم اين واقعيت را كوركورانه بپذيرم، چنانكه گويى شبيه است بهاين واقعيت كه سگها و گربهها وجود دارند. مىخواهم موضعى درخصوص خود اين واقعيت تأسيس كنم. همين را مىخواهم، حتى به بهاى اينكه ممكن است »خواست« من براى اين كار، لجاجتآميز بنمايد و نوعى آشفتگى سادهلوحانه كه آنچه را جنبى و غيرواقعى است به جاى چيزى واقعى مىگيرد و درگير در تشريح صرِف واژهها است، جلوه كند.مىخواهم اين واقعيت را به طور كامل روشن كنم. تحقيق من معلومداشت كه زبان در مسير رشد و شكوفايىاش، »مصدرها« ـ براى مثال»بودن«- را پديد مىآورد و با گذشت زمان، زبان يك معناى نامتعينفرسوده براى اين واژه ايجاد كرده است. حقيقتًا اينگونه است. به جاىتوضيح كامل اين واقعيت، صرفا واقعيت ديگرى مربوط به تاريخ زبان رادر جنب آن يا در پس آن نهادهايم.

اگر اينك باز هم با اين واقعيات مربوط به تاريخ زبان آغاز كنيم وبپرسيم چرا آنها به همان صورتاند كه هستند، آنگاه شايد آنچه همچنان مىتوانيم به عنوان تبيين مطلب عرضه كنيم، روشنتر كه نمىشود، هيچ بلكه فقط مبهمتر مىشود. اين واقعيت كه موضوعات چنين نسبتى با واژه»وجود« دارند، اينك به راستي در واقعبودگى مسلم خويش، سفت و سخت مىشود. ولى ديرى است كه به اين وضعيت رسيدهايم. باالخره هر چه باشد، اين همان چيزى است كه روش معمول در فلسفه به آن استنادمىجويد، وقتى كه پيشاپيش تبيين مىكند كه معناى واژه »وجود«،تهىترين است و بنابراين همه چيز را شامل مىشود. بدينسان آنچه با اينواژه، اين مفهوم، به تصور در مىآيد،

برترين مفهوم، جنس، است.درست است كه هنوز مىتوان به ‪ens in‬ genere ]وجود به عنوان جنس[، بنا به تعبير وجودشناسى قديمى، اشاره كرد، ولى درست به همين اندازهقطعى است كه چيز بيشترى در آن نمىتوان يافت. اگر بخواهيم تا آنجاپيش برويم كه پرسش اساسى متافيزيك را به اين واژه تهى »وجود« پيوند دهيم، معنايش اين است كه همه چيز را به ]ابهام و[ آشفتگى كشاندهايم. در اينجا فقط يك راه مىماند يعنى بايد به واقعيت پيشگفته مبنى بر تهى بودن اين واژه اذعان كرد و اين واقعيت را به حال خويش رهاساخت. ظاهرا مىتوان با آگاهى روشن چنين كرد به ويژه اينكه اينواقعيت از طريق تاريخ زبان به لحاظ تاريخى تبيين شده است.

بنابراين: بايد از قالب تهى اين واژه »وجود« گريخت! ولى به كجا؟پاسخ نمىتواند دشوار باشد. در نهايت ممكن است حيرت كنيم از اينكهچرا اين همه وقت و با چنين دقتى به واكاوى واژه »وجود« مشغولبودهايم. بايد از اين واژه كلى تهى »وجود« فاصله گرفت و به اوصاف ويژه حوزههاى خاص خود موجودات پرداخت! براى اين هدف، انواع و اقسام چيزها را بىواسطه در دسترس خويش داريم: چيزهايى كه مىتوانيم مستقيما به دست خويش لمسشان كنيم، همه وسائلى كه همه وقت در اختيار ما است ـ اسباب، آالت و غيره. اگر اين موجودات جزئى براى ما زياده از حد معمولى جلوه مىكنند، براى »متافيزيك« به قدر كفايت پالوده و زنده نيستند، مىتوانيم به طبيعت پيرامونمان ـ زمين، دريا، كوهها، رودها، جنگلها و موجودات جزئى در آنها يعنى درختان، پرندگان و حشرهها، علفها و سنگها ـ بچسبيم. اگر جوياى يك موجود عظيم هستيم، زمين در اين حوالى است. ماه كه از پشت نزديكترين قله ]به ما[ طلوع مىكند، موجود )seiend( است به همان سان كه خود آن نزديكترين قله موجود است ـ و همينطور است در مورديك سياره. موجود، ازدحام انبوه مردمان در يك خيابان شلوغ است. موجود خود ما هستيم. موجود ژاپنىها هستند. موجود فوگهاى)موسيقى(باخ است. موجود، كليساى جامع استراسبورگ است. موجود، سرودهاى هولدرلين است. موجود، بزهكاراناند. موجود، ديوانگان يكتيمارستاناند.

موجودات در هر مكان و هر زمان كه شما بخواهيد، هستند. يقينا. ولىدر اين صورت، از كجا مىدانيم كه هريك از اين چيزهايى كه با چنين اطمينانى فهرست كرديم و به حساب آورديم، يك موجود است؟ اين پرسش احمقانه مىنمايد. زيرا، باالخره هر چه باشد، ما مىتوانيم، به شيوهاى كه هيچ انسان عادى قادر به انكار آن نيست، معلوم كنيم كه اين موجود هست. گيريم كه چنين است. ]به عالوه در اينجا نيازى به استفادهاز واژههايى چون»موجودات« و »آنچه هست«، واژههايى بيگانه بازبان متعارف، نيست[. و فىالحال در انديشه آن نيستيم كه در اينكه آيا همه اين موجودات در وهله نخست هستند يا نه، ترديدى بيفكنيم ـ و چنين ترديدى را بر اين مشاهده فرضا علمى استوار سازيم كه چيزى را كه در اينجا تجربه مىكنيم، فقط احساساتمان است و نمىتوانيم از قيد بدن خويش، بدنى كه همه آنچه نام برديم پيوسته مرتبط با آن است، خالصى بيابيم. در حقيقت، مايلم پيشاپيش خاطرنشان شوم كه اين قبيل مالحظات كه چنين آسان و به بهايى چنين ارزان در جامه مالحظاتى كامال منتقدانه و متكبرانه جلوه مىفروشند، مالحظاتى به كلى غيرانتقادىاند.

در اين ميان، مىگذاريم موجودات باشند، درست به همان صورت كه پيرامونمان را احاطه كردهاند و به ما هجوم مىآورند، مشعوفمان مىسازند و محزونمان مىكنند، آن هم نه فقط در زندگى روزمره كه نيز در ساعات و آنات عظيم. مىگذاريم همه موجودات درست به همان صورت كه هستند، باشند. ولى اگر در سير آنجا- وجود تاريخىمان به اين شيوه، يعنى گويى به صرافت طبع و بدون تأمل درباره آن، رفتار كنيم، اگر بگذاريم كه هر موجود همان موجود باشد كه هست، در آن صورت در همه اينها بايد بدانيم كه معناى »هست« و »بودن« چيست.

و اگر نتوانيم پيشاپيش به وضوح ميان »هستى« و »نيستى« فرق بگذاريم چگونه بايد در مورد چيزى كه در يك مكان و زمان مشخص، مفروضانگاشته شده است، معلوم كرد كه نيست؟ اگر درست با همان قطعيت و وضوح به معناى آنچه در اينجا از هم متمايز شده است، يعنى به هستى و نيستى، علم نداشته باشيم. چگونه مىتوانيم اين تمايز قاطع را قائل شويم؟ اگر پيشاپيش فهمى از »هستى« و »نيستى« نداشته باشيم، موجودات چگونه مىتوانند هميشه و در هر مورد براى ما موجود باشند؟ ولى ما پيوسته با موجودات روبروئيم. ميان وجود- اينسان و وجود- آن سان ]يعنى ميان انحاء وجود موجودات[ فرق مىگذاريم، درباره هستى و نيستى حكم مىكنيم. بنابراين به وضوح مىدانيم كه »وجود« به چه معنا است. پس، اين دعوى كه اين واژه، تهى و نامتعيناست، كالمى سطحى و يك خطا است.

چنين تأمالتى ما را به موقعيتى كامال تذبذبآميز مىكشاند. در آغاز معلوم كرديم كه واژه »وجود«، گوياى مضمون مشخصى براى ما نيست. پيشاپيش عزممان را جزم اين كار نكرده بوديم. بلكه، چنين يافتيم، وهمچنان اينك مىيابيم كه »وجود« يك معناى نامتعين فرار دارد. ولى ازسوى ديگر، به حكم آخرين مالحظاتمان متقاعد شديم كه ما به وضوح و يقين »هستى« را از »نيستى« فرق مىگذاريم.

براى آنكه در اينجا موقعيت خويش را معلوم سازيم، بايد به مطالب زير توجه كنيم. در حقيقت ممكن است محل ترديد باشد كه آيا يك

موجود جزئى در يك جايى يا در يك زمانى، هست يا نيست. براى مثال ممكن است در مورد اينكه آيا پنجره در آنجا، كه البته يك موجود است، بسته است يا بسته نيست، خطا بكنيم. اما، حتى براى اينكه چنين چيزى در وهله اول محل ترديد قرار بگيرد، بايد تمايز مشخص ميان »هستى« و »نيستى« را مفروض بگيريم. تمايز »هستى« از »نيستى«، چيزى نيست كه در اين مورد دربارهاش ترديد كنيم.

بدينسان واژة »وجود« معنايى نامتعين دارد و در عين حال ما آن را بهشيوه متعينى، فهم مىكنيم. معلوم مىشود كه »وجود« بسيار متعين و ]درعين حال[ كامال نامتعين است. برطبق منطق متعارف، در اينجا تناقضآشكارى وجود دارد. ولى چيزى كه تناقضآميز است، نمىتواند موجود باشد. دايره مربع وجود ندارد. با اين همه، اين تناقض، ]يعنى تناقِض[ وجود به عنوان ]امرى[ متعين و ]در عين حال[ كامًال نامتعين، موجوداست. اگر خود را فريب ندهيم و اگر درگيرودار مشغلههاى روزانه، فرصتى براى تأمل ]يا ديدن[ پيدا كنيم، مىبينيم كه ]درست[ در ميانه اين تناقض قرار داريم. قرار داشتن ما در ميانه اين تناقض، واقعىتر از هر چيز چيز ديگرى است كه واقعىاش مىخوانيم ـ واقعىتر از سگها وگربهها، خودروها و روزنامهها است.

اين واقعيت كه »وجود« براى ما واژهاى تهى است، بىدرنگ يك بُعد كامًال متفاوت پيدا مىكند. در پايان، در خصوص تهى بودن فرضى اينواژه، مردد مىشويم. اگر در اين واژه دقيقتر شويم، در نهايت معلوم مىشود كه به رغم همه كليت تركيبى و مبهم معناى اين واژه، هنوز ما معناى متعينى را از آن مراد مىكنيم. اين معناى متعين، چنان به شيوه خاص خودش، متعين و بىهمتا است، كه حتى بايد گفت:

وجود، آنچه به هر موجود از هر نوع تعلق دارد و بدينسان خويش رادر آنچه معمولىترين است، مىپراكند، ]خودش[ بىهمتاترين است.

هر چيز ديگرى غير از وجود، هر موجود و همه موجودات، حتى اگرهم بىهمتا باشند، همچنان مىتوان آنها را به موجود ديگر قياس كرد. همين امكانهاى مقايسه، تعينپذيرى هر موجود، را افزايش مىدهد. بههمين دليل، هر موجود از جهات متعدد، نامتعين است. ولى در مقابل،»وجود« را نمىتوان با هيچ چيز ديگر مقايسه كرد. تنها غير ]براى»وجود«[، »عدم« است. و در اينجا چيزى براى مقايسه وجود ندارد. اگر بدينسان »وجود« چيزى است كه بىهمتاترين و متعينترين است، پستعبير »بودن«، نمىتواند همچنان تهى باشد و در حقيقت هرگز تهى نيست. به سادگى مىتوانيم، با كمك يك مقايسه، خود را به اين موضوع متقاعد سازيم. وقتى تعبير »بودن« را، خواه با شنيدن آن به صورت صدا و خواه با ديدنش در هيأت مكتوب، ادراك مىكنيم، اين تعبير خويش را درشكلى متفاوت با مجموعه اصوات و حروف »اجى مجى الترجى1«، عرضه مىكند. البته چنين عبارتى نيز مجموعهاى از اصوات است، ولىهمانطور كه بىدرنگ مىگوئيم، عبارتى بىمعنا است، حتى اگر چه بهمنزله يك قاعده جادوگرى از معنايى برخوردار است. در مقابل، »بودن«، اينگونه، بىمعنا نيست. همچنين، »بودن« در شكل مكتوب و مرئىاش، بىدرنگ متفاوت با »كزوميل« است. البته اين نشانه مكتوب نيزمجموعهاى از حروف است، ولى مجموعه حروفى است كه نمىتوان بهكمك آن چيزى را تصور كرد. ]در مورد وجود[ چيزى چون يك واژه تهى مطرح نيست ـ فقط با واژهاى فرسوده، در عين حال سرشار از معنا سر و كار داريم. واژه »وجود«، نيروى ناميدناش را حفظ مىكند. اين شعار كه »اين واژه تهى ,وجود، را رها سازيد و به موجودات جزئى روىكنيد!«، نه تنها شعارى نسنجيده، كه شعارى كامال بحثانيگز است. يكبار ديگر، با استفاده از مثالى، در همه موضوع تأمل مىكنيم. اما اين مثال همانند هر مثال ديگرى كه در حوزه پرسشمان مىتوان ذكر كرد، هرگز قادر نيست همه وضعيت را در گستره كاملش روشن سازد و بنابر اين همچنان بايد قيد و شرطهايى دربارهاش، اعمال كرد.

به جاى مفهوم كلى »وجود«، از باب مثال، تصوير كلى »درخت« را درنظر مىگيريم. اگر اينك بخواهيم بگوئيم و تعريف كنيم كه ذات درختچيست، از اين تصوير كلى فاصله مىگيريم و به انواع مختلف درختان و افراد جزئى اين انواع روى مىآوريم. اين روال چندان بديهى است كه اگر بخواهيم ذكر خاصى از آن به ميان بياوريم، تقريبا دچار مشكل مىشويم.اما موضوع كامال به اين سادگى نيست. اگر تصويرى از چيستى درخت بهطور كلى، پيشاپيش روشنگر راهمان نباشد، چگونه فرضا جزئياتمعروف، درختان جزئى را از آن جهت كه درختان جزئىاند، به عنواندرخت كشف مىكنيم ـ چگونه فرضا قادريم كه حتى به جستجوى چيزهايى چون درختان، بپردازيم؟ اگر اين تصوير كلى »درخت« كامال نامتعين و مبهم باشد، اگر اين تصور هيچ رهنمود قابل اطمينانى در امر جستجو و يافتن در اختيار ما نگذارد، ممكن است به جاى درختان،خودروها و خرگوشها را، جزئيات متعين، افراد درخت، بگيريم. حتىاگر چه ممكن است حقيقت اين باشد كه براى تعيين ]و تعريف[ دقيقتر كثرت ذاتى ذات درخت، بايد جزئيات را بررسى كرد، ولى الاقل اين هم به همان اندازه حقيقت دارد كه توضيح آن كثرت ذاتى و آن ذات، فقط در صورتى كه ذات كلى »درخت« را به شيوه اصيلترى تصور كرده و شناخته باشيم، دست مىدهد و پيش مىرود و در اين صورت اين به معناى ذات »نبات« و اين به معناى ذات »موجود زنده« و »زندگى« است. ممكن است هزاران هزار درخت را جستجو كنيم ـ ولى اگر شناخت خودباليده از درخت از آن جهت كه درخت است، پيشاپيش در اين اقدامروشنگر راهمان نباشد و به وضوح بر پايه خودش و بر مبناى ذاتىخودش، تعين نيابد ]يا شكل نگيرد[، همه اين تالش كماكان سعى بيهودهاى خواهد بود و از طريق آن، درخت بودن درختها را تشخيص نخواهيم داد.

حال ممكن است كسى دقيقا در مورد معناى كلى »وجود»، اشكالكند كه تصور ما ديگر نمىتواند از »وجود« به چيزى باالتر اوج بگيرد ]يابه مفهومى برتر از آن برسد[، زيرا، هر چه باشد، »وجود« كلىترين معنااست. وقتى به مفهومى مىرسيم كه از همه مفاهيم كلىتر و عالىتر است،استناد به مفاهيم ]و معانى[ »مادون« آن، نه فقط مقرون به صواب است،بلكه اگر بخواهيم بر تهى بودن اين مفهوم غلبه كنيم، تنها راه چاره هماناست.

اين تأمل هر چند ممكن است قانعكننده به نظر برسد، ولى در عينحال باطل است. دو دليل در رد آن اقامه مىكنم:

.1 اوالً، خود اين محِّل بحث است كه آيا عموميت ]يا كليّت[»وجود« از نوع عموميت »جنس« ]منطقى[ است يا نه. ارسطو از قبل دراين مطلب ترديد كرده است]1[. در نتيجه اينكه آيا همانطور كه ايندرخت بلوط، فرد »درخت به طور كلى« شمرده مىشود، مىتوان يكموجود جزئى را فردِ وجود شمرد، خود محّل بحث است. اين هم كه آياانحاء »وجود«)»وجود« به عنوان طبيعت، »وجود« به عنوان تاريخ(،حاكى از »انواع« واقع در زير جنس »وجود« است، جاى بحث و مناقشهدارد.

.2 يقينًا واژه »وجود« يك اسم كلى است، و ظاهراً »وجود«واژهاى درعداد واژههاى ديگر به نظر مىرسد. ولى همين به نظر رسيدن، فريبنده است.نوع اين اسم و مسماى آن، منحصر است. بنابراين، اگر بخواهيم »وجود« را باكمك مثالها توضيح دهيم، آن را از اساس تحريف مىكنيم ـ دقيقا به ايندليل كه هر مثال در اين مورد، برخالف تصورى كه ممكن است كسانىداشته باشند، نه تعريف به اجلى و اعرف، بلكه تعريف به اخفى است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.