وجود به عنوان پديدارشدن)بخش سوم ، بخش پاياني(/ چارلز گيگنون، ترجمه انشاءاهلل رحمتی .......................

بازیابي تجربه یوناني از فوسيس

Ettelaat Hekmat va Marefat - - Contents -

چارلز گيگنون ترجمه انشاء اهلل رحمتي بخش سوم)پایاني(

در دو بخش نخست این نوشته، تصور هایدگر از وجود به ویژه بر طبق خوانش وي از فلسفه پيشاسقراطي تشریح شد. تأكيد بر این بود كه هایدگر وجودشناسي واقعهمدار خویش را در برابر وجودشناسي جوهرمدار سنتي قرار ميدهد. به اعتقاد نویسنده این نوع وجودشناسي در مقام فهم موجودات، كارآمدتر است. در بخش حاضر، بحث درباره این است كه آیا وجودشناسي واقعهمدار، عالوه بر كارآمدي، ميتواند شرایط حقيقت را نيز احراز كند یا نه.

.4 وجودشناسي واقعهمدار و امکان حقيقت در آغاز اين فصل گفتم كه يك تفسير كامل از مفهوم فوسيس در درآمد به متافيزيك، بايد توضيح دهد كه چرا يك تبيين از فوسيس به عنوان »موجوديِّت« موجودات ناگزير ناقص است و ميتواند گمراهكننده باشد مگر اينكه »وجود بماهو وجود« را نيز در مدنظر قرار دهد، و اين وجود بماهو وجود همان واقعة پيچيدة عيان شدن و نهان شدن/ انكشاف و اختفا كه در ديگر آثار هايدگر بررسي شده است، تلقي شود. نكته اين است كه پرسشي مبناييتر از پرسش دربارة اينكه چگونه وجود موجودات در يك زمان را ميفهميم وجود دارد و اين پرسش ناظر است به اينكه چگونه اصوال فهمي از وجود امكانپذير است. هايدگر، غالبا اين را پرسش از حقيقت وجود1 مينامد. ديدگاه وي كه در طي ساليان، به بسياري شيوههاي مختلف تقرير شده است، اين است كه فهم وجود فقط با توجه به يك واقعه )Ereignis( كه مستلزم تعامل دازاين بشري و سيطرة بيامان ـ در اصطالح كتاب درآمد به متافيزيك است، امكانپذير است. از طريق اين واقعه، موجودات در نور خاصي گشوده ميشوند ـ به عنوان فالن و بهمان، در متن يك جهان معنادار پا پيش مينهند ـ در عين حال، ديگر امكانهاي پديدار شدن، همراه با منبع اين گشودگي، پنهان است. با توجه به خوانش هايدگر از واژة يوناني وضع شده براي حقيقت، يعني ،aletheia به عنوان »ناپوشيدگي«، ميتوان گفت همين واقعة »روشنشدن« يا »گشودهشدن« است كه حقيقت است. بدينسان برطبق ديدگاه هايدگر، حقيقت در بنياديترين مرتبة آن، وصِف قضايا يا احكام نيست، يعني برخالف آنچه معموالً فرض ميكنيم، حقيقت از باب صحت2 يا تطابق3 نيست. بلكه، حقيقت، اول از همه شرط تواناكنندهاي4 است كه به چيزها امكان ميدهد كه اصوال آشكار شوند: يعني ]به آنها، امكان ميدهد[ كه بتوانند در متن يك جهان، ظاهر يا نمايان شوند.

به همين دليل، همانطور كه قبال گذشت، هايدگر ميتواند بگويد كه »موجودات بماهي موجودات، حقاند« .(78) اگر حقيقت به معناي آن گشودگي كه به موجودات امكان ميدهد تا به عنوان فالن و بهمان نمايان شوند، در نظر گرفته شود، پس بايد حقيقت در يك مرتبة مبنايي در موجوداتي كه در آن انكشاف آشكار ميشوند، جاي داشته باشد. و به واقع، اين طرز انديشيدن و سخن گفتن، عميقا در زبان تاريخي ما، ريشهاي ديرينه دارد. از »طالي حقيقي« يا »دوست حقيقي« سخن ميگوييم و مقصودمان از اين تعابير آن است كه اين چيزها واقعا همان هستند كه خود را بدان صورت عرضه ميكنند. براي مثال، يك دوست حقيقي، كسي است كه گفتار و كردار او در هر زمان با شيوههاي وجودش در همة عمر، جور در ميآيد. همچنين وقتي افراد را ميستاييم از بابت اينكه »نسبت به اصولشان صادقاند«، منظورمان اين است كه ظهورات آنها در هر زمان با التزامها ]و اعتقادهاي[ مادامالعمرشان هماهنگ است. البته در اينجا، وجود، چيزي جز پردهبرداري يا پديدار شدن نيست. به عبارت بهتر، وجود پديدار شدن به يك شيوة خاص است. در نتيجه، هايدگر ميگويد وجود، پديدار شدن است و نمودن )به عنوان نوعي درخشيدن، (Schein يك نحوة ظهور وجود است. بنابراين قول به اينكه نمودن فريبنده است، وقتي كه نمودن، »خودش را تحريف ميكند... به اين اعتبار كه خودش را به عنوان وجود نشان ميدهد« ،83) با تصرف در ترجمه(، به اين معناست كه يك شيوة نمودن ما را گمراه ميسازد، وقتي كه آنچه در يك سياق آشكار ميشود، خودش را به عنوان تنها شيوه ممكن براي ظهور چيزها جا ميزند ـ براي مثال، شيوهاي كه موجودات در جهان مدرن به عنوان موضوعات/ ابژهها، آشكار ميشوند.

بنابراين، برطبق ديدگاه هايدگر، حقيقت در بنياديترين مرتبة آن همان شيوة نمايان شدن موجودات در جهان است. تصور غالب از حقيقت به عنوان رابطهاي ميان باورها و واقعيتها ـ حقيقت به عنوان »صحت«، همان ‪adaequation intellectus etrei‬ تصوري اقتباس شده از حقيقت اصيلتر كه در تصور يك »ايكس حقيقي«5 به بيان آمده است، تلقي ميشود. از آنجا كه چيزها ميتوانند در سياقهاي مختلف به شيوههاي مختلف نمايان شوند، حقيقت ميتواند در زمانهاي مختلف و به نسبت عاليق و دغدغههاي مختلف، شكلهاي متفاوتي بگيرد. هايدگر مينويسد: »وجود در موجودات عديده منتشر است« و اين موجودات »به عنوان آنچه نمودار ميشود... وجهي/ رخي به خود ميدهند« ،78) با تصرف در ترجمه(. از آنجا كه آنها ميتوانند در شرايط مختلف وجههاي متفاوتي به خود بدهند، هايدگر ميتواند بگويد اشياء »در حقيقتهاي مختلف قرار/ تقرر دارند«. با بررسي يك مثال معمولي، ميتوان معناي اين را تشخيص داد. ممكن است كه يك گلستان را گاهي صحنهاي بسيار زيبا ]و چشمنواز[ ببينيد و گاهي ديگر يك نظام بومشناسانه متوازن و لختي پس از آن، اگر بتوانيد گلها را به فروش برسانيد، منبع بالقوهاي براي كسب درآمد. هر يك از اين وجوه كه گلها در جهان ما عرضه ميكنند، به يك معناي سرراست حق است و هيچ دليل پيشاتجربي وجود ندارد براي اينكه بگوئيم يكي از اين وجوه »حقيقيتر« از وجوه ديگر است. تا همين امروز، بسياري از مردم همان گلستان را نمايش شگفتانگيز آفرينش خداوند، يا شايد نشانه يا منبع معجونهاي جادويي، ميديدهاند. برطبق تبيين هايدگر، آنگونه كه من آن را ميفهمم، اين تلقيها از گلها نيز حق/ حقيقي بودند، گو اينكه امروز ديگر براي بسياري از ما حقيقي نيستند.

به نظرم ماَحَصل تبيين هايدگر از حقيقت به شرح زير است: حقيقت در مبناييترين مرتبه نوعي گشودگي، نتيجة تعامل ميان دازاين انساني و وجود است )در اينجا، در اين سياق، »وجود« نوعي ظهور قبلي پولموس / ستيزه كه در يك زمان مشخص در جهان جريان دارد، تلقي شده است(. موجوداتي كه در اين انكشاف نمايان ميشوند به يك معناي ثانوي ولي مرتبط حقيقياند: يعني وجود منكشف شده در واقعة ناپوشيدگي را عيان ميسازند. وجود به شيوههاي بيشماري ميتواند در سراسر سير تاريخ و در فرهنگهاي مختلف نمايان شده باشد، و هيچ حد و مرزي براي شيوههايي كه يك انكشاف وجود بتواند در يك زمان مفروض وجوه مختلف عرضه كند، موجود نيست )يعني هيچ ويژگي يك »شيء فينفسه« تفسير ناشدة خام نيست كه ما را به تفسير كردن چيزها به يك شيوه و نه شيوة ديگر، ملزم كند(. بدين ترتيب نتيجه اين ميشود كه ممكن است حقيقتهاي بسيار وجود داشته باشد، بدون آنكه حقايق اصلي يا معيارهايي كه بهتر يا »حقيقيتر« از سايرين است، در ميان باشد.

مشكل اين تبيين از حقيقت )همانطور كه ارنست توگنهات،6 سالها پيش خاطرنشان ساخته است( اين است كه مواجه است با مؤونه تبيين اين واقعيت كه مفهوم »صادق« معناي خود را از تقابلش با مفهوم »كاذب« حاصل ميكند، به طوري كه كاربست هر دو مفهوم بايد براي هر يك روشن باشد تا مفهوم صدق معنادار باشد. هايدگر در سراسر نوشتههايش ميكوشد تا اصطالح مقابل »صادق« را از طريق بحثهايش دربارة »بودن در ناحقيقت«، »منحرف شدن/ خطا كردن« و »پوشيدگي«، تشريح كند. ولي به نظرم اين بحثها همچنان حاكي از آن است كه، از نگاه هايدگر، شماري از طرز تلقيهاي منطقا ناسازگار درخصوص موجودات، همه را ميتوان »حقيقي« دانست، در عين حال هيچ طرز تلقي خاصي را نميتوان در قياس با سايرين، »حقيقيتر« يا منطبقتر با واقعيت آنگونه كه در ذات خويش است، به شمار آورد. در نتيجه، هايدگر را متهم داشتهاند به اينكه ضد واقعگرا7 يا نسبيتگراي خطرناك افراطي8 است.

معتقدم كه هايدگر هرگز ضد واقعگرا نبوده است و آن »نسبيّتگرايي«اي كه او بدان قائل است از گونهاي كامًال بيزيان است كه براي هركسي كه اسير دگما نباشد، پذيرفتني است. موضع هايدگر روشنتر ميشود اگر مثال خود وي درباره نحوة ظاهر شدن يك شهر از منظرهاي مختلف را در نظر بگيريم. »يك شهر دورنماي عظيمي را عرضه ميكند. دورنمايي كه يك موجود در حد ذات خويش دارد. و بنابراين ميتواند ابتدا از خودش عرضهاش كند، به موجب همين به خودش امكان ميدهد تا در اين زمان يا آن زمان، از اين نظرگاه يا آن نظرگاه، درك و فهم .(79)«دوش آن شهر، همانند هرچيز ديگر، ميتواند فقط از يك »نظرگاه« يا منظر)98( براي ما نمايان شود. و »سيمايي كه خود عرضه ميكند، با هر نظرگاه نوين، تغيير مييابد)97(. براي دقيقتر شدن و روشنتر شدن اين مثال، شيوههاي مختلف دركي را كه از شهر نيويورك ميتوانيم داشت، در نظر ميگيريم. از فاصله دور، شايد از يك نظرگاه تماشايي شايد برروي پلپسيدس9 ميتوان نماي شهر در افق را مشاهده كرد و زيبايي و عظمت آن را به عيان ديد. وقتي وارد شهر ميشويم، مجموعة بينظم و نََسق محّلهها و صحنهها را كه برخي ترسناك و زشت است، مشاهده ميكنيم. ممكن است به روزنامههاي عصر نگاهي بيندازيم و اخباري درباره نرخ جرم و جنايت، بيخانماني، فروشگاههاي عرضه محصوالت مبتذل، مصرف مواد مخدر و مانند آن را در آنها بخوانيم. ناگهان شهر در نظرمان ناخوشايند و دلآزار جلوه ميكند. نقشه شهر را خريداري ميكنيم و محدوده خيابانها و كوچهها را تشخيص ميدهيم، دركي از انواع بوستانها حاصل ميكنيم، از خطوط مترو سر در ميآوريم. شايد سوار بر بالگرد شويم و پشتبامهاي شهر و ژرف درههاي بينظير را ببينيم. بخشي از وقتمان را با دوستان در يك محّله ميگذرانيم و گرمي و نشاط انساني را در آنجا احساس ميكنيم.

اين ديدها)و دورنماهاي( گوناگون از شهر، جملگي وجوه مختلف نيويورك را بر ما نمايان ميسازد. آيا اين وجوه، هم مقياس با هماند به اين معنا كه بتوان آنها را به هم افزود و به يك ديد منسجم جامع01 رسيد؟ شايد نه. چگونه ميتوان هول و هراس فراگير بيخانماني و زاغهنشيني را با صميميت و شكوه آسمانخراشها، سنجيد )و قياس كرد(؟ بر مبناي كدام نظام درجهبندي، ميتوان محدوده خيابانها، گزارشهاي تاريخي، شيرهكشخانهها و تجربه يك شب در مركز شهر را در يك تصوير متحد جامع، سنجيد؟

اين واقعيت كه ما فقط قادريم وجوه يا نظرگاههاي سنجشناپذيري از شهر حاصل كنيم، مشعر بر آن است كه هرگز واقعا نميتوانيم خود شهر را ببينيم. چنان است كه گويي ما فقط اساليدهايي از شهر بر روي پرده و نه خود شهر را ميبينيم. ولي يقينا اين تصور نامعقول است. وقتي وجوه مختلف نيويورك را ميبينيم، يقينا چيزي غير از نيويورك نميبينيم و يقينا چيزي كه فقط در سرمان موجود است، نميبينيم. آن شهر را ميبينيم. وجوه به هيچ معنا سوبژكتيو نيستند: همانطور كه هايدگر خاطرنشان ميشود، »هرگز نبايد خيرهسرانه، نمودن را چيزي صرفا »خيالي«، »ذهني« درنظر بگيريم و بدينوسيله آن را تحريف كنيم. بلكه )بايد بدانيم كه( همانطور كه پديدار شدن به خود موجودات تعلق دارد، در مورد نمودن نيز چنين .(80)«تسا اين نيويورك است كه به عنوان شهر جنايت و شهر رمانس و پايتخت حمله قلبي جهان و مانند آن جلوهگر ميشود و خود را نمايان ميسازد.

هنوز ممكن است كسي بپرسد اين وجوه متفاوت، وجوه چه هستند؟ آيا اينگونه نيست كه يك مرتبه غايي واقعيت هست كه اين نمودنهاي مختلف آن را از زاويههاي متفاوت نشان ميدهند؟ شايد آن مرتبه، همان ساختار مولكولي يا اتمي غايي شهر است؟ هايدگر خاطرنشان ميشود كه دليلي ندارد كه چنين چيزي را مفروض بگيريم، زيرا حتي امور واقع مفروض نيز در نهايت فقط وجوهي در ميان وجوه ديگراند. مثال، او معتقد است كه دليلي ندارد كه تصور كنيم نحوه ظهور خورشيد به لحاظ طلوع و غروب آن فقط پديدار فرعي يك مرتبه غايي حقيقي واقعيت است كه در بنياد آن پديدارها قرار دارد و متمايز از آنهاست: »آن نمودن كه خورشيد و زمين در آن تقرر دارند ـ براي مثال اول صبحگاهان يك منظره، دريا در وقت غروب خورشيد، شب هنگام ـ نوعي پديدارشدن است. اين نمودن، عدم نيست. ناحق)يا غير حقيقي( هم نيست و همچنين صرف نمود روابطي كه در طبيعت به واقع به گونه ديگري باشد، هم نيست«)08، ايتاليك شدن كلمات از من مؤلف است(.

تمايزي كه در علم تجربي ميان پديدار سطحي و ساختار بنيادين، ميان ساختار برين و ساختار زيرين نهاده شده است)و اين تمايز ريشه در تاريخ متافيزيك دارد(، بر طبق ديدگاه هايدگر، فقط نسبت به يك نظرگاه خاص و مجموعهاي از عاليق، معتبر است و در نشان دادن اينكه »واقعيت در حد ذات خويش« را چگونه بايد فهميد، هيچ جايگاه ممتازي ندارد.

»امور واقع« كشف شده از طريق علم تجربي، در نهايت، وجوه، چشماندازها، شيوههاي نمودناند و »اين نمودن تاريخي است و )همان( تاريخ است ... و بدينسان يك ساحت ذاتي جهان .(80)«تسام بر طبق اين ديدگاه، تاريخ، »قلمروهاي ذاتي« را براي ما ميگشايد و در نتيجه آن ما به ابعاد مختلف موجودات دست مييابيم ولي تالش ما براي مبتني ساختن اين انحاء مختلف ظهور بر يك واقعيت غايي و رها از نظرگاه، راه به جايي نخواهد برد.

مباحث هايدگر درباره شهر و خورشيد نشان ميدهد كه چگونه او قادر است به نوعي واقعگرايي نيرومند11 درباره جهان معتقد باشد و در عين حال به ديدگاه موجهي درباره نسبيِّت آنچه در آن جهان نمايان ميشود، اعتقاد بورزد. چنين ديدگاهي، به احتمال زياد رضايتبخش نخواهد بود براي كساني كه معتقدند اگر ما بخواهيم واقعيت »در حد ذات خويش« را درك كنيم، بايد بفهميم كه اگر هيچ انساني در عالم هستي نبود، عالم هستي چگونه چيزي ميبود. كساني كه جوياي چنين »تصور منطقي از جهان« (25) هستند، فرضشان بر اين است كه تا آنجا كه چيزهايي مانند رنگها و صداها، صرفا »پديدار«اند، چيزهايي هستند كه فقط در ذهِن مدرِك وجود دارند، ما ميتوانيم تصوري از آنچه به واقع در جهان خارج موجود است حاصل كنيم فقط اگر بتوانيم جهان را به همان گونهاي كه به فرِض نبودن هيچ مدرِكي، به عبارت ديگر، بدون وجود انسانها، خواهد بود، تصور كنيم. در پاسخ، هايدگر ميتواند بپرسد چه دليلي داريم براي اينكه فرض كنيم تصور نحوه وجود جهان بدون انسانها، با »واقعيت« منطبقتر است تا تصور جهاني كه انسانها در آن وجود دارند. باالخره هر چه باشد، انسانها در عالم هستند و آنچه ما »واقعيت« ميخوانيم دقيقا همان واقعيت است كه انسانها نقش متمايز خويش را در آن ايفا ميكنند. تمايل به دانستن اينكه جهان بدون انسانها چگونه جهاني جلوه ميكند، همانقدر خيالي است كه تمايل به شناخت اينكه جهاني بدون ثابت پالنك21 ـ يا در حقيقت بدون كشهاي الستيكي چگونه جهاني خواهد بود.

اگر بخواهيم واقعگرايي و نسبيتگرايي هايدگري را به تفصيل، تبيين كنيم، بايد تبييني از تمايز ميان حقيقت و كذب به معناي معمول اين واژهها به دست دهيم. گمان ميكنم كه چنين تبييني بر طبق تبييني از رويههاي آزمودن و اعتبارسنجي دعاوي ـ صدق31 كه در تاريخ ما ظاهر شده است، ارائه خواهد شد. آنچه در اين مسير فهم ديدگاه هايدگر، مبهم ميماند اين است كه او به اشكاالت معمول بر ضد نسبيتگرايي كه بر طبق آنها نسبيت دامنگير خود اين نظريه نيز ميشود41، چگونه پاسخ خواهد داد: اگر هر چيزي نسبي است، درباره خود اين مدعا چه بايد گفت؟ آيا خود اين مدعا نيز نسبي است؟ و به عالوه پرسشهاي منتقدانه را ميتوان به وجودشناسي واقعهمدار نيز كه مبناي اين نظريه است، معطوف داشت. ممكن است سئوال شود: چگونه ميتوان آن فهم وجود را كه از فوسيس گرفته شده است، توجيه كرد؟ آيا داليلي )غير از داليل عملگرايانه( وجود دارد كه به حكم آنها بتوان گفت وجودشناسي واقعهمدار از وجودشناسي جوهرمدار كه بنا به فرض ميخواهد جايگزين آن شود، برتر است؟ تصور ميكنم كه اينها جديترين پرسشهايي است كه هر كس كه معتقد است ديدگاههاي مطرحشده در درآمد به متافيزيك از اساس بهرهاي از صحت دارد، بايد به آنها پاسخ بگويد.

این مقاله ترجمهاي است از: ‪Charles Guignon, Being As Appearance: Retrieving the Greek Experience of Phusis,‬ ‪in Richard Polt and Gregory Fried. (eds.), A Companion to Introduction to‬ ‪metaphysics, Yale university Press, 2001, pp. 34.56.‬ پي نوشت ها

‪1. truth of Being // 2. correctness // 3. correspondence.‬ ‪enabling condition .4‬ شرط توانایي بخش. // ‪true X .5‬ مانند طالي حقيقي یا معلم حقيقي.

‪6. Ernst Tugendhat // 7. antirealist // 8. Pernicious relativist.‬ ‪.Palisides .9‬ رشتهاي از صخرهها در جنوب شرقي شهر نيویورك.

‪10.comprehensive, consistent overview // 11. full-blooded.‬ ‪.Planks Constant .12‬ یك ثابت طبيعي در فيزیك كه بيانگر اندازه كوچكترین واحد انتقال انرژي و از مفاهيم اساسي در مکانيك كوانتومي است. این ثابت به نام ماكس پالنك، فيزیکدان آلماني، كه در سال 1900 موفق به كشف آن شد، معروف است. ‪13. truth – Claims.‬

‪.reflexive Objections .14‬ اشکاالت انعکاسي.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.