شا نس بر مبنا ی نظا م معنا یی فر د تحلیل مي شو د

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه - گفتگو با سيد جواد ميري*

شانس چیست؟ آیا واقعیت دارد؟ این مسئله سؤال بسیاری از مردم است. »شانس« واژهای فرانسوی بهمعنای »بخت«، »طالع« و »اقبال« است و حادثه یا پیشامدی بدون علت ظاهری، بهصورت »اتفاق« یا »تصادف« است که هرگاه به نفع کسی باشد، او را به »اوج خوشبختی« میرساند و اگر به زیان فردی باشد، وی را به »خاک سیاه« مینشاند. شانس چنان جاذبهای دارد که از کودکان کم سن و سال تا افراد باسواد و بزرگسال را در برمیگیرد و برای دستیابی آنها را وادار به کارهایی خاص میکند. در این گفت وگو سعی شده نگاهی اجمالی به شانس داشته باشیم. دکتر میری بر این باور است که شاید آن چه را ما به آن علم نداریم یا سلسله رخدادهایي را که بدانها احاطه نداریم شانس مینامیم.

با پديدهای در جهان مواجهيم هستيم که از آن به شانس و اقبال تعبير میشود. چه خوب و چه بد باشد در جهان هست؛ و خارج از کنترل فرد است و با ارادة او نسبت چندانی ندارد. در دو سطح به شانس نگاه میشود يکی سطح عوامانه است که فرد شانسی دارد که نسبت به او آن اتفاق رخ میدهد. اما سطح ديگر نخبگی است که شانس را از منظرهای مختلف معرفتشناسی و هستیشناسی مينگرند. ما بحثمان را از چيستی شانس و نخبگی آغاز کنيم. شما شانس را چگونه تعريف میکنيد و از نظر شما چه جايگاه و معنايي دارد و در دانشهای جامعهشناسی و فلسفه و حتی الهيات چگونه تبيين میشود؟

اجازه دهید پیش از آنکه به پرسش شما پاسخ دهم این نکته را بگویم که بحث از شانس یا بخت و یا اقبال موضوعی تکساحتی نیست بل مبتنی بر نظام معنایی فرد میتواند قابل تحلیل باشد. به سخن دیگر، بحث از شانس بهتعبیری پرسش از جهانبینی است. بهعنوان مثال، سوسور بحثی دارد در باب زبان؛ او میگوید برای فهم واژه ما نمیتوانیم صرفا کلمه در حالت لکسیکال را مبنای فهم قرار دهیم بل از واحد پیچیدهتری به نام جمله یا مجموع جمالت باید کمک بگیریم. اگر این مدل را بتوان تعمیم به پرسش شما داد، آنگاه میتوان ادعا کرد که پرسش از شانس، بهشرط فهم نظام معنایی و یا در بستر مجموعهای از مفاهیم که طرحوارههای ذهنی و معرفتی فرد را تشکیل میدهند، قابل بررسی و معنا کاوی هستند. اگر بحث از شانس را از این چارچوب بیرون ببریم آنگاه با مفهومی روان شناختی روبهرو خواهیم شد که امکان مفهومسازی و تبیین مسئله را دشوار و حتی ناممکن خواهد کرد. البته مقصود من این نیست که ابعاد روانشناختی این بحث حائز اهمیت نیستند ولی موضوع شانس بدون توجه به ابعاد و مؤلفههای مقوم جهانبینی بحث را بیسامان میکند. حال که این مقدمه را گفتم، میتوانم به پرسش شما بازگردم.

بحث شانس و یا بخت و اقبال و یا آن چیزی که در دوران کالسیک و یا در یونان و رم باستان از آن یاد میشود الههای است با عنوان مادر فورتونا. آنها فکر میکردند که این بخت و شانس ناشي از الهه بهگونهای است که برای برخی اتفاق میافتد و برای عدهای دیگر اتفاق نمیافتد. پس از اینکه الهه خوشبختی به برخی بدون حساب و کتاب خوششانسی میداد و برخی دیگر نیز همواره با بخت بد همراه بودند، بعدها در غرب، ادیان سامی در غرب گفتند این طور نیست بلکه یک تقدیری هست و یک قدرت قاهرهای هست که کل عالم را میداند و آن علیم و داناست و بر حسب مقدراتی که در دستگاه الهوت است میبخشد و یا تقدیر این عالم را پیریزی میکند. بعدها بحث الهیات و تئولوژی در غرب با آمدن عصر روشنگری کنار رفت و بحث علم مطرح شد. آنچه را تو شانس میپنداری یا بخت میدانی اگر ذیل قانون تعریف کردی و احاطه علمی به آن پیدا کردی، شاید شانس هم نباشد و بعضا قانون است که اساسا شانسی به آن معنا مطرح نیست. فالسفه و یا علمای اجتماعی معتقدند ما چیزی را که به آن علم، دانش و احاطه نداریم اسمش را شانس میگذاریم.

يعنی مبتنی بر جهل يا عدم آگاهی ماست؟ بله همان است. به دایره و مدار جریان از ابتدا تا انتها مسلط نیستیم یا از منظری خاص به آن نگاه میکنیم. به عبارتی ما آن چشمانداز را به مسائل نداریم. به طور مثال گفته میشود در ایران دارالفنون در زمانی تأسیس شد که دوران میجی ده یا بیست سال بعد در ژاپن به وجود آمد. اکنون ببینید ژاپن کجاست و ما کجا هستیم. ما واقعا شانس نداشتیم! اگر این گونه نبود و ما آن گونه نمیشدیم اکنون وضعمان جور دیگری بود. این یک نگاه خاماندیشانه است که تمامی دادهها را نداریم و بر آن مسلط نیستیم. بهعنوان مثال یکی از شاخصهها این است که درصد سواد و وضعیت دانش را در آن روزگار ایران و ژاپن قیاس میکنیم، میبینیم واقعا ژاپن قدری جلوتر از ایران بوده است. در حالت معقول ایران نمیتوانست ژاپن شود. از آنجا که ما احاطه کامل به دادهها نداریم میآییم در قالب عوامانه و با گفتن مغالطات صحبت از شانس میکنیم. حتی موقعیت سرزمینی هم تاثیرگذار است که وضعیت ما و ژاپن را متفاوت میکند و این ربطی به شانس ندارد. آن چیزی که در گفتار محاورهای شانس گفته میشود به این نکته باز میگردد که ما احاطة کامل به مؤلفههای مختلفی که میتواند یک موقعیت را دگرگون کند نداریم.

میتوانيم يک نتيجه هم بگيريم. فالسفه معتقدند که هيچ چيزی در نظام عالم بدون علت و معلول رخ نمیدهد. اگر قرار باشد بر اساس همين سياق حرکت کنيم امری با عنوان شانس کامال منتفی است؟

اگر از منظر فلسفی نگاه کنیم اساسا این نکته درست است. در فلسفه اسالمی بحثی با عنوان عرض و جوهر داریم. عرض آن چیزی است که اتفاق افتاده است. وقتی جوهر را بشناسیم میتوانیم مبنای آن را بفهمیم. در علم جدید هم میبینیم که آن چیزی هم که فکر میکنید شانس است سلسله مراتبی دارد و سلسله مراتب در حلقههای مشخص قرار میگیرد که آن سلسله و زنجیر دالئل و مشخصاتش را روشن ميسازد.

عالمه طباطبايی در آغاز کتاب بدايه الحکمه هم از بخت نام میبرد اما توضيحی نمیدهد و يا موضعاش را اعالم نمیکند. به نظر شما فيلسوفان اسالمی آيا نظری بينابينی در باب اين موضوع داشتند؟ و يا اساسا نقد جدی وارد کردهاند؟

به نظر من در فلسفه نوصدرایی که عالمه طباطبایی یکی از متنفذترین نمایندگانش در عصر ماست. مفهومی به نام شانس نمیتواند معنا یا جایگاهی اصیل داشته باشد زیرا هستی در دو مرحله تقدیر و تدبیر مفهومسازی میشود و تقدیر به معنای شانس نیست بل اساسا در چارچوبی با عنوان "اصابت" یا "مصیبت" قرار میگیرد. اجازه دهید کمی بیشتر توضیح بدهم؛ مفهوم مصیبت در زبان افواهی بهمعنای بدبختی و فالکت و بیچارگی فهم میشود، حال آنکه در زبان فنی فالسفه نوصدرایی

مصیبت ارتباط وثیقی با مفهوم هستی معنادار دارد. زیرا، هستی موجودی ذیشعور شناخته میشود و رابطه این هستی ذیشعور و انسان یک رابطه تنگاتنگ است و کنشهای انسانی در پهنه هستی آثاری ایجاد میکند و این آثار در قالب رخدادهایی در بستر زندگی فردی و جمعی بشر خود را پدیدار میکند و وقتی کسی به مصیبتی گرفتار میشود معنای فلسفی آن این است که از کمان هستی تیری رها شده و دقیقا بر کسی که باید اصابت کند، برخورد میکند و این معنایش این است که در هستی مفهوم سازی شدة عالمه طباطبایی جایی برای شانس نیست بل همه هستی ظهوری است که بر اساس کنشهای ما به مصیبتهایی ایجاد خواهد شد و این اصابتها ميتوانند هم خیر و هم شر باشند. به عبارت دیگر، با خوانشی که من از سنت نوصدرایی دارم بعید میدانم رویکرد عالمه طباطبایی رویکردی شانسمحور باشد بل نگاه او در دایره تقدیر و تدبیر قابلتبیین است.

آیا شما فی نفسه پدیدهای را با عنوان شانس در جهان میپذیرید؟ ببینید من پیشتر گفتم که فهم این پدیده بستگی وثیقی با نظام معنایی انسان دارد و آن نظام را فالسفه با عنوان جهان بینی مطرح میکنند. اگر این گونه ببینیم آنگاه پرسش شما این میشود که من از کدامین منظر جهان را درک میکنم؟ یا جهانبینی و جانبینی من چیست؟ من جهان و هستی را در قالب شانس مفهومسازی نمیکنم بل بین جهان انسانی و جهان هستی تمایزی قائل میشوم و بر این باورم که در عین وابستگی شدید بین این دو، باید تمایزی هم بین این دو ساحت پیچیده قائل شد. به سخن دیگر، جهان انسانی بهواسطه حیویت جان انسانی دینامیک متفاوتی از جهان هستی دارد. البته این بدین معنا نیست که هستی انسان جزئي از هستی جهان نیست ولی انسان تنها موجودی است که جان و جهان را درک و باز-خلق میکند و از این روی دارای عالمی متمایز از زیستهای دیگر است. حال اگر انسان را موجودی دارای شعور در نظر بگیریم، آنگاه این وجود را چگونه میتوان مفهومسازی کرد؟ در نگاه من، شانسی وجود ندارد بل تقدیر بر جهان حاکم است ولی در جهان انسانی تدبیر نقش عظیمی دارد و دیالکتیک بین این دو هستی مشترک انسانی را در این عالم وجود بازآفرینی میکند. البته این هستی بازآفرینیشده برای همه یکسان نیست بل ربط ژرفی با سعه وجودی هر فرد و ظرفیت فرهنگی هر سرزمین دارد.

به نظر شما چه سلسله و عواملی سبب ميشود كه در یك جامعه شانس موضوع توجه قرار گيرد؟

این نکته مبنای روانشناختی، روانی و وجدانی دارد. یعنی اینکه در جامعهای شاید سازوکار منطقی و معقولی جواب ندهد. یک مثال ساده بزنم. شما در صف نانوایی هستید و کامال نوبت را رعایت میکنید اما افرادی بدون نوبت و با زرنگبازی کار خودشان را جلو میبرند و شما متوجه میشوید که مرتب ایستادن در این جامعه جواب نمیدهد و اگر شما هم بیمنطق رفتار کنید میتوانید به آن هدف مقطعیتان برسید درست است که در کل شما به نتایجی میرسید اما این نکته باعث میشود که آن چارچوب و نظم و سازوکار معقول یک استثناء شود. چرا در جامعة ما اقبال به فالگیری و کفبینی زیاد است. فرد به این نکته توجه نمیکند که ساختارها در جامعه مشکل و ناکارآمد هستند و بیعدالتی در جامعه رواج پیدا کرده است. در نظر چنین فردي تالش و کوشش معنایي ندارد، بنابراین بهسوی بخت، شانس و رفتار متوهمانه سوق پیدا ميکند. در حالی که مشکل آن جامعه ساختار بینظم و بیمبنا است. وقتی که این وضعیت پدید میآید فرد تصور میکند که یکشبه میتواند پولدار و موفق شود.

حتی پدیدهای با عنوان التاری كه تصور مي شود مبتنی بر شانس است، اساسا شانسی نيست. با این حال چرا عدهای به دنبال ترویج شانس هستند؟

در بدو امر و ظاهر آن التاری و یا سرمایهگذاریها که در قمار و بلیط بختآزمایی میکنند شانسی است. اما کسانی که منطق و ریاضیات میدانند معتقدند که این مسئله شانس نیست و ریاضیدانها هم دالیلی دارند که این را شانسی نمیدانند. از نظر جامعهشناسی در نظام سرمایهداری شوکهای عظیمی وجود دارد که آنها به تودههای مردم داده میشود که اساس آن مبتنی بر تبعیض و تکاثر ثروت و بیعدالتی است. این شوکها کاری میکند که به تو حسی دهد که در چنین نظامی ناعادالنه امکان خروج از فقر و فالکت وجود دارد. مقصود من این است که در نظام سرمایهداری سوپاپهای اطمینانی وجود دارد که روحیهای به شما بدهد که شما تصور کنید میتوانید از وضعتان خارج شوید.

شما چه نسبتی بين شانس و عدالت قائل هستيد؟ اگر قرار باشد شانس را بپذیریم عدالت جایگاه متزلزلی پيدا میكند؟

شما اگر آن تعریف کالسیک عدالت را قائل باشید که هر چیزی را در جای مناسب خود قرار دهید در جامعهای که ادب امور رعایت نمیشود مردم به شانس و فرصتطلبی سوق پیدا میکنند و اعتقاد پیدا مي کنند که سازوکاری نیست و یا آنها مؤثر نیستند. در این حالت ذهنیت و یا تصوری در ما رشد میکند که شاید ما شانسی هم به چیزی رسیدیم. اگر در جامعهای شما شانسی هم به چیزی دست یافتید و یا آن را از دست دادید شما فردا منتفع یا متضرر شدید، در کل جامعه است که ضرر میکند چراکه نشان میدهد سازوکاری برای رسیدن به پیروزی و موفقیت نیست. بهعبارتی نابرده رنج، گنج میسر نمیشود. با چنین روحیهای راحتطلبی و فرصتطلبی بیشتر میشود و او بدون مهارت به دست آوردن میتواند در حوزههای مختلف دخیل باشد. چنین وضعی فاجعهای برای جامعه است.

این فاجعه منجر به بیمسئوليتی در جامعه میشود یعنی او فردی از منظر اخالقی بیمسئوليت میشود؟

بله. بیمسئولیتی از آنجا شکل میگیرد که من نتوانم درجات را بهطور سلسله مراتبي طی کنم ...

ما میتوانيم یك مدل معرفتی برای شانس تبيين كنيم كه بر اساس آن به مدلی برسيم؟

همانطور که پیشتر اشاره کردم شانس در دستگاهی میتواند مفهوم شود که به آن باور داشته باشد. در جهانبینی بیگبنگی که جانبینی دیگری دارد شانس اساس هستی است و نشئة دیگری جز جهان فیزیکال نیست ولی من در این جهانبینی حیات و اگزیستانس انسان را فهم نمیکنم. انسان موجودی است که مصیبتکش است و هر آنچه بر او اصابت میکند برخاسته از شعوری است که با شانس همخانه نیست و این همخانه نبودن و همکیش نبودن یعنی برای فهم شانس باید تمایزات نظامهای معنایی را بیشتر کاوید. البته در جهان پسامدرن امروز جهانبینی جایگاه محوری خویش را در روایتهای فلسفی از دست داده است و این خود موضوع قابل بحثی است که بدانیم ربط بین سرگردانی انسان پسامدرن و غیبت جهانبینی چیست؟

* عضو هيات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.