مخلوق و مایا/ رودولف اوتو، ترجمه انشاءاهلل رحمتی

کتاب عرفان شرق و غرب، نوشته رودولف اوتو، از جمله آثار کالسیک و تاثیرگذار در زمینه عرفان مقایسهای است. اوتو در آن کتاب مایستر اکهارت و شنکره را به عنوان دو نماینده برجسته از عرفان شرق و غرب برگزیده و وجوه مختلف اندیشه آنان را مقایسه کرده است. او در نوشتار

Ettelaat Hekmat va Marefat - - Contents - رودولف اوتو ترجمه انشاء اهلل رحمتي

شگفتترين آموزه شنكره، آموزه مايا1 است. اين آموزه نهالي است كه ظاهرا در خاك هندوستان ميتواند رشد كند، در عين حال الاقل مشابه نيرومندي براي آن، در اكهارت، در تلقي عجيب اكهارت از »مخلو/ق/ ucreat «ra و ماهيت]موجود[ مخلو/ق، دارد.

اينكه مخلو/ق، كه از خود هيچ ندارد، نه ماهيت/ ذات دارد، نه وجود و نه ارزش ـ ميتواند به »وجود« بيايد و»ذات/ماهيت« پيدا كند، معناي تعليم اكهارت درباره نجات است. در مورد شنكره نيز همينطور است، زيرا او نيز از همان اصطالحات استفاده ميكند: رسيدن به وجود، نايل شدن به وجود، متحد شدن با وجود: َسْمپَتتي، َسمپَديَت، آپنُتي، َسد ـ آتمه ـ سواروپه ـ ؛ متحد شدن با ست، َسد ـ آتمن،سد ـ آتمه ـ برهمن، َستيَسيه، َستيَم، وراي ـ مرگ، ناميرا، البته، خودناميرايي.

اين مقدار را كه عبارت از اينگونه رسيدن به وجود است، اكهارت مخلو/ق ميخواند. در اينجا، غالبا فراموش شده است كه مخلو/ق برگرفته از خلق كردن است و به معناي نوعي آفرينش از جانب خداست. همه تاكيد بر اين است كه چون مخلو/ق، آن چيزي است كه خدا آن نيست/ غير ازخداست، بنابراين بيهوده، غيرواقعي، غيرذاتي/ غيراساسي، است. از اين لحاظ، شبيه است به وجود ـ عالم از نظر شنكره،كه با اين عبارت كه عالم مايا و اويديا، غيرواقعي، بيهوده و غيرحقيقي است، بيان شده است. به عالوه، اين دو استاد شبيه يكديگراند از اين لحاظ كه اين تبيين از مخلو/ق، بر آموزهاي كامال واقع گرايانه، و مبتني بر درك متعارف پيرامون خلقت بنا شده است. در اين تلقي، مخلو/ق از طريق ،creatio از طريق سريشتي2، موجود است. خداوند، آفريدگار مخلو/ق است و برْهَمن عبارت است از »آن چيزي كه سرآغاز، بقاء و انحالل عالم، از اوست«. برهمن، َجَگتو مولَم3، ريشه عالم، است. باالخره اينكه، آنها شبيه يكديگرند از اين جهت «creare»هك در نزد اكهارت و همينطور مايا، يك معناي دواليه عجيب4، دارند. اين وجوه شباهت را بايد به تفضيل دنبال كرد.

از ميان همه انديشههاي اكهارت، هيچ يك به اندازه ايده مخلو/ق فرار و دشوار فهم نيست. ولي براي )درك( اهميت كل نظام اعتقادي وي نيز، هيچ ايده او مهمتر از اين ايده نيست.

.1 از سويي، /crear آفريدن، به عنوان»وجودبخشي«)esse ،)conferre برترين فعل/ شأن خداوند، در حقيقت كل ارزش و اهميت وجود حضرت اوست.

)الف( اكهارت، در نمونههاي بي شماري، در بحث از آفريدن و آفريده، صرفا با همان تعابير معمول در نظرپردازي مسيحي روزگار خويش، سخن ميگويد، درست همانطور كه شنكره كل آموزه واقعگرايانه آفرينش را مفروض ميگيرد و اين آموزه را جزئًا و كًال عرضه ميكند. بنابراين خداوند، عّلت و عّلت نخستين، همه موجودات است، برتر از جهان است، حكيم مطلق است، موثر بر همه چيزها است. برآفريدههاي خويش تعالي كامل دارد، بسان تقدم عّلت برمعلول، برآنها مقّدم است، بسان عّلت، همه آنچه را كه بايد در معلول محقق گردد و در عينحال بينهايت بيشتر از همه آنچه را كه اصوالً در عالم بوده يا ميتواند بود، در خويش دارد.

)ب( خداوند، از طريق كلمه اش از عدم ميآفريند: هيچ مبدأ رقيب دوم، هيچ ماده يا مادة المواد، در برابر او نيست.

)ج( حضرتش بر طبق الگوهاي ازلي، ايدهها يا «rationes» كه از ازل در اوست، ميآفريند. اين ايدهها، اجزاء وجود پايان ناپذير غني او)1(، هستند.)2(

از آنجا كه او، آنها را در دورن خويش دارد، در آنها و از طريق آنها، خود خويش را در كمال درخشان وجود ناآفريده و ناآفريدني خويش، ميبيند و ميشناسد. اين خودشناسي، متقابال، عبارت از پيش نهادن ايدهها و منظومه ايدهها، و عالم مثالي5 ازلي است كه اكهارت گاهي نيز آن را نوعي آفرينش ميخواند)ر.ك.:زير آفرينش در آغاز/مبدأ(.

چه چيزي ميتواند در اشياء كامًال خوشايند باشد كه مايه خشنودي)خوشايندي( خدا قرار بگيرد؟ اشياء بايد او را خشنود سازند، زيرا او كه آنها را ديد خدا بود، و آن چيزي هم كه او ديد،خدا بود. خداوند در الگوهاي ازلي)اعيان ثابته(6 آنها كه او خودش است، خويش را نگريست و در آن همه چيزها را نيز ديد.«

)د( ايدهها در تماميت خويش، كلمه ازلي در حضرت اويند، كه او از ازل تا ابد به آن گويا است. آنها فكر ازلي، و معرفت خاص خود اويند )معرفت به خود خاص اويند( كه از طريق آن، او آگاه و خود آگاه، شخص و شخصوار/ متشخص، است.)3(

)هـ( وقتي او، جهان را در مكان و زمان ميآفريند، )درحقيقت( آن را برطبق اين ايدهها ميآفريند و از آنجا كه ايدهها، محتوا و ترجمان )و تجلي( وجود اويند، جهان را به صورت خويش ميآفريند. خدا، سرمشق جهان است: بنابراين، جهان رونوشت، تجلي خداي سرمد، جلوه جالل و كمال/ غناي اوست)اوپانيشاد: »همه چيز از طريق او نورافشان است«(، گو اينكه البته در نهايت ناقصتر و فروتر از نمونه اصلي است. اين جهان محسوس در مكان و زمان است، شش هزار سال قدمت دارد و سرآغاز آن نه در زمان، بلكه با زمان است، زيرا پيش از بودن جهان، زمان نبود. در عين حال، آفرينش اين جهان محصور در زمان، نه يك فعل زماني، بلكه يك فعل ازلي بود)اين تلقي در فلسفه َمدرسي و در آگوستين، كامًال بديهي، است(.

)و( به تبع اين سنت و سابقه افالطوني، هر موجود جداگانه، در نظر اكهارت، به اندازه »بهرهاش«از ايده)يا مثال( خويش، از موجوديت برخوردار است. سفيد است به اندازهاي كه از مثال ازلي سفيد، سفيدي ازلي، خود سفيد، بهره دارد. خير است،تا آنجا كه خير ازلي، خود خير، بهره دارد. اين بهرهمندي يا بهره داشتن از مثال ازلي، از منظر خود آن مثال، بهرهدهي است.

(4)

مثال، خويش را به شيء ميدهد، بخشي از خويش را به آن ميبخشد. مثال در آن است يا از آِن آن است. مثال، ذاِت شيء را تشكيل ميدهد، تا آنجا كه سفيد يا خير است و تا آنجا كه مثال، »وجود« آن شيء است.)5( باري، مثالها، چيزي در حد عناصر گشوده شده خود خدايند. بنابراين، خداوند ذات آفريدگان است، به اين اعتبار كه سفيد، خير، واحد و غيره است.

در مورد مثال/ ايده وجود، خودِ وجود، نيز همين سخن صاد/ق است. خداوند خود وجود،esse ،ipsum است، همانطور كه حضرتش خود خير، ‪،bonum ipsum‬ است. بنابراين، آفريدگان، نه فقط به اين اعتبار كه سفيد، خير، يا هرچيز ديگري هستند بلكه به اين اعتبار كه اصوالً موجوديّت دارند، آنها هستند زيرا از خود وجود)esse (ipsum كه خود خدا نيز هست، بهره مندند.

همه آنچه در اين تعليم براي ما، همه خداباورانه7 به نظر ميرسد. در

ابتدا فقط كوششي است براي بيان تلقي مسيحي از خلقت و وجود مخلوق، به روش علمي با استفاده از منظومه فكري/ نظري آن روزگار، ولي البته با تأكيدي بيشتر افالطوني تا ارسطويي.]6[

)ز( در عين حال هم در معناي »خلقت« و هم در معناي »جهان«، هر دو توسعي ايجاد ميشود. عالم بدون آنكه وجودش در اين سياق مورد توجه قرار گرفته باشد، غالبا به عالم اصلي، »خود عالم« ‪،(mundus ipse)‬ عالم مثالي ‪(mundus ydealis)‬ عالم مثل، عالم به عنوان ايده، جداي از تنزلش در زمان و تجلياش به صورت عالم دنيا، تبديل ميشود.

ظهور8 اين »عالم« مثالي كه عيِن خودشناسي خداوند به حيث غنا ]و كمال[ وجود او و نظاره ازلياش در همان وجود است، اينك »خلقت« نيز نامگرفته است. خلقت، البته، اصطالحي مشابه با »به زبانآوردن كلمه ازلي« )زادن »پسر/ابن«( است. تفاوت ميان »آفريدن« و »به زبان آوردن« )يا زادن( فقط اين است كه يكي عموما زماني استفاده ميشود كه كلمه ازلي بهعنوان كثرتي از ُمثُل به زبان آمده باشد و ديگري را زماني به كار ميبرند كه به عكس، كثرِت عالم ُمثُل، به مثابت يك كل ازلي واحد، به مثابت كلمه واحد، به مثابت انديشيدن خدا به خويش، در مدنظر باشد.

پس، اين »آفريدن«، »آفريدن« در اصل، ‪(creare in principio)‬ ظهور ]و ظاهرساختن[ در مثال و بهعنوان مثال، نيز هست. به اين معنا، ميتوان گفت اين آفريدن در اصل، همانند خود خدا، ازلي/ قديم است. خدا كلمه خويش را به زبان ميآورد، پسر خويش را از ازل تا ابد، به دنيا ميآورد. همچنين ميتوان گفت: »عالم«، خدا است. زيرا عالم در آغاز/ اصل، در كمال مثل، »خداي منبعث از خداست.« و فلسفه مدرسي، قَِدم اين عالم را انكار نكرده است: اين عالم، لوگوس، »كلمه« است.

)ح( تعليم اكهارت، »خطرناك« شد فقط به اين دليل كه از سويي، او به ندرت تمايز روشني ميان »آفريدن در اصل« و آفريدن بهطور كلي، قائل ميشود و از سوي ديگر اين تمايز قائلنشدن، در مورد او، اتفاقي صرف نيست. در نتيجه تلقي واقعگرايانه افالطوني از بهرهمندي، چيزي از قدم/ ازليت، در مثال ]وجود[ مخلوق وارد ميشود ـ پيوند ژرفي كه به راستي، ]ماية[ وحدت جهان و خدا است. از طريق نوعي اشتراك صفات ) ucomm

‪9(nicatio idiomatum‬ چيزي از جوهريت و ذات الهي، كه بيش از اين واقعيت است كه جهان بر ]صورت[ خدا به عنوان الگوي خويش، آفريده شده است، به درون عالم نفوذ ميكند.]7[

.2 از سوي ديگر، مخلوق، در نزد اكهارت، اغلب، اصلي مستقيما در مقابل خداست، در حقيقت با خود وجود الهي، تقابل كامل دارد، همانطور كه پِ َرپنچه01،جهانموجوداتوجهانكثرت،درتعليمشنكره،اينگونهاست.با

بررسي معناي عام واژه »مخلوق« و دو ارزيابي متقابل كه به آن نسبت داده شده است و اين دو ارزيابي ناشي از ]عرفان و[ عارف نيست بلكه دوگونههاي دين متعارف نيز، عيان است ميتوان اين واقعيت عجيب را درك كرد.

)الف( ما ميگوئيم »آفريده« و بدينوسيله از سويي چيزي ايجاد شده به واسطه آفريننده، معلول آفريننده، به وجود آمده از سوي او، را اراده ميكنيم. بدينسان موجوديت آفريدگان و وجود واقعي و ارزش آنها را نيز تصديق ميكنيم. زيرا اگر چيزي آفريده است، از خداست و بنابراين به طور بديهي واقعي است، زيرا خدا هيچچيز غير واقعي نميآفريند. و خير است، زيرا خدا هيچچيز شر نميآفريند. بدينسان اصطالح »آفريده« بيانگر يك واقعيت و ارزش ايجابي است.

ولي افزون بر اين، ميگوئيم، »آفريده مفلوك/ درمانده«، و بدينوسيله تلويحا ميرسانيم كه آن چيز مفلوك است، درست به اين دليل كه »آفريده« است. در اين حالت، آن آفريده، نوعي آفرينش، نشأتگرفته از خداوند، لحاظ نميشود، بلكه يك شيء آفريده شده تلقي ميشود كه صرفا يك آفريده است و بنابراين از خودش هيچ نيست، ضعيف/شكننده است. قادر نيست به تنهايي بر روي پاي خويش بايستد، فاقد ارزش است: يعني چيزي قابل ترحم و حتي حقير است. بنابراين »آفريده« با يك miserandum يا عمال با يك موجود درمانده، مترادف ميشود. بدينسان آلماني زبان ميگويد: diese» «kreatur )اين آفريده( و از آن يك آدم كامال بيارزش را اراده ميكند.

)ب( اين معناي دوگانه از يك ارزيابي دوگانه ديني عام از جهان و آفريدگان، باليده است: از سويي: »جهان« و »آفرينش« فعل خدا است، خير است و جلوه جالل اوست. از سوي ديگر، »جهان« و همه آنچه »آفريده« است، بيهوده و تهي، گذرا/ بيثبات و زوالپذير است. غل و زنجير، مانع و محدوديت، فريب، »مشتي شن«، اندوه و آشفتگي است. بايد كه بر جهان غلبه يافت و چيره شد. جهان در برابر خداست ـ ذاتا خصم اوست. نه فقط در نزد عارفان، بلكه در نيايشها، سرودها و موعظههاي سادهاي كه اصالتا مسيحي، يهودي و اسالمياند، جهان را اينگونه مطرود ]و منكوب[ مييابيم. براي تعبير از اين نفي و طرد جهان، ميتوان بدون توسل به عرفان، از عباراتي استفاده كرد كه به آموزه مايا نزديك ميشوند: براي مثال »توهم و فريب حواس«، »بيهودگي و پوچي«، »بخار و رويا«.]8[ غير عارفان نيز درباره آفريدگانگفتهاند:

»از خاكاند و به خاك باز ميگردند. چونان سفال خرد شده و علف خشكيده، چونان گل پژمرده و سايه رنگ باخته، ابر ناپديد شونده، نفس رو به زوال، غبار معلق و روياي ناپايدار.« )برگفته از نيايش موَسف11 يهوديان، در سال نو.(

)ج( اكهارت اين تعارض را تشريح ميكند و بدينوسيله به آموزة مايا شنكره، بسيار نزديك ميشود:

»همه آنچه مخلوق است، در حد ذات خويش، حقيقت ندارد. همه آفريدهها«، تا آنجا كه آفريدهاند، ’به اعتبار ذات خويش‘)es ‪،(quod sunt in et per‬

حتي تو هم نيستند، ’عدم محض‘اند.

»همه آنچه آفريده است، هيچ است.« ‪Omnes creaturae 8urt. Unum parum nihil. Nulla creatura est, quae aliquidsit.‬

‪Nulla creaturahabet esse.‬ ‪Quidquid non habet esse, hoe est nihil.‬

»همه آفريدهها، عدم صرفاند.« )يا:( »آفريدهاي نيست كه چيزي باشد.«)يا:( »هيچيك از آفريدهها داراي وجود نيست. آنچه داراي وجود نيست ـ عدم است.«

ولي اين »عدمِ محض« در انديشه اكهارت، معمايي براي مفسر اوست. براي تبيين آن، بايد همان اصطالحاتي را كه از قبل در انديشه شنكره به كار رفته است، ابداع كرد. اين بدان معنا نيست كه آفريدگان، اصوال وجود ندارند. بايد آنها بهنحوي موجود باشند تا بتوان به عدمشان حكم كرد. آنها »نيستند« بدينمعنا نيست كه آنها وجود تجربي، واقعيت فيزيكي، ندارند. ممكن نيست كه آنها به اين معناي تجربي، معدوم باشند، زيرا در آن صورت نميتوانند »عدم محض« باشند.]9[

آنها در واقع شبيه به پرپنچه جهان و كثرت، در انديشه شنكرهاند. به اعتقاد شنكره، موجودات و جهان و كثرت آن، فقط به لطف اويديا موجود است. ولي در آن صورت خود اويديا به چه معنا وجود دارد؟ و كيست او كه داراي اويديا است؟ شايد نفوس جزئي/ فردي؟ ولي آنها خود، محصول اويديا هستند. آيا اويديا واقعا موجود است؟ اگر موجود است، پس بايد چيزي غير از برهمن باشد و برهمن، »بدون ثاني« نباشد.

آيا اويديا موجود نيست؟ اگر موجود نيست، پس چگونه ميتواند توهم جهان را ايجاد و كثرت را در برابر برهمن واحد، َعَلم كند. آنچه ميتوان آن را در اكهارت، بسان يك تبيين محتمل از چگونگي »آفرينش« در نظر گرفت، به صراحت در كالم شنكره تقرير شده است: اويديا )و بدينوسيله كثرت همة

كاريم21 همة »آنچه معلول يعني مخلوق است( سد ـ اََسدبهيام اَنِرَوَچنيَم2

است، يعني بايد نه وجود تعريف شود و نه عدم. در خصوص آفريده مورد نظر اكهارت نيز، دقيقا همين معنا، صدق ميكند.

.3 ولي اين »آفريده« به معناي دوم كلمه در نزد اكهارت، از كجا ميآيد؟ اينكه خداوند جهان را آفريده است، عمر جهان شش هزار سال است، جهان به لحاظ تجربي واقعي است و وجود آن از خداست ـ اكهارت به همة اينها به اندازه هر مسيحي كليسارويي، اعتقاد راسخ دارد.

ولي همانطور كه ديندار راستانديش به معناي خاصي كه در باال از آن سخن رفت، واقعيت جهان را منكر است، و در عين حال نميپرسد كه اين بيهودگي، اين ناپايداري، اين تقابل با خدا در آفريدگان، از كجاست، در مورد نظرپردازي برتر اكهارت نيز همينگونه است. آفريدگان، در عين نيستيشان، در عين بيبهره بودنشان از وجود يا ارزش واقعي، حقيقتا هستند. چگونه ممكن است به »وجود« دست يابند، باالتر از همه، چگونه ممكن است پر اهميتترين آفريده، يعني انسان، جوياي نجات، بتواند از اين عدم، رهايي بيابد، بتواند ذاتي/ اساسي بشود، بتواند به خود وجود دست پيدا كند، بتواند خويش را به عنوان وجود بيابد ـ اين همة آن چيزي است كه در تعليم اكهارت دنبال ميشود.

در مورد اويديا مورد نظر شنكره نيز دقيقا همينگونه است. آدمي چنانچه تحت فشار و در تنگناي منازعه فيلسوفان مدرسي قرار بگيرد، ناگزير با اين مسأله درگير ميشود. ولي شنكره چندان دغدغه آن را ندارد. او ميپرسد كه چگونه بايد بر مخلوقيت چيره شد، نه اينكه چگونه بايد آن را تبيين كرد. )»ما جهان را تبيين نميكنيم، بياهميتاش ميسازيم«(. اين، ضمنا برهان نويي است بر اين واقعيت كه اهتمام تعليم او نه يك اهتمام علمي، كه در پي مسائل

بنابراین خداوند، عّلت و عّلت نخستين، همه موجودات است، برتر از جهان است، حکيم مطلق است، موثر بر همه چيزها است. برآفریدههاي خویش تعالي كامل دارد، بسان تقدم علت برمعلول، برآنها مقّدم است، بسان عّلت، همه آنچه را كه باید در معلول محقق گردد و در عينحال بينهایت بيشتر از همه آنچه را كه اصوال در عالم بوده یا ميتواند بود، در خویش دارد به منظور حل آنها باشد، بلكه نوعي اهتمام به نجات است كه فقدان مفروض نجات را عزيمتگاه خويش ميسازد و مشتاق به چاره كردن اين نياز ]و نقصان[ است، ولي در پي آن نيست كه منشأ آن را به روش نظري حل و فصل كند. و بنابراين، او اين مسأله حل ناشدني را كامال ناديده ميگيرد يا به طور تقريبي و ناقص به آن پاسخ ميدهد.]01[

.4 اكهارت در تفسير انجيل يوحنا، ،1:2 ميكوشد تا تصور خويش از آفريدن را تبيين كند. در آنجا ميان creata مخلوق و /facta مجعول فرق ميگذارد. مخلوق/ create به عنوان مخلوق/ create محض ـ عدم محض ـ فقط تا آنجا كه مجعول/ factaنيز باشد، وجود دريافت ميدارد. بنابراين /facere َجعل41، ‪،conferre esse‬ اعطاء حقيقي وجود است كه از طريق آن، مخلوق از مخلوقيت محض خويش، خارج شده است.

»اينك به دقت گوش بسپار. اينك، آنچه را هرگز نگفتهام، خواهم گفت: وقتي خداوند، آسمان و زمين و همة آفريدگان را آفريد (creavit) پس هيچ چيز جعل نكرد .(fecit) ولي سپس خداوند گفت: ما صورتي جعل كرديم كه شبيه به ما است. صرف آفريدن، آسان است. اين را هر زمان و هرگونه كه بخواهي ميتواني انجام دهي. ولي آنچه من ساختم، اين بود كه من خودم را با خودم و در خودم ساختم و صورت خودم را بر آن نقش كردم... بنابراين وقتي خدا انسان را ساخت/ جعل كرد، كاري بيش از صرف آفريدن انجام داد. او در نفس، فعلي برابر با خودش، فعل پايدار مؤثر و ازلي خودش، را انجام داد.«

ميتوان اين انديشه را به بيان زير شرح و بسط داد: اكهارت ميان »آفريدن« فروتر و »آفريدن« برتر، يعني تثبيت نخستين موجودات ـ صرف »آفريدن« و يك »جعل بعدي دوم« «facer» كه از طريق آن، موجودات موهبت »وجود« را دريافت ميدارند ـ فرق ميگذارد.

در اكهارت، آن ارزيابي دو وجهي عجيب دربارة موجودات كه ويژگي همه اديان است، همچنان باقي است: اشياء و آدميان به اعتبار آفريده بودنشان، يعني در حد ذات خويش، بيارزش و عدم صرفاند. ولي به اعتبار آفريدة خدا بودن و از خدا بودن، از وجود بهره دارند، خير و الهياند. توجيه، عبارت مورد عالقه اكهارت يعني »به اين اعتبار كه/ از آن حيث كه« ‪(«alsoverre als»)‬ همين است:

»آفريده به اعتبار آفريده بودناش، در درون خويش حامل تلخي، شرم، شر و سختي است. هركس از چيزها به اعتبار عارضي بودنشان، دل بكند، آنها را به اعتبار وجود محض و ازلي بودنشان، واجد خواهد بود.« سادهترين بيان براي محتواي راستين اين تعليم، اين است: »همه چيزها ـ در شكل متناهي خويش ـ در زمان جريان يافتهاند و در عين حال ـ در شكل نامتناهي خويش ـ در ازليت ماندهاند.«

(5) با توجه به اين ارزيابي دوگانه، خلقت، شباهتي به مايا دارد. مايا نيز هم در سرآغاز نخستين آن و هم در دقيقترين شكلنهايياش در شنكره، يك وجهة دوگانه دارد. مايا، در اصل، يك نيروي جادويي، همان قدرتي است كه جادوگران از طريق آن به آثار خويش دست مييابند. جادوگران، از طريق القاء خيالي،ايجادِ »وجود« ميكنند و اين القاء متمايز از وجود و عدم است، تا مرز توهم محض خوانده شدن پيش ميرود و در عين حال از سوي ديگر به آثار به غايت واقعي

ميانجامد.]11[

بنابراين، مايا در يك مرتبة باالتر، نيروي اعجازآميز/ اعجاز است. برهمن، مايا آفرين51 بزرگ، غني در مايا61، است. بر طبق معناي اولية مايا، اين معجزهگر، به نيروي خويش، جهان را به عنوان جادو كه همان نيمه واقعيت هر جادو را در خويش دارد، ولي يقينًا صرف نُمود به معناي معمول كلمه نيست، ميآفريند. شنكره نيز، گاهي اين فكرت را به سادهترين وجهي طرح ميكند.

ولي حتي در برترين شكل نظرپردازي او، مايا همچنان يك صبغه نهايي از اين جادو، دارد. جهان كه به لطف اويديا آن را متكثر ادراك ميكنيم، همچنان بنيادش بر ماياي خود ماياآفرين بزرگ است، بسان افسون/ طلسم جادويي در ميانه وجود و عدم، شناور است. بر طبق اين تفسير پيوندي/ دورگه، به»آفريده« مورد نظر اكهارت، همانند است.

.6 افلوطين دربارة رابطه ميان وجود واقعي و وجود ـ نا ـ وجودِ »آفريدگان«، اينگونه اظهارنظر ميكند:

»ولي البته نبايد اين الـ وجود را چيزي كه موجود نيست، تفسير كرد، بلكه فقط بايد آن را چيزي داراي مرتبتي كامال متفاوت با وجود اصلي دانست. در اينجا، مسأله حركت يا وضع به لحاظ وجود، مطرح

نيست.71 البته ال ـ وجود كه در اينجا در مدنظر ماست، تصويري از وجود يا شايد چيزي حتي دورتر از تصوير/سايه است. اينك، اين)اين تصوير ضعيف ضروري از وجود( ممكن است عالم محسوس باشد با همه انطباعاتي كه موجب ميشود يا ممكن است چيزي با منشأيي حتي متأخرتر، عارضي نسبت به جهان محسوس باشد، يا حتي ممكن است كه مبدأ جهان محسوس يا چيزي از همان مرتبه در آن وارد شود تا كاملش (12)«.دنك

اين تبيين شبيه به تلقي اكهارت و شنكره است. در عين حال، تفاوتي نيز وجود دارد. در نظر افلوطين، آفريدهها، ال ـ وجود خويش را از ماده حاصل ميكنند. اكهارت نيز، به عنوان يك فيلسوف مدرسي، به اين انديشه نزديك ميشود. ولي نزد او، تمايز واقعي، تمايز ميان

خدا و ماده نيست، بلكه تمايز واقعي در تعبير خاص او يعني »از آن حيث كه« بيان شده است. از آن حيث كه آفريده، خدا تصور شده است، وجود حقيقي است، متحد و واحد است، ازلي و عين وجود خدا است. ولي از آن حيث كه »در حد ذات خويش« )لحاظ شده( است، بيهوده، تهي و بيمبنا/توجيه است. شنكره، براي مثال در فرازي در شرح چهاندوگيه اوپانيشاد، 2،3،6، ص ،311 دقيقا همين تقابل را بيان ميكند. »سروم چه مامروپادي ويكاروپادي ويكارجاتم سد ـ آتمنا اوه ستيم. سوتس تو انريتم« »اين كل كثرت آفرينش)آفريدگان( در زير نام و صورت موجود است از آن حيث كه خود وجود مطلق، حقيقي است. در حد ذات خودش)سوهتس تو(، غير حقيقي است.«

اين سوه تس، در اكهارت همان ‪creatura per se‬ / آفريده در حد ذات خود، جداي از موجوديتش در وجود مطلق، است. به همين دليل، اكهارت و شنكره هر دو با به اصطالح »ايدآليسم«، بسيار فاصله دارند. به نحوي، هر دوي آنها، واقعگراي ثابت قدماند. اين جهان، قطعا »تصور من« نيست. اگر به درستي)يعني در وحدت و به عنوان واحد ازلي كه خود وجود مطلق است( تصور شود، مطلقا حق و مستقل از همه »پنداشتها/ تصورات« من است. يك مجموعه متحد از واقعيت و همان ستيسيه ستيم، (13).تسا كمال بيكران وجود و ژرفاي موجودات)41(، نيز واقعي است، زيرا آن همان وجود مطلق، همان موجوديّت، خود استيتوم، است كه فقط در وحدت/ اين هماني موجود كامل واحد، جمع آمده و تركيب شده است.

فقط آنچه آفريده)سوه تس(، در حد ذات خويش است ـ يعني كثرت آن و تفرقه / تقسيم آن، پراكندگياش در مكان و زمان ـ انريتم است، غيرحقيقي است، بايد از طريق معرفت حقيقي بصيرت عرفاني بر آن غلبه يافت.

اما، اينكه چگونه آفريده يا ويكارجاتم كه در حقيقت وجود ازلي واحد است، به جاي اينكه در اين وجود باقي بماند، وجود مستقل يا سوه تس مييابد و بنابراين دستخوش )بطالن و( بيهودگي قرار ميگيرد، معمايي است كه نه استاد شرقي ما و نه استاد غربيمان، هيچيك آن را حل نميكنند. از اين جهت نيز آنها شبيه هماند.

پينوشتها

‪1. Idea in Deo est nihil al ud quam Dei essentia‬ )ایده در خداوند چيزي جز ذات خداوند نيست(. توماس آكوئيناس نيز همين را ميگوید(.

‪2. Bonitas nec est create nec genita.‬

)خيریت نه آفریده شده، نه ساخته شده و نه زاده شده است( و این در خصوص همه ایدهها یا rationes به یکسان صدق ميكند.

‪Creaturaum rationesnon sunt creaturae sed nec creabiles ut sic‬

)ایدههاي موجودات آفریده شده، در حد ذات خود نه آفریدهاند نه آفریدني(.

.3 مشابه شگفتآوري براي آفرینش از طریق »كلمه را در الهيات هندي در فکرت واگ (Vag) و شکتي (sakti) ميتوان یافت. این، لوگوس هندي است.

‪4. Quando dicimus bonum, intelligimus, quod sua bonitas est sibi data influxa et‬ ‪innata ab ingenita bonitate.‬

)وقتيچيزيراخيرميناميم،ميدانيمكهخيریتآن زاده ناشده، به آن داده شده، در آن جاري و زاده شده است(

‪5. Quomodo enim esset quid album distrnctum seu divisum ab albedine.‬

)زیرا چگونه باید آنچه سفيد است از سفيدي متمایز و منقسم شود؟(.

.6 براي واقعگرایي افالطوني این تعليم، مخصوصا مقایسه كنيد با: ‪Bonitas et bonum non sunt nisi una bonitas praecise in omnibus, praeter generare‬ et generari.‬

)خيریّت و خير، چيز واحدي است. خيریّت، مطلق است و در همه موجودات فقط به عنوان خيریّت زاینده و خيریّت زاده شده، متمایز است.( اكهارت به /methexis»ياج بهرهمندي« افالطوني، اصطالح «نداز/generari» را كه برگرفته از تفکر تثليثي است، به كار ميبرد. مثال خير، خير را در خير جزئي ایجاد/ متولد ميكند و بدین ترتيب، این تا آنجا كه (bonus)ريخ است، خودش چيزي زاده شده (genera) است، نه چيزي ساخته (factus)هدش یا آفریده .(creatus)هدش //

.7 آنچه را ذیال درباره مدهيا ویدیا ‪(madhya vidya)‬ در شنکره بيان شده است، با این مقایسه كنيد. در اینجا ایشوره از خودش ميآفریند و به جهان ميبخشد، بدین وسيله رابطهاي كه در مدنظر قرار گرفته است نوعي مشاركت در خویش، نوعي تَد ـ ،(tad-atmyam)ميمتآ همتاي ضعيفتر این هماني، است. // .8 در جاي دیگري، با فرق گذاشتن ميان «createdness» كه به معناي سرشت/ ذات و ارزش آفریده است و «creaturehood» كه حکایت از پوچي )و بيهودگي( آفریده دارد، به این معناي دوالیه به شرحي كه در »الف« و »ب« تبيين شده است، پرداختهام. مقایسه كنيد با: اوتو، فکرت امر قدسي. // .9 این وجود آفریده به اعتبار ماهيت و وجود تجربي آن را، اكهارت به »وجود ‪«esse formaliter inhaerens‬ )وجود صوري( آفریده، نسبت ميدهد. اگر این، »وجود/ «esse خدا باشد، پس اكهارت در حقيقت همه خداباور است. در آن صورت همانند همه خداباوران، وجود طبيعي موجودات را هم رتبه با وجود خدا، قرار ميداد. معتقدان به همه خدایي آفریده را خدا ميكنند. اكهارت دقيقا ضد این كار را انجام ميدهد. آنجا كه آفریده پایان ميپذیرد، خدا آغاز ميگردد/ انجام آفریده، آغاز خداست. به این معنا او ميگوید: باید ميان وجود تجربي و وجود مطلق كه خداست، فرق گذاشت. وجود، خدا است. این درباره وجود مطلق صدق ميكند، نه درباره وجود تجربي.

‪(distinguendum de esse formaliter inhaerent et de esse absoluto non quod est‬ ‪Deus. And: Esse est Deus.hoe verum est de esse absoluto non de esse formaliter‬

inhaerente)

.10 ما نيز به عنوان مسيحي، نميدانيم در كجا شيطان وارد ميشود. // .11 سوبهري، قدیس/ عارف، از طریق مایاي خویش، براي خویش پنجاه بدن بيافرید: نوعي توهم بود، در عين حال چنان توهمي بود كه او ميتوانست به واقع ازدواج كند و یك صد و پنجاه فرزند داشته باشد)ر.ك: ویشنو نرینه، (19ص

‪12. Ennead I, 8 , 3.‬

.13 »سد ـ آسپدم سروم سروتره« ـ شنکره در گيتا، ‪41، 31،‬ ص .557 ميگوید همه در هر جا، مخزن/ انباري ست)وجود، واقعيت، حقيقت( است. //

.14 پورنم ـ غني بالذات. همچنين در آسپدم، در وجود انباشت شده، كمال و غنا نهفته است.

پينوشتهاي مترجم

‪1. Maya // 2.srishti // 3. jagato mulam.‬

4ـ مخلوق، از سویي كارویژه خداوند و در حقيقت شاني از شوون او، بلکه برترین شان اوست و از سوي دیگر، مخلوق در مقابل خداوند است. از سویي از وجود و خيریت خدا برخوردار است و از سوي دیگر مفلوك و درمانده است ...و

‪5. mundus ydealis // 6. eternal types // 7.pantheistic // 8. bringing forth.‬

.9 مفهومي مسيحشناسانه درباره تعامل الوهيت و بشریت در عيسي مسيح)ع(. اعتقاد بر این است كه با توجه به وحدت شخص مسيح، صفات و تجارب بشري و الوهي او را ميتوان به سرشت دیگر او نيز نسبت داد. به عبارت دیگر ميتوان صفات و تجارب سرشت بشري او را به سرشت الوهي او نيز نسبت داد و بالعکس. به همين روي الهيدانان ميتوانند از »رنجكشيدن خدا« سخن بگویند.

‪10. prapancha // 11. Mussaf Prayer // 12.karyam // 13.sad-asadbhyam anirvachniyam.‬ 41ـ ساختن، ایجاد كردن.

‪15.mayin // 16.the one rich in maya.‬

71ـ به عبارت روشنتر: نسبت آن وجود، همانند نسبت حركت یا وضع با وجود نيست.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.