بررسي داليل نادرستي نظريه های شانس

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه - منبع : ‪D. Hales, Steven. Why Every theory of Luck is Wrong, at Nous, 2014, 50. 3.‬ ‪Wiley Periodicals. Inc.‬

استيون هيلز ترجمه عليرضا رضايت

بر اساس منابع موجود دستکم سه نظريه در باب شانس وجود دارد که هر يک از آنها مسائل متفاوتی را پيش روی فيلسوفان قرار دادهاند. اين سه نظريه عبارتاند از نظريۀ احتمال، نظريۀ مودال، و نظريۀ کنترل. نويسندۀ مقالۀ حاضر استدالل میکند که همۀ اين نظريهها اال و البد ناقصاند؛ و نهتنها مثالهای نقض گفتهشدهای برای هر يک از آنها وجود دارد، بلکه سه دسته مثال نقض ناگفته نيز عليه آنها وجود دارد که عبارتاند از مسائل مربوط به ضرورتهای شانسی، شانس مهارتی، و شانس در-زمانی. سرآخر نيز نويسنده به اين نتيجه میرسد که نقش شانس در فلسفه بايد بهنحو جدیتری مجددا ارزيابی شود.

مقد مه فهم درست شانس برآیندهای گستردهای برای بسیاری از پروژههای فلسفی از جمله مسائل مربوط به بخت )یا شانس( معرفتی، بخت اخالقی، مساوات طلبی شانس، شانس و اراده آزاد )اختیار( و در نهایت، علم بختیافتی )طالعبینِی علمی( در پی دارد. شانس غالبًا بهعنوان یک مسئلۀ پیشپاافتاده و تعریفناشده در نظر گرفته میشود. عمر نظریههای شانس بیش از بیست سال نیست، از این لحاظ تقریبًا همگی برای ما تازگی دارند. پیش از آنکه ماشین فلسفه وارد کار شود و شروع به تولید نظریه کند، میخواهم سخنم را از متن آثار موجود بیرون بکشم. نظریههای رایج آنچنان از اساس مخدوشاند که یقینا نیازمند بازاندیشی عمقی و انقالبی هستند. باری، سه نظریه دربارۀ شانس در منابع وجود دارد که همانطور که گفته شد، هریک از آنها مسائل متفاوتی را پیش روی فیلسوفان قرار دادهاند. این سه نظریه عبارتاند از نظریۀ احتمال، نظریۀ مودال، و نظریۀ کنترل. فرِض تقریبًا تمامی نظریههای شانس آن است که یک رویداد میتواند شانسی یا غیرشانسی باشد چون یک رویداد برای شخص تا حدی اهمیت دارد یا شخص از حقایق مربوط مطلع است. )در شیر یا خط( وقتی شخص سکهای را پرتاب میکند، و شیر میآید، او خوششانس نیست، مگر اینکه شرطی در میان باشد. رویکردهای گوناگونی در خصوص شرِط اهمیت وجود دارد. (1995)رچیر اهمیت را پارامتری میداند که در ایجاد درجهبندی برای شانس مفید است. برخی دیگر از محققان گفتهاند که اهمیت یک رویداد، خوششانسی یا بدشانسی آن را رقم میزند. پریچارد)4102( پیشتر اهمیت یک رویداد را مقدمهای الزم برای شایستگی آن رویداد جهت خوششانس بودن میدانست. اما اخیرا فرض اهمیت را بهکلی منتفی میداند. باالنتاین)2102( در عین حال بحثی عمیق و مطول در خصوص شرط اهمیت مطرح کرده است.

او بدون شک تأیید میکند که )شرط اهمیت( موضوعی مهم در میزان رضایتمندی شخص است، اما در عین حال، مسئلۀ من در اینجا ناظر به آن چیزی است که به شرط اهمیت افزوده میشود تا در نهایت بتوان نظریۀ کاملی در خصوص شانس مطرح کرد. به هر حال تا به اینجا سه پاسخ اصلی مطرح شده است.

1.سه نظریه در باب شانس نظریۀ اول: احتمال: نظریۀ احتمال در میان ریاضیدانان و دانشمندان )scientist( رایج است و بر طبق آن، یک رویداد، تنها اگر نامحتمل )improbable( باشد، حاکی از خوششانسی یا بدشانسی خواهد بود. توضیح یا توجیه شانس برحسب احتمال، را اول بار آبراهام د موئاور در ،1718 در کتابی تحت عنوان آموزۀ شانس یا روشی برای محاسبۀ احتمال رویدادهای جاری مطرح کرد. او در این کتاب نوشت:اگر مرادمان از اینکه میگوییم فالن شخص خوششانس است، فقط این باشد که او در کل )مثال( بازیکن خوششانسی است، کاربرد این تعبیر شاید در خالصه کردن سخن، مناسب باشد. اما اگر کلمه خوششانس بر کیفیتی برجسته و مهم داللت کند، )کیفیتی که در ذات شخص وجود دارد(، او باید هر زمان که بازی میکند، برنده شود، یا دستِکم بُردش بیشتر از باختش باشد، دراین صورت میتوان منکر شد که چنین چیزی در طبیعت وجود دارد. در دوران باستان، شانس چیزی غیبی بود، چیزی که خدایان آن را )به برخی بندگان( ارزانی میداشتند یا در میان پای خرگوش پنهان بود یا میان )گیاه( شبدر چهاربرگه قرار داشت. د موئاور بهجای اینکه شانس را به چرخ اقبال که تنها با قدرت جادو مهار میشود، حواله دهد، چنین استدالل میکند که شانس را میتوان با ریاضیات بهخوبی توضیح داد. از این جهت، کتاب او نخستین مبدع نظریۀ احتمال است. بوئردورف)5002( نیز شکلگیری نظریۀ احتمال را پیش از هر چیز به نیاز قماربازان برای توجیه بدشانسیشان، ارتباط میدهد. مازور)0102( معتقد است که توهم قمارباز در خصوص توقعی که از خوشاقبالی دارد، پس از یک دور بدآوردن، ناشی از کژفهمی قانون اعداد بزرگ برنولی است. مازور مینویسد، شانس را میتوان بهنحو مستدل بر مبنای قوانین احتمال توضیح داد. آمبگوکار)6991( نیز در این قضیه همداستان است که نظریۀ احتمال میتواند دلیل کمی داشتن شانس را توضیح دهد.

اما در فلسفه، مدافع اصلی نظریۀ احتمال، نیکوالس ریچر است. او معتقد است که تنها و تنها رویدادهای محتمل را میتوان حاکی از خوششانسی یا بدشانسی دانست. و میزان شانسی بودن آنها در واقع ناظر به کارکردِ نامحتمل بودِن یک رویداد و اهمیت آن است. بنابراین، رویدادِ یک واقعۀ تقریبًا نامحتملی را که بسیار اهمیت دارد، به همان اندازه میتوانیم حاکی از خوششانسی بدانیم که یک رویداد بسیار نامحتمِل کماهمیت را شانسی میانگاریم. رویدادهای بسیار مهم و بسیار بعید و نامحتمل، از همه شانسیتر هستند. شانس )هرچه باشد( بههیچوجه به رویدادی که یکسره فاقد اهمیت است یا قطعا رخ نمیدهد، تعلق نمیگیرد.

نظریۀ دوم: مودال دیدگاه مودال در میان معرفتشناسان رایج است. بر طبق این دیدگاه، یک رویداد تنها زمانی شانسی محسوب میشود که وضعیت خیلی حساس باشد و اگر جهان ذرهای تغییر کند، آن اتفاق نخواهد افتاد. اصلیترین مدافع نظریۀ مودال، دانکن پریچارد است. او مینویسد: رویدادی را میتوان شانسی دانست که در دنیای )یا عالم( حقیقی یا واقعی روی دهد. درعین حال، نباید این رویداد در طیفی از عوالم ممکن رخ دهد که در آن شروط اولیه برای آن رویداد، عینا همان شرایط عالم واقع باشد. علت مطلوبیت رویکرد مودالیته نزد معرفتشناسان آن است که شانس معرفتشناختی مستلزم باور صادقی است که به آسانی میتواند کاذب باشد، و بهواسطۀ همین شانس معرفتشناختی، اینکه شما بتوانید به آسانی فریب بخورید، فینفسه مبنایی است برای انکار معرفت شما، حتی اگر شما در واقع و نفساالمر فریب نخورید. این مفاهیم زمینه را برای استحصال یک شرط )قید( مطمئن)تضمینشده( بر معرفت فراهم میکند، شرطی که میگوید: S به P معرفت دارد، اگر و تنها اگر باور صادق S به P را نتوان به آسانی کاذب دانست. البته این اطمینان )تضمین( را نمیتوان کل داستان تلقی کرد بلکه این مسئله را در مجموع میتوان بازیگر اصلی نظریۀ معرفت دانست.

از سوی دیگر، رویدادهای کامال مودالمحور، نتیجۀ شانس نیستند. یک باور صادق که تنها در عوالم دور ممکن کاذب میشود، معرفت محسوب میشود )یا دستکم ارزش دارد که آن را برای معرفت نامزد کنیم(. اینکه یک باور واجب، صادق است، موضوع شانس قرار نمیگیرد، یا نمیتواند علت تامۀ رویداد یک اتفاق باشد. گزارهای که به موازات دورتر شدن از عالم واقع همچنان صدق خود را حفظ میکند، نسبتش با شانس کمتر و کمتر میشود.

شایان ذکر است که نظریههای احتمال و مودال با یکدیگر نمیآمیزند. شخصی را در نظر بگیرید که در رولت روسی )یک نوع اسلحه کشی با رولوری که فقط یک خزانه آن پر است( برنده میشود. بر مبنای قرائت مودال، او کامال شانسی برنده شده است؛ یک تغییر کوچک در جهان، مثل اینکه اگر خزانه یک بار بیشتر میچرخید، نتیجهای جز باختن در پی نداشت. پیروزی )برنده شدن( در رولت روسی از حیث نظریۀ مودال، شکننده است. در این بازی، باختن، مثل آب خوردن است. اما بر مبنای قرائت احتمال، برنده شدن، شانسی نیست. شانس برده شدن 6/5 است_احتمالش زیاد است که شخص رولت روسی را بِبَرد، و اصًال شانس در کار نباشد. تفاوت بین رویکرد مودال و احتمال زمانی مشخصتر میشود که تصور کنیم بازی رولت روسی با یک خزانه )یا سیلندر( بسیار بزرگتر انجام میگیرد. اگر تمام سوراخها پر شود و یکی خالی بماند، در این صورت شخص میتواند بهنحو خارقالعاده ای در رولت روسی برنده شود. در دیدگاه احتمالمحور پرواضح است که شانس در قیاس با هر اقدام دیگری که فرد انجام دهد، دخالت کمتری دارد. با این همه، اگر یک خزانه در کنار خزانهای که انتخاب شده، فشنگ داشته باشد، در این صورت باختن بسی آسانتر از زمانی خواهد بود که مثال در وضعیت شش مخزنی میبینیم. همین تغییر کوچک و جزئی در جهان، یک باخت را رقم میزند و بر مبنای قرائت مودال، برنده شدن همچنان بسیار شانسی خواهد بود.

نظریۀ سوم: کنترل فیلسوفان به بخت اخالقی، مساواتطلبی در شانس، شانس و ارادۀ آزاد )اختیار( عالقهمندند، و معرفتشناسی فضیلت بیشتر بهسمت نظریۀ کنترل تمایل دارد: اگر یک واقعیت )fact( برای یک شخص خوششانسی یا بدشانسی باشد، دراین صورت آن شخص دراینکه این واقعیت، واقعیت است هیچ کنترلی ندارد. آل مِلِه)6002( مینویسد: کنترل عامل در واقع مالکی است که با آن شانس داشتن، بر اساس اختیار و مسئولیت اخالقی افراد سنجیده میشود. او در ادامه توضیح میدهد:

شانس چیست؟ اگر پرسش این باشد که چرا یک عامل، نیروی علی خود را در t در تصمیم به انجام A ، َصرف )یا اِعمال( میکند، بهجای اینکه آن را در t در هر راه دیگری در عوالم ممکن دیگر با همان پیشینه و قانون طبیعت، صرف کند، در اصل، این پرسش پاسخی ندارد چون هیچ واقعیتی گزارش نشده است.

تحلیل بیشتر، نشان میدهد که آیا یک عامل بسته به اینکه کنترل کارش را در دست دارد، خوششانس است یا نه. اگر عامل عمل A را انجام دهد اما عمل B انجام شود، حتی با فرض اینکه پیشینه و قوانین طبیعت یکسان است، باز چیزی وجود ندارد که انجام عمل A توسط او را تعیین کند. پس، انجام عمل A بهجای B اختیاری بهنظر میرسد و خارج از کنترل اوست. اگر انجام عمل A پیامدهای خوبی داشته باشد، دراین صورت عامل خوششانس خواهد بود که عمل A را بهجای B انجام داده است.

جان (2010)وسرگ نیز با قرائت کنترل همدلی دارد. او مینویسد: چیزی میتواند موضوع شانس قرار گیرد که در نسبت با عامل یا فعل عامل نباشد )ربطی به او نداشته باشد(. بهبیان دیگر، شانسی، به چیزی میگویند که خارج از تفکر، انتخاب و عمل شخص باشد. رویدادهای خارج از کنترل عامل را بهدرستی میتوان شانسی نامید، صرفنظر از اینکه این رویدادها تا چه میزان محتمل باشند. فیلسوفان دیگر، دیدگاههای ترکیبی را برمیگزینند. برای مثال، نیل (2011)یول دیدگاهی خاص در این زمینه را پیشنهاد میدهد: او میگوید که شانس میتواند از نوع مودال )که آن را شانس پیشبینیناپذیر مینامد( باشد یا از نوع کنترل )که آن را شانس پیشبینیپذیر میخواند(. او این دو نوع شانس را شانسهای مستقل میداند. از سوی دیگر، واین (2007)زگیر از نظریهای پیوندی دفاع میکند: شانس از نگاه او ترکیبی از رویکردهای کنترل و احتمال است. همانطور که پس از این نشان خواهم داد، همه این نظریهها دربارۀ شانس بهشدت ناقصاند ضمن اینکه دیدگاههای ترکیبی نیز در این زمینه طرفی نبستهاند.

2.سه مثال نقض نوع اول مثالهای نقض: ضرورتهای شانسی بر طبق قرائتهای مودال و احتمال، شخص تنها زمانی خوششانس است که امور ضمن اینکه خوب پیش میروند، ناگهان خراب شوند. یا زمانی که با وجود تمامی مشکالت، شخص موفق شود. او زمانی بدشانس است که در یک موفقیت احتمالی، فرصت را از دست بدهد، یا زمانی که یک تغییر کوچک در جهان، بهجای باخت )شکست(، برندگی )پیروزی( در پی داشته باشد. اما مثالهای زیادی از ضرورتها وجود دارد که اتفاقا از خوششانسی حکایت میکنند. خوششانسیها همزمان میتوانند تهدیدی برای تحلیل مودالیته و البته قرائت احتمالی از شانس باشند. حقیقتی که بهلحاظ وجوب منطقی یا فلسفی، در تمام عوالم ممکن، صادق است، و متعاقبا نمیتواند در هیچ عالمی کاذب باشد. بر مبنای تحلیل مودال، این حقایق هیچگاه نمیتوانند شانسی باشند. حتی حقایقی که صرفا وجوب فیزیکی دارند، را نمیتوان به آسانی کاذب دانست و بنابراین، آنها نیز نتیجۀ شانس نیستند.

کسی انکارنمیکند که اصول نظریۀ احتمال مستلزم آن است که همانگوییها را احتمال نوع اول بنامیم. اما بحثی در این خصوص وجود دارد که: »آیا تمام حقایق وجوبی را باید احتمال نوع اول دانست؟« الستون، پالوک، پالنتینگا، روزنبرگ، مورد، و کاور همگی پاسخ مثبت میدهند؛ هر حقیقت وجوبی، احتمال حداکثری دارد. در واقع، روزنبرگ، کورد و کاور به صراحت آن را یک اصل ( iax )om میدانند. از سوی دیگر، فیتلسون)0102( تشکیک میکند که بیزیها )Bayesians( دلیل خوبی برای پافشاری بر این مسئله دارند که تمام حقایق وجوبی، بهمثابۀ یک همانگویی، از احتمال یکسان برخوردارند. مسلما اگر آنچه را بهعنوان دیدگاه غالب مطرح است، بپذیریم، آنگاه نمیتوانیم حقیقتی وجوبی را ذیل نظریۀ احتمالی شانس قرار دهیم. حتی اگر طرف فیتلسون را بگیریم، هنوز مسئله این است که یک حقیقت وجوبی، احتمال نوع اول است. نمونههای ذیل بهنحوی طراحی شدهاند که مدافع دیدگاه احتمال، دشوار بتواند توضیح دهد که چگونه این ضرورتها )وجوبها( از حیث احتمال قطعیت کمتری دارند.

مثال 1، مقدار گرانش: اگر مقدار گرانش، G، کمی کمتر )ضعیفتر( شود، در آن صورت جهان بالفاصله بهلحاظ ترمودینامیکی به اجزاء بنیادی فاقد حیات تبدیل میشود. اگر کمی بیشتر شود، در آن صورت همه چیز تبدیل به سیاهچالههایی عظیم میشود و حیاتی باقی نمیماند. بیایید نیمه پر لیوان را ببینیم: ما خوششانسایم که مقدار گرانش، حیات را در زمین ممکن کرده است.

احتمالی که مقدار گرانش، حیات را ممکن میکند، چیست؟ نظر به این مقدمه که حیات زیر سایه G قرار دارد، این احتمال که G حیات را ممکن میکند، از نوع اول است. بنابراین، بر اساس دیدگاه احتمال، این قضیه اصال ربطی به شانس ندارد. اما نظریۀ مودال چطور؟ فهم رایج از وجوب فیزیکی، الزام قطعی قوانین طبیعت است. پرواضح است که قوانین عینا خود را ایجاب میکنند. بنابراین، بهلحاظ فیزیکی ضروری است که مقدار گرانش کمتر یا بیشتر از آنچه هست نباشد. در عوالم ممکن، مقادیر گرانش متفاوت است، در عین حال، عوالمی که قوانین طبیعت متفاوتی دارند، بسیار از این عالم فاصله دارند. نتیجه آن خواهد بود که بر مبنای نظریۀ مودال نیز امکان حیات با توجه به مقدار گرانش، شانسی نیست.

مثال 2، خانۀ بدون جن: پیت و اشلی عصرهنگام در حال پیادهروی از کنار خانهای متروک گذشتند که همه مردم شهر معتقد بودند که این خانه جن دارد. پیت به اشلی پیشنهاد میکند که ببینند در این خانه چه خبر است. اشلی که اصال به روح و جن اعتقاد ندارد، میگوید ما خوششانسایم که این خانه ترسناک قدیمی واقعا جن ندارد. در غیر این صورت، میترسیدیم وارد آن شویم.

تلقی سنتی از جن آن است که آنها ارواح متجسدی هستند که از بدنهای مردگان خارج شدهاند. با این همه، ارواح و اجنه مکانمند بوده، میتوان آنها را دید، شکل و شمایل دارند، اشیاء را جابهجا میکنند، سر و صدا میکنند و حتی لباسهای مخصوص خود را میپوشند. اما از آنجایی که چیزی را نمیتوان تواما یکسره غیرمادی و درعین حال واجد ویژگیهای مادی و فیزیکی دانست، وجود ارواح و اجنه بهلحاظ منطقی محال است. حتی فیلسوفانی که گمان میکنند ارواح و اجنه قابل شناخت هستند، آنها را بهگونهای تعریف میکنند که مثال وجود ارواح هالیوودی که در خانهای نمایش داده میشوند، بهلحاظ فلسفی محال است. بر مبنای دیدگاه مودال، نمیتوان گفت که پیت و اشلی خوششانس هستند که این خانه جن ندارد چون محال است که خانهای جن داشته باشد. هیچ خانهای در هیچ جهانی جن ندارد.

مثال :3 جک، ملقب به دریده، همسایهاش را میترساند. کسی در میزند، و شما بیدرنگ و بالفاصه آن را باز میکنید، آن شخص، دوست شما، باب، است )و نه جک، ملقب به دریده(. باب چشمانش را گرد میکند و میگوید: »شانس آوردی که من جک دریده نیستم.«

وجوب فلسفی اقتضا میکند که اشیاء)امور( و افراد خود-یگانه .دنشاب)selfiidentical( نظر به اینکه باب، جک دریده نیست، بهلحاظ

فلسفی برای او اینکه جک دریده باشد، ناممکن است. باب نمیتواند غیرآنچه هست باشد.

مثال :4 سفر زمان. نظر به اینکه ما سیارۀ زمین را برای نسلهای آینده نابود میکنیم، خوششانس هستیم که زمان به عقب باز نمیگردد. در غیر این صورت، با انبوهی از افراد مواجه میشدیم که باز میگشتند و دمار از روزگارمان در میآوردند.

فرض کنید که استداللهای گوناگون علیه بازگشت زمان درست باشد، و بازگشت زمان بهلحاظ فلسفی، امری ناممکن باشد. البته ممکن است کسی در این فرضیه اشکال کند، اما اینکه ما خوششانسایم که زمان به عقب باز نمیگردد، قطعا هیچ دخل و ربطی به فلسفه ندارد. اگر بهلحاظ عینی درست باشد که بازگشت زمان بهلحاظ فلسفی ناممکن است، در این صورت در هیچ عالمی این امر اتفاق نمیافتد. باوجود این، ما خوششانس هستیم که با مردم عصبانی که بازگشتهاند مواجه نمیشویم.

مثالهای فوقالذکر نمونههایی از شانس با وجوبهای فیزیکی و فلسفی بودند. در اینجا سه مثال از شانس با وجوب منطقی میآوریم. اینها مثالهایی است که بسیار شنیدهایم.

مثال 5، سارق منطقی: سارق منطقی تفنگی به سمت شما میگیرد و میگوید اگر به یک معمای منطقی پاسخ درست ندهی، کیف پولت را میدزدد. معمایی که برای شما مطرح میکند به این شرح است:

فرض کنید که به رستورانی میروید که آشپز آن به پنککهایش خیلی معروف است. درواقع، او به این خاطر معروف شده که 50 درصد از پنککهایی را که میپزد میسوزاند و 50 درصد بقیه را خوب میپزد. آمار: یکسوم از پنککهای او هر دو طرفشان برشته )طالیی( است؛ یکسوم آنها هر دو طرفشان سوخته )سیاه( است؛ و یکسوم آخر نیز یک طرف برشته و یک طرف سوخته است. شما یک پنکک سفارش میدهید. وقتی غذا آمد، آن طرفی که جلوی چشم شماست، برشته است، چقدر باید شانس بیاورید که طرف دیگر هم برشته باشد؟

شما از این مدل معما حیرت می کنید و حسابی هم از تفنگ و کال از این وضعیت ترسیدهاید. باالخره حدسی میزنید و میگویید .3/2 سارق منطقی لبخند تأسفانگیزی میزند و در پاسخ میگوید: »شانس آوردی که درست گفتی، 3/2 بود.« و به سرعت غیبش میزند.

البته حقایق ریاضی بالضروره صادقاند و لذا منطق اقتضا میکند پاسخ درست به معمای پنکک 3/2 باشد.

مثال 6، فرمات: قضیه فیثاغورث میگوید: ‪c2+ a2‬ = b2 . در ،1637 پییر د فرمات پرسید که آیا این فرمول برای توان های بیش از 2 هم جواب میدهد. او به این نتیجه رسید که نه، و اینکه cn+an = bn هیچ راه حلی برای n در اعداد صحیح بیشتر از 2 ندارد. مشهور است که در حاشیه رونوشتش از رساله علم حساب دیوفانتوس نوشت که او برهانی خارقالعاده برای این قضیه کشف کرده است. بعدها نسلهای بعدی ریاضیدانان کوشیدند تا آخرین قضیۀ فرمات را اثبات کنند اما جهدشان بیتوفیق ماند تا اینکه اندرو Wiles(زلیو )Andrew در 1995 موفق شد. از آنجایی که 358 سال طول میکشد تا کسی بخواهد این قضیه را اثبات کند )و تنها با بهکارگیری شاخه ای از ریاضیات امکان این مسئله وجود دارد که در زمان فرمات کشف نشده بود(، هیچکس باور نمیکند که خود فرمات عمال راه حلی درست را کشف کرده باشد. در عوض، راهحل مجهول او )همچون بسیاری از تالشها در سه قرن گذشته( ناقص است. فرمات خوششانس بوده که آخرین قضیهاش درست بود، هر چند راهحلش ناقص بوده باشد، چون این مسئله ماندگاری ریاضیاتش را تضمین کرده است.

مثال 7، دانشجوی فارغالتحصیل منطق: کاترین، یک دانشجوی فارغالتحصیل رشتۀ منطق در ،1930 تصمیم میگیرد که برای موضوع رسالۀ دکترایش، اثبات کند که ریاضیات، کامل، منسجم و بینهایت مبتنی بر اصول است. استاد مشاورش به او میگوید که اگر این قضیه نتیجهای اثباتپذیر داشته باشد، خوششانس خواهد بود و اگر اینگونه نباشد، او بدشانس است. شوربختانه، کاترین موضوع دکترایش را یک سال قبل از استداللهای ناقص گودل )Godel( برداشته بود. بالضروره درست است که ریاضیات کامل، منسجم و بهغایت مبتنی بر اصول نیست، درعین حال کاترین بدشانس بود که تز دکترایش اثباتناپذیر از آب درآمد.

در اینجا گزارههای فوقالذکر را بهمثابۀ مدعیات شانس ذکر میکنیم:

1(ما خوششانسایم که مقدار ثابت گرانش، حیات را ممکن کرده است.

2(پیت و اشلی خوششانساند که خانۀ متروکۀ قدیمی، جن ندارد، وااّال اشلی جرات نداشت وارد آن شود.

3(شما خوششانساید که باب، جک دریده نبود.

4(ما خوششانسایم که زمان به عقب بر نمیگردد، وااّال یه عالمه آدم عصبانی بر میگشتند و پدر ما را در می آوردند.

5(شما خیلی خوششانسی که جواب درست به معمای پنکک دادی.

6(فرمات خوششانس بود که آخرین قضیهاش درست از آب در آمد هر چند که استداللش ناقص بود، در عوض، ریاضیاتش ماندگار شد.

7(کاترین خوششانس نبود که تز دکترایش نتیجهای اثباتپذیر نداشت.

مدافعان نظریههای مودال یا احتمال تالش میکنند تا تمامی اوصاف شانس را به بهانۀ اینکه اینها شکلی از بیان هستند، رد کنند. یعنی آنها منکر این هستند که گزارههای فوق عینا درست باشند_در هر یک از این داستانها شانس دخیل است اما در جای دیگری قرار دارد. برای مثال، ممکن است کسی بگوید، شما خوششانس نیستی که دوست شما، باب، جک دریده نیست، اما شما خوششانس هستی که آن کسی که در زد باب بود، نه جک دریده. یا کاترین بدشانس نیست که ریاضیات کامل، منسجم و بهغایت مبتنی بر اصول نیست، بلکه او بدشانس است که بهدنبال اثبات یک فرض محال در تز دکترایش است. شما خوششانس نیستی که پاسخ درستی به معمای پنکک دادهای، بلکه شما خوششانسی که حدس درست زدهای. شانس واقعی موجود در این داستان ها مقایسهکردنی )منطبق( با قرائتهای مودال یا احتمال از شانس است.

اما نظریۀ کنترلی شانس چطور؟ بر طبق دیدگاه کنترل، یک چیز برای شخص زمانی خوششانس و بدشانس است که آن شخص هیچ کنترلی روی آن نداشته باشد. بنابراین قرائت کنترل بهدرستی تمام موارد فوقالذکر را در زمرۀ امور شانسی میداند. اما ضرورتهایی نیز وجود دارد که شانسی نیستند در عین حال، ذیل دیدگاه کنترل، جزو شانسیها قلمداد میشوند. برای مثال، ما خوششانسایم که مقدار گرانش بهنحوی است که حیات ممکن شده است، در حالی که این دیگر شانس نیست که فردا نیروی گرانش همین گونه )همین اندازه( باشد. اینکه مقادیر فیزیکی ثابت هستند برای ما مهم و معنادار است، در عین حال، ثبات آنها فقط منوط و متکی به گردش چرخ بخت و اقبال ما نیست. همه پذیرفتهاند که ثبات و الیتغیر بودن قوانین طبیعت فینفسه ضرورتی متافیزیکی است. بهعالوه، قیاس و استنتاج )منطقی(

همچنان اقتضا میکند که حقیقتی ایجابی، البته خارج از کنترل است اما یقینا نمیتواند موضوع شانس قرار گیرد. بنابراین، بهنظر میرسد که نظریه کنترل، بیدرنگ، شکست را پذیرفته است.

البته باید گفت که اینطور کنار زدن سراسیمۀ دیدگاه کنترل، تا حدی مایۀ دستپاچگی است. مدافعان این دیدگاه عمدتا شانس را حاصل فعل انسانی میدانند و نه حقایق غیرشخصی. و مدافعان با تجربهتر معتقدند که رویداد شانسی، آنچنان متغیر تواند بود که هر نوع حقیقت ایجابی را کنار زند.

نوع دوم مثالهای نقض: شانس ماهرانه برنارد ویلیامز مینویسد: وقتی اولین بار تعبیر بخت اخالقی را مطرح کردم، توقع داشتم یک ناسازهگویی(noromyxo) را مطرح کرده باشم. شانس ماهرانه ناسازهگویی مشابهی را پیش مینهد؛ مهارت نوعا در تضاد با شانس است. برای مثال، مابوسین)2102( میکوشد تا بین شانس و مهارت نوعی تأثیر متقابل را نشان دهد، و فعالیتها)ی انسانی( را بهدرستی در پیوستاری از مهارت و شانس جای دهد. پریستون (2013)نیرگ نیز مینویسد: »تأثیر شانس مغایر با دستاوردهای اصیل است.« گریکو)0102( بر مبنای معرفتشناسی، مینویسد که وقتی S معرفتی دارد، S امور را بهواسطه یا در نتیجه تواناییهایش درک میکند و بدانها دست مییابد، نه از روی شانس یا اَال بَختَکی. معرفت نزد معرفتشناسان فضیلتگرا یک دستاورد ماهرانه )مبتنی بر مهارت( است و در واقع شانس در آن هیچ نقشی ندارد. در حقیقت، از زمان گتیه تا به حال تمام دغدغه معرفتشناسان این بوده که آثار شانس را از معرفت بزدایند. ریگز)7002(، ضمن بیان یک دیدگاه عام در این زمینه، مینویسد: شرط مصونیت از شانس )برای معرفت( عمال تنها مسئله در نظریۀ معرفت است که همۀ ما دربارۀ آن، اجماع داریم. باوجود این، موارد مصرحی از شانس ماهرانه وجود دارد و اینها مثالهای نقضی برای هر سه نظریهای است که در حال بررسی آنها هستیم. مسئلۀ ضرورتهای شانسی نشان داد که نظریۀ احتمال و مودال دامنۀ محدودی دارند، و نمیتوانند موارد مشروع و مجاز شانس را در خود جای دهند. مسئلۀ شانس ماهرانه نشان میدهد که آنها در عین حال که بسیار محدودند، بسیار ُموَّسع نیز هستند. مواردی از دستاورد ماهرانه وجود دارد که هر سه نظریه، چیزی بیش از شانس نیستند، و مواردی از شانس هست که )نشان میدهد( هر سه نظریه برخاسته از مهارت هستند و نه شانس.

مثال1، تای کاب: تای کاب یکی از بهترین بازیکنان )ضربهزنندگان( در تاریخ بیسبال است، و البته یکی از چهار بازیکن برتری است که برای ‪Baseball Hall of Fame‬ انتخاب شده است. کاب هنوز دارندۀ رکورد بهترین چوبدار در لیگ قهرمانی است در عین حال، بر مبنای هر سه نظریۀ شانس، کاب خوششانس است که توپ میزند.

نظریۀ احتمال را در نظر بگیرید: کاب بهرغم اینکه بهترین بازیکن در تاریخ بیسبال است، نتوانسته در تقریبا 3/2 موارد توپ را بهموقع بزند. هر زمان که در موقعیت قرار میگیرد، زدن توپ، نامحتمل است؛ بنابراین، بر طبق نظریۀ احتمال موفقیت او همیشه شانسی است. حتی فراتر از این، هیچکس در تاریخ بیسبال برای یک فصل بیش از 500 بار ضربه نزده است. بنابراین، هر ضربه در تاریخ این بازی را میتوان حمل بر شانس کرد. هیچکس منکر آن نیست که حرفهایها ماهرتر از تازهکاران هستند، در عین حال، نظریۀ احتمال شانس نمیتواند این تفاوت را دقیقا و بهدرستی توضیح دهد. در بهترین حالت میگوید که برخی خوششانس تر از برخی دیگرند. با وجود این، وقتی کاب ضربهای را درست میزند، به این دلیل است که او بازیکن خوب و ماهری است نه اینکه شانس آورده است. این، مهارت است که تازه کاران را از حرفهایها جدا میکند، نه شانس. ممکن است گفته شود که شانس در برخی شرایط نقش ایفا میکند، اما نه برای هر ضربه، آنگونه که نظریۀ احتمال بیان میکند.

همچنین، بر مبنای نظریۀ مودال، هر ضربه شانسی است. ضربهزنندگان معموال موفق نیستند چون بسیاری عوامل میتوانند به آسانی جور در نیایند. در لحظه زدن هر ضربه، جهان به شکل دیگری است، سرعت و قدرت ضربه فرق میکند، بازیکن موقعیت بیرونی، جای بهتری ایستاده، نور خورشید شدیدتر است، تماشاگرها شلوغش میکنند، یا ناراحتی گوارشِی کاب عود کرده است. بنابراین، کاب ممکن است فرصت را از دست بدهد. ضربه در بیس بال بهلحاظ نظریۀ مودال شکننده و آسیبپذیر است، حتی برای بهترین بازیکن؛ باختن در اینجا مثل آب خوردن است. نظریۀ کنترل نیز میانۀ خوبی با شانس مهارتی ندارد، در اینجا مالحظه میکنیم که چگونه لیکری (2008) نظریۀ کنترل را بهاختصار بیان میکند: »یک اتفاق برای یک عامل خاص S شانسی است، اگر و تنها اگر رویداد چنین اتفاقی فراتر از یا ورای کنترل S باشد.«

اینکه کاب ضربهای را میگیرد، فراتر از کنترل اوست. نهتنها ضربه، فعل مبنایی نیست که در داخل حوزۀ کنترلش باشد، بلکه کاب نمیتواند پرتابهایی را که دریافت میکند کنترل کند. در واقع نمیتوان گفت که هر چوبداری بتواند ضربهها را بگیرد. اینکه کاب صرفا خوششانس است که ضربه میگیرد نتیجهاش این نیست که لیکری تعریفی خاص و غیرعادی از نظریه کنترل مطرح کرده است. (2011)یول طرح دیگری از نظریۀ کنترل ارائه میکند و آن را »شانس قابل پیشبینی« مینامد:

یک رویداد یا حالتی از امور که در عالم واقع اتفاق می افتد، شانس قابل پیش بینی برای عامل است اگر: 1(آن رویداد یا حالتی از امور برای عامل اهمیت داشته باشد؛ 2(آن عامل کنترل مستقیم روی آن رویداد نداشته باشد؛ 3(رویدادهایی از این قبیل بر مبنای گروه مرجع، با هم متفاوتند؛ 4(در میان انبوهی از اتفاق ها، رویدادِ یک اتفاق ناکام بماند.

گرفتن ضربه، یک رویداد با اهمیت در بازی بیسبال است. کنترل کاب در بهترین حالت، محدود است. هیچ حالت و وضعیتی وجود ندارد که در آن بتوان کنترلی مستقیم روی ضربه توپ داشت. رویدادهایی از این دست، حسب گروه مرجع متفاوتاند. و سرانجام اینکه، در میان انبوهی از رویدادها میشود که یک رویداد ناکام

مالحظات و بررسیهای تجربی نشان داده است که اوصاف شانس عمیقا تابع تعصبات شناختی است. و نتایج حاکی از آن است که اوال هر نظریۀ شانس بهخودیخود لزومًا نظریۀ موفق و درستی نیست. ثانیًا نظر به اینکه ما بهنحو نظاممند تعصب بهخرج میدهیم؛ در تعیین موقعیتهای شانسی، معموال غیرعقالنی قضاوت میکنیم؛ و ثالثا طبیعی است که نظریهای که در توصیف شانس به خطا میرود، دستامد یک توهم شناختی باشد

بماند. این بدان معناست که ضربه زنندهها ممکن است یک ضربه را از دست بدهند. باز، هر زمان که کاب ضربه میزند، میتواند شانس محض باشد.

مثال :2 لوکاس روسول: در مورد تای کاب، نظریههای شانس ناکام ماندند چون دستاورد ماهرانه را به شانس حواله دادند. در مثال حاضر، ما با نتیجهای معکوس مواجهایم: نمونهای از شانس که بر طبق این نظریهها، اصال شانس نیست.

در نیمۀ دوم سال 2012 تورنومنت ویمبلدون، رافائل نادال با لوکاس روسول بازی کرد. نادال در رنکینگ جهانی، دوم شد و در ردهبندی بازیکنها، نیز دوم شد. روسول در رنکینگ جهانی صدم بود و همه انتظار داشتند که نادال او را اساسی شکست دهد. حتی خود روسول نیز امیدوار بود که سه ست پیاپی را خوب بازی کند و با نتیجۀ شش بر صفر، شش بر یک و شش بر یک ببازد. در عوض، روسول، نادال را در ربع قرن پیش با نتایج شش بر هفت، شش بر چهار، شش بر چهار، دو بر شش، و شش بر چهار به خوبی شکست داده بود. آیا شکست نادال شانسی نبود، یا برعکس، پیروزی روسول شانسی بود؟ حس ما میگوید که روسول بهطرز حیرتانگیزی خوششانس بود که نادال را شکست داد. اما این نتیجه را نمیتوان از نظریههای شانس استنباط کرد.

ابتدا اجازه دهید نظریۀ احتمال را بررسی کنیم. اگر تنها احتمال اول، یعنی پیروزی روسول را در نظر بگیریم، پاسخ مثبت است، و باید گفت که بله، او شانسی بازی را برده است. چون شانس برنده شدنش خیلی پایین بوده است. اما اگر در عوض، شواهد دیگری را لحاظ کنیم که روسول در تمام طول عمرش خوب بازی کرده، احتمال بعدی پیروزی روسول بر مبنای این شواهد، به این معناست که اصال شانسی در کار نبوده است. احتمال برنده شدن نادال ممکن نیست، نظر به اینکه او تمام بازی خود را به نمایش نگذاشته، و روسول هر چه در چنته داشته رو کرده است.

بنابراین، کدامیک برای نظریۀ احتمال اهمیت دارد؟ احتمال پیشین یا احتمال بعدی؟ فرض کنید که لوسیانو به الس وگاس میرود تا بیستویک )نوعی قمار( بازی کند. احتمال پیشین آن است که او میبازد، چون شانس همواره با میزبان است. پیش ازآنکه هر کارتی بازی شود، لوسیانو نتیجه میگیرد که اگر ببرد خوششانس خواهد بود. او مینشیند و بازی میکند و با دو کارت بازی میکند. با توجه به شواهد جدیدی از کارتها، ناگهان حسب اتفاق برنده میشود. پیروزی لوسیانو تضمین نشده است، اما اگر او اکنون ببازد، بدشانسی آورده است. لوسیانو اکنون به این باور رسیده که اگر برنده شود، دیگر شانسی نخواهد بود. و این مسئله نشان میدهد که این، احتمال بعدی است که در تعیین شانسی بودن )یک رویداد( مؤثر است.

خب، حال ببینیم آیا نظریۀ مودال در این مورد نتیجه بهتری دارد؟ نظریۀ مودال میگوید که روسول شانسی برنده شده و باخت نادال بدشانسی او بوده است، در اینجا، پیروزی روسول از دیدگاه نظریۀ مودال شکننده است: در طیف وسیعی از نزدیکترین عوالم ممکن که در آنها شرایط اولیه، بهاندازۀ عالم واقع، یکسان است، نادال میبرد. دشوار میتوان تعیین کرد که آیا این شرط برآورده شود. مسلما یک شرط اولیه آن است که نادال با نصف توانش بازی کند، و روسول در طول بازی از تمام ظرفیتش استفاده کند. نظر به این شرط و شروطها، پیروزی روسول قطعی است. آیا نادال که بازی معمولش را انجام میدهد، میتواند روسول را )که بهترین عملکردش را به نمایش میگذارد( شکست دهد؟ قطعا نه به آسانی. این مسئله نشان میدهد که عوالمی که در آن نادال تحت آن شرایط برنده میشود، بعید هستند، و پیروزی روسول شانسی نیست.اگر بنا باشد مسائل مربوط به میزان عملکرد در بازی واقعی را نادیده بگیریم، و فقط بپرسیم که »آیا رسول خوششانس است که در ویمبلدون نادال را شکست داده است؟«، پاسخ میتواند مثبت باشد، چه، نادال در اغلب موارد روسول را شکست داده است؛ روسول تنها در عوالم بعید شانس برنده شدن دارد. نظریۀ مودال هم بمانند نظریۀ احتمال، پاسخی روشن دربارۀ اینکه پیروزی روسول شانسی بوده )یا نه( به ما نداد.

حال، اجازه دهید نظریۀ کنترل را دراین خصوص بررسی کنیم که بر طبق آن، نادال از بدشانسی میبازد، اگر باختش خارج از کنترلش باشد. چه چیز باید در کنترل باشد؟ نادال میتوانست پشت سرهم و بهکرات عمق، ارتفاع، جهت، شتاب و گردش توپ را انجام دهد )یعنی از هر تکنیکی استفاده کند(. بهعالوه، او میتوانست استراتژی خاصی در بازی بهکار برد یا از مزایای تاکتیکی خود استفاده کند. بهعبارت دیگر نادال میتوانست بهاندازۀ یک قهرمان جهانی بازی کند نه یک بازیکن ضعیف معمولی. آنوقت برخالف پندار برخی فیلسوفان، بهخاطر یک سری اتفاقات االبختکی و شانسی ببازد. بر اساس معیارهای عینی و ملموس، عملکرد نادال در میدان تابع کنترلش بوده است.

آیا باخت نادال شانسی بوده؟ باخت نادال فراتر از کنترل او نبوده است. اگر من با نادال بازی کنم، شکست حتمی و سریع من قطعا فراتر)خارج( از کنترل من بوده است. من هیچ کاری نمیتوانم بکنم تا نادال را شکست دهم. در این مورد، پیروزی نادال اصال نمیتواند شانسی باشد. اما شکست او به روسول میتواند بدشانسی او باشد. درعین حال، این شکست علیاالصول فراتر از کنترل او نیست. بنابراین، نظریه کنترل به خطا رفته است. فیالحال، ممکن است کسی بگوید اگر نادال واقعا کنترل بازی را در دست داشت، در این صورت برنده می شد؛ کنترل واقعی قطعا موجب پیروزی میشود.

آیا روسول شانسی برنده شده است؟ او هیچ کنترلی روی انتخاب شوت، شتاب، چرخش، یا استراتژی نادال نداشت در عین حال میتوانست عمده نقاط بازی را قفل کند و نادال را در حالت دفاعی نگه دارد. بنابراین، میتوان گفت که بنابر نظریۀ کنترل شانس، پیروزی روسول شانسی نبوده_او صرفا یک عملکرد برتر را از خود نشان داده و در قیاس با نادال احتیاط بیشتری کرده است. فلذا بنابر نظریۀ کنترل، روسول شانسی برنده نشده و باخت نادال هم از سر بدشانسیاش نبوده است. بهطور مشخص عملکرد چشمگیر روسول در طیفی از مهارتش بهعنوان یک بازیکن تنیس اتفاق افتاده است، در عین حال، او بسیار بیشتر یا فراتر از عملکرد معمولش مایه گذاشته است.

نوع سوم مثالهای نقض: شانس در- زمانی اوصاف ابتدایی شانس در بافت و متن مشخص میشوند، و واقعیت این است که هیچیک از نظریههای شانس نمیتوانند آن را کامل پوشش دهند. به بیان دقیقتر، شانس به بافت زمانی خود حساس است. یک رویداد از حیث در-زمان بودن، شانسی تلقی میشود و بخشی از مجموعه عواملی است که طی زمان رخ میدهد اما همزمان، همان رویداد، را نمیتوان شانسی دانست وقتی که فارغ از زمان یا مستقل از رویدادهای دیگر است. در نگاه اول، این مسئله بیشتر یک مسئله زبانی به نظر میرسد: چگونه یک رویداد میتواند برای یک شخص، توأمان شانسی و غیر شانسی باشد؟ بهنظر میرسد که برداشت فلسفی از شانس بهدرستی از چنین نتیجهای

احتراز میکند. و چهبسا که این مسئله در ابتدا عجیب بهنظر برسد اما بهگمان من یک نظریه فلسفی در خصوص شانس تنها زمانی جواب میدهد که بتواند این عنصر بافتی را نیز پوشش دهد. این وضعیت را ذیل یک بافتارگرایی معرفتی مقایسه کنید: S میتواند توامان به P علم داشته باشد و به P علم نداشته باشد. S به P در بافتهایی با شرایط دارای استاندارد پایین علم دارد، اما به P در بافتهایی با شرایط دارای استاندارد باال علم ندارد؛ حتی اگر شواهدی یکسان برای هر دو وجود داشته باشد. این نتیجه، یک ویژگی است و نه نقص. بهعالوه، یک شخص میتواند در-زمان خوششانس باشد و نه همزمان، و بالعکس. این را مسئله شانس در-زمانی مینامیم. حال اجازه دهید دو نمونه از شانس در-زمانی ذکر کنیم و سپس بررسی کنیم که چگونه نظریههای شانس موجود در مواجهه با آن دچار تزلزل میشوند.

مثال :1 فرض کنید که شما با یک دستگاه عددشمار مکانیکی قدیمی کار میکنید )دستگاههای جدید دیجیتالی و کامپیوتری هستند(. اهرم را بکشید، سه حلقۀ عددشمار مستقل از یکدیگر میچرخند، و هر کدام با یک احتمال یکسان روی لیمو، گیالس، سیب، لیموترش، انگور، هندوانه و غیره میایستد. هر حلقه 16 تصویر دارد. حلقهها در یک آن توقف نمیکنند؛ آن حلقه که دیرتر چرخیده، اول میایستد، پس از آن حلقۀ وسط و در نهایت، حلقۀ سمت راست میایستد. شما اهرم را میکشید. حلقۀ اول روی گیالس میایستد. این شانسی نیست؛ شما توجهی نمیکنید. این مسئله به نشانۀ اول ربطی ندارد. سپس حلقۀ دوم نیز روی گیالس میایستد. شما هنوز حس نمیکنید که خیلی خوششانس هستید، چون هیچ پولی بابت دو گیالس پرداخت نشده است. اما اکنون شما قطعا دعا می کنید که سومی هم جور شود. وقتی حلقه میایستد، باز روی گیالس میایستد، عجب شانسی! )جایزه!(. شما خیلی خوششانسی که هر سه حلقه روی گیالس ایستاده است.

دراین حالت گفته میشود که گیالس اول اصال ربطی به شانس ندارد. گیالس دوم نیز شانسی نیست. از چشمانداز عنصر درزمانی، گیالس سوم شانسی است چون جایزه را تضمین کرده است. چرخشهای حلقهها مستقلاند و هیچ رابطۀ علی و معلولی با هم ندارد. افزون براین، هر چرخش روی یک نشانه میایستد تا برندگی حاصل شود. هیچ ضرورت دیگری وجود ندارد که حلقۀ سوم روی گیالس بایستد و نه روی دو نشانۀ دیگر. نظر به اینکه حلقۀ سوم گیالس بوده، دو حلقۀ اول نیز باید اینچنین باشند. از منظر همزمانی، هیچ چرخشی شانسیتر از چرخش دیگر نیست. آنها همه باید با هم کار کنند تا پرداخت حاصل شود.

توجه کنید که چگونه این سه نظریۀ شانس کار میکند. احتمالی که آخرین نشانه، گیالس است، از حیث شانس، پایینتر از اولین نشانه است. شانسی که هر سه مورد، یک میوه را نشان دهند، کم .02) درصد( است، بنابراین، نظریۀ احتمال نتیجۀ درستی میدهد که ناکامی یک ماشین عددشمار شانسی است. اما اینکه یک دور گیالس بگیریم، در اینجا مسئله نیست: آیا گیالس گرفتن روی حلقۀ سوم شانسیتر از حلقۀ اول است؟ بر اساس نظریۀ احتمال پاسخ، خیر است. شانس هر سه حلقه یکسان است. نظریۀ مودال نیز همین نتیجه را میدهد. نظریه کنترل نیز تقریبا همین وضع را دارد. یک بازیکن )کسی که اهرم را میکشد( هیچ کنترلی روی نقطۀ توقف حلقهها ندارد. بنابراین، براساس نظریۀ کنترل یک شانس نسبی برای هر سه حلقه یکسان است. بنابراین، هر سه نظریه تکلیفشان روشن است: توقف روی گیالس برای حلقۀ سوم، شانسیتر از دو حلقۀ قبل نیست.

مثال :2 مایکل ویلیامز، بازیکن دفاع لیگ NBA رکورددار پرتاب آزاد است. از آنجایی که درصد پرتاب آزاد او .868 بود، بر مبنای قرائت احتمال هیچ پرتاب آزاد واحدی، شانسی نیست، ویلیامز احتماال دراین زمینه افت کرده است. بر مبنای قرائت مودال دشوار بتوان فواصل پرتابهای خطای ویلیامز را تعیین کرد. برخالف بیسبال که هر ضربه متفاوت است، و در کل، شرایط بازی فرق میکند، پرتاب آزاد شرایط مشابه دارد. بازیکنها از یک نقطه پرتاب میکنند، و هیچکس و هیچچیز دیگر پیش از پرتاب، بر توپ کنترل نداشته و در آن تأثیر نمیگذارد. بر این اساس، بر مبنای نظریۀ کنترل ویلیامز کنترل معناداری بر بسکتبال دارد او یک بازیکن حرفهای است و بدون هیچ انحراف و بیدقتی توپ میزند. لذا هر سه نظریۀ شانس دراینباره همداستاناند که: هر پرتاب آزاد ویلیامز شانسی نیست. در عین حال او بدشانس هم نیست؛ )در اینجا( انجام موفقیتآمیز یک پرتاب اصال ربطی به شانس ندارد. موفقیت او پیش از هر چیز به مهارتش باز می گردد و نه شانس.

باوجود این، ویلیامز خوششانس است که هفتادونهمین پیروزی خود را جشن میگیرد و رکورد پیشین کالون مورفی را شکسته است. چراکه با این پیروزی آخر در واقع جایگاه خود را بهعنوان بازیکن برتر بسکتبال در کتاب رکوردها ثبت کرده است. ریک بری )از جمله بازیکنان خوب لیگ (NBA مینویسد: »تمام برتاب کنندگان آزاد باید از مهارت، دقت، اعتماد به نفس و البته اندکی شانس برخوردار باشند.« ویلیامز با ثبت این رکورد میتواند خوششانس باشد، هرچند او کامال توپ را در کنترل خود داشته باشد، خوب بازی کند، و در هر پرتابش هم موفق باشد. همانطور که در ماشین عددشمار دیدیم، از حیث همزمانی، هیچ پرتاب آزادی شانسی نیست، اما وقتی از منظر در-زمانی مینگریم، سومین گیالس یا در مثال فعلی، ثبت پرتابهای آزاد، در واقع جزو شانس بهحساب میآیند.

باری، گفتیم که تمامی نظریههای شانس موجود درابتدای امر بیاثرند. این نظریهها در طبقات کلی مثالهای نقض، در سه طبقه قرار میگیرند: ضرورتهای شانسی، شانس ماهرانه و شانس در-زمانی. البته من انتظار ندارم که خواننده با هر مثال قانع شود. اما امیدوارم تمام خوانندگان تأثیر دستکم یکی از مثالهای ذکرشده در این مقال را بپذیرند و نظر به شمای کلی هر یک از مثالهای نقض، مالحظه کنند که موارد دیگر را میتوان با فیلسوفان دیگر در میان گذاشت. اساسا نظریهپردازی در باب شانس دشوار و گیجکننده است. فیلسوفانی که در باب شانس کار میکنند باید دامنۀ مثالهای خود را بگسترانند و توجه به این مسئله داشته باشند که قضاوتهای مِن ِعندی )شهودی( ما از نمونههای مختلف، از چندین زاویه میتواند متغیر و متفاوت باشد.

درمجموع، تا اینجا مالحظات و بررسیهای تجربی نشان داده است که اوصاف شانس عمیقا تابع تعصبات شناختی است. و نتایج حاکی از آن است که اوالً هر نظریۀ شانس بهخودیخود لزومًا نظریۀ موفق و درستی نیست. ثانیا نظر به اینکه ما بهنحو نظاممند تعصب بهخرج میدهیم؛ در تعیین موقعیتهای شانسی، معموال غیرعقالنی قضاوت میکنیم؛ و ثالثا طبیعی است که نظریهای که در توصیف شانس به خطا میرود، دستامد یک توهم شناختی باشد. مسلما پیش از طرح چنین موضعی باید بتوانیم بهخوبی از آن دفاع کنیم. با این همه، دریچه بحث دربارۀ شانس همچنان باز است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.