جنبة الیبنیتسی پدیدارشناسی هوسرل

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه -

الکساندرو جیوکولسکو، محقق رومانیایی، مقاالتی چند پیرامون چیستی و تطور ساختارهای دانش نگاشته و در این قلمرو تمرکز خویش را بیشتر بر فالسفه و دانشمندان اوایل عصر جدید از جمله الیبنیتس – و عقلگرایان به طور عام - و نیوتن قرار داده است. او در این مقاله دو نوع نگاه را در نگارش تاریخ فلسفه طرح کرده است: نگاه تبارشناسانه که پیوندهای تاریخی را جستجو میکند – و بر تطور بیرونی اندیشه ناظر است - و نگاه گونهشناسانه که بر پیوندهای مفهومی و ساختاری تأکید دارد – و میکوشد فلسفهها را، صرف نظر از نسبت تاریخیشان، ذیل منظرهای عام طبقهبندی کند. نویسنده سپس کوشیده است با رویکرد گونهشناسانه نسبت میان هوسرل و الیبنیتس را بررسی کند و نشان دهد که این هر دو ذیل گونة واحدی از فلسفه جای میگیرند، گونهای که نویسنده آن را نظامهای فلسفی بخشمند )ماژوالر( میخواند. در نهایت نویسنده میکوشد بخشهای نظام فلسفی این دو را ذیل چند عنوان با هم مقایسه کند: الف. تئودیسة الیبنیتسی و انتودیسة هوسرلی؛ ب. حضور التقاطیگری؛ ج. جستجوی حقیقت تام و تمام؛ د. نگاه غایتشناسانه در مونادولوژی و پدیدارشناسی. هر چند این مقاله خالی از ابهام و تحکم نیست اما امید است که در عطف توجه به گونههای اندیشیدن، صرف نظر از صرف پیوندهای تاریخی و تطبیقهای سطحی، مؤثر واقع شود.

یک.رویکردگونهشناسانهبهنظامهایفلسفی یکیازمضامینمحوریتاریخنگاریاندیشهتوضیحپیدایشوگسترشنفوذ تصورات فلسفی است. افزون بر این، اغلب، فیلسوفان را بر اساس شباهتها و تفاوتهاینظامهایفلسفیشاندستهبندیمیکنندبدینقصدکهتاریخفلسفهرا بهتوصیفیازمکاتباندیشهبدلسازند.تحلیلیکنظامفلسفیخاصمستلزم توجه همزمان به توصیف و تبیین محتوای آن نظام است و چنین کاری بواسطة برقرارساختنتمایزمیاندستاوردهایاصیلمتفکرووامداریهایشبهدیگران مقدور میشود؛ و اینگونه است که میتوان قضاوتی عادالنه و دقیق از جایگاه ایننظامدرروندبسطاندیشةفلسفیبهدستآورد.برهمینمبنامدتهاست ظهورعالقهایچشمگیرراشاهدیمبرایکندوکاودرمنابعکموبیشآشکار،یا ریشههایپنهانتصوراتفلسفیموجوددرآثارفیلسوفان.درکهکشانگوتنبرگ )عصرچاپ(،کهزادهشدنشبرحسباتفاقبابرآمدنفلسفةعصرجدیدمقارن است،تتبعدرجنبههایتاریخیاندیشهبهقدرتوصراحتپشتگرمبهتشویق نظامآموزشیاست؛وازهمینروستفراوانیتکنگاریهاییکهیافتنریشههای برخیتصوراتفلسفی،چهمتعلقبهجریانهایتأثیرگذارتاریخاندیشهوچهازآن متفکرانبرجسته،ونیزچگونگیبسطوتطوراینتصوراتراموضوعپژوهش خودقراردادهاندومیدهند.تمایلینیزدراینمیانهستتابرمساهمتعوامل بیرونیدرنشئتگرفتنیکاثرفلسفیتأکیدبسیارکنیم،حتیتابدانجاکهتبیین اثر فلسفی را یکسر به فهم منابع آن احاله دهیم. این نگاه رایج، آثار فلسفی را به هویتهایزیستیشبیهمیسازدکهدرآنهاپدیدآمدن،رشد،وازمیانرفتنیابقا زاییدةهمراهیانبوهینهچندانمشخصازنیروهایدرونیاستبامجموعهای از عوامل قابل مشاهدة بیرونی – که کشف و اندازهگیری آنها به سادگی مقدور خواهدبود.زینپساینتفسیرخاصازنظامهایفلسفیرارویکردتبارشناسانه میخوانیم؛ زیرا شبیه آن تصویر تبارشناسانهای است که از پیوندهای خانوادگی عرضهمیشودواتکایآننهبرشایعاتوقصههابلکهبراسنادرسمیاست.این تفسیرتبارشناسانهبیتردیدشایستگیهاییداردزیرابهمیانآمدنتصوراتغریب ونامسبوقرادراندیشةاینیاآنفیلسوفخاصیااینیاآنگروهکوچکوبزرگ توضیحمیدهد؛وچنینکاریمستلزمدانشیگستردهنسبتبهگذشتهاست.بااین حالرویکردتبارشناسانهبادونقیصةجدیدستوپنجهنرممیکند:

الف.اینرویکردچهبسااصالتمتفکرراکمینهیاحتیمغشوشکند–ازآن جهتکهبااثرویچنانرفتارمیکندکهمتخصصپزشکیقانونیباجسد.

ب. این رویکرد چه بسا در سیری قهقهرایی به دام جستجویی بیپایان گرفتار آید - به این ترتیب که از منبعی به منبع آن منبع روی کند و الی آخر؛ همان سان که درخت تبارشناسانه در نهایت به آدم ابوالبشر میانجامد – یا به عبارتی از آن آغاز میشود.

طرفداران تفسیر تبارشناسانه بر این باورند که

]ایننگاهبهتاریخنگاریفلسفه[ازخاللگشایشیدوگانه،بهساحت معناداری برکشیده میشود. در یک سو پژوهشی است گشوده به سوی منابع، از جانب تاریخنگار، که همة منابع در دسترس خویش و همة سطوحتفسیریرابهکارمیبندد.امااتکایاینتالشوتقال،دردیگرسو، به گشودگیای است که ریشه در خود منابع تاریخی دارد و این گشودگی است که آن تالش را برجای نگه میدارد. معنای تاریخی که در ذات خود حاصل تلفیق یا برهمنهش است بدین گونه از این همآیندی برمیجهد: مناب ِعفلسف ِیدرمعر ِضتفسیر،یاازآنسو،کن ِشتفسیر ِیمتکیبرمتن.1

در توصیف زیر از الیبنیتس اشاراتی چند میتوان دید به بدیلی برای تفسیرتبارشناسانه:

]الیبنیتس[ مصداق تامی است از آن سنخ فیلسوف مؤسس که در کثرت خطوط تبادل با دیگر اندیشمندان همعصر، عامدانه نقشی مرکزی را بردوش میگیرد. مناسب همین حال، در فلسفة او نیز هر ذه ِن محدود، »ستارهای« است »گشوده و تابان« ‪hians et radians)‬ ؛(stella ستارهای زنده که گشوده است و نور را از جانب دیگران و برای دیگران میپراکند... از این روست که اندیشمندی با صبغة الیبنیتسی همچنین بایست توان تأسیس و آغازگری را داشته باشد: او سرآغازی است برای خروج از مسیر مألوف، و محرکی است برای دیگران تا به شیوة خود ببینند و بشنوند. این مرکز تابش اما خود نقطهای بیحرکت، بیزمان، و تهی نیست بلکه برعکس فاعلیتی است زنده و تاریخمند که در بافتار یک سنتگشودةفلسفیبهپذیرش،پردازش،وطرحپیشنهاددستمییازد.2

تصویرستارهایزندهکهنوررا»ازجانبدیگرانوبرایدیگران« میتاباند، یکیازتعاریفجعبةسیاهرابهذهنمیآورد،اینکهتنهاورودیهاوخروجیهایش را میتوان شناخت و تنها این دو به طبقهبندی تن میدهند. در چارچوب تفسیر تبارشناسانهاینتمایلدرمورخپدیدمیآیدکهبهمقایسةدوشخصیتبپردازدوبر شباهتهاینظامهایفکریآندومتمرکزگردد؛اوازاینطریقخواهدتوانست تصویریکلیازیکگونهاندیشةفلسفیعرضهکند3.میتوانمفهومگونهراچنان بسطدادکهتنهابهیکجفتازنظامهایفکریمحدودنباشد،بااینقصدکهتعداد گونههاکمتروکمترشود وبیشتروبیشترازتفسیرتبارشناسانهفاصلهبگیرد.از اینبعدبهاینشیوةمطالعةتطوراندیشةفلسفیرویکردگونهشناسانهمیگوییم.به نظرمیرسداینرویکرد،درقیاسباتفسیرتبارشناسانه،کمتردقیقاستوبیشتر دلبخواهی؛زیرابهانتخا ِبشخص ِیبهکارگیرندةآنمتکیاست.اماحقیقتامرآن استکهاینرویکردهرچندممکناستبهدادههانظمیبخشدامانخواهدکوشید طبقهبندیایسراسریرابهدادههاتحمیلکند؛آنسانکهپروکر ُوست ِس،آنراهزن اسطورهاییونانی،بدنمسافراناسیرشدهرامیکشیدیامیبریدتاعاقبتبهاندازة

تختهاییکاندازةاودرآیند.آشکارساختنگونههایاندیشهتنهابهمعنایآن استکهالگوهایمهماندیشیدنراازهمتفکیککنیموازآنهابهعنوانمعیاریبرای گردهمآوردنچندیننظامفلسفیذیلچندویژگیمشترکبهرهبریم.ایننگاهچیز تازهاینیست؛ازدورانباستان،وبعدترقرونوسطی،بسیاریافالطونوارسطورا نمایندةدوگونةمتفاوتازآموزههایفلسفیمیدانستندوبرآنبودندکههیچیک ازایندوگونه،قلمروفلسفهرایکسرازآنخویشنکردهوراهرابردیگرگونههای اندیشهنبستهاست.یکگونه،نهحاصلتعمیمهایاستقرائیاستونهدستاورد روندهایاستنتاجی؛بلکهالگوییاستبرایمشخصساختنمرزهاینادیدهبه اتکایساختارهایزیرینوگرایشهایحدسزدهشده،کهالبتهاینمرزبندیها گاهباتبیینهایتبارشناسانههمپوشانیپیدامیکنند–زیرامگرنهآنکهاینمرزها خودخالیازتوجیهاتتاریخینیستند؟درفلسفةعصرجدیددوگونةقدیمی اندیشیدن،یعنیهمانشیوةافالطونوارسطو،همچنانمهموتأثیرگذارباقیماندند، امادوگونةتازهنیزپایبهمیدانگذاشتندواسمورسمیبرایخودکسبکردند.

دو.گونةالیبنیتسیفلسفهدرمقابلگونةکانتیآن

درعصرجدیداندیشةفلسفیازقیددوچیزرهایییافت:ازقیدالهیات)کالم( و از قید علم – البته بیآنکه پیوند خود را با آنها یکسر از دست بدهد. در سایة حمایتالیبنیتسوکانتدوگونهنظامفلسفیبهساحتتوجههمگانبرکشیده شد.تمایزمیانایندوگونةالیبنیتسیوکانتینهصرفاتمایزیمیانمحتوایاین نظامها،بلکههمچنینتمایزیاستمیانساختاردرونیایندو.نظامکانتیحجمی چندوجهیراماندباسطوحواضالعورئوسیچندکهدرکنارهموحدتیمنفردرا قواممیبخشندواینوحدتزاییدةتعدادمعدودیاصلاستکهازدلآنهاهستة مرکزییکنظریهسربرمیآورد.گونةکانتینظامفلسفی،بااینوصف،ساختاری سلسلهمراتبیداردوچگونگیترتباینسلسلهبرآنوضعیمتکیاستکهمؤلف یاخوانندهبهتمامیتایننظاممیبخشد؛بههمانسانکهیکچندوجهیبسته بهوضعیکهناظربهحجممنسوبمیسازدوباکلماتیهمچون»باال«،»پایین«، »راست«،»چپ«،»پشت«،»درون«،»بیرون«،وغیرهآنراتوصیفمیکند،جهتی خاصمییابد.اینسلسلهمرات ِبمتغیر،ساختارِچندوجه ِیایننظامرا-کهحتی بانظربهسطحمقطعهایآنهمچنانحاضروموردتوجهاست-مختلنمیکند. افزونبراین،اگرآثاریکفیلسوف،نوشتههاییغیرفلسفیرانیزدربربگیرد–مثال رسالههاومقاالتعلمی،یاآثارفلسفییاادبی–ایننوشتههاراهمچنانمیتوانبه همانساختارچندوجهینسبتداد،البتهاگرایننوشتههابااصولآننظامناسازگار نباشند–واینسخندربارةنوشتههایکانتدردورانپیشانقدیصادقاست.

امافلسفةالیبنیتسیکهشناختهشدنشتنهاازخاللنوشتههایناکاملوپراکندة اودرطولحیاتشمقدورگردیدهاستوهمیننوشتههانیزچندصباحیبیش نیستکهتقریبابتمامهدردسترسهمگانقرارگرفتهاند،ساختارییکسرمتفاوتبا ساختارچندوجهینظامکانتیدارد.پیروانومحققانبرجستهایکوشیدهاندتابهاین حجمانبوهازآثارچاپیونسخخطینظمیببخشندبهاینامیدکهنظامیباساختاری چندوجهی را از دل آن بیرون بکشند و بازبسازند؛ اما تالش اینان قرین شکست بوده است. این شکست نه حاصل توان محدود صاحبان اینگونه آثار تفسیری، بلکه برآمده از نفس ساختار نظام الیبنیتسی است؛ ساختاری بس دور از ساختار چندوجهی،کهچهبسابتوانآنراساختاریبخشمند)ماژوالر(نامید.اصطالح »ماژول« )بخش( در قلمرو فناوری )تکنولوژی( کاربردی وسیع دارد و به معنای هویتیاستمستقل،متعلقبهچینشیمتغیرازچندهویتدرهمتنیده،کهبهتنهایی یادرمعیتچیزهایدیگر،برحسبویژگیهایخودوبرحسبقواعدارتباط،به فعالیتمشغولاست.تصویریکساختاربخشمندنهنافیوجودواحدیمرکزی برایکنترلاستونهچناناستکهدرهرمصداقیمتضمنآنباشد.استقال ِلنسب ِی بخشهاییکچنی ِشساختار ِیخاصازهمواتکایمطلقآنهابرهم،بخشمندی رابهمفهومیمناسببرایاستفادهدرزبانشناسیوروانشناسیوهمچنینتاریخ

فلسفهبدلساختهاست4.بخشمندیشکلیاستازتکثرگراییمتناسبباسازمانی

فاقدمرکز،بهمعنایساختاریبدوننظمسلسلهمراتبیانعطافناپذیر؛ودرعین حال چنین نیست که مجموعهای باشد فاقد انسجام و بسته به بخت از هویات متمایز.بخشهایاینساختارتابدانجاآزادندکهنظمرابرهمنزنند.نظمیعجینبا آزادیوآزادیایقرینبانظم،ذاتیهرساختاربخشمنداست.الیبنیتسمتفکری بودباوجوهمتعددومرورآثارشاینتصوررادرخوانندهپدیدمیآوردکهاندیشة او در سویههایی گاه موازی و گاه همگرا در تطوری مدام بوده است و در مواردی چنینبهنظرمیرسدکه مسیریرهاشدهبعدهادوبارهازسرگرفتهشدهاست. او رفتار خود را با ببری قیاس میکرد که یکباره و دوباره به شکار خویش یورش میبَ َردوتنهاآنهنگامدستازآنمیشویدکهحملةسومنیزباشکستقرین شود.تنوعموضوعاتیکهالیبنیتسبدانهاپرداختهاستوتکثرراهحلهاییکه برای معضالت جدلانگیز طرح کرده، مانعی است پیشروی نظاممند ساختن اندیشةالیبنیتس.هرتالشیبرایبرساختنچنیننظامییابهجزمگراییانجامیده است–همچون کریستین ولف در قرن هجدهم–یا به نگاهی ادعایی به کلیت تفکر الیبنیتس که در واقع حاصل عطف توجه به یکی از گوشههای اندیشة او و

بزرگنماییآناست–همچونبرتراندراسلدرسال0091وآرونگورویچدرسال

صاح.1974 ِلاینگونهتالشهاانبوهیاستازبرچسبهاکهقصدشانخالصه کردن اندیشة کثیرالوجه الیبنیتس است، برچسبهایی همچون: عقلگرایی، همهریاضیواربینی،همهمنطقبینی،شکاکیتستیزی،خوشبینی،التقاطیگری، غایتباوری، و مصالحهجویی. از همین روست که ساختار این نظام را چه بسا بتوانبخشمندخواندوایننظامنمایندةگونهایاستازفلسفهیکسرمتمایزباگونة چندوجهیکهدرنظامکانتمتبلورشدهاست.

سه.نظامفلسفیهوسرل از منظر تبارشناسانه اندیشة هوسرل وامدار سخنرانیهای برنتانو در باب روانشناسیاست.برنتانومفهومقصدیترادرفلسفةمدرسییافتهبود،مدرسیان خودآنراازارسطوبهمیراثبردهبودند،وارسطونیزچهبساآنراازطریقنوشتهها وسخنرانیهایاساتیدخویشآموختهبود–نوشتههاوسخنرانیهاییکهازبد حادثهبرایهمیشهازمیانرفتهیاازهمانآغازضبطوثبتنشدهاند.هوسرلاین مفهومراازبرنتانواخذکرد.تبارشناسانیکهمشتاقیافتناسامیدیگرباشند،چه بسابتوانندافزونبربولتسانو،هیوم،کانت،ودکارت–کههوسرلخودازآنانیاد کردهاست–برایفلسفةهوسرلمنابعمتعدددیگرینیزبیابند.امادراینمیانکمتر نامالیبنیتسرامیتوانشنید–مگردربارةدومفهوممونادوعل ِمجام ِعریاضیوار ‪.(Mathesis Universalis)‬ به تبع این نکته، تبارشناسی نقادانه نخواهد توانست اثر چندانیازحضورمنابعالیبنیتسیدرنوشتههایهوسرلبیابدوازاینرومطالعة تأثیرالیبنیتسبرهوسرل،اگرازاساسبرمنابعمتنیمتکیگردد،شانسیبرایقانع کردن محققان و خوانندگان نخواهد داشت. اما از سوی دیگر آثار هوسرل دارای ساختاریخاصاستکههرمفسریرابهدشواریمیافکند.

به نظر میرسد هوسرل شخصیتی است با چهرههای بیشمار، تا بدان حد که بیرون کشیدن اندیشهای واحد از آن غیرممکن به نظر میآید.5

هوسرلدرواقعازریاضیاتبهدامانفلسفهپناهآوردهبودودرمسائلفلسفی آموزشیرسمیوجدیندیدهبود–مگرسخنرانیهایبرنتانودروین.اوفعالیت پژوهشی خود را با عطف نظر به بنیادهای علم حساب آغاز کرد و در این راه از آموزشهایبرنتانودربارةروانشناسی»تجربی«بهرههابرد.اولینپژوهشهای منطقیاونشانازتأثیرقاطعاستادداشتامااندکیبعداوازبرنتانوفاصلهگرفت و مبارزهای منسجم را علیه روانشناسیگرایی آغاز کرد و در جستجوی آن بود که برای معرفت بشری مبنایی موجه بیابد فراسوی همة رویکردهای تجربی. برای رسیدن به این هدف او روش جدیدی را به کار گرفت که نام قدیمی پدیدارشناسیبرآنگذاشتهشدوهوسرلدرطولحیاتخویشپیوستهشیفتة آن بود که بتواند بیشتر و بیشتر گره از چیستی این روش بگشاید و ظرایف آن را بیشتر و بیشتر آشکار کند؛ با این قصد و غایت که این روش را برای به کار گرفتهشدندرهمةحوزههایحیاتبشریتوانمندسازد.سرآغازتالشاوفرا

رفتنازشناختهایطبیعی،بهمعنایتجربی،ودستیافتنبهافقاستعالییبه قصد درونماندگار کردن آن بود. او همواره از حال و روز فلسفه و علم روزگار خویش سرخورده بود، و راه چارة قابلاعتنایی در آثار گذشتگان نمیدید؛ او از دستاوردهای)negnutsiel(خویشنیزآزردهدلبود.حاصلاینسرخوردگیها دست و پنجه نرم کردنی بود بیوقفه با هر آنچه در دسترسش قرار داشت و اینگونه بود که او هزاران صفحه را صرف مکتوب ساختن ایدههای خودجوش خویش ساخت، به همان سان که پیشتر الیبنیتس چنین کرده بود. آنان که پس از الیبنیتس و هوسرل آمدهاند باری سنگین بر دوش داشتهاند و دارند: نخست رمزگشایی از این دستنوشتهها و سپس، بعد از دست یافتن به تفسیری از این نوشتهها، پیوند زدنشان با آثار منتشرة این دو به قصد آنکه فهم خویش از نظام این فیلسوفان را بهبود بخشند. به نظر میرسد برای رسیدن به این هدف توسل به مفهوم بخشمندی مناسبترین راه باشد، از آن جهت که محورهای اصلی اندیشة این دو را به نحوی مختصر و جامع طرح میکند. اینک بر پنج بخش از نظامهوسرلمتمرکزمیشویمودرآنمینگریمکهآیااینبخشهاازبخشهای متناظرالیبنیتسیاثریدرخوددارندیاآنکهصرفاشباهتهاییدرمیاناست.

1.توجیهِجایگاهِوجود ِی)انتودیسی(هویا ِتریاضیاتیومنطقی

قصدفرانتسبرنتانوآنبودکهازمنظریتجربیبهعلمروانشناسانهشکلی نو ببخشد )در کتاب روانشناسی از منظر تجربی، ،(1874 با این توضیح که او از اصطالح »تجربی« توصیفی بودن را مراد میکرد – یعنی تبیینی ناب و غیرفیزیولوژیک،درتقابلباتبیینیسرآغازمحور)ژنتیک(؛اوبرایدستیافتن به این مقصود کوشید آن عینیتی را که نزد ارسطو و اندیشمندان قرون وسطایی یافت میشد از نو طرح کند6. تالش هوسرل در فلسفة حساب (1891) آن بود که مفاهیم پایهای حساب را، که از نظر او پیوندی وثیق با منطق داشتند، از مبادی روانشناسانهاستخراجکند.بهنظرچنینمیرسیدکههوسرلدرآنمقطعهوادار روانشناسیگرایی باشد، اما همین اثر بذرهای اندیشة بعدی هوسرل را در خود داشت؛ زیرا او در همین کتاب در نقد تعریف اقلیدس از عدد همچون تکثری از واحدها، بر مفهوم تأمل تأکید کرده بود. او، در تقابل با تعریف اقلیدس، عدد را همچون تأملی معطوف به روابط حاکم در یک تمامیت تعریف میکرد. به نظر والتربیملمطالعاتهوسرلپیرامونحساباولینجرقههایپدیدارشناسیاو را در خود دارد و این آغاز همان مفهوم تأمل است7. هوسرل در نامهای به کارل ْشتو ْمپْ ْف،بهتاریخ31نوامبر0981،متذکرآنمیشودکهحسا Arithmeica)ماعبِ silasrevinu(آنبخشازمنطقصوریاستکهفنبهکاربردننشانههاراشامل میشود – یعنی نظریهای است پیرامون فن دستیابی به معرفت8. برای فهم چرایی عطف توجه هوسرل به منطق میتوان به درآمد ناتمام پژوهشهای منطقی – که اویگن فینک بعدها آن را منتشر ساخت – مراجعه کرد. هوسرل، در این نوشته که قرار بود درآمدی بر آن اثر باشد، اذعان میکند که آغاز گسستن او از روانشناسیگرایی به مطالعة الیبنیتس بازمیگردد و تأثیر همزمان لوتسه و بولتسانو این آغاز را به منتهای خود رسانده است9. دو اثر دیگر را نیز، البته با اما و اگر، در گسست هوسرل از روانشناسیگرایی، در همان آغاز راه فکریاش، دخیلدانستهاند:آنفصلازکتاباصولروانشناسیویلیامجیمزکهبهحقایق ضروریمیپردازدودرآنبهمیلواسپنسرمیتازدومقالة»کارکردهایابژکتیوو

سوبژکتیومعرفت«نوشتةناتورپکهدرکتابدفترچههایفلسفی)7881(آمده

است01. تا بدانجا که به حوزة ریاضیات مربوط است، نقدی که فرگه در نشریة فلسفه و نقد فلسفی بر کتاب هوسرل نگاشت، رویکرد منفی هوسرل نسبت به

روانشناسیگراییراتقویتکرد11.

هوسرل با تمرکز بر هویات ریاضی و منطقی و دور نگه داشتن آنها از هر گونهتفسیرروانشناسانه،اینهویاترانمونةموجوداتایدئالدانست،یعنی موجوداتیکههستندامانهبهوجودواقعی.ازعهدباستانبهبعدجایگاههویاتی اینچنینیمحلمناقشههایفراوانبودهاست،چهبرایوجودشناسانوچهبرای معرفتشناسان. آنچه هوسرل پیش مینهد پدیدارشناسی است و در تأمالت دکارتیآنراچنینتعریفمیکند:دانشیباالمرتبهکهقادراستهمةدانشهای پیشینیرابربنیانیاستوارسازد؛جریانیبرآمدهازعقالنی ِت)لوگوس(عامِهمة موجودات ممکن؛ وجودشناسیای عام و اصیل؛ و همچنین راهی به سوی شناختآخرینبنیادها،]یعنی[راهیبهسویخودآگاهی–نخستخودآگاهی درونمونادی و سپس خودآگاهی میانمونادی. هوسرل آن موجودی را که فی نفسهنخستیناستوهرعینیتیرادرعالمبنیادمینهد،چنینتعریفمیکند: تمامیت مونادهایی که با هم از طریق چندین شیوة گردهمآمدن و همراه شدن درپیوندند.پدیدارشناسیرامیتوانازمنظرتأمالتدکارتیمسیریدانستبا آغازیدکارتیوپایانیالیبنیتسی.

هوسرلکوشیدراهرابرتجاوزروانشناسیگراییببندند،هرچنداوخوداز دروننگری و تحلیل حاالت روانی بهره میبرد؛ نیز مدام نسبت به تجربهگرایی هشدارمیداد،گرچهخوداودرتأمالتمعطوفبهتجربههایزیستهازسطحی متعلق به تجربه سخن گفته بود. تقالی علمی پدیدارشناسان در اساس خود چیزی نیست مگر رسیدن به عینیت در تجربة درونی - یعنی سوبژکتیوترین تجربه. هوسرل با پی گرفتن بنیادهای »من هستم« )اگو کوگیتو( دکارتی به آگوستین قدیس رسید، همان کسی که هوسرل در پایان پنجمین تأمل دکارتی از او چنین نقل میکند: »بیرون رفتن را طلب مکن! به خود بازگرد! حقیقت در انساندرونیمسکندارد«.

ازنظرهوسرلروانشناسیگراییوتجربهگراییهردوگناهانیبودندکبیره برضدحقیقت؛وهوسرلبهاینباوراستواررسیدهبودکهشهودمقولیمیتواند اندیشیدههای )نوئماتا( هر علم ذاتنگر )ایدتیک( را کشف کند. الیبنیتس در رسالةتئودیسةخودبرایوجودخدابهدالیلیچندتوسلجستوآنراتوجیه کرد و در عین حال اعتراضات شکاکان و بیخدایان را نیز پاسخ گفت؛ هوسرل نیز به همین منوال برای وجود ایدئال هویات ریاضی و منطقی دالیلی عرضه کرد و به مقابله با تفسیرهای فروکاهندة روانشناسان و تجربهگرایان پرداخت. اگراستداللهایهوسرلدرنهایتقادرنباشندوجودشناسیایپدیدارشناسانه را بنیاد نهند21، ]الاقل[ مؤیدی بر وجود موجودات ایدئال هستند؛ آن سان که از منظر خواننده این استداللها به دفاعیهای از جایگاه وجودی این موجودات )انتودیسی( بدل میگردد. همانگونه که تئودیسه )توجیه جایگاه خداوند در نسبت با شرور( عرصه را بر الهیات تنگ نمیکند، انتودیسی )توجیه جایگاه موجودات(نیزجایوجودشناسی)انتولوژی(رانخواهدگرفت.

2.التقاطیگراییذاتیساختارهایبخشمنداست به بیان عام هر ساختار بخشمند خود را متعهد می داند که استفادة کاربران از خودراازقیدهراجباررهاسازد،وایناستفادةرهاازاجباریعنیاستفادهایمنوط بهمنفعتکاربر؛وسنجیدنقابلیتهربخشودرنظرگرفتنآنچهقواعدپیوند میتوانندفراهمآورندهردوبرعهدةهمینکاربراست.

تالشهایچندیبراینظاممندساختناندیشةهوسرلیانجامگرفتهاستاما همةآنها،بهدلیلساختاربخشمندایناندیشه،ازاینکهسراسرآثاراورادربرگیرند عاجز ماندهاند. اویگن فینک به قصد دفاع از نظریات هوسرل در مقابل تفاسیر ناموجه و سوءفهمها، تحت نظارت خود هوسرل، مقالهای نگاشته است اما این مقالهتنهامرحلهایازپدیدارشناسیهوسرلراشرحوبسطمیدهد.آلویندیمر کتاب خود را پیش از انتشار دستنوشتههای هوسرل نگاشته است؛ حال آنکه همیندستنوشتههاجنبههایمتعددنظامهوسرلرادرروندشکلگیریآنبر ماآشکارمیسازند.دراینمیانماروینفاربرکوشیدهبودبهاجمالدورنماییاز پدیدارشناسیهوسرلعرضهداردودرایندورنمابرمنابعهوسرلوتطوراندیشة او تا بدانجا که به جنبشی تأثیرگذار در جهان ایدهها بدل گشت، پای میفشرد. مزیت خاص همة این آثار آن است که فهم تفکر هوسرل را بهبود میبخشند و بندهای گنگ یا ارتباطات میان متون آثار او را روشن میسازند. با این حال تالشهایی این چنینی، از آن رو که با نظامی با ساختار بخشمند سروکار دارند، به یکجانبهنگری و پارهپارهکردن کلیت تفکر هوسرل محکوماند. برعکس،

تحلیلهاینقادانهیاشروحیکهبهبخشهاییخاصازایننظاممیپردازندچه بسابهعمقبیشتریازنظامبنیادیناینتفکراتدستیابندوافقاولیةشرحاین نظامراگسترشبخشند.وآنچههمبرمؤلفوهمبرشارحاناوحکممیراند، التقاطیگریایآشکاراست،زیراآنهاقادرندهرآنبخشیراکهبخواهندازاین نظام برگزینند. تعدد و تنوع مکاتب و جریانهایی که از پدیدارشناسی هوسرل برآمدهاند خود نشانگر بخشمندی این نظام و البته پرباری ایدههای موجود در آن است. از میان آن گرایشهایی که از پدیدارشناسی هوسرل الهام گرفتهاند میتوان به آن گرایش کموبیش اخیری اشاره کرد که پدیدارشناسی هوسرل را بااگزیستانسیالیسمکرکگورپیوندمیزند،یاگرایشدیگریکهبرواقعگرایییا طبیعتگراییتأکیدوازگذربهایدئالیسماستعالییاحترازمیکند؛یادیگرانیکه برهستی،منظرهایطبیعت،تجربهیدینی،هرمنوتیک،خدا،ابداعوخالقیت،یا زبانتأکیدکردهاندومیکنند31.التقاطیگریباایناوصافموروثیاست41.

3.پدیدارشناسیهوسرلییاجستجویحقیقت ساختاربخشمندیکنظامفلسفیزاییدةرویکردجستجوگرمؤلفاست، و این رویکرد چیزی نیست مگر روندی پیوسته و بیپایان معطوف به شرح و بسطنظامفلسفیخود.آنچنانکهآگوستینقدیسمیگوید»آنچهبیشترازآن سخنمیرودجستجویحقیقتاستنهیافتنآن«.اگردرخاللقرونوسطی باور پژوهشگران چنین بود که آثار ارسطو حقیقت را در خود دارد و از این رو جستجوی حقیقت کاری است عبث، دکارت به چنین چیزی باور نداشت. او در سال 1637 پروژهی ]یافتن[ علمی عام ‪(Projet d'une science universelle)‬ را آغاز کرد که پیشتر قواعد هدایت ذهن و گفتار در روش را در راستای آن نگاشته بود و در پی آنها نیز دو نوشتة دیگر دربارة ریاضیات و فیزیک را. فرانسیس بیکن چند سال پیش از این نوارغنون دانشهای خود را نگاشته بود که با معضِل روشهای یافتن حقیقت دست و پنجه نرم میکرد. از این رو مباحث روششناسانه در قرن هفدهم مسألة روز به حساب میآمد و الیبنیتس نیز به شکلهای مختلف به این مسأله اشاره کرده است، هر چند به طور خاص در تتبعاتخودپیراموننظریاتعلمیبدانپرداخته.اومیانجستجویحقیقت، که آن را »فن کشف« میخواند، و عرضهداشت و توجیه حقیقت، که بدان »فن اثبات« میگوید و از سلسلهای از تعاریف تشکیل شده است، تمایز مینهد51. روش آنگاه به معضلی فلسفی بدل شد که نیاز افتاد حقیقت، نه در سنت، بلکه ازخاللتماسیمستقیمباواقعیتیافتهشود.درقرنهجدهمبواسطةسنجش نقادانة شناختهای علمی، و بلکه سنجش نقادانة معرفت به وجه عام، معضل روش چهرة تازه به خود گرفت. حاصل آن شد که کانت مابعدالطبیعه را طرد کرد و معرفتشناسی بنیاد گرفت؛ و این خود به معنای چرخشی است از وجودشناسی به نظریة معرفت. معضل معرفت تا حد زیادی معضل هستی را در فلسفه به حاشیه راند. اگر در قرن نوزدهم فریاد »به کانت بازگردیم!« گوش فلک را کر میکرد، هوسرل در آغاز قرن بیستم نخست از »بازگشت به ]خود[ چیزها« و اندکی بعدتر از »بازگشت به دکارت« سخن میگفت. معضل روش در فلسفة هوسرل نقشی حیاتی ایفا میکند و جستجوی حقیقت بر تحلیل آن مقدم است. به دیگر سخن نزد هوسرل »فن کشف« بسی مهمتر است تا »فن اثبات«. گرچه او چنین گزینشی را »به زبان قال« بیان نکرده است، اما چه بسا بتوان از رویکرد او در قبال منازعاتی که بر سر مبانی ریاضیات شکل گرفته و به درگیری فرمالیستها با منطقگرایان و شهودگرایان انجامیده بود، چنین چیزی را استنتاج کرد. این منازعه در پایان قرن نوزدهم شکل گرفت و در دهههای آغازین قرن بیستم به حیات خود ادامه داد؛ و در همین ایام هوسرل به سخنرانی و نوشتن پیرامون موجودات ایدئال ریاضی و منطقی مشغول بود. علیرغم پیشزمینة فعالیتهای هوسرل که یکسره در قلمرو ریاضیات آن روزگار بود، او عاقبت عطای ریاضیات را به لقایش بخشید و به سنگر فیلسوفان پیوست. اگر مراودات اندک او با فرگه را کنار بگذاریم – که در آن دوران خود ریاضیدانی بود عزلتگزیده – هوسرل بر سر معضالتی که حول بنیاد]ریاضیات[شکلگرفتهبودبههیچنزاعیواردنشدوهیچگاهرغبتیبدان نیافتکهدراینعرصهعرضاندامیکندو َع َلمموافقتبااینیاآندستهرا برافرازد. با این حال تردیدی نیست که بعدها هرمان وایل و کورت گودل از

ایدههایهوسرلاثرپذیرفتند61.

هوسرل در فلسفة حساب، با نظر به ]محدودیتهای[ حواس آدمی، بحث مزایایاستفادهازعالئمراپیشمیکشد؛برایناساسکهعالئمبواسطةمختصر بودنشان در فهم ریاضیات به ما یاری میرسانند. به نظر میرسد که هوسرل در این بحث از الیبنیتس متأثر باشد، همو که کوشیده بود »فن کشف« را با استفاده ازروشهایمبتنیبرالگوریتمبرپاسازد.بااینحالهوسرلدرسالهایمتأخر حیات فکری خود هشدار میداد که مبادا به قصد سروسامان دادن به معرفتمان نسبتبهچیزها،بهدامروندهایصرفانمادینگرفتارآییم.

پس از مرگ هوسرل آن دعاوی پدیدارشناسانه که در پیوند با تلقی هیلبرت از نظامهای مبتنی بر اصول متعارف بودند، متأثر از یافتههای گودل به موضوعی چالشبرانگیز بدل شدند71. یافتههای گودل نشان داد که آنچه هوسرل پیرامون تقرریافتگی )تمامیت( نظامی از منیفولدها در ذهن داشته، از این منظر نادرست بودهاست.بهباورهوسرلنظریةمنیفولدهامرتبهایباالترازقواعدریاضیاتیرا در خود دارد و باالترین قلمرو منطق صوری را متبلور میسازد. هوسرل در این نظریه،ایدةالیبنیتسیعلمجامعریاضیواررامشاهدهمیکرد.بهتبعایننکته، هوسرل آن هنگام که از منیفولدی تقرریافته )دارای تمامیت( سخن میگفت مرادش آن بود که تمام عبارات این منیفولد درون خود آن شکل گرفتهاند. تلقی هیلبرتازنظامهایمبتنیبراصولمتعارفنیزهمینگونهبوداماگودلاثباتکرد که هیچ نظام مبتنی بر اصول متعارف، تام )یا به بیان هوسرل تقرریافته( نیست. برهمینمبناِژان َک

َویِس81درصحتمفهومتقرریافتگینزدهوسرلتردیدروا

داشت. دیتر لومار سه معنای تقرریافتگی را از هم تفکیک کرد: الف. تمامیت از منظرچینشوترتبصوری)نحو(؛ب.تصمیمپذیری؛ج.تمامیتمعناشناسانه. هوسرلاینهرسهمعناراباهمیکسانمیدانست؛هیلبرتنیزبههمینترتیب.اما هیچیکازایندودرآنزمانازیافتههایگودلدربارةناتمامیتنظامهایمبتنی براصولمتعارفآگاهنبودند.لومارپسازردادعایروزادو- َه ّداکمبنیبراینکه هوسرلوهیلبرت،هردو،بهجهانشمولیقاعدةطردشقثالثباورداشتند،این نظرراپیشکشیدکههوسرلبهاهمیتبیبدیل»فنکشف«–کهمیراثدکارت والیبنیتسبود–پی برده بود و چنین باور داشت که همة معضالت را میتوان با کمکروشهایمبتنیبرحساببرطرفساخت)»آنگاهکهخداوندبهمحاسبه میپردازد...عالمپدیدمیآید«(.بهزبانما:روندتصمیمگیریالگوریتمیمیتواند هر معضلی را حل کند! بسی مشهور است که منطقدانان – به طور خاص فرگه،هیلبرتوحتیگودل-،کهبهریاضیاتازپنجرةحسابمینگریستند، به قدرت چنین ابزاری باور داشتند. بعدها همگان معترف شدند که این باور باوری است واهی. به باور لومار ایدة تقرریافتگی، یا همان تمامیت، بیرون از قلمرومعضلآفریناثباتپذیریاست.حقیقتآناستکههوسرلمعضالت فکری خود را در چارچوبی یکسر متفاوت با چارچوب هیلبرتی بیان کرده است و از این رو شکست هیلبرت را نمیتوان به هوسرل تسری داد. برخی از ]ساختارهای[ مرکب از عبارات همچون هندسه مقدماتی، حساب، یا نظریة مجموعههابالواسطهازشهودبرآمدهاندواعتبارآنهامستقلاستازاستلزامات ]نظامهای[متکیبراصولمتعارفبهمعنایاخص]ایناستلزامات[.نتیجهگیری لومارآناستکههوسرلنیازیبهاطالقتعابیرریاضیاتیبرتقرریاقتگینداشته زیرابایستبهنحوپدیدارشناسانهبااینمفهوممواجهمیشدهاست.

دربحثیمرتبطباآنچهگفتیمژان-کلودپیگهبهتبعاتتفسیریخالفآمد از هوسرل میپردازد، تفسیری که مبنایش یک مفهوم بنیادین الیبنیتسی است. تحلیلتأملیدرپدیدارشناسیهوسرلملهمازتأملالیبنیتسیاست،کهبریک ادراکاعمالمیشودوبهمفاهیممتمایزوواضحمیانجامد.هوسرلاینترتیب را واژگون ساخت و تأمل را بر مفاهیم و سپس بر ادراکات اعمال کرد و پس از ادراکات نیز به سراغ تجربههای درونی رفت. از این جهت پدیدارشناسی منکر

انتزاعاست؛اماسؤالپیگهآناستکهآیامنکرصوریسازینیزهست؟اومعتقد استکههوسرلاینمعضلراحلنکردهاستزیرااونیزهمچونهگلثنویت معرفتشناسانهرانادیدهمیگیرد:تمایزمیانزبانیکهدربارةچیزها)پدیدارها( سخن میگوید و زبانی که ذاتی خود چیزها )پدیدارها( است. به باور پیگه پدیدارشناسیفاقدآناستحکاممعرفتشناسانهایاستکهبرایعلمیمستحکم بداننیازداریم.مفاهیمصوریحاصلروندیدوگانهاند،بریدنازجهانواقعی و پیوستن ذهن به خویش؛ با این وصف، فرمالیسم ذاتی ذهنی است که در کار است و نه ذاتی چیزهایی که ذهن بر روی آنها کار میکند91. میتوان فاصله گرفتنهوسرلازاندیشةالیبنیتسیدراینموردخاصرابانادیدهگرفتنمفهوم الیبنیتسی »اندیشة نابینا« ‪(cogitatio caeca)‬ )یا اندیشة نمادین در مقابل اندیشة شهودی(توسطهوسرل،بهتبعنوریکهنشانهشناسی02وفراریاضیات12براین قلمروافکندهاند،تبیینکرد.

4.نگریستنازمنظریغایتشناسانهبهپدیدارشناسی

آخرین بخش نظام هوسرل، از نظر زمانی، تحلیلی است از بسط و تطور تاریخی؛وبرایاینتحلیلروشیپیشنهادهمیشودکههمتوضیحیبازپسنگر و هم نظرگاهی پیشرونگر را نسبت به روابط میان آگاهی استعالیی، آدمی، و جهانفراهممیآورد.آنچنانکهمارتینهایدگر،شاگردوهمکارسابقهوسرل گفته، علیرغم همة تالشهای هوسرل برای بهبود روش پدیدارشناسانه، این روش در عرضة تحلیلی کافی از معنای هستی و نحوة هستی آدمی با شکست

روبروشدهاست22.هوسرلپسازخواندننوشتههایدیلتای،درمجلةلوگوس

مقالهایمنتشرکردباعنوانفلسفهبهمثابهعلمیمتقن)0191(ودرآنمقالهکوشید خطوط کلی سنخی روانشناسی شخصیتمحور را ترسیم کند، اما تلقی او از همانتعریفرایجانسانهمچونحیوانناطقفراترنرفت.درخاللهمکاری میانهوسرلوهایدگربراینگاشتنمدخلپدیدارشناسیدائرةالمعارفبریتانیکا اختالفاتی اساسی میان این دو آشکار شد. رادیکالیسم هایدگر را میتوان در ادعایی که بعدها در هستی و زمان (1927) عرضه داشت مشاهده کرد. به باور والتربیملجداییهایدگرازهوسرلآنهنگامآغازشدکههوسرلدرمقالهایکه درمجلةلوگوسنگاشتمدعیشدبدلشدنفلسفهبهعلمیمتقنآنجاممکن خواهدبودکهفلسفهازپذیرشسنتسرباززند–همانطورکهپیشتردکارت چنینخواستهبود–وبهژرفاهاکهموضوعحکمت)سوفیا(هستند،بپردازد؛از آنروکهدانش،همچونعلمجامعریاضیوار،بیشازهرچیزبهمعنایوضوح

وبداهتمفهومیاست32.

هوسرل در ادامة همین مسیر، باز هم بیشتر به سوی عقلگرایی دکارت و الیبنیتسپیشرفتواینعقلگراییالهامبخشتأمالتدکارتیاوشد؛اثریکه هوسرل قصد داشت در آن آخرین نسخة پدیدارشناسی را عرضه کند. آخرین فصلاینکتاب،یعنیتأملپنجم،رامیتوانبهخوبیتأملیالیبنیتسیبهحساب آورد زیرا بیشتر آن را ایدههای مونادولوژیک تشکیل میدهد. آخرین نوشتة هوسرلکهپیشازمرگشمنتشرگردیدبهبحرانعلوماروپاییوپدیدارشناسی استعالیی (1936) میپرداخت. آن ایدهای که زیربنای دیدگاه نقادانة هوسرل نسبت به رابطة میان علم اروپایی و فلسفة عصر جدید را شکل میداد این باور بودکهدرپستطورنوعبشر،حیات،وجهانغایتیدرکاراست–یعنی هدفی نهایی،کهچیزینیستمگردرکخودهمچونموجودیکهرسالت]وتوانایی[ زیستنهمراهباقطعیت)آپودیکتیسیتی(بدودادهشدهاست.والتربیملتأثیرعصر روشنگری را در این باور میبیند. هوسرل در خالل یکی از تحلیلهای خود از تاریخمندی، پدیدارشناسی را اوج مسیری میخواند که فرهنگ غربی برای رسیدن به غایت در حال طی کردن آن است.

بسیاری از ایدههای موجود در پدیدارشناسی هوسرل در اساس خود غایتشناسانهاند؛چنانکهبرایمثالقصدیتآگاهیبدانتمایلداردکهبداهت

یابیناذهنیترادرتاریخنوعبشروهمچنیندرسیربسطفلسفهجستجوکند42.

اگر جهان علوم عینی فاقد سوژه است، منظر پدیدارشناسانه از این عالم آن را سوبژکتیومیکند–یعنیاینجهانراچناندگرگونمیسازدکهدرتجربةسوژه شناخته شود، با این ]قصد[ که همین تجربه بتواند غایت خویش را به واسطة هد ِفمعرفتمتعینسازد52.

تمرکز هوسرل بر تاریخی منسجم و خالی از آشفتگی بود، تاریخی که با مجموعهای از رویدادها سروکار داشت، و هوسرل این تاریخ را علمی ذاتنگر )ایدتیک( معطوف به روح میدانست و از آن انگارة تطور نوع بشر را بیرون میکشید. او در ایدههایی برای پدیدارشناسیای ناب و فلسفة پدیدارشناسانه

)3191(ازتقالیبیپایاننوعبشربرایرسیدنبهحقیقتسخنگفت،همچون غایتی که نسل اندر نسل تا آخرین فرد بشر در آدمی سکنا خواهد داشت. حتی رویدادهایآشفتهکهدرتاریختجربیباآنهاروبروییمقادرنیستندتطورنوعبشر به سوی این غایت را مختل سازند؛ زیرا چنین رویدادهایی را چه بسا بتوان با

غایتیایدئالکهمعناییخاصبهتاریخمیبخشدمقایسهکرد62.

فراوانیایدههایغایتشناسانهدرپدیدارشناسیهوسرلباپیشفرضنظام اوسازگاراست،اینکهقصدایننظامبیشازهرچیزاصالحبنیادینفلسفةعصر جدید است. رؤیای هوسرل آن بود که رسالهای بنگارد دربردارندة اصول این اصالح،نیزشاملطرحیکهبادرپیشگرفتنآنبتواندرجستجویحقیقتدر همةعرصههایزندگیازپیشداوریهارهایییافتوازتعصباتاحترازکرد. در مسیر این اصالح او به اذهان بزرگ فیلسوفان قرن هفدهم، و به طور خاص دکارت و الیبنیتس، برخورد. همدلی او با دکارت چه بسا عللی فراتر از صرف دالیل فلسفی داشت و همراهی او با الیبنیتس بیشتر از جنس احساس یگانگی بود،خصوصاازآنرویکههوسرلمونادولوژیراگامبعدیدرپدیدارشناسی میدانست:»بدینترتیبپدیدارشناسیآن]راهی[رادرپیشمیگیردکهپیشتر

الیبنیتسباذکاوت]فراوان[درمونادولوژیبدان]دستیافتهاست[«72.

الیبنیتسدرآغازرسالةجستارهایینوپیرامونفاهمةبشریکهپسازمرگ اومنتشرگردید،خطوطکلیچارچوبیراکهایدههایاینمتفکراهلروشنگری درآنتطورمییافتند،چنینترسیممیکند:

...درآغازبهجانبپیرواناسپینوزامتمایلشدم،آنانکه...جستجویعلل غاییرانکوهشمیکنندو]ازاینرو[همهچیزرااز]دل[ضرورتیخامبیرون میکشند.امااینانوارنوپیدامرااز]بیماریهمراهیبا[آنانشفابخشید؛واز

آنهنگامگاهنامتئوفیل])محبوب/محبخداوند([رابرخویشمینهم.82

از منظری غایتشناسانه، الیبنیتس برای پدیدارشناسی هوسرل نه تنها پیشگامی برجسته، بلکه همچنین راهنمایی برانگیزاننده بود.

چهار.جمعبندی آن دو گونه فلسفة عصر جدید که نظامهای الیبنیتس و کانت تبلور آنها هستند ساختارهایی گوناگون دارند که هر یک از این ساختارها را میتوان با توسل به ویژگیهای شخصي هر یک از این دو فیلسوف توضیح داد - از جمله سبک آثار، گرایشها و گریزها، و شرایط اجتماعی و روحی حاکم. عاملی دیگر نیز در کار است که اهمیتی کمتر از موارد مذکور ندارد؛ این عامل در آغاز در پس پرده فعال است اما در طی رویدادهای فلسفی کم کم نقاب از چهره برمیگیرد و میتواند به این یا آن گونة اندیشیدن بیانجامد. برخی اتفاقات غیرمترقبه در حوزة فلسفه اینگونه تبیینی »تقدیرباورانه« مییابند؛ تبیینی که چه بسا با آن سنخ تأثرناپذیری، که الزمة رویدادنگار علی االدعا عینِی حیاِت فلسفی است، ناسازگار افتد. با این حال بعضی قرابتها را نه باید نادیده گرفت و نه باید صرفا به اجمال نگاهی بر آنها افکند.

الیبنیتس آن هنگام به مسیر فلسفه گام نهاد که پیشتر پیروان دکارت طرفداران سنت را مغلوب خویش ساخته و از شک روشی همچون سالحی برای دستیابی به بداهت حقایق سرمدی بهره برده بودند. جزمی نو زاده شده بود؛ اینکه همه چیز در توان عقل آدمی است. الیبنیتس از هر گوشة فلسفه استداللهایی فراهم آورد تا هم عقل را نجات بخشد و هم احساس را؛ دو

قوة آن موجودی که او در تواناییهاییاش تردیدی نداشت اما مجبور بود قدرت این موجود را با همهتوانی خداوند سازگار کند. الیبنیتس به اجبار در جبهههایمتعددبهنبردمشغولبود،متحدمیجست،مخالفانرابهسالحعقل مقهورمیساخت،وازعقبنشینیهایجبرانناپذیراحترازمیکرد.فلسفةاو زنجیرهای است از اندیشههایی معطوف به ایدهها و اعمال یا رویدادها؛ و آن معضالتی به اندیشیدن شکل میدادند که از زندگی برآمده بودند و پاسخهایی کافی و شایسته را طلب میکردند. تالش الیبنیتس آن بود که به هر سؤال پاسخی عملی دهد اما همواره میکوشید همه چیز را در چارچوبی عام از اندیشه جای دهد. تکهتکه بودن آثار فلسفی الیبنیتس نه صرفا زاییدة سبک زندگیاو،بلکههمچنینبرآمدهازسرشتوتکثرمضامینیاستکهاومشتاقانه بدانهامیپرداخت.

شرایطیکههوسرلفلسفهورزیدنرادرآنآغازکردیکسرمتفاوتبوداما شباهتهایی چند وجود دارد که اهمیت بسیار دارند. در قرن نوزدهم پیروی از کانت – گرچه با بیرقهای رنگارنگ – هنوز بر فلسفه حکم میراند. آنگاه که فریاد »به کانت بازگردیم!« – یا در واقع به کانت واقعی بازگردیم – طنین انداخت، پیش از فیلسوفان ریاضیدانانی همچون هیلبرت و بروور این ندا را به گوش جان شنیدند و پذیرفتند. هوسرل که ریاضیدانی حرفهای بود، مسیر فلسفهورزیدن خود را با بحث از بنیادهای ریاضیات آغاز کرد، اما چندی نگذشت که آن را به قصد پرداختن به معضالت پیش روی معرفت علمی ترک گفتودراینحوزهبودکهدریافتبرایحصولمعرفتعلمیضروریاست به روشی دست یابیم متکی بر نوعی خاص از شهود. پیش رفتن او در مسیر تدقیق این روش نو آهسته بود و این مسیر توقفها و چرخشهای متعددی را طلبمیکرد.نظامفلسفیهوسرل،همچوننظامالیبنیتس،ساختاریتکهتکه وگسستهدارد،آنسانکهعملکردهایایندوبهگونةبخشمندازاندیشهتعلق دارد، در تقابل با آن گونهای که نظام کانت تبلور آن است. خود هوسرل ]البته به روایتیادداشتهایاویگنفینک[،درششمینتأملدکارتیکهاخیرامنتشر شده است، توصیفی این چنینی از آثار خود عرضه داشته:

تفاسیری که تاکنون عرضه داشتهایم، همه، از منظر روش، همچنان در نخستین سطح از پدیدارشناسی بازپسنگر باقی ماندهاند. ]گرچه تردیدی نیست[ که این سطح خود دارای کثرتی است از مرحلهها و بخشها، اما چنین نیست که گویی جستجویی باشد در سرزمینی هموار ]و بیفراز و فرود[ که به تازگی بواسطة تحویل فتح شده است، یعنی سرزمین هستی استعالیی؛ بلکه توالیای است از واگشاییهای روشمند.92

تصمیم هوسرل آن بود که نظام خود را با نظریهای پیرامون روش استعالیی پایان بخشد، نظریهای که او آن را پدیدارشناسی پدیدارشناسی میخواند03.

*** همانندیساختارییافتهشدهمیاننظامهایالیبنیتسوهوسرلتفسیری مفصلترازقرابتمیانایندوراطلبمیکند.ازمنظرتبارشناسانهاثباتتأثیر الیبنیتس بر هوسرل دشوار نیست زیرا هوسرل هم از برخی آثار الیبنیتس بهره برده و هم حتی از آنها نقل قول کرده است. به نحوی مشابه، باز از همان منظر، بسیاری منابع دیگِر پدیدارشناسِی هوسرل میتوانند مشوقی باشند برای محققان تا به بررسی »تأثیرات« چندی بپردازند که پدیدارشناسی درحین شکل گرفتن خود پذیرایشان شده است. با این حال روابط میان هوسرل و الیبنیتس عمیقتر از آن بود که واژة »تأثیر« بتواند گویای آن باشد. به نظر میرسد عبارت »جنبة الیبنیتسی« به جای »تأثیر الیبنیتس« بهتر بتواند سرشت نسبت میان این دو متفکر را، که دو قرن فلسفة عصر جدید میانشان فاصله انداخته است، بیان کند. ‪* Alexandru Giuculescu‬

** دانشجوی دکتری فلسفة محض دانشگاه تهران اين مقاله ترجمهاي است از: ‪Alexandru Giuculescu, The Leibnizian Dimension of Husserl's Phenomenology‬ اين مقاله در مجلد 25ام ‪Analecta Husserliana‬ با عنوان ‪Phenomenology of Life and the‬ ‪Human Creative Condition‬ در سال 1998 منتشر شده است.

پينوشتها

‪1 - James Collins, Interpreting Modern Philosophy (Princeton: 1972), p. 52. // 2 - Ibid.,‬ ‪p. 157. // 3 - Cf. Eduard Spranger, Lebensformen, 7th ed. (Halle: 1930). // 4 - Jerry‬ ‪Fodor, The Modularity of Mind (Cambridge, MA: MIT Press, 1983); Cf. Encyclopédie‬ ‪philosophique universelle (ed. André Jacob), Les Notions philosophiques, Dictionnaire,‬ Tome 2, "Modularité", p. 1659 (Paris: 1990). // 5 - A. Kelkel, in Cahiers de Royaumont,‬ "Husserl" (Paris: 1959), p. 168. // 6 -Cf. John Passmore, A Hundred Years of‬ ‪Philosophy (Harmondsworth: Penguin Books, 1968), p. 176. // 7 - W. Biemel, in Cahiers‬ ‪de Royaumont, "Husserl" (Paris: 1959), p. 44. // 8 - Ibid., pp. 41-42. // 9 - Ibid., p. 44. // 10‬ ‪- Marvin Farber, The Foundation of Phenomenology: Edmund Husserl and the Quest‬ ‪for a Vigorous Philosophy (Cambridge, MA: 1943). // 11 - See Passmore, op. cit., p.‬

‪556. // 12 - Paul Ricoeur, Encyclopaedia Universalis, Vol. 13, pp. 514-515. According to‬ ‪Ricoeur the foundation of a phenomenological ontology would suppose the reversal‬ ‪of the primacy of the subject-object relation still inherent to Husserlian phenomenology.‬ Cf. also Alwin Diemer, "Von Sinn ontologischen Fragens", in R. Wisser (ed.),‬ ‪Sinn und Sein (Tübingen: 1960); he defines ontology as a kind of axiomatics of possible‬ metaphysics. Cf. Philosophia Naturalis, Bd. VII, Heft I (1961), p. 115. // 13 - A-T.‬ ‪Tymieniecka, "Husserl", in Dictionnaire des philosophes (ed. Denis Huisman) (Paris:‬

‪1984), pp. 1276-1281. // 14 - Arguments for this statement may be found in Dale Riepe‬ ‪(ed.), Phenomenology and Natural Existence: Essays in Honor of Marvin Farber (New‬ ‪York: 1973). // 15 - Louis Couturat, La Logique de Leibniz (Paris: 1901), pp. 181-186. //‬

‪16 - Charles Parsons, Mathematical Intuition, Proceedings of the Aristotelian Society,‬ ‪Vol. LVIII (1979-1980), p. 147. // 17 - Dieter Lohmar, Phänomenologie der Mathematik.‬ ‪Elemente einer phänomenologischen Aufklärung der mathematischen Erkenntnis‬ ‪nach Husserl, Phaenomenologica (Dordrecht: 1989), pp. 180-197. // 18 - J. Cavaillès,‬ ‪Sur Ia logique et Ia theorie de Ia science (Paris: 1947), p. 70. // 19 - J. Claude Piguet, "La‬ ‪Phénoménologie refuse l’abstraction et Ia formalisation", in A-T. Tymieniecka (ed.),‬ ‪The Phenomenology of Man and of the Human Condition (Dordrecht: 1983), Analecta‬ ‪Husserliana, Vol. XIV, pp. 427-439. // 20 - Marcelo Dascal, La Semiologie de Leibniz (Paris:‬ 1978), pp. 207-208. // 21 - Alexandru Giuculescu, "Der Leibnizsche Begriff der symbolischen‬ Erkenntnis und seine formalistische Metamorphose", in Leibniz. Tradition‬ ‪und Aktualität, V. Internationaler Leibniz-kongress Vorträge, Hannover, Nov. 1988, pp.‬

‪312-319. // 22 - Martin Heidegger, Prolegomena zur Geschichte des Zeitbegriffs (Frankfurt:‬ 1976), p. 159; cf. Joseph J. Kockelmans, Heidegger and Science (Washington:‬

‪1985), p. 36. // 23 - Cf. Walter Biemel, Cahiers de Royaumont, "Husserl" (Paris: 1959),‬ ‪p. 53. // 24 - Paul Janssen, Edmund Husserl, Einführung in seine Philosophie (Munich:‬

‪1976), p. 92. // 25 - Ibid., p. 167. // 26 - Alexandre Metraux, "Person und Geschichte als‬ ‪phänomenologische Probleme. Untersuchungen zur Geschichtsphilosophischen‬ ‪Dimension im Schaffen Edmund Husserls in der Zeit von 1910 bis 1925". Dissertation,‬ Basel, 1978, pp. 202-211. // 27 - Edmund Husserl, Erste Philosophie II, WW, Bd.‬ ‪VIII, p. 190 (last proposition of the lecture). Cf. Rudolf Boehm, Von Gesichtspunkt der‬ ‪Phänomenologie (The Hague: 1968), p. 234. // 28 - G. W. Leibniz, Nouveaux essays sur‬ ‪I' entendement humain (Paris: Garnier-flammarion, 1966), p. 58. // 29 - Eugen Fink,‬ ‪VI. Cartesianische Meditation, Teil I. Die Idee einer transzendentalen Methodenlehre.‬ ‪Texte aus dem Anlass Eugen Finks (1932) mit Anmerkungen und Beilagen aus dem‬ ‪Nachlass Edmund Husserls 1933-34, ed. H. Ebeling, J. Holl, G. van Kerckhoven (Dordrecht:‬ 1988), p. 5. // 30 - Ibid., p. 9; on Husserl's own opinions about his work, cf. Dorion‬ ‪Cairns, "My Own Life", in F. Kersten and R. Zaner (eds.), Phenomenology: Continuation‬ and Criticism (The Hague: 1973), pp. 10-11; Herbert Spiegelberg, "Husserl's Way‬ ‪into Phenomenology for Americans: A Letter and its Sequel", ibid, pp. 177-181.‬

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.