حاج آخوند

عطاءاهلل مهاجرانی انتشارات امید ایرانیان چاپ دوم: ‪282 ،1397‬ صفحه

Ettelaat Hekmat va Marefat - - کتاب -

کتاب حاج آخوند قصهها یا بهتر بگویم برشهایی از زندگی مردی یا فردی است که روزگاری در روستای مهاجران یا مارون زیسته است. شهرتش حاج آخوند بوده است، بینام و نامخانوادگی. این کتاب ماجرای پارههای زندگی »آسیدعلی آقا مهاجرانی« یا همان حاج آخوند یا آقا سیِّد شاهنامهخوان، پدربزرگ نویسندۀ کتاب عطاءاهلل مهاجرانی است. حاج آخوند در مارون زندگی میکرده که به روایت نویسندۀ کتاب تکهای از بهشت بوده است: »مهاجران یا مارون رنگورو و رونق بهشت برین را داشت. بوی بهشتی آن سرزمین که اکنون در دنیای خیال و مثال میدرخشد، مشام جان را تازه میکند. بهشت مهاجران، طبیعت زیبا، دشت زمردین چما، نهر نقرهای نایه، چشمه فروزنده آب حیات دوزاغه، میدان ده که غرق صدای برهها و گوسفندان و بزهای بازیگوش و ماغ گاوها بود. ردی از غبار آبی که از پس تاخت اسبها دیده میشد. صدای پرطنین رحم خدا، چوپان ده، همه خواستنی و دوستداشتنی (12ص)«.دوب به روایت نویسنده در میان تمام چیزهایی که مارون داشت »حاجآخوند چیز دیگری بود!« اما که بود این حاجآخوند که همۀ روستا دلسپردهاش بودند و برای دیدارش از دیارهای دیگر به مارون میآمدند: »روحانی مال، ادیب و نکتهدان و عارفی که از غوغای جهان بیرون از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش مثل کشاورزان محکم و نیرومند بود زندگیاش از کشاورزی و باغ انگور میگذشت، برای روضهخواندن و یا عقدکنان پولی نمیگرفت. در عمرش در مجلس طالق شرکت نکرده بود. دوست و معلم و مربی کودکان و نوجوانان بود. در خورجین اسبش، شاهنامه و خیام و حافظ و گلستان و بوستان و گلشن راز، هر کدام درست جای خود بود. با جلدهای چرمی یا بلغاری. کالس درسش کنار نهر نایه در زیر آفتاب، گوشۀ مسجد، باالی تپه مارون و یا در خانۀ خودش بود.«)ص (13 این اثر روایت 43 ماجرا از زندگی حاجآخوند است که عطاءاهلل مهاجرانی نوشته و جمیلۀ کدیور ویراستاری کرده است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.