سعدي و ياد ايران باستان

حميد يزدانپرست

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره 304 / تابستان 1395 -

پيداست كه دور از چنين محبوبي نميتوان سر كرد: زنــده بـىدوســت خـفـتـه در وطــنــى عـيـش را بــى تــو عـيـش نـتـوان گفت بخش اول

برداشت پيشينيان ما از مقوله وطن با آنچه امروز مرسوم و معمول است، بسيار متفاوت بوده است. آنان وطن را در دو سه مفهوم يكسره متفاوت با نگرش امروز به كار ميبردند: يكي به معناي زادگاه (شهر يا روستاي محل تولد) و ديگري وطن عقيدتي (براي نمونه از ديد يك مسلمان همروزگار سعدي، جهان اسلام از اندلس گرفته تا اندونزي) و سومي جهان ماورايي و عرفاني كه همان عالم بالاست:* اين وطن مصر و عراق و شام نيست/ اين وطن جايي است كو را نام نيست. بدينسان، كافي است كه حافظِ شيرازپرست به يزد يا كمي آن سوتر برود و گرفتار درد فراق شود و »از غم غريبي و غربت« بنالد و آرزو كند »به شهر خود روم و شهريار خود باشم« و عهد ببندد و قول و قرار بگذارد كه: گر از اين منزل ويران به سـوي خـانه روم دگـر آنـجـا كـه روم، عـاقل و فرزانه روم زين سفر گر به سلامت »به وطن باز رسم« نــذر كردم كـه هـم از راه به ميخـانه روم يادكرد شيخ اجل سعدي شيرازي (حدود 691 ـ 606ق) از وطن نيز در همين چارچوب است و نبايد آنرا به محدودهاي فراختر از شيراز و دست بالا ايالت پارس تعميم داد؛ چنان كه در غزلي با مطلع »گر من ز محبتت بميرم / دامن به قيامتت بگيرم«، خطاب به باد ميگويد: اى بـــاد بــهار عـنـبــريــن بـــوى در پــاى لــطــافــت تــومــيـــرم چــونمــىگــذرىبــهخـاكشـيـراز گـومــنبــهفــلان زمـيـناســيــرم اين »فلان زمين« ممكن است هر جا باشد؛ از اصفهان گرفته تا همدان، چه رسد به بغداد يا دمشق و حلب؛ گرچه نگارنده خوشتر دارد كه آنرا شكوه روزگاري به شمار آورد كه شايد در جنگهاي صليبي به دست فرنگيان افتاده بوده است: »از صحبت ياران دمشقم ملالتى پديد آمده بود، سر در بيابان قدس نهادم و با حيوانات انس گرفتم تا وقتى كه اسير فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به كارِ گل بداشتند...« )گلستان، باب دوم) اگر ماجراي اسيري او واقعي باشد و اين غزل هم پيام آن دوران باشد، حق دارد كه بنالد و بگويد: نــه نـشـاط دوستــانـم، نـه فـراغ بوسـتانم بـرويـد اى رفـيـقـان به سفر، كه من اسـيرم تو به خواب خوش بياساى و به عيش و كامرانى كـه نـه من غنودهام دوش و نه مردم از نفيرم! البته او بيشتر اسير كمند عشق است؛ چنان كه در غزل عاشقانهاي با مطلع »معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگرى آموخت«، به معشوقي كه به او »شاعرى آموخته« و »بلاى عشقش بنياد زهد و بيخ ورع« را كنده است، ميگويد: دگـر نـه عــزم سـيـاحت كـند، نه ياد وطن كسـى كه بر سـر كـويت مـجاورى آموخت

(بدايع، 1(371

مَــثـل مــردهاى اســت در كــفــنــى چــه بــود بــى وجــود روح، تــنــى؟

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.