ديپلماسي دوگانه آمريكا در برابر جريانهاي بنيادگراي اسلامي: از همسويي تا دشمني

دكتر مجيد عباسي ـ عضو هيأت علمي گروه روابط بينالملل، دانشگاه علامه طباطبايي زهرا بيات ـ دانشآموخته مقطع كارشناسي ارشد روابط بينالملل، دانشگاه علامه طباطبايي

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره 304 / تابستان 1395 -

چكيده

دگرگوني ساختار قدرت در پهنة بينالمللي، امكان و بستر همكاريها و چالشهاي تازهاي پديد ميآورد و الگوي رفتار و روابط بازيگران را بيرون از ساختار سنتي، تنظيم ميكند. در راستاي اين دگرگوني، آمريكا نيز بعنوان قدرت برتر در نظام بينالملل دريافت تازهاي از منافع ملي، خطرهايي كه متوجه اين منافع است و چگونگي مبارزه با اين خطرها پيدا ميكند. پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در 1991 و دگرگوني ساختار قدرت و استقرار نظم ليبرال به جاي نظم ايدئولوژيك در دوران جنگ سرد، الگوي رفتاري ايالات متحده آمريكا نيز در برابر مسائل بينالمللي و از جمله شيوة برخورد با بنيادگرايي اسلامي دگرگون شد. از آنجا كه امروزه خطرهاي برآمده از بنيادگرايي اسلامي و چهره برجستة آن يعني گروههاي سلفي ـ تكفيري، از مسائل مهم در روابط بينالملل است، در اين پژوهش برآنيم كه رفتار آمريكا را در برابر اين پديده پيش و پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و از زمان تازش نيروهاي اتحاد جماهير شوروي به افغانستان بررسي كنيم. پرسش اصلي پژوهش اين است كه ايستار آمريكا در برابر جريان بنيادگرايي اسلامي پس از آن تازش چگونه بوده و چه فراز و فرودهايي داشته است. فرضية اصلي اين است كه: »ايالات متحده آمريكا پيش از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي با رويكردي حمايتي به پا گرفتن و سازمانيابي گروههاي بنيادگراي اسلامي براي رويارويي با رقيب سياسي خويش كمك ميكرده، ولي پس از پايان جنگ سرد و با دگرگونيهايي كه در روابط بينالملل رخ داد و بويژه رويدادهاي 11 سپتامبر 2001، براي برآوردن منافع ملي و امنيتي خود، گاه (مانند حمله به افغانستان 2002) به رويارويي با اين گروهها برخاسته و در مواردي (مانند بحران سوريه) روش حمايتي ـ تقابلي در پيش گرفته است.« در اين نوشتار براي بررسي روابط ميان دو متغير مستقل و وابسته روش توصيفي ـ تحليلي به كار رفته است.

ديباچه:

راهبرد يا جهتگيري برنامهريزي در كشور از تصميمات گردانندگان يك دولت در تعامل با ديگر دولتها يا بازيگران بينالمللي براي رسيدن به هدفهاي مشخص و در چارچوب منافع ملي تعريف شده، روشن ميشود (شفيعي و مهرور، 23:1391). برآوردن منافع ملي، از نخستين هدفهاي سياست خارجي هر كشور و دربرگيرنده همه ارزشهاي ملي است و براي بررسي و شناخت رفتار بينالمللي دولتها اهميت دارد. جايگاه اين منافع در سياست خارجي آمريكا نيز مانند همة كشورها نقشي بسزا دارد. در دوران جنگ سرد برترين آرمان و خواست ملي آمريكا در فراسوي مرزها، مهار كردن و به شكست كشاندن كمونيسم بود و ديگر آرمانها و منافع در برابر آن كمرنگ ميشد. پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و دگرگون شدن ساختار الگوي قدرت از دو قطبي

به تك قطبي و از نظم ايدئولوژيك حاكم بر دوران جنگ سرد به نظم ليبرال پس از جنگ سرد، آمريكا در سياست خارجي خود دچار خلأ مفهومي شد و در پي خلق يك »دگر« تازه بود تا در رويارويي با آن، هم خود و هم منافع ملي خود را تعريف كند (دهقاني فيروزآبادي و ذبيحي، 74:1391). در اين دوران مفهوم امنيت، جنبههاي تازهتر و گستردهتري براي ايالات متحده پيدا كرد كه ماية تغيير جهتگيري سياستهاي آمريكا و رويكردهاي آن نسبت به جهان شد. گرچه رفتار و سياست خارجي همة كشورها پيوسته دستخوش دگرگوني است، ولي چنين روندي در مورد قدرتهاي بزرگ بيشتر به چشم ميآيد. سياست خارجي آمريكا در دوران جنگ سرد و پس از آن و بويژه پس از 11سپتامبر 2001 نيز نشان ميدهد كه رويكرد آن كشور در برابر معادلات تازة جهاني و منطقهاي، دستخوش دگرگونيهايي شده است (كمالي و ديگران، 4:1393). از

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.