رابطه فلسفه و فرهنگ

گفتوگو با احمد احمدی

Ettelaat Hekmat va Marefat - - ادب وهنر - نسرین دمیرچی

دکتر احمد احمدی که در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد، استاد فلسفه دانشگاه تهران و رئیس سازمان انتشارات سمت و عضو شورای عالی انقالب فرهنگی بود. دکتر احمدی در هفتمین دوره مجلس شورای اسالمی، نماینده مردم تهران بود. او از بنیانگذاران اصلی دانشگاه تربیت مدرس بود که 14 سال ریاست دانشکده علوم انسانی آنجا را به عهده داشت. همچنین بخش تربیت مدرس دانشگاه قم در مدرسه دارالشفاء را تاسیس کرد و تا چند سال اداره نمود. »بنالیههای شناخت« و »مختارات من نصوص الفلسفه االسالمیه« از تالیفات اوست. ترجمه تأمالت دکارت و ترجمه کتاب ‪"The Unity of Philosophical Experience"‬ تالیف ژیلسون با نام فارسی )نقد تفکر فلسفه غرب( از دیگر آثار او بهشمار میآید. نقش آفرینی این استاد بزرگ فلسفه در عرصه فعالیتهای فرهنگی، ما را برآن داشت تا با ایشان گفتگویی در زمینه رابطه فلسفه و فرهنگ داشته باشیم.

رابطه میان فلسفه و فرهنگ چیست؟ آیا فلسفهها در تأسیس فرهنگها نقش دارند؟ نقش فلسفهها بر ارتقا وتنزل فرهنگها چیست؟

فلسفه، تفکری کلی و استداللی است و هر کس در هر جایگاهی باشد، به هر حال فلسفهای دارد؛ عوام از مردم، مانند چوپان و راننده نیز باالخره با تفکریزندگیمیکنند.اینتفکرگاهیحالتفنیوتخصصیپیدامیکندکه همانفلسفهمتعارفاست.مانندفلسفةغربوفلسفهاسالمی.گاهیازفلسفه ابنسینا و گاهی از فلسفه اشراق و گاه از فلسفه مالصدرا یا فلسفههای پس از مالصدرا مانند کتاب اصول فلسفه مرحوم طباطبایی و مرحوم مطهری سخن میگوییمکهاینهافلسفهفنیهستند.امااگرازعوامهمبپرسیدکهبرچهاساسی زندگی میکنید آیا خدا، دین، مبدأ و معاد را قبول دارید، ممکن است کسی بگوید که به جایی نرسیدهام، اما اکثر مردم میگویند به خدا اعتقاد دارند و نظر خود را چنین بیان میکنند که »مگر این شب و روز دروغ است.گردش آسمان و زمین و ماه و خورشید نشان میدهد که دستی پشت اینهاست..«.

به قول نظامی: از آن چرخـه که گرداند زن پیــر قیـاس چرخ گردنده همـان گیر

پیامبر از پیرزنی که داشت چرخه دوکی را میگرداند و چرخریسی میکرد، پرسید که خدا را چگونه شناختی؟ پیرزن دستش را از روی دوک برداشت، دوک متوقف شد، گفت این دوک بدون دست من حرکت نمیکند. بنابراین این آسمان و زمین این گردش ستارگان و ماه و خورشید، دستی در پشت خویش دارد! پیغمبر فرمودند از این زن یاد بگیرید! البته این هم نوعی فلسفه و در واقع فلسفه به معنی عام است. هر کس اعم از دیندار و بیدین و کسانیکه پیامبران را قبول دارند و آنها که حتی به خدا اعتقادی ندارند، همه یک نوع فلسفه دارند.

ولی فلسفه فنی و یا اصطالحی از پیش از سقراط آغاز شد؛ فیلسوفان پیش از سقراط تا فلیسوفان پس از سقراط، ارسطو و افالطون تا قرون وسطی و فیلسوفان اسکوالستیک، رنسانس و عصر جدید، و تا به امروز، همه اینها فیلسوف به معنای فنی هستند. بنابراین هر کسی فلسفهای دارد و البته آن فلسفه متداول فنی و اصطالحی که پیچیدهتر است، طبیعی است تأثیر اساسی بر فرهنگ دارد و فرهنگها براساس این فلسفهها ساخته میشوند. برای مثال در عصر جدید در واقع پس از کانت و بیشتر تحتتأثیر او با فلسفه هگل و سپس مارکسیسم که در واقع براساس هگلیسم تأسیس شده است، ابتدا فلسفه را تأسیس کردند و سپس براساس آن فلسفه، سیاست خود را تنظیم کردند. در واقع سیاست، اقتصاد، اخالق و فرهنگ کمونیستم و مارکسیم براساس فلسفه هگل تأسیس شد. بر اساس تز و آنتیتز و سنتز که آن هم به فلسفه کانت باز میگردد. وقتی سیاست براساس فلسفه است، طبیعتًا فرهنگی هم که بر سیاست مبنتی است، مبتنی بر فلسفه آن خواهد بود. پس وقتی فلسفه مبناست، فرهنگ هم براساس آن ترقی یا تنزل خواهد یافت.

امروز جایگاه فلسفه را چه در جامعه اسالمی و چه در جامعه غرب چگونهمیبینید؟

به نظرم امروز مانند حدود سی سال پیش چهل سال پیش، یکی بر دیگری تفوق ندارد که بگوییم برای مثال فلسفه غرب متداول و چشمگیر است و یا فلسفه اسالمی. به هر حال در هر دو زمینه حرکتی هست و کتابی هم نوشته میشود و کندوکاوی میشود، اما آن تحرکی که بگوییم یکی بر دیگری غالب است و یا بدون معارضه با همدیگر باالخره یکی رشدی دارد دیگری افولی دارد، این خیلی چشمگیر نیست. در واقع بازاری است که هر دو کاالیی را که دارند مطرح میکنند.

البته فلسفه غرب چنان که پیش از این بود، دیگر نیست و متأسفانه پس از تحوالتی که پدید آمد پس از فلسفههای اگزیستانسیالیسم و سپس نحلههای گوناگون، اخیرا به فلسفههای تحلیلی زبانی و زبان شناسی تبدیل شده است و خیلی چیزی عرضه نمیکند. یعنی گویی علم آمده چیزهایی عرضه کرده است و غرب هم بیشتر رشد علمی را مورد توجه قرار داده است تا اینکه بخواهد به فلسفه بپردازد.

علت این تغییر نگرش چیست چه عاملی موجب شد که فلسفه که خودش مبناست تحت تأثیر شرایط دیگری قرار گیرد؟

ذهن مردم بیشتر به پیشرفت علم و تحوالت علمی معطوف شد تا وسایل مادی را برای زندگی تدارک ببینند. اکنون به نظر میرسد که بیشتر استعدادها به سمت علم جدید و تحوالت آن معطوف است. بیشتر برای مسابقات بینالمللی ریاضی، اینترنت، فیزیک، شیمی، محیطشناسی و کیهانشناسی همایش برگزار میکنند.

علت افت علمی در دانشجویان فلسفه چیست؟ پرسش در واقع این است که چرا آن استعدادهایی مانند ابنسینا و مالصدرا و حتی کانت دیگر سراغ فلسفه نمیآیند؟ بیشترین مشکل فکری بشر این است که گمان میکند علم میتواند بیشتر مشکالت را حل کند و نه تفکر فلسفی.

البتهتفکرفلسفیهیچوقتدامانوگریبانبشررارهانمیکند.انسانناچار است تکلیف مبدأ و معاد و اینکه من که هستم از کجا آمدهام وبه کجا میروم را حلکند.امااینکهچرااکنوناستعدادهایدرخشانکمتربهاینسمتمیروند، محل سؤال است. یعنی مردم بیشتر به سمت علم میروند تا به سمت فلسفه.

خدا رحمت کند دکترمهدوی در گروه فلسفه دانشگاه تهران میگفت که ما فیزیکدان الزم داریم، اما فیلسوف تعداد کمی کافی است و نیاز نیست که دانشجوی دکتری زیادی را پذیرش کنیم.

آدمییکمقدارتحتتأثیرجوقرارمیگیرد.یعنیامروزدانشآموزمستعد سال آخر دبیرستان را میبینید که بیشتر به سمت رشتههایی میرود که در جامعهمطرحهستند.مانندریاضیات.البتهبااینکهریاضیاتزیاداستفادهعملی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.