فیشتهوپدیدارشناسی

تام راك مور

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه - * ترجمة سيدمسعود حسيني

عموما تصور بر این است که جنبش »پدیدارشناسی« با هوسرل آغاز میشود. طبق این تلقی،هوسرلباتأثيرپذیریازروانشناسیتوصيفیبرنتانوواندیشههایدکارتجنبشیرا پایهگذاری کرد که اگرچه پيش از وی نظایری برای آن وجود داشت، اما او بود که حدود و ثغوروروشآنراطرحوتنسيقکرد.باوجوداین،پژوهشهاییکهدرموردپيشزمينههای اندیشههای هوسرل صورت گرفته، نشان دادهاند که پارهای از اندیشههای فيلسوفان پيش از وی، بهویژه کانت و فيشته و هگل، شرط گریزناپذیر امکان پدیدارشناسی هوسرلی بودهاند. مقالهای که در ادامه از نظر خواهيد گذراند به بررسی زمينههای شکلگيری پدیدارشناسی هوسرلی در ایدئاليسم فيشته اختصاص دارد. نویسنده با پژوهشی در معنای ایدئاليسم و پدیدارشناسینزدفيلسوفیچونکانتواقدامفيشتهدرطرحمعنایینوازایدئاليسمو،بهتبع آن،پدیدارشناسی،استداللمیکندکهسهدیدگاهعمدةفيشتهدربارةشیءفینفسه،سرشت سوژهوتاریخ،زمينهسازشکلگيریمفهومجدیدپدیدارشناسیهوسرلیبودهاند.

پرسشمحوریایکهدرهربحثیراجعبهفيشتهوپديدارشناسیبايدبهآن پاسخدادازاينقراراست:مؤلفةپديدارشناسانةموضعفيشته،اگرچنينمؤلفهای وجودداشتهباشد،چيست؟مقالةپيشروسعیخواهدکردبهاينپرسشپاسخ دهد و، در ضمن اين کار، اهميت فيشته را از منظری پديدارشناسانه نشان دهد. استداللخواهمکردکهفيشتهدرسيروبسطايدئاليستیمابعدکانتیکهبايدسيرو بسطصورتپديدارشناسانهایازايدئاليسمتلقیشودادایسهممیکند.کاراين مقالهدرک»ايدئاليسم«و»پديدارشناسی«وتعيينموقعيتايدئاليسمفيشتهبالنسبه باپديدارشناسیخواهدبود. .1 در باب »ایدئاليسم«

برای شروع پاسخگويي به اين پرسش و پيش از روی آوردن به فيشته، بايد اصطالحات »ايدئاليسم« و »پديدارشناسی« را تعريف کنيم. هر دوی اين اصطالحات به شيوههای مختلف و غالبًا ناسازگاری به کار میروند. اصطالح »ايدئاليسم« ظاهرا نخستين بار از جانب اليبنيتس در اشاره به افالطون به کار رفته است. اليبنيتس در واکنش به بِل1به کسانی اعتراض میکند »که، همانند اپيکور و هابز، اعتقاد دارند که نفس صبغة ‘مادی’ دارد« و اضافه میکند که در موضع خود او، »همة عناصر ني ِک فرضيههای اپيکور و افالطون و مادهباوران بزرگ و ايدئاليستهای بزرگ، جمع آمده است.«2

»ايدئاليسم« در طليعة قرن نوزدهم نشان افتخاری بود که در سرآغاز قرن بيستم مبدل به نشانة بیکفايتی شد. اگرچه ايدئاليستهايی وجود دارند، ايدئاليسمی وجود ندارد، و اين از نوعی طبيعی نيست، بلکه اصطالحی هنجاری است برای مشخصکردن شماری از نظريات، آن هم عمال در غالب موارد نظرياتی که آدمی دوست دارد ابطالشان کند. مارکسيسم، بهتمايز از مارکس، و فلسفة تحليلی انگليسی ـ آمريکايی هر يک بهواسطة ابطال »ايدئاليسم«، که آن را به شيوههای مختلفی درک میکنند، بهعنوان گرايش فلسفیمتمايزیظهوريافتند.مارکسيسماززمانانگلسبهاينسوايدئاليسم را نقطة مقابل مادهباوری میداند.3 اصطالح اخير به دريافتی علمی از جهان تجربی که بر تجربه مبتنی باشد اشاره دارد. در حلقههای تحليلی، دستکم از زمان بحث پيشگامانة مور راجع به »ايدئاليسم« به اين سو، اين اصطالح به يک نظريه، يا نوعی نظريه، اشاره دارد که علیالظاهر وجود جهان خارجی مستقل از ذهن را منکر است.4

در اينجا کفايت میکند که چهار صورت اصلی ايدئاليسم فلسفی را تشخيص دهيم که غير از ايدئاليسم بريتانيايی، ناظر به رويکردهای معرفتشناسانة متمايز، بلکه متضادی هستند. ايدئاليسم بريتانيايی گرايشی است که عمدتا فلسفة تحليلی متقدم آن را پديد آورد، فلسفهای که آن را مردود میشمْرد. دربارة ايدئاليسم بريتانيايی بيش از اين سخنی ندارم، نه به اين دليل که آن را جالب نظر نمیدانم، بلکه به اين دليل که اعضای اصلی آن )گرين، بردلی، بوزانکت، مکتاگارت5 و عدهای ديگر( ظاهراًدر هيچ رأی معرفتشناسانة متمايز و واحدی با هم شريک نيستند.

موضع افالطون را نمیدانيم و فیالحال نمیتوانيم معين کنيم. ايدئاليسم افالطونی مشتمل بر نظرية انگشتنمای ُمثُل، که غالبًا به افالطون نسبت میدهند و نظريهای است که عناصری هستیشناسانه و معرفتشناسانه را ترکيب میکند، و مشتمل بر تمايزی ميان نمود و واقعيت است که کانت بعدها آن را اشياء فینفسه يا نومنها ناميد. افالطون در نقد خويش بر کارکرد شناختِی هنر و اعيان زيبايیشناسانه، هر صورتی از چيزی را که بعدها تحت عنوان رويکرد بازنمودیگرا6 در قبال شناخت مشهور شد مردود میشمرد. میتوان گفت مراد او اين بوده است که افرادی برگزيده تحت شرايط مناسب، بر مبنای طبيعت و پرورش، میتوانند امر واقعی را مستقيما شهود کنند. ايدئاليسم از اين منظر رويکردی بازنمودیگرا در قبال واقعيت است.

تعبير »طريقت جديد انديشهها«7 را در پايان قرن هفدهم در مورد الک به کار بستند تا موضع او را از افالطونگرايی يا از بهاصطالح طريقت کهن انديشهها متمايز کنند.8 من از اين اصطالح به معنايی تعميميافته، هم برای اشاره به تجربهگرايی بريتانيايی و هم برای اشاره به عقلگرايی قارهای استفاده خواهم کرد. مرادم از »طريقت جديد انديشهها« رابطهای ميان انديشهها و واقعيت خواهد بود، که بر اساس آن انديشهها ]يا تصورات[، تحت شرايط مناسب، در ذهن اصطالحا به طور يکبهيک بر جهان مستقل از ذهن بدانگونه که فینفسه هست »منطبق میشوند«. طرفداران طريقت جديد انديشهها که پيش از کانت رويکرد مدرن اصلی در قبال شناخت بود، در همة اشکال متنوع آن، به احيای رويکردی ضدافالطونی و بازنمودیگرا

در قبال شناخت ملتزماند. جهان به نحوی هست و ما، تحت شرایط درست، میتوانیم بهنحوی مطمئن ادعا کنیم که آن نحوه را میشناسیم، ]اما[ نه بهطور مستقیم، مثال از راه شهود، بلکه بهطور غیر مستقیم از راه تصورات، که تحت شرایط مناسب آن نحوه ]از بودن جهان[ را بهدرستی بازنمایی میکنند. این را از آن روی صورتی از ایدئالیسم مینامم که همانطور که اندکی بعد مشاهده خواهیم کرد، کانت که ایدئالیست است تااندازهای به بازنمودیگرایی9 معتقد است.

مرادم از »ایدئالیسم آلمانی« جنبش فلسفیای خواهد بود که با کانت آغاز میشود. دیدگاه من در مورد کانت صریحا »بازنگرانه«01 است، یعنی میخواهم توجهات را به شیوة متفاوتی از قرائت کانت جلب کنم. غالبا میگویند که موضع کانت کل واحد یگانهای تشکیل میدهد.11 من، در مقابل، معتقدم که فلسفة نقدی کانت، موضع پختهای که او طی بهاصطالح دورة نقدی از کار درآورد، مبین دو رویکرد مختلف به شناخت است که من آنها را بهترتیب بازنمودیگرایی و برساختگرایی21 خواهم نامید. اگرچه کانت به نسبت خویش با افالطون باافتخار اشاره میکند، بازنمودیگرایی کانتی، چنانکه از نامش پیداست، رویکردی ضدافالطونی و بازنمودیگرا در قبال شناخت است، که طریقت جدید اندیشهها را تعمیم میدهد و تکمیل میکند. کانت که در نظریة خویش برای اصطالح »ایده« پیشاپیش نقشی در نظر گرفته است، از »بازنمود« )Vorstellung( برای اشاره به نقشی استفاده میکند که در طریقت جدید اندیشهها بر عهدة اصطالح »ایده« بود. کانت در نامة مشهور به هرتس31 21) فوریة (1772 مسئلة شناخت را تحلیل رابطة بازنمودها )Vorstellungen( با برابرایستاها )Gegenstände( توصیف میکند. بعدها این رویکرد را در نقد عقل محض41میپروراند. با وجود این، کانت، که بهطرزی ناسازگار عمل میکند، رویکرد متفاوت دیگری هم در قبال شناخت دارد که با رویکرد قبلی در تضاد است. این رویکرد دوم را گاه تحت عنوان نوعی انقالب کوپرنیکی بیان میکنند، اصطالحی که کانت هرگزبرایمشخصکردنموضعخویشبهکارنمیبَرد،اماتقریب ًابالفاصله از جانب معاصرانی چون راینهولت51 و شلینگ61 برای اشاره به فلسفة نقدی کانت به کار رفت.

فیشته نخستین ایدئالیست بزرگ آلمانی است که مفهوم شیء فینفسه را مردود میشمرد و از این رو، پس از کانت نخستین شخصیت بسیار مهم است که به نیاز به بازسازی فلسفة نقدی از طریق کنار گذاشتن این مفهوم از فلسفة نقدی اشاره میکند، فلسفهای که این مفهوم در آن مضمونی اساسی است. فقط به شرطی که بهنحوی از انحا جهان خارجی مستقل از تفسیرهای ذهنی درواقع وجود داشته باشد و بهشرطی که تحت مجموعه شرایطی برگزیده بتوانیم بهطرزی مطمئن ادعا کنیم که این جهان را بدانگونه که هست میشناسیم، باری فقط در این صورت است که میشود گفت بازنمودها جهان را بازنمایی میکنند

تفسیرکردن این مفهوم کار دشواری است. یک راه برای توصیف آن این است که به تفاوت موجود در رویکردهای مربوطه در قبال شناخت میان بازنمودیگرایی و برساختگرایی توجه کنیم. رویکردی بازنمودیگرا فرض را بر آن میگذارد که ما بر مبنای تمایزی میان یک ابژة خارجی مستقل از ذهن و بازنمودی از آن ابژه میتوانیم بهطرزی مطمئن مدعی شویم که ابژه را از طریق بازنمودش میشناسیم. این رویکرد دو پیشفرض دارد. نخست اینکه، میان پدیدارها و نمودها ،)Erscheinungen( که بازنمود هم نامیده میشوند، تمایز میگذارد. دوم اینکه، فرض میکند بازنمودها درواقع بازنمایی میکنند. با وجود این، چنانکه کانت بعدها دریافت، چنین چیزی را ]یعنی این را که بازنمودها واقعیت را بازنمایی میکنند[ درواقع نمیشود نشان داد. بدیِل ]این رویکرد[، که کانت بعدها اختیار کرد، این است که تمایز میان نمودها و پدیدارها را در ازکاردرآوردن نظریة شناختی که صرفا بر پدیدارها مبتنی است مردود بشماریم. از این منظر، مسئله این نیست که از طریق یک پدیدار که نوعی نمود هم هست چیز دیگری را بشناسیم، بلکه صرفا این است که فالن پدیدار را بشناسیم. رأی مشهور کانت را که مبنای انقالب کوپرنیکی اوست و هنوز آن توجهی که شایسته است به آن مبذول نشده، میتوان در قالب این مدعا بازگو کرد که یکی از شروط اقلی شناخت این است که سوژه دست به »برساختن« ابژة شناختی خویش که در این مورد همانا پدیدار است، بزند.71 به عبارتی دیگر، نظریة شناخت کانت تالشی است برای توضیح این معنا که اگر ابژة شناختی نوعی پدیدار است، چگونه شناخت بهوجه عام ممکن است. به این اعتبار، نظریة شناخت کانت صورتی از پدیدارشناسی است و باید اینچنین تلقی شود.

.2 در باب »پدیدارشناسی«

اظهارات پرشتابم در باب »ایدئالیسم« در چیزی به اوج خود میرسند که رویکرد برساختگرایانه در قبال شناخت مینامم، شناختی که بر برساختن پدیدارهامبتنیاست.اصطالح»پدیدارشناسی«بهشیوههایمتفاوتفراوانی به کار میرود. از این قرار، صورت هستیشناسانة پدیدارشناسی که نزد هایدگر مییابیم با تأکید معرفتشناسانة هوسرل ناسازگار است. هوسرل موضع خود را با پدیدارشناسی هگلی ناسازگار میداند، پدیدارشناسیای که هوسرل آن را بهنحو تند و تیز ولی نادرست بهعنوان موضعی فاقد نقدی بر عقل به نقد میکشد.81

کانت در فصل آخر بنیانهای مابعدالطبیعی علم91در سرفصلی با عنوان پدیدارشناسی از رویکردی وجهی02 به ماده بحث میکند. اگر »پدیدارشناسی« را به جای تبیین12 ناظر به توصیف22 بدانیم، فصل یادشده رویههایی توصیفی را در مجموعة بسیار متنوعی از رشتههای شناختی و غیرشناختی، از جمله انواع معینی از شعر و نقاشی و حتی علم طبیعی، تشخیص میدهد. فلسفة علم تحلیلی که به صورتهایی از تبیین عّلی التفات دارد، ارج خاصی برای پیشبینی قائل است. با این همه، بهنظر میرسد که این معیار بیش از حد تنگدامنه است. انواع بسیاری از علوم، از جمله

دیرینشناسی32 و باستانشناسی،42 جنبة گذشتهنگرانه و توصیفی دارند، و نه جنبة پیشبینیکننده، و، به این معنای مشخص، با دیدگاههای معینی راجع به پدیدارشناسی قرابت دارند. اگر توصیف پدیدارشناسانه به معنای چیزی شبیه به بازتوصیف ماقبل حملی52یا ماقبل نظری باشد، مثال مشهور دکارت دربارة موم چهبسا نمونهای ]از آن[ باشد. یک نمونة غیرفلسفِی غیرمتعارِف دیگر چهبسا ویتگنشتاین باشد که در پژوهشهای فلسفی62 بر اهمیت توصیف به جای تبیین تأکید میورزد.72

اگر مجال بیشتری فراهم بود، جالب نظر میبود که تحول ]نحوة[ درک »پدیدارشناسی« را از المبرت،82 که ظاهرا این اصطالح اولبار از جانب او به معنایی فلسفی مطرح میشود، تا روزگار حاضر پیگیری میکردیم. در اینجا کفایت میکند که به دو صورت بسیار متفاوت از پدیدارشناسی که با نامهای هگل و هوسرل پیوند خوردهاند تمرکز کنیم. هر دوی این نظریات را، اگرچه بسیار متفاوتند، میتوان تفسیرهایی از »ایدئالیسم« دانست.

کانت صریحا میگوید فلسفهای که شایستة نام فلسفه باشد در فلسفة نقدی آغاز و در آن به پایان میرسد. بر همین قیاس، گاه، ولو بهطرزی غلط، اعتقاد بر این است که نظریة شناختی که شایستة این نام باشد در کانت به پایان میرسد. ایدئالیسم آلمانی مابعد کانتی را میتوان تالشی دانست برای ادامه دادن و تکمیلکردن فلسفة نقدی و، اگر بصیرت محوری آن همانا انقالب

کوپرنیکی باشد، میتوان آن را تالشی دانست برای فراتربردن این فلسفه در قیاس با کانت آن هم از حیث کاملکردن موضع کانت بر اساس نص آن ولو، در صورت لزوم، فروگذاری روح آن.

پدیدارشناسی هگلی را میتوان پیامد طبیعی تالش برای بهبود بخشیدن به کانت از طریق اخالفی چون فیشته، شلینگ و نهایتا هگل دانست که نزد هگل به نوعی نظریة شناخت منتهی میشود که منحصرا بر پدیدارها مبتنی است و نمودهای کانتی یا، به بیان دقیقتر، هر رابطهای میان پدیدارها و اشیاء فینفسه را از میان ميبرد. پدیدارشناسی هگلی صریحا جنبة برساختگرا دارد. بصیرت اصلیای که بهوضوح صورتی از انقالب کوپرنیکی کانت است این است که وقتی میشناسیم، چیزی نمیشناسیم مگر پدیدارهایی را که بهاعتباری خودمان آنها را برمیسازیم، آن هم نه به نحو پیشینی، بلکه از نقطهای واقع در جهان اجتماعی و تاریخی.

در انقالب کوپرنیکی کانت، به زبانی که او به کار نمیبرد، این بصیرت به صورت مدعایی در قبال همانستی در ناهمسانی92 سوژه و ابژه، شناسنده و شناختهشده، در میآید. هگل در آنچه غالبا با عنوان فلسفة همانستی )Identitätsphilosophie( به آن اشاره میشود، فلسفهای که بر اساس آن سوژه و ابژه، شناسنده و شناختهشده، در نقطهای حدی بر هم منطبق میشوند، تفسیری از این بصیرت بنیادی بهدست میدهد. با وجود این، متفکران متعددی این مدعا را بهشیوههای متنوعی درک میکنند. برخالف کانت که رویکردی یقینمحور و غیرتاریخی به شناخت اختیار میکند، هگل دیدگاهی تجربی، تقریبًا عملگرایانه و عمیقًا تاریخی به شناخت اتخاذ میکند که با همتای هوسرلی آن بسیار متفاوت است.

گاه بهاشتباه میگویند که هوسرل پدیدارشناسی را ابداع کرد یا دستکم نخستین نمایندة مهم آن است. اغلب پدیدارشناسی را عمدتا بر حسب موضع هوسرل و واکنشهایی که به آن شده است میفهمند.03 سنت پدیدارشناسیهوسرلیمجموعهایازشخصیتهایپراکندهرادربرمیگیرد که غیر از تمسکشان به اصطالح مشترک »پدیدارشناسی« میشود گفت در هیچ رأی عقیدتی غیرمبهمی شریک نیستند. هایدگر که در ابتدا موضع خود را هستیشناسی پدیدارشناختی توصیف میکرد، غالبا پدیدارشناس توصیف میشود. با وجود این، وی به دیدگاهی قائل است که بهوضوح با دیدگاه هوسرل ناسازگار است. اگر موضع هایدگر درست باشد، موضع هوسرل نادرست است، و بالعکس. موضع محوری هوسرل در طی زمان به درجة زیادی تغییر میکرد، ]بهطوری که[ با تأکیدی اولیه بر توصیف محض آغاز میشود که بعد به ایدئالیسم استعالیی مبدل میشود که قرار بود ایدة فلسفه بهعنوان بهاصطالح نوعی علم دقیق را محقق سازد. ویژگیهای بارز در پدیدارشناسی هوسرلی شامل تأکید بر یقینیبودن،13 ضدیت با

روانشناسیگرایی،23ضدیت با طبیعتگرایی وضدیت با نسبیگرایی است.

نسبتهای میان پدیدارشناسی هگلی و هوسرلی را اغلب سوءفهم کردهاند. دیدگاه فرانسوی )بهطور مثال، کوژو، هیپولیت، دریدا33( مبنی بر اینکه آنها در روش پدیدارشناسانة واحدی شریکاند قطعا نادرست است. نقد هگل بر تالشی که کانت برای متمایزکردن روشی قابل تشخیص از فرایند شناخت صورت میدهد، علیه هر قرائتی از موضع هگل است که بخواهد آن را مبتنی بر یک روش پدیدارشناختی قابل تشخیص بداند.43

چیزی که آنها در آن شریکاند رویکردی عموما برساختگرایانه است که از کانت به دست میآید و، از این رو، رابطهای با ایدئالیسم کانتی است. با وجود این، در اینجا اختالفات بسی مهمترند. در باال سرسپاری همزمان به رویکردهای بازنموديگرا و برساختگرا در قبال شناخت را به کانت نسبت دادم. همانند صورتهای دیگری از ایدئالیسم مابعد کانتی، پدیدارشناسیهگلیکهازکلبقایایشیءفینفسهدستمیشویدمنحصراً و کال دلمشغول پدیدارهاست، نه نمودها. تفسیر ]کار[ هوسرل دشوار است زیرا او اصطالحشناسی و غالبا موضع خود را از متنی به متن دیگر تغییر میدهد. اما بهبیان موسع، و علیرغم بعدی برساختگرایانه، تأکید اصلی او

بررابطةمیانقصد53 وقصدشده،63 نوئسیسونوئما،روانشناسیاستعالیی و روانشناسی تجربی، در صورتی بعید از بازنمودیگرایی کانتی است. اگرچه موضع هوسرلی جنبههای برساختگرایانهای ]هم[ دارد، هوسرل بر خالف هگل و ایدئالیستهای آلمانی مابعد کانتی، از طریق فهم خویش از

قصدیت73 به صورتی از بازنمودیگرایی و، از این رو، به صورتی از شیء فینفسه معتقد میماند، آن هم بر خالف ایدئالیسم مابعد کانتی که در آن این مفهوم ناپدید میشود.

.3 پدیدارشناسی فیشتهای و مفهوم شیء فینفسه اعتقادمبرایناستکهفیشتهدرایدئالیسممابعدکانتیدرمسیرپدیدارشناسانة مابعدکانتیبرهگلتقدمدارد.بصیرتاصلیهماناایدةکوپرنیکیایاستکه در سرتاسر سنت ایدئالیستی آلمانی، از جمله مارکس، و بهطرزی مستقل نزد اندیشمندانی چون هابز و ویکو83 ساری و جاری است، و آن اینکه ما تنها آن چیزی را میشناسیم که آن را بهتمایز از افشاکردن، کشفکردن یا یافتن ابژهای شناختی،بهاعتباریبرمیسازیمیاتولیدمیکنیمیامیسازیم.

به نظر من، فیشته دستکم سه مساهمت مهم در پدیدارشناسی، بدانگونه که در ایدئالیسم آلمانی ظهور میکند، دارد: در حذف تعیینکنندة شیء فینفسه که علیرغم مدعیات وی دایر بر وفادار بودن به کانت، به نظریة شناختی که نه بر نمودها بلکه بر پدیدارها مبتنی است منتهی میشود؛ از طریق دیدگاهی در قبال سوژه که عمیقا مورد بازاندیشی قرار گرفته است و به انسانشناسی فلسفیای اشاره دارد که با روانشناسیگراییستیزی کانت ناسازگار است؛ و از طریق چرخشی اولیه به جانب تاریخ.

کانت مسلما مفهوم اشیاء فینفسه یا نومنها را برای حل و فصل مسائلی برخاسته از موضع خویش مطرح میکند. این مسائل مشتمل بر منشأ محتویات شهود حسی، لیکن باالتر از همه مشتمل بر توانایی طرح مدعیات شناختی ابژکتیو هستند. فیشته نخستین ایدئالیست بزرگ آلمانی است که مفهوم شیء فینفسه را مردود میشمرد و از این رو، پس از کانت نخستین شخصیت بسیار مهم است که به نیاز به بازسازی فلسفة نقدی از طریق کنار گذاشتن این مفهوم از فلسفة نقدی اشاره میکند، فلسفهای که این مفهوم در آن مضمونی اساسی است. فقط به شرطی که بهنحوی از انحا جهان خارجی مستقل از تفسیرهای ذهنی درواقع وجود داشته باشد و بهشرطی که تحت مجموعه شرایطی برگزیده بتوانیم بهطرزی مطمئن ادعا کنیم که این جهان را بدانگونه که هست میشناسیم، باری فقط در این صورت است که میشود گفت بازنمودها ]جهان را[ بازنمایی میکنند.

دیدگاه فیشته در مورد شیء فینفسه حول دو بصیرت محوری میگردد. نخست اینکه، او بهپیروی از معاصرانی که با مفهوم کانت ]از شیء فینفسه[ مخالف بودند استدالل میکند که طبق مبانی خود فلسفة نقدی، ایدة یک جهان خارجی مستقل از ذهن که علت حساسیتها تلقی شود قابل دفاع نیست. دوم اینکه، او در هر دو (1797)39دمآرد بیان میکند که تنها دو شیوة فلسفهورزی وجود دارد: از منظر سوژه، که ایدئالیسم است، یا از منظر ابژه، یا شیء فینفسه، که دگماتیسم ]یا جزماندیشی[ است. این سیر استداللی به این استنتاج منتهی میشود که خود کانت قادر نیست در دفاع از مفهومی از شیء فینفسه بر دگماتیسم غلبه کند. مصداق چشمگیری از نوشتهای که کانت در آن به ورطة دگماتیسم درمیغلتد نامة مشهور به هرتس است که در باال به آن اشاره شد، نامهای که کانت در آن توصیف اولیة مسئلة شناخت را به دست میدهد. این توصیف بر نیاز به راه حلی برای این مسئلة معرفتشناسانه همسو با خطوط بازنموديگرایانه و از این رو، بر نیاز به تحلیلی از رابطة بازنمود با جهان خارجی مستقل از ذهنی که در تجربه داده نمیشود انگشت میگذارد. نتیجه میشود که بر مبنای نظریة کانت، واقعیت

مابعدالطبیعی را نمیشود شناخت. نیز نتیجه میشود که امکان ندارد هیچ مدعایی در قبال شناخت ابژکتیو بر رابطة بازنمود با ابژهای که واقع در خارج از تجربه تلقی میشود مبتنی باشد. هر مدعایی در قبال ابژکتیویته باید در محدودههای تجربه رخ دهد، و تجربه دقیقا چیزی است که فیشته آن را بهعنوانیگانهسپهرمشروعفلسفهاختیارمیکند.فیشتهاینمضمونرابیشتر دنبال نمیکند. با وجود این، بصیرت اساسی را به دست میدهد، بصیرتی که بعدها ایدئالیستهای آلمانی مابعد کانتی از جمله هگل و عملگرایانی آمریکایی نظیر پرس04 و دیویی14 آن را از کار درآوردند.

.4 پدیدارشناسی فیشتهای و مفهوم سوژه

مهمترین مساهمت فیشته در ایدئالیسم آلمانی و از این رو، در نتیجه، در پدیدارشناسی، مسلما تلقی او از سوژه است. گزاف نیست اگر بگوییم فیشته در کار تجدید نظر در دیدگاه کانتی در قبال سوبژکتیویته، مسئلة شناخت را به طرزی تعیینکننده دگرگون میکند. پیش از فیشته، مناقشه بر سر شناخت در تحلیلی از شناخت بهوجه عام به اوج خود میرسد، چیزی که نزد کانت به مفهومی از سوژه در مقام نوعی کارکرد یا، بهبیانی بهتر، نوعی افسانة معرفتشناسانة صرف منتهی میشود. پس از فیشته، مسئلة اصلی ناظر است به درک سرشت و محدودیتهای شناخت بشری بر مبنای انسان متناهی.

مساهمت فیشته را از این جنبه بهخوبی درنیافتهاند، تا حدی به دلیل باور شایعولیگمراهکنندهایبهاینمضمونکهفیشتهمعتقداستسوژهجهانرااز بطنذهنخویشصرف ًا»ایجاد«،تولیدیاخلقمیکند.شیلر24درنامهایبهگوته

مینویسد:»طبقاظهاراتشفاهیفیشته،»من«ازطریقبازنمودهایشدستبه آفرینشمیزند؛وسرتاسرواقعیتفقطدر»من«است.جهاننزد»من«بهتوپی میماند که »من«به بیرون پرتاب کرده و سپس از طریق تأمل آن را پس گرفته

است.«34جوسایا رویس44 تفسیر مشابه ماهرانهتری بیان کرده است: »اینکه این »مِن« فلسفه غیر از انسان فردِی زندگی روزمره است، از همان سرآغاز بحثفیشتهآشکاراست.انسانفردیزندگیروزمرهیکیازموجوداتیاست کهفلسفهباید تعریفشکندویقینااص ِلفلسفهنیست.«54

اگر فیشته درواقع بر این باور بود که سوژه به هر معنای واضحی »منشأ« جهان است، سوژه را نمیتوانستیم انسانی متناهی تلقی کنیم. نکتة مورد بحث میان فیشته و کانت را میتوان به ایجاز به نحوی که از پی میآید توصیف کرد. بهعقیدة کانت، سوژه یا وحدت استعالیی وقوف

نفسانی64عالیترین نقطة فلسفة نقدی است. بهعقیدة کانت، که بر رویکردی ضدروانشناسیگرایانه در قبال شناخت تأکید میورزد، سوژة معرفتشناسانه نوعی فرض74معرفتشناسانه است، که کارش این است که شناختی را که معیارهای هنجاری مورد نظر کانت را احراز میکند فراهم سازد. فقط نوعی سوژة فلسفی افسانهای میتواند بکلی آزاد، تماما عقالنی و فراسوی زمان و مکان و از این رو، منشأ شناخت تمامعیار باشد.

فیشته در واکنش به کانت، باب نوعی انسانشناسی فلسفی مابعد کانتی را میگشاید که میشود گفت با روح، ولو نه با نص فلسفة نقدی همخوانی دارد. فیشته به جای »استنتاج« سرشت سوژه از تلقیای هنجاری از شناخت، در توصیف نظریة شناخت بر مبنای سوژه رویه را معکوس میسازد. وی در ابتدا کردن به آنچه تجربة بشری یا محتویات آگاهی مالزم با احساسی از ضرورت میداند، سوژه را درافتاده در بستر اجتماعی به عنوان انسانی متناهی توصیف میکند. ابژه بر حسب سوژه یا آنچه غیر از سوژه است فهمیده میشود. سوژة مطلق آن چیزی است که سوژة متناهی عبارت از آن میبود اگر، در نقطهای حدی، از محدودیتهای امور پیرامونی خود که در مقابل آنها دست به کوشش میزند، بهکلی رها میشد. سوژة فیشتهای از دو منظر توصیف میشود، بهعنوان امری که نظرا محدود است و بهعنوان امری که در کوشش برای وسعت بخشیدن به محدودههای فعالیت خویش بهمنظور همخوان شدن با آنچه باید برقرار باشد، عمال نامحدود است.

فیشته در رویگردانی از توصیف سوژه بر حسب اقتضائات شناخت، انسانهایی متناهی را وصف میکند که خود را در بستری اجتماعی مییابند و، به گفتة فیشته، میل دارند نظریهای برای تبیین تجربه از کار درآورند. کلیة تجربهگرایانبریتانیایی،بهشیوههاییمرتبط]باشیوةفیشته[،نظریاتیدربارة شناخت بشری به دست میدهند. این عنصر بهسرعت در دلمشغولی کانت به تحلیل شروط شناخت بهوجه عام و ضمنا ترککردن محدودههای سوژة بشری، گموگور میشود. از این منظر، یکی از مهمترین مساهمتهای فیشته، متعاقب کانت، در این است که توجهات را بار دیگر به سوژة بشری متناهی بهعنوان مبنای یک رویکرد برساختگرایانة اصالحشده در قبال شناخت معطوف میسازد.

.5 فیشته و چرخش تاریخی

کانت اساسا متفکری غیرتاریخینگر84 است. اگرچه به تاریخ عالقهمند است، شناختی را که سزاوار این نام باشد شناخت پیشینی و، از این رو، مستقل از بستر تاریخی میداند. ایدئالیسم آلمانی مابعد کانتی، بر خالف فلسفة نقدی، بهطرز فزاینده جنبة تاریخی دارد. چرخش تاریخی که در انقالب کوپرنیکی کانت مضمر است و تلویحا بیانگر این معنا بود که شناخت بر فعالیت سوژة شناسنده استوار است، بهوضوح مورد توجه او نیست. بعد از کانت به شیوههای متفاوتی نوعی چرخش تاریخی که نزد کانت غایب است، از جانب کلیة ایدئالیستهای بزرگ مابعد کانتی، از جمله فیشته، شلینگ، هگل و مارکس به انجام میرسد. چرخش »تاریخی« خود فیشته مسلما کمتر از سایر جنبههای موضع او قرین توفیق است زیرا او، برخالف شخصیتهای ایدئالیست مابعد کانتی متأخر نظیر هگل و مارکس، هرگز قادر نیست علقة خویش به تاریخ و علقة خویش به شناخت را در برداشتی تاریخی از شناخت یکجا جمع کند.

کانت که بهنحوی نظاممند به رویکردی کامال غیرتاریخینگر در قبال شناخت قائل است، با پدید آوردن مبانی یک تحلیل پیشینی از نفس امکان تاریخ به شاگرد پیشین خویش، هردر،94واکنش نشان میدهد. رویکرد غیرتاریخینگر او به تاریخ فلسفه هم گسترش مییابد. اگرچه او بهوضوح تحت تأثیر شماری از متفکران متقدم )بهطور مثال، هیوم، وولف، الیبنیتس، افالطون، ارسطو و عدهای دیگر( است، دستکم بهمعنای »رسمی« کل فلسفة پیش از خود را دگماتیک و از این رو، فاقد صالحیت برای احراز عنوان فلسفه میداند. طبق دیدگاه کانت، اگرچه شناخت تاریخی وجود دارد، شناخت، از جمله شناخت فلسفی، خودش تاریخی نیست.

فیشته خود چرخشی تاریخی را عهدهدار نمیشود. با وجود این، انگیزهای مهم برای چرخش تاریخی پدید میآورد که همه جا در فلسفة مابعد کانتی، بهویژه نزد هردر، بلکه همچنین نزد ف. شلگل،05 شلینگ و هگل حاضر است. تاریخ در گرو عمل است، اما عمل با این همه هنوز غیر از تاریخ است. عمل مرحلهای است واقع در میان نظریه و تاریخ. کانت که موفق نمیشود نظریه را تابع عمل سازد، عمل را درون نظریه حل میکند. فیشته، در مقابل، نظریه را برخاسته از عمل میداند.

بخشی از دشواری توصیف دیدگاه فیشته در مورد تاریخ این است که او چیزی بیش از شرحی نیمهعامهپسند از تاریخ به دست نمیدهد. دو منبع اصلی عبارتاند از خطابههایی برای ملت آلمان15و ویژگی عصر حاضر.25

وی در »درآمد یکم« میگوید شیمیدان و شخص عادی، چیز واحدی را از منظرهایی متفاوت مشاهده میکنند، اولی بهطور پیشینی و دومی بهطور

پسینی.35 این امر مبین امکان تشخیص خطوط اصلی تاریخ به استقالل از تجربه است. فیشته در اثرش با عنوان »گفتگو دربارة رسالت دانشمند

54«(1805) امکان اطالق این رویکرد به تاریخ را متذکر میشود.55

میتوانیم میان نظریات فیشته راجع به تاریخ و شناخت او از تاریخ فرق بگذاریم. او اقدام خویش دایر بر تقسیم تاریخ به پنج عصر مختلف را با این

نوشته تلخیص میکند: در شرحهای گذشته، لحظة کنونی را بخشی درونی از طرح جامع در خصوص زندگانی خاکی نوعمان در آشکارکردن معنای پنهان آن تفسیر کردهایم. کوشیدهایم نشانههای لحظة کنونی را بر اساس این مفهوم دریابیم، آنها را بهعنوان نتایج ضروری این بخش استنتاج کنیم و پیامدهای بالفصل آنها برای آینده را پیشبینیکنیم.65

این مدعا ما را هم به یاد کانت میاندازد و هم به یاد هگل. با نظر به کانت، چنین مینماید که تفاوت فیشته این است که او، بر حسب تعابیر کانتی، نه دیدگاهی تنظیمی بلکه دیدگاهی تقویمی در قبال سرشت تاریخ بشری به دستمیدهد.فیشته،همانندهگل،عصرکنونیرالحظةتاریخیایتوصیف میکند که در آن آزادی و ضرورت همپوشانی میکنند.75 در اینجا مشاهده میکنیم که چگونه فیشته در فضای میان کانت و هگل، تعارض کانتی میان آزادیوموجبیتعلیراکهدراینموردناظربهآزادیفردیوموجبیتمنطقی است، از نو بیان میکند، به این معنا که بر راه حل هگل که خود بر اسپینوزا مبتنی است و طبق آن آزادی تجلی عقل است، پیشی میجوید.

در این باب شباهتهای متعددی میان فیشته و هگل وجود دارد. فیشته بر عقل، آزادی، تحول به عنوان نوعی فرایند مفهومی و تاریخی و، بهطور مشخصتر، بر نحوهای که ملتهای متفاوت بهطور گذرا روح یک عصر را تجسم میبخشند و سپس راه را برای ملتهای دیگر باز میکنند، تأکید میورزد، همچنانکه هگل اندکمدتی بعد بر آنها تأکید میوزرد. فیشته همچنین بر اهمیت عصر کنونی تأکید میورزد، بر چیزی که هگل بعدها متعاقب انقالب فرانسه آن را در پدیدارشناسی Geburt”58حور ‪eine Zeit der‬ ‪“und des Übergangs‬ ]»عصر زایش و گذار«[ مینامد.95

فیشته خود چرخشی تاریخی را عهدهدار نمیشود. با وجود این، انگیزهای مهم برای چرخش تاریخی پدید میآورد که همه جا در فلسفة مابعد کانتی، بهویژه نزد هردر، بلکه همچنین نزد ف. شلگل، شلینگ و هگل حاضر است. تاریخ در گرو عمل است، اما عمل با این همههنوزغیرازتاریخاست.عملمرحلهایاستواقعدرمیاننظریهو تاریخ.کانتکهموفقنمیشودنظریهراتابععملسازد،عملرادرون نظریهحلمیکند.فیشته،درمقابل،نظریهرابرخاستهازعملمیداند

اختالف میان این دو منظر که شاید حتی مهمتر از شباهتشان باشد، ناظر به تمایز میان عقل و آزادی است. فیشته، که به کانت و از این رو به دیدگاه عصر روشنگری نزدیک است، میشود گفت دشواری تحقق عقل در بستری اجتماعی را که از نظر او »طرح«ی است مشتمل بر »تعلیم نوع انسان از طریق عقل تا آزادی«، ناچیز تلقی میکند.06هگل که در این باب رأی متفاوتی دارد، معتقد است عقل همواره عقالنی است، ولی هرگز به معنایی نهایی عقالنی نیست. به عقیدة هگل، بر خالف کانت و فیشته، آزادی امری صرفا »داده و مقرر« نیست، یعنی چنانکه نزد دکارت میبینیم چیزی نیست که همواره پیشاپیش موجود باشد، بلکه هدفی است که باید در تاریخ محقق شود.16

.6 فیشته، بازنمودیگرایی و پدیدارشناسی چهبسا اعتراض شود که من موضع فیشته را بهاشتباه با برساختگرایی کانتیمرتبطمیدانمونهبابازنمودگراییکانتی.زیراتحلیلفیشتهازشناخت

نظریدرنخستینواثرگذارترینصورتآموزةدانش26)4971(در»استنتاج بازنمود« ‪)Deduktion der Vorstellung(‬ به اوج خود میرسد.

مهم است که به یاد داشته باشیم فیشته در این اثر و همچنین در آثار دیگر خویش دانسته یا نادانسته در میزان وفاداریاش به کانت صرفا مبالغه میکند. میتوانیم این مبالغه راجع به وفاداریاش به بنیانگذار فلسفة نقدی را در همان اوان، در نقد و بررسی مشهور آینسیدموس36تشخیص دهیم. نتیجة بحث پیچیدة فیشته راجع به نقد آینسیدموس بر راینهولت را باید در ابطال نظریة علی راجع به بازنمود، چه بر مبانی کانتی و چه بر مبانی عام، یافت. دلیل فیشته بدیهی است. نظریة بازنموديگرایانه دربارة شناخت به علیت که اصل جهت کافی هم نامیده میشود، وابسته است، یعنی به اینکه ابژه علت بازنمود خویش در سوژه است. این تحلیلی خطی از شناخت است که از ابژه به سوژه وازسوژهبهابژهحرکتمیکند.باوجوداین،چونفیشتهابژهرانهایتاوابسته به سوژه میداند، الگویی دایرهای از شناخت را مطرح میکند که آن را شاید با بدزبانی به کانت نسبت میدهد، آن هم با این ادعا که شیء یا ابژه که بر سوژه اثر میگذارد بهوسیلة سوژه تقوم مییابد یا ساخته میشود.

این سیر تحلیل دو پیامد دارد. نخست اینکه، فیشته انکار نظریة بازنمودیگرایانة شناخت را به کانت نسبت میدهد، آن هم در دفاع از رویکردیبرساختگرایانه.ایننسبتدادنازدوجهتمسئلهزاست.نخست اینکه، بعد بازنمودیگرایانة فلسفة نقدی را نادیده میگیرد که کانت حتی پس از طرح رهیافت برساختگرایانه برای شناخت در چرخش کوپرنیکی، به آن اعتقاد دارد. دوم اینکه، خوانش فیشته از کانت با حذف تنش آشکار یا تناقض میان بازنمودیگرایی و برساختگرایی در فلسفة نقدی، این فلسفه را بهتر از آن چیزی میسازد که هست. عبارات فراوانی وجود دارند که به نظر میرسد کانت در آنها بهطور سرراست دیدگاهی بازنمودیگرایانه در قبال شناخت را تشریح میکند و نه دیدگاهی برساختگرایانه. با وجود این، تفسیر فیشته از کانت مبین آن است که اگر فیشته کانتیمشرب باشد، آنگاه کانت هم مثل فیشته به رویکردی برساختگرایانه و نه بازنمودیگرایانه در قبال شناخت قائل است.

این معنی را بهوضوح در »استنتاج بازنمود« در بنیاد ]کل آموزة دانش[46، که فیشته در آن اصطالح تعیینکنندة »بازنمود« )"Vorstellung"( را به معنایی غیرکانتی میفهمد، مشاهده میکنیم. از منظر فلسفه، ما درواقع بهکلی

خودتعینبخش56هستیم؛ اما از منظر زندگی، ما را امور پیرامونیمان متعین ساختهاند.سوژهدرًتوضیحتعینبخشیازطریقسرشتخویش،امرواق ِع متعینبودن را صرفا بهوسیلة خودش شرح میدهد. فیشته برای آنکه همین نکته را بهطرزی متفاوت بیان کند، اگر از اصطالح خود او بهره ببریم، با دو تأمل متضاد سر و کار دارد: سوژهای که متعین شده است و سوژهای که خودتعینبخش است. سلسلة دوم صرفًا عکس سلسلة اول است. وحدت یا اتحاد این دو تأمِل مطلقا متضاد، یعنی امر ابژکتیو و امر سوبژکتیو، امر واقعی و امر ایدئال یا امر واقع آگاهی و تبیین فلسفی آن، تنها از طریق تخیل

آفریننده66میتواند پدید آید. در پایان این سیر استداللی دشوار، فیشته چنین نتیجهگیریمیکند ‪dass alle Realität—es versteht sich für uns, wie es denn in einem System‬ ‪der Transzendentalphilosophie nicht anders verstanden werden soll—bloss‬

‪durch die Einbildungskraft hervorgebracht werde.67‬

]کهکلواقعیتــالبتهبرایما،همانطورکهدریکنظامفلسفةاستعالییجز ایننمیبایستفهمیدهشودــصرفاازطریققوةتخیلپدیدمیآید.[

از این جنبه، دیدگاه فیشته هم کانتی است و هم غیرکانتی. کانت معتقد است آنچه برای سوژه جنبة واقعی دارد از همین رو بهوسیلة سوژه قابل شهود است، آن هم دقیقا به این دلیل که ما آن را بهعنوان شرطی برای تجربه وشناختابژههامطرحمیسازیم.ولیبرخال ِفمث ًالمدافعانطریقتجدید اندیشهها، و برخالف کانت در حالت بازنمودیگرایانهاش، فیشته بازنمود را به وظیفة مأیوسانة بازنماییکردن درست اشیاء فینفسه یا نحوهای که جهان مستقل از ذهن وجود دارد پیوند نمیزند. در واقع فیشته بهوضوح

در همین نکته راهش را از کانت جدا میکند که در نامة مشهور به هرتس، به نظر میرسد که مسئلة شناخت را دقیقا بهعنوان مسئلهای صورتبندی میکند که نیازمند تحلیلی در این باره است که چگونه بازنمودها با واقعیت مابعدالطبیعی مرتبطند. فیشته، در مقابل، میگوید ما چیزی بیش از آنچه را که خودمان از طریق تخیل آفریننده برمیسازیم بازنمایی نمیکنیم.

.7 نتیجهگیری: فیشته و پدیدارشناسی

فیشته بهعنوان یک ایدئالیست آلمانی مابعد کانتی، به تحولی تعلق دارد که آن را دستان بیشمار فلسفة نقدی کانت در جهتی بیش از پیش پدیدارشناسانه رقم زدند. کانت میان دو صورت از نظریة شناخت مذبذب است. این نظریات عبارتاند از نظریهای مبتنی بر تمایز میان نمود و پدیدار یا بازنمودیگرایی؛ و نظریة دیگری که با آن یک ناسازگار است و منحصرا بر پدیدارها مبتنی است و برساختگرایی نامیده میشود که صورتی از پدیدارشناسی است. اختالف ]این دو نظریه[ به اختالف میان پدیدارها و نمودها بازمیگردد. کلیة نمودها پدیدارند ولی فقط برخی پدیدارها نمودند. فیشته با گسستن پیوند میان پدیدارها و واقعیت مستقل از ذهن، راه را برای پدیدارشناسیای میگشاید که علم پدیدارها تلقی میشود، پدیدارهایی که نمود نیستند زیرا در آنها هیچ مدعایی در مورد بازنماییکردن اشیاء فینفسه یا واقعیت مستقل از ذهن وجود ندارد.

ایدئالیسممابعدکانتیپدیدارشناسیاستکهفیشتهمساهمتیسهگانهدر آن دارد: وی به طرزی تعیینکننده مفهوم شیء فینفسه را مردود میشمرد، امری که به نوع بسیار متفاوتی از ایدئالیسم منتهی میشود که به عنوان ایدئالیسمی پدیدارشناسانه، دیگر بر واقعیتی مستقل از ذهن ولی ناشناختنی استوار نیست؛ وی مفهوم سوژه را در مقام انسان متناهی کامًال به دست بازاندیشی میسپرد و از این رو، بر تقسیمبندی کانتی میان شروط شناخت و فعالیت ذهنی بشری فایق میآید؛ و، همانند عدهای دیگر که پس از کانت آمدند، چرخشی تاریخی را آغاز میکند که از تلقیای یقینمحورراجع به شناخت به سوی برداشتی از انسانها و از این رو شناختی بشری بهعنوان امری واقع در تاریخ و از این رو محدود به تاریخ سیر میکند. از این منظر، محدودیت رویکرد پدیدارشناسانة فیشته چندان که ناشی از ناتوانی او در تجمیع شناخت و تاریخ در برداشتی کامال تاریخی از شناخت بشری است، ناشی از چرخش به تاریخ نیست. * دكتري فلسفه این مقاله ترجمهای است از ‪Tom Rockmore, “On Fichte and Phenomenology”, in Violetta L. Waibel,daniel Breazeale‬ andtom Rockmore (eds.), Fichte and thephenomenological Tradition (de Gruyter,‬ 2010), pp. 11-24.‬ پينوشتها ‪1. Bayle // 2 . Leibniz, Gottfried Wilhelm, Philosophische Schriften, edited by C.J. Gerhardt,‬ Berlin: Weidmann 1875 – 1890, IV, pp. 559– 560.‬ .3 بنگرید به ‪See Engels, Friedrich: Ludwig Feuerbach and the Outcome of Classical German Philosophy,‬ ed. Dutt, C. P., New York 1941.‬

.4 بنگرید به

‪Moore, George Edward: “The Refutation of Idealism”, in: Philosophicalstudies, London:‬ 1922, 1958. // 5. Green, Bradley, Bosanquet, Mctaggart // 6. representational // 7.‬ ‪the new way of ideas.‬

8.ایناصطالحرااسقفاستیلینگفلیتدرموردالکبهكاربرد.برایمطالعةشرحی از مناقشه میان الک و استیلینگفلیت، بنگرید به

‪“Prolegomena: Biographical,critical, and Historical,” in: John Locke, An Essay Concerning‬ Human Understanding, collated and annotated bya.c. Fraser, New York 1959,‬ ‪I, pp. xli-xlii. // 9. representationalism // 10. revisionary.‬

.11 بنگرید به

‪Hanna, Robert: Kant and the Foundations of Analytic Philosophy, Oxford:2001, p. 22.‬

»انقالب كوپرنیکی كانت به سالهای ،1787-1781 بدین طریق، پاسخی همهجانبه به پرسش معناشناسانة بنیادیای است كه او در سال 1772 مطرح كرد: چگونه ممکن است بازنمودهای ذهنی ــ و به طور مشخصتر، بازنمودهای ضروری پیشینی ذهنی ــ به متعلقات ]یا ابژههای[ خویش اشاره داشته باشند. و پاسخ این است كه بازنمودهای ذهنی به این دلیل به متعلقات خویش اشاره دارند كه »متعلقات باید با شناختهای ما مطابقباشند«؛ازاینرو،احکامپیشین ِیراستینمابهوجهیمستقلازهرگونهتجربةحس ْی بالضروره صادقاند زیرا دقیقا آن صورتها یا ساختارهای شناختیای را بیان میكنند كه كل متعلقات حقیقی شناخت بشری بهطور خودبهخودی با آنها مطابقت دارند.«

‪12. constructivism // 13. Herz // 14. Critique of Pure Reason // 15. Reinhold // 16. Schelling.‬

17 . برای آگاهی از تفسیری از كانت كه بر تمایز میان بازنمودیگرایی و برساختگرایی مبتنی است، بنگرید به

‪Rockmore, Tom: Kant and Idealism, New Haven2007.‬

.18 برای اطالع از نقد هوسرل بر هگل، بنگرید به

‪Husserl, Edmund: Philosophie als strenge Wissenschaft, ed. by Wilhelm Szilasi,‬ ‪Frankfurt a. M. 1965, p. 11. // 19. Metaphysical Foundations of Science // 20. modal // 21.‬ ‪explanation // 22. description // 23. paleontology // 24. archeology // 25. pre-predicative‬ ‪// 26. Philosophical Investigations.‬

.27 »به هرگونه تبیین باید خاتمه دهیم، و باید جایش را به توصیف صرف بدهیم. و این توصیف نور خویش، یعنی به غایت خویش، را از مسائل فلسفی اخذ میكند.«

‪Wittgenstein, Ludwig: Philosophical Investigations, transl. Anscombe, Gertrude Elizabeth‬ Margaret, New York 1966, § 109, p. 47. // 28. Lambert // 29. identity in difference.‬

.30 بهطور مثال، بنگرید به

‪Sokolowski, Robert: Introduction to Phenomenology, New York 2000. // 31. apodicticity‬ // 32. anti-psychologism // 33. Koj ve, Hyppolite, Derrida.‬

34 . بنگرید به

‪Enzyklopädie der philosophischen Wissenschaften, in: G. W. F. Hegel-werke,‬ ‪ed.moldenhauer, Eva and Michel, Karl Rinus, Frankfurt a. M. 1971, Bd. 8, I, §‬

‪10,Bemerkung, pp. 53– 54 // 35. intention // 36. intended // 37. intentionality // 38. Vico //‬

‪39. Introductions // 40. Peirce // 41. Dewey // 42. Schiller.‬

.43 نامة شیلر به گوته مورخ 28 اكتبر، مندرج در:

‪Johann Christophfriedrich Schiller: Briefwechsel zwischen Schiller und Goethe,‬ ‪Hauff, Hermann, Stuttgart 1856, Vol. I, p. 26‬ .de)ترجمه از مؤلف است(.

‪44. Josiah Royce // 45. Royce, Josiah: Lectures on Modern Idealism, 1919, reprint ed.,‬ ‪New Haven 1964, p. 97. // 46. transcendental unity of apperception // 47. posit // 48. ahistorical‬ // 49. Herder // 50. F. Schlegel // 51.Discourse on the German Nation // 52. The‬ ‪Character of the Present Epoch.‬

53 . بنگرید به ‪Introductions to the Wissenschaftslehre and Otherwritings,ed. and trans. Daniel‬ ‪Breazeale, Indianapolis 1994), p. 34; “Erste Einleitung in die Wissenschaftslehre,” in:‬ ‪Johann Gottlieb Fichtes sämtliche Werke, ed. I. H. Fichte, eight vols. (Berlin: Viet & Co.‬

1845-1846),[SW از این پس:[, ‪.I, p. 449‬

‪54. “Conference on the destiny of the savant (1805)”‬ ‪J.G. Fichte-gesamtausgabe der Bayerischen Akademie derwissenschaften, . 55‬ ‪ed. Reinhard Lauth and Erich Fuchs,stuttgart-bad Cannstatt 1964 ff., [GA‬ از این پس:[,

‪.I/2, p. 53‬ ‪56.Die Grundzüge des gegenwärtigen Zeitalters, p. 248.‬

57 . بنگرید به

‪Die Grundzüge des gegenwärtigen Zeitalters, p. 56 // 58.Phenomenology of Spirit // 59. G.‬ ‪W. F. Hegel-werke, III, p. 18 // 60. Die Grundzüge des gegenwärtigen Zeitalters, p. 20.‬

.61 بنگرید به

‪Vorlesungen über die Philosophie der Geschichte, in: G. W. F. Hegel-werke, XII,P. 32.‬

‪62.Wissenschaftslehre // 63. Aenesidemus // 64.Grundlage [dergesamten Wissenschaftslehre]‬ // 65. self-determining // 66. productive imagination // 67. SW I, p. 227.‬

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.