ديدگاههاي ناهمگون اتحاديه اروپا و آمريكا در زمينه امنيت خاورميانه ـ ‪(2001- (2016‬

دكتر مجيد عباسي ـ عضو هيأت علمي گروه روابط بينالملل ـ دانشگاه علامه طباطبايي سميه بهرامي ـ دانشآموخته مقطع كارشناسي ارشد مطالعات خاورميانه ـ دانشگاه علامه طباطبايي

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره 306 / زمستان 1395 -

چكيده

رويدادهاي 11 سپتامبر 2001، راهبرد بازدارندگي ايالات متحده در خاورميانه را كه با هجوم گسترده به عراق در چارچوب عمليات آزادسازي كويت آغاز شده بود به راهبرد مداخلهگرايي فزاينده اين كشور در منطقه تبديل كرد. در آغاز اتخاذ اين راهبرد تازه، واشنگتن سياست يكجانبهگرايي در پيش گرفت و امنيت خود را به حضور نظامي هر چه بيشتر در كشورهاي منطقه وابسته دانست. در چنين اوضاعي كشورهاي اروپايي راه خود را بيش از پيش از آمريكا جدا كردند كه اين امر به ناآرامي در روابط فراآتلانتيكي و اروپايي انجاميد. اما از آنجا كه اوباما ديدگاهي متفاوت از بوش در برابر مسايل خاورميانه داشت (همچون بسياري ديگر از حوزههاي بينالمللي)، اتخاذ سياست چندجانبهگرايي از سوي كاخ سفيد (دستكم در روابط با اروپا) از 2008 به اين سو، به نزديكي بيشتر مواضع ايالات متحده و اتحاديه اروپا در زمينه رويدادهاي خاورميانه انجاميده است. با اين همه، برداشتهاي متفاوت واشنگتن و بروكسل از مفهوم امنيت در خاورميانه و راههاي متفاوتي كه اين دو بازيگر براي برقراري امنيت در منطقه ميپيمايند، طيف گستردهاي از منافع اختلافزا تا مشترك را در دو سوي آتلانتيك در برابر مسائل خاورميانه بهدنبال دارد. در اين پژوهش در پي پاسخ دادن به اين پرسش اصلي بودهايم كه چرا با وجود نزديك بودن هدفها و منافع اتحاديه اروپا و آمريكا در خاورميانه، مواضع اين دو در زمينه امنيت در اين منطقه تا اين اندازه متفاوت است.

درآمد

اختلافهاي اروپا و آمريكا در مورد خاورميانه، براي نخستينبار بهگونه جدي و آشكار در جنگ 2003 آمريكا با عراق پديدار شد كه برآمده از اختلاف ديدگاهها و برداشتهاي دو طرف دربارة آثار امنيتي مداخله نظامي در عراق بر كل منطقه و نظام بينالملل بود. شركت نكردن اتحاديه اروپا در جنگ 2003 با عراق و ناتواني كشورهاي عضو اتحادية اروپا از اتخاذ يك تصميم مشترك در اين زمينه مهمترين نقطه ضعف اتحاديه اروپا يعني برخوردار نبودن از ارتش يكپارچه اروپايي

و سياست خارجي يكسان در برابر دگرگونيهاي نظام بينالملل را نشان داد، ايالات متحده و اتحاديه اروپا متفاوت از يكديگرند: آمريكا بازيگري است با ساختار سياسي فدرال كه توان دست زدن به اقدامات قاطع در سطح جهان و رهبري كشورهاي ديگر را دارد و در برابر، اروپا دربرگيرندة گروهي از كشورهاي مستقل است كه با وجود تلاشهاي بسيار، هنوز يك قانون اساسي مشترك ندارند. از سوي ديگر، براي اعضاي اتحاديه اروپا اهميت خاورميانه يكسان نيست. از ديدگاه تاريخي، گرايش پارهاي از كشورهاي اروپايي

چون فرانسه، ايتاليا و اسپانيا تا اندازة زيادي بهسوي خاورميانه است اما آلمان، هلند و بلژيك بيشتر خواهان نقشآفريني اتحاديه اروپا در اروپاي خاوري هستند و رويكرد سنتّي بريتانيا به سياست منطقهاي اين اتحاديه بعنوان مكمل سياست ايالات متحده گرايش دارد. با اين همه، امكان مشخص كردن رويكرد كلي سياست خارجي اتحاديه اروپا در برابر رويدادهاي خاورميانه با توجه به منافع و نيازهاي امنيتي اعضاي اين اتحاديه در منطقه خاورميانه، بويژه اختلاف ديدگاههاي آن با رويكردهاي ايالات متحده وجود دارد.

دربارة چگونگي تعامل ايالات متحده و اتحاديه اروپا در خاورميانه و برداشت اين دو بازيگر از ماهيت امنيت در اين منطقه و آثاري امنيتي كه براي آنها دارد، بحث اصلي اين نيست كه آيا اختلافنظر (يا همكاري) ميان اروپا و آمريكا بر سر خاورميانه قاعده است يا استثنا، بلكه مهم اين است كه دريابيم چرا ديدگاههاي اتحاديه اروپا و ايالات متحده پيرامون امنيت خاورميانه در برخي مواقع اختلافزا و در مواردي ديگر همكاريجويانه بوده است. به سخن ديگر بايد، علت اساسي برداشتهاي گوناگون اروپا و آمريكا را از فرايندهاي امنيتجويانه در خاورميانه تبيين كرد تا امكان پيشبيني رفتارهاي مشاركتي يا غيرمشاركتي اين دو بازيگر در خاورميانه فراهم آيد.

در همين راستا، هدف اصلي اين پژوهش علتيابي ناهماهنگي برخي مواضع اتحاديه اروپا و آمريكا در زمينه امنيت خاورميانه پس از 11 سپتامبر 2001 تعيين شده است. پرسش اصلي نيز اين است كه »چرا با وجود پيوندهاي نزديك ميان هدفها و منافع اتحاديه اروپا و آمريكا در خاورميانه، در برخي موارد ايستارهاي اروپا در زمينه امنيت اين منطقه با ايستارهاي آمريكا ناسازگار است«. فرضيه پژوهش نيز اين است كه »نزديكي جغرافيايي، تروريسم و مسأله مهاجران عرب (متغير مستقل)، مايه آسيبپذيري اتحاديه اروپا در صورت بيثباتي و مداخله نظامي و امنيتي در خاورميانه شده (متغير ميانجي اول) و تا اندازهاي نيز فهم مشترك كشورهاي اروپايي و خاورميانهاي را از مسائل امنيتي منطقه افزايش داده است (متغير ميانجي دوم) و از اينرو براي اعضاي اين اتحاديه ثبات و امنيت در خاورميانه مهمتر از آمريكا است و ميكوشند تا جايي كه ميتوانند، خود را از ناامنيهاي برآمده از مداخلات واشنگتن در خاورميانه دور نگهدارند (متغير وابسته(.« بر اين پايه، همراهي اتحاديه اروپا با آمريكا در خاورميانه از گونه سياسي و اقتصادي است و همراهي نظامي تنها زماني صورت ميپذيرد كه از اجماع بينالمللي و پشتوانه حقوقي برخوردار باشد. براي آزمون اين فرضيه، تعاملات و اختلافات ميان اروپا و آمريكا در جريان چهار موضوع مهم امنيتي در منطقه خاورميانه با رويكرد امنيت از ديدگاه سازهانگاري بررسي شده است: جنگ افغانستان؛ جنگ 2003 عراق؛ طرح خاورميانه بزرگ؛ و درگيري اعراب ـ اسراييل. در اين روند، نوع و روش پژوهش مقايسهاي بوده كه در آن با روششناسي استنباطي، به بررسي و علتيابي مواضع هر يك از طرفها در قبال امنيت خاورميانه پرداختهايم. گردآوري اطلاعات نيز به روش كتابخانهاي با بهرهگيري از اسناد، كتابها، مجلات معتبر علمي و اينترنت انجام گرفته است.

1. چارچوب نظري: امنيت از ديدگاه سازهانگاري

رويكرد سازهانگاري در روابط بينالملل، سرچشمه امنيت و ناامني را در چگونگي انديشيدن بازيگران دربارة پديدهها و موضوعات، بويژه منافع و تهديدها ميداند و برآن است كه هر اندازه بازيگران بهسوي تفسير و درك مشترك از رويدادهاي بينالملل پيش روند، امنيت افزايش مييابد و برعكس. در واقع، ناامني زماني پيش ميآيد كه هويتهاي گوناگون وجود داشته باشد كه سبب ميشود درك و تفسير از مسائل

● برداشتهاي متفاوت واشنگتن و بروكسل از مفهوم امنيت در خاورميانه و راههاي متفاوتي كه اين دو بازيگر براي برقراري امنيت در منطقه ميپيمايند، طيف گستردهاي از منافع اختلافزا تا مشترك را در دو سوي آتلانتيك در برابر مسائل خاورميانه بهدنبال دارد.

ناهمگونتر شود. هرچه تفسير و تشخيص بازيگران از نظام بينالملل مبتني بر بياعتمادي و خودياري باشد، به همان اندازه ساختار نظام بينالملل ناامنتر خواهد بود، زيرا وقتي بياعتمادي حاكم است همه به خودياري روي ميآورند. در ساية بياعتمادي، اقدام هر كشور در جهت ناامني تفسير ميشود و برعكس، وقتي اعتماد در ميان باشد، بسياري از مسائل مورد اختالف و چالشبرانگيز مديريت ميشود. از اينرو، امنيت بيش از عوامل مادي قدرت، بر فهم و درك مشترك بازيگران از يكديگر متكي است.

سازهانگاران همچنين بر اين باورند كه آنچه بازيگران و بازي را در سياست جهاني شكل ميدهد، ايدههاست و ايدههايي كه هنجاري باشد نه تنها بازيگران را محدود ميكند، بلكه آنها را پديد ميآورد و واكنش را امكانپذير ميسازد. براي نمونه، قوانين بينالمللي نه تنها اقدام مشروع دولتها را تعريف ميكند بلكه به دولتها مشروعيت ميبخشد و به آنها امكان ميدهد به شيوهاي رفتار كنند كه براي ديگر بازيگران بينالمللي معنادار باشد. آنان همچنين ميگويند كه هنجارها تنها ايدههايي نيست كه در ذهن ما وجود دارد، بلكه باورهاي مشتركي است كه در جهان واقعي و در معنايي كه به منابع مادي ميدهد و شيوههايي كه ايجاد ميكند نيز وجود دارد )عباسي و فرخي، 85:1388 ـ .(84

بررسيهاي امنيتي سازهانگاران در حد فاصل اثباتگرايان و پسااثباتگرايان قرار دارد و بر دو فرضيه اصلي استوار شده است. نخست اينكه ساختارهاي بنيادي سياست بينالملل، ساخته و پرداخته ساختارهاي اجتماعي است و دوم اينكه دگرگوني انديشيدن درباره روابط بينالملل ميتواند به تغيير وضع امنيت بينالملل و بهبود آن بينجامد؛ اين بدان معناست كه چنانچه انديشه افراد و دولتها دربارة مسائل امنيتي دگرگون شود، وضع امنيتي نيز دگرگون خواهد شد. گذشته از اين، سازهانگاران به تأثير و تأثر متقابل جهان مادي و انساني باور دارند )عبداهلل خاني، .(185:1382 از اينرو براي شناخت رويكردهاي امنيتي يك دولت، بررسي متغيرهاي تاريخي و ويژگيهاي فلسفي، سياسي، فرهنگي و شناختي دولت و نخبگانش، مقدم بر متغيرهاي غيرتاريخي و عيني مانند فناوري، توانمنديهاي نسبي مادي و... است؛ زيرا فرهنگ تاريخي است كه به اين متغيرها معنا ميبخشد ‪.(Johnston, 1995:34)‬

اصول تئوريك اين پژوهش نيز براي تبيين فرضيه و برپايه نظريه سازهانگاري قرار داده شده است زيرا به باور نگارندگان، اين رويكرد به داليل زير ميتواند روابط دو طرف را به خوبي تبيين كند:

الف( رويكرد سازهانگاري در فهم سياست خارجي كشورها و آگاهي از نقاط ضعف و قوت آنها و بويژه براي بررسي سياست خارجي اتحاديه اروپا ميتواند بسيار كارساز و تعيينكننده باشد، زيرا اين رويكرد به شكل تاريخيتر، جامعهشناسانهتر و عمليتر در سنجش با ديگر رويكردها، روابط بينالملل را بررسي ميكند.

ب( سازهانگاري نگرشي تازه به نقش عقالنيت در اوضاع و پديدههاي جمعي انسانها است و به همانگونه كه بر ساختارهاي مادي ـ اجتماعي تأكيد ميورزد، ساختارهاي هنجاري را نيز با اهميت ميشمارد. اين ويژگيها هم با كاركرد دستگاه ديپلماسي و هم با اصول منشور اتحاديه اروپا هماهنگي دارد )ازغندي، .(22:1384

پ( نظريه سازهانگاري بر ابعاد مادي و غيرمادي روابط بينالملل تأكيد ميكند. از آنجا كه بخش بزرگي از روابط اتحاديه اروپا با كشورهاي ديگر و ازجمله

● »نزديكي جغرافيايي، تروريسم و مسأله مهاجران عرب )متغير مستقل(، مايه آسيبپذيري اتحاديه اروپا در صورت بيثباتي و مداخله نظامي و امنيتي در خاورميانه شده )متغير ميانجي اول( و تا اندازهاي نيز فهم مشترك كشورهاي اروپايي و خاورميانهاي را از مسائل امنيتي منطقه افزايش داده است )متغير ميانجي دوم( و از اينرو براي اعضاي اين اتحاديه ثبات و امنيت در خاورميانه مهمتر از آمريكا است و ميكوشند تا جايي كه ميتوانند، خود را از ناامنيهاي برآمده از مداخالت واشنگتن در خاورميانه دور نگهدارند )متغير وابسته«.(

آمريكا بر پايه عوامل غيرمادي و هنجاري است و تنها مادي نيست، نظريه سازهانگاري ميتواند بسيار سودمند باشد. زيرا سازهانگاران همزمان به عوامل مادي و غيرمادي توجه دارند.

ت( نظريه سازهانگاري روابط را تنها در چارچوب دشمني و رقابت يا همكاري نميبيند بلكه ناسازگاري و همكاري را با توجه به تعريف دولتها از هويت خويش و »خود« در جامعه بينالمللي تجزيه و تحليل ميكند. افزون بر آن اين نظريه بهدنبال يك راهكار ميانه است تا بتواند روابط گوناگون بينالمللي را تشريح كند، و نيز در پي پل زدن ميان نظريههاي گوناگون است. از آنجا كه روابط اياالت متحده و اتحاديه اروپا بر پايه هر دو عامل ناسازگاري و همكاري قرار دارد بنابراين ميتوان از اين نظريه بخوبي براي تجزيهوتحليل اين روابط كمك گرفت.

ث( سازهانگاران به ساختار و ويژگيهاي نظام بينالملل و ابعاد مادي و غير مادي آن توجه دارند و نظام بينالملل را در راستاي روابط ميان ساختار ـ كارگزار تجزيهوتحليل ميكنند. با توجه به ساختار كنوني نظام بينالملل بويژه پس از 11سپتامبر 2001 اين نظريه ميتواند همراه با تشريح ساختار موجود، به بررسي نقش آمريكا و اتحاديه اروپا بعنوان كارگزاران و بازيگراِن اين ساختار كمك كند و براي تجزيهوتحليل نظري روابط بروكسل ـ واشنگتن سودمند باشد )نك: عباسي، 1388؛ عباسي، 45:1392ـ(19

.2 يافتههاي پژوهش

براي پاسخ دادن به پرسش اصلي و آزمون فرضيه پژوهش، تعامالت و اختالفهاي اتحاديه اروپا و اياالت متحده در زمينه امنيت در خاورميانه و آثار آن بر محيط بينالملل، چهار نمونه مهم امنيتي در منطقه بررسي شده است.

در حفظ منافع مشترك، افغانستان آزموني براي همكاري فراآتالنتيك شمرده ميشود. همبستگي اروپا با اياالت متحده پس از رويدادهاي 11 سپتامبر 2001 در سطح بااليي قرار داشت. ولي در زمينه ماهيت تهديد، اتخاذ راهبرد و هدفهاي دخالت غرب در افغانستان، اختالفهايي ميان واشنگتن و بيشتر پايتختهاي اروپايي در جنگ افغانستان پيش آمد و اين مأموريت در افغانستان از آنچه در آغاز انتظار ميرفت، پيچيدهتر شد. بهگونهاي كه تنها چند سال پس از آغاز درگيريها كه با دستاوردهاي محدود در زمينه امنيت و توسعه افغانستان و هزينههاي سنگين انساني و مالي و توانايي دولت كرزاي همراه بود، تعهدات در دو سوي آتالنتيك رو به كاهش گذاشت.

كشورهاي عضو اتحاديه اروپا با اين ذهنيت وارد افغانستان شدند كه آمريكا كار طالبان را يكسره كرده و مسائل نظامي و امنيتي حل شده است. هدف از ورود اتحاديه اروپا به كشور جنگزده افغانستان، مشاركت در بازسازي و كمك به توسعه اين كشور بود تا از اين راه ضمن تأمين منافع اعضاي خود، مانور تبليغاتي به راه اندازد و اعتبار بينالمللي بهدست آورد. اين ديدگاه هنگامي قوت ميگيرد كه بدانيم كه نيروهاي نظامي اتحاديه اروپا هنگام ورود به افغانستان، به مناطق پرخطر و كانون درگيريهاي نظامي كه بيشتر در جنوب كشور جريان داشت، فرستاده نشدند. اتحاديه اروپا با صدور بيانيهاي خواستار فرستاده نشدن سربازان اروپايي به مناطق پرخطر افغانستان شد و در پي آن بود كه مشكالت تا جايي كه ممكن است از راههاي سياسي و غيرنظامي از ميان برداشته شود. با بدتر شدن اوضاع امنيتي در جنوب و خاور افغانستان، اختالفنظرهاي جدي ميان آمريكا با ديگر كشورهاي عضو ناتو و ايساف دربارة حضور نظاميان در مناطق ناامن پديد آمد. اما با وجود اين اختالفها، از ميان كشورهاي عضو اتحاديه اروپا تنها بريتانيا، فرانسه و هلند، حاضر به فرستادن نيروهاي خود به مناطق پرخطر شدند؛ تا اينكه با گسترش دامنه ناآراميها به سراسر افغانستان، كشورهايي كه از ناآراميها

.1-2 جنگ افغانستان (2001)

● همراهي اتحاديه اروپا با آمريكا در خاورميانه از گونه سياسي و اقتصادي است و همراهي نظامي تنها زماني صورت ميپذيرد كه از اجماع بينالمللي و پشتوانه حقوقي برخوردار باشد.

ميگريختند، سرانجام در باتالق ناامني به دام افتادند )مرادي، .(1393

از اينرو در دوران جنگ افغانستان، واشنگتن بارها از ناهماهنگي در همكاريهاي نظامي آمريكا و اروپا و مخاطراتي كه هر دو سو با آن روبهرو بودهاند، ابراز ناخشنودي كرده بود. از ديد اياالت متحده، اروپا در فراهم كردن نيرو براي دورههاي آغازين ايساف )نيروهاي ائتالف در افغانستان( ُكند عمل كرده بود، با اين همه، همكاريهاي اياالت متحده با ايساف پس از 2006 رو به فزوني گذاشت و با روي كار آمدن اوباما، كشورهاي اروپايي همچنان 35درصد از كل نيروهاي ايساف را تأمين ميكردند و كمابيش 27 درصد خسارات را متحمل ميشدند ‪.(Flanagan, 2011:194-196)‬ اما اين اندازه همكاري از ديد باراك اوباما پذيرفتني نبود و دولت تازه آمريكا با وجود افزايش دادن شمار نظاميانش در افغانستان، پس از چندي از حضور آنان در افغانستان كاست تا همپيمانان اروپايي را براي افزايش دادن همكاريهايشان زير فشار بگذارد. دولتهاي اروپايي نيز كه از تصميم واشنگتن براي كاهش دادن نيروهايش يا فراخواندن آنها هراس داشتند، ناگزير از پذيرش تعهدات نظامي بيشتر در خاك افغانستان شدند، هرچند ترجيح ميدادند كه تالشهايشان در آن كشور معطوف به عمليات درازمدت بهسازي باشد.

در همان زمان نشريه آمريكايي »امريكن فري پرس« در گزارشي با توجه به آغاز كار دولت تازه آمريكا و تالش آن براي گسيل 25 هزار نيروي نظامي به افغانستان، به اختالف شديد ميان رئيسجمهوري آمريكا و همپيمانان اروپايي وي پرداخته بود، زيرا بسياري از كشورهاي اروپايي تمايلي به پيروي از واشنگتن در فرستادن نيروهاي نظامي بيشتر به افغانستان نداشتند و حتا در صدد بيرون بردن نيروهايشان از آن كشور بودند. در اين گزارش تأكيد شده بود كه همپيمانان اروپايي آمريكا آمادگي دارند تا آشكارا به درخواست واشنگتن براي اعزام نيرو به افغانستان پاسخ منفي دهند. بهنظر ريچارد واكر، نويسندة گزارش يادشده، اين تنها يك نمونه از اختالفهايي بوده كه ميان كشورهاي اروپايي و دولت نوپاي اوباما در طراحي يك راهبرد براي افغانستان وجود داشته است. بياعتمادي آلمان و فرانسه به كارايي »گروه تماس«، دربرگيرندة كشورهايي كه بهدنبال پايان درگيريها در افغانستان بودند و تأكيد اياالت متحده بر نقش اين گروه، از ديگر اختالفهاي كشورهاي اروپايي و آمريكا بر سر مسأله افغانستان بود. درحاليكه فكر افزايش شمار كشورها در جنگ افغانستان نخستين بار از سوي ژاكشيراك، رييسجمهوري وقت فرانسه در نشست 2006 ناتو مطرح شده بود، هيأت آمريكايي به رياست كاندوليزا رايس وزير امورخارجه وقت آمريكا سخت با اين نظريه مخالفت كرد و حتا هشدار داد كه با اين كار فرماندهي واحد از ميان خواهد رفت و سرانجام كشورهاي اروپايي را واداشت كه اين پيشنهاد را پس بگيرند. اما همانگونه كه گفته شد، دولت تازه آمريكا خود پيشتر پيشنهاد كرده بود كه گروه تماس برپا شود كه همين نيز نشاندهنده اختالفات ميان دولت آمريكا و دولتهاي اروپايي بود (Walker,2009).

بخش بزرگي از اختالفهاي كشورهاي اروپايي و آمريكا دربارة افغانستان، بر سر تعريف فعاليت اين نيروها بود. كشورهاي اروپايي، جنگ با تروريسم را وظيفه آمريكا و بريتانيا ميدانستند و ميگفتند كشورهاي اروپايي تنها براي برقراري صلح و بازسازي در افغانستان حضور دارند، اما واشنگتن و لندن اين رويكرد را رد ميكردند و خواهان مشاركت همه كشورها در جنگ با تروريسم بودند )مالزهي،.(1387

● رويكرد سازهانگاري در فهم سياست خارجي كشورها و آگاهي از نقاط ضعف و قوت آنها و بويژه براي بررسي سياست خارجي اتحاديه اروپا ميتواند بسيار كارساز و تعيينكننده باشد. سازهانگاري نگرشي تازه به نقش عقالنيت در اوضاع و پديدههاي جمعي انسانها است و به همانگونه كه بر ساختارهاي مادي ـ اجتماعي تأكيد ميورزد، ساختارهاي هنجاري را نيز با اهميت ميشمارد. اين ويژگيها هم با كاركرد دستگاه ديپلماسي و هم با اصول منشور اتحاديه اروپا هماهنگي دارد.

اين اختالف نظرها كه در آغاز چندان آشكار نبود، پس از چندي آشكار شد تا جايي كه سخنگوي وزارت امورخارجه آمريكا در فوريه 2008 به خبرنگاران گفت فشار واشنگتن بر همه كشورها و اعضاي ناتو براي عمل كردن به تعهداتشان در افغانستان موضوع پنهاني نيست. پيش از آن نيز رابرت گيتس، وزير دفاع وقت آمريكا در سخنان تندي از كوتاهي كشورهاي اروپايي در مأموريت مشترك نظامي در افغانستان سخت انتقاد كرده بود. وي از آلمان خواسته بود كه شمار بيشتري نيروي نظامي و تجهيزات هوايي به جنوب افغانستان بفرستد كه فرانتز جوزف، وزير دفاع وقت آلمان در واكنشي كمسابقه اين درخواست را رد كرده بود و در پاسخ به آن گفته بود كه برلين همچنان بر اين باور است كه تمركز نيروهاي ناتو بايد روي شمال افغانستان باشد نه جنوب. وزير دفاع وقت فرانسه نيز در گفتوگو با همتاي آمريكايي خود در واشنگتن پاسخي مشابه به درخواست گيتس داده و افزايش نيرو و تجهيزات در افغانستان را نپذيرفته بود. همزمان آنگال مركل صدراعظم آلمان نيز اعالم كرد كه موضوع افزايش نيروهاي جنگي در افغانستان در دستور كار وزيران ناتو قرار نخواهد داشت

‪The Guardian, 2008)‬ ؛ همشهري آنالين، .(1386

برسرهم ميتوان گفت كه با وجود اختالفنظرهاي پرشمار ميان اياالت متحده و برخي كشورهاي اروپايي در زمينه راهبرد، عمليات نظامي و تعهدات، همگرايي چشمگيري از نظر مداخله سياسي در افغانستان و حمايت مدني ميان آنها وجود داشته است. همچنين همگرايي ميان دوطرف از هنگام روي كار آمدن اوباما افزايش يافت و دولتها و افكار همگاني اروپا از تصميمات دولت وي مبني بر محدود كردن هدفها و افزايش نقش غيرنظاميان در برنامههاي ايجاد ثبات، استقبال كردند. درحاليكه اين پيشرفتها به همكاري امنيتي فراآتالنتيكي در افغانستان انجاميد، اياالت متحده و اتحاديه اروپا با وجود اعالم پايان مأموريت نيروهاي ناتو در آن كشور، همچنان بر سر مسائل مهم راهبردي و سياسي در اين زمينه اختالفنظر دارند. همچنين در هماهنگي و همگرايي نظامي و ايجاد ثبات و بازسازي

كاستيهاي ملموسي وجود دارد.

.2-2 جنگ عراق (2003)

پس از 11 سپتامبر 2001، اختالفهاي اروپا و آمريكا براي نخستين بار در جنگ 2003 آمريكا با عراق آشكار شد كه گذشته از پيدايش دودستگي و نبود انسجام در سياست خارجي اتحاديه اروپا، به آشفتگي در روابط فراآتالنتيكي و اروپايي انجاميد. جنگ عراق در واقع سرچشمه تضادها ميان بخش بزرگي از كشورهاي اروپايي و اياالت متحده بود. در آن زمان درحاليكه بريتانيا، اسپانيا، ايتاليا و لهستان از تازش آمريكا به عراق پشتيباني ميكردند، كشورهاي اروپايي ديگري همچون آلمان، فرانسه و بلژيك با قاطعيت مخالفت خود را با اين جنگ ابراز داشتند. اما واشنگتن كه رويدادهاي 11 سپتامبر را تجربه كرده بود وخود را از پشتيباني كامل اروپا در مبارزه با تروريسم جهاني و پيشگيري از تكرار چنين فجايعي برخوردار ميپنداشت، در برابر مخالفان جنگافروزي كاخ سفيد در اروپا واكنشي تند نشان داد. در برابر، كشورهاي مخالف جنگ نيز سخت بر ديدگاههاي خود پافشاري ميكردند.

برخي از كشورهاي اروپايي بويژه آلمان و فرانسه انتقادهاي تندي به سياست خارجي جورج بوش داشتند و نگران آينده اروپا از پيامدهاي جنگ عراق بودند. جامعه جهاني و كشورهايي چون روسيه، فرانسه و آلمان احساس ميكردند كه جنگ عراق و پافشاري آمريكا بر آن، نشاندهنده زيادهخواهي آمريكا و تالشش براي ايجاد دگرگونيهاي بنيادي در روابط بينالملل

● بخش بزرگي از اختالفهاي كشورهاي اروپايي و آمريكا دربارة افغانستان، بر سر تعريف فعاليت اين نيروها بود. كشورهاي اروپايي، جنگ با تروريسم را وظيفه آمريكا و بريتانيا ميدانستند و ميگفتند كشورهاي اروپايي تنها براي برقراري صلح و بازسازي در افغانستان حضور دارند، اما واشنگتن و لندن اين رويكرد را رد ميكردند و خواهان مشاركت همه كشورها در جنگ با تروريسم بودند.

است. سردي روابط حاكم بر قطبهاي ناهمساز در دو سوي آتالنتيك، يعني فرانسه و آمريكا، كه از زمستان 2002 و در پي تصميم كاخ سفيد براي حمله به عراق آغاز شده بود، پيوسته سنگينتر شد )واعظي،.(1387 در جريان جنگ عراق، بيشترين واگرايي فراآتالنتيكي، ميان محور فرانسه ـ آلمان و بريتانيا ـ آمريكا رخ داد و ديگر كشورهاي اروپايي، خود را در كنار يكي از اين دو محور قرار دادند. اين دستهبنديها ميان اروپا و اياالت متحده و نيز ميان خود كشورهاي اروپايي بر سر جنگ عراق را بايد بهدقت بررسي كرد تا به داليل آن پي برد.

نخستين ابراز خشم نسبت به نقشههاي آمريكا در عراق از سوي آلمان صورت گرفت، زماني كه در فوريه 2002 يوشكا فيشر وزير امورخارجه وقت آن كشور، هرگونه همبستگي بالقوه ميان رژيم عراق و القاعده را مورد ترديد قرار داد ‪.(Stahl, 2005:10)‬ در آن هنگام اين احساس وجود داشت كه اياالت متحده به نظرات همپيمانان اروپايي خود توجه نميكند و اين احساس آشكارا از سوي فيشر ابراز شد. از اينرو در ماه مه 2002 بوش به آلمان رفت و موضع خود را در مورد عراق تشريح كرد و قول داد كه پيش از هرگونه اقدام با همپيمانان اروپايي خود رايزني كند. توافقي تلويحي نيز ميان بوش و گرهارد شرودر صدراعظم وقت آلمان صورت پذيرفت مبني بر اينكه اياالت متحده پيش از انتخابات آلمان جنگ با عراق را آغاز نكند و در برابر، شرودر نيز در كارزار انتخاباتي خود بر ضد جنگ مانوور ندهد ‪.(Forsberg, 2005:218)‬ با اين همه، توافق ياد شده به مرحله اجرا نرسيد، زيرا واشنگتن مقدمات اقدام نظامي بر ضد عراق را در ژوئن 2002 فراهم كرد و شرودر نيز از موضوع عراق بعنوان واپسين كارت بازي در كارزار تبليغاتي خود سود برد. شرودر آشكار و قاطع اعالم كرد كه آلمان در ماجراجوييهاي كاخ سفيد شركت نخواهد كرد و جنگ عراق را انحرافي بزرگ از روند جلوگيري از گسترش جنگافزارهاي كشتار جمعي بهسوي تغيير رژيمخواند .)Harnisch,سرديروابط

2004:10-11( اياالت متحده و آلمان بر سر جنگ عراق زماني كه خانم هرتا دويبلر گملين وزير دادگستري آلمان، سياستهاي بوش و هيتلر را با يكديگر مقايسه كرد بيشتر نيز شد. در پي اين رويدادها، كاخ سفيد پذيرفت كه مناسبات با آلمان و روابط شخصي ميان بوش و شرودر به سردي گراييده است ‪.(Forsberg, 2005:219)‬ پس از پيروزي شرودر در انتخابات سپتامبر 2002، دولت آلمان در پي بهسازي روابط با اياالت متحده برآمد، بيآنكه در سياست مخالفت با مداخله نظامي آمريكا در عراق بازنگري كند. براي نمونه، برلين بار ديگر در 27 سپتامبر 2002 اعالم كرد كه در كاربرد زور در برابر عراق حتا زير چتر شوراي امنيت شركت نخواهد كرد ‪.(Harnisch, 2004:12)‬

فرانسه نيز همچون آلمان در جريان جنگ عراق، در جبهه مقابل اياالت متحده قرار داشت، اما برخالف آلمان، در آغاز ميل چنداني به ابراز مخالفت با واشنگتن نداشت و تا نخستين ماههاي 2003 به اميد اينكه قطعنامه 1441 شوراي امنيت به كار گرفته نشدن زور را بينياز به قطعنامهاي تازه تضمين كند، دست نگهداشت. حتا در آن زمان پاريس اعالم كرد چنانچه عراق از قطعنامههاي بينالمللي پيروي نكند، در حمله نظامي شركت خواهد كرد. فرانسه همچنين از تالش آمريكا براي تصويب قطعنامهاي كه بازرسي سخت از جنگافزارهاي ويژه كشتار جمعي در عراق را اجازه دهد، پشتيباني كرد. پاريس تنها زماني كه اياالت متحده يكجانبه از قطعنامه 1441 برداشتي مبني بر مشروعيت

● جنگ عراق در واقع سرچشمه تضادها ميان بخش بزرگي از كشورهاي اروپايي و اياالت متحده بود. در آن زمان درحاليكه بريتانيا، اسپانيا، ايتاليا و لهستان از تازش آمريكا به عراق پشتيباني ميكردند، كشورهاي اروپايي ديگري همچون آلمان، فرانسه و بلژيك با قاطعيت مخالفت خود را با اين جنگ ابراز داشتند. در جريان جنگ عراق، بيشترين واگرايي فراآتالنتيكي، ميان محور فرانسه ـ آلمان و بريتانيا ـ آمريكا رخ داد و ديگر كشورهاي اروپايي، خود را در كنار يكي از اين دو محور قرار دادند.

حقوقي حمله به عراق داشت، مخالفت آشكار خود را با جنگ عراق اعالم كرد. در 20 ژانويه 2003 وزارت امورخارجه فرانسه نيز در بيانيهاي رسمي مخالفت آن كشور را با هرگونه رهبري قطعنامه شوراي امنيت براي جنگ ابراز داشته بود .(Wood,2003:6)

در برابر، نخستين حركت در پشتيباني از مقاصد بوش در عراق، از سوي بريتانيا صورت پذيرفت، هنگامي كه تونيبلر نخستوزير آن كشور در آوريل 2002 با طرح كاخ سفيد مبني بر جنگ با عراق موافقت كرد. با وجود اين، بلر اعالم كرد كه هنوز هم ميتوان از جنگ پرهيز كرد و رعايت قانون پيشنياز هرگونه حركت است. چنين بود كه طرح اياالت متحده براي حمله به عراق با درخواست بريتانيا و پافشاري كالين پاول، وزير امورخارجه وقت آمريكا، در سپتامبر 2002 و همزمان با آمادگي نظامي آن كشور براي حمله به عراق در دستور كار شوراي امنيت سازمان ملل قرار گرفت و بريتانيا توانست سياست خارجي آمريكا در برابر شوراي امنيت و قطعنامه معروف 1441 اين شورا را هدايت كند. اين قطعنامه عراق را ملزم ميساخت كه با روندهاي بازرسي موافقت كند يا پيامدهاي جدي آنرا بپذيرد .(Miguel,2008) در سپتامبر 2002 دولت بلر كوشيد افكار عمومي بريتانيا را كه مخالف جنگ بود با دادن گزارشهايي دربارة جنگافزارهاي ويژة كشتار جمعي عراق و بيرحميهاي رژيم آن كشور در زمينه حقوق بشر، تغيير دهد. در ژانويه 2003 نيز بريتانيا پشتيباني كامل خود را از جنگ با عراق ابراز داشت ‪)Stahl, 2008:82-83(‬

بدينسان روشن است كه نگرشها در اروپا دربارة جنگ با عراق و چگونگي برخورد با درخواست اياالت متحده مبني بر پيوستن كشورهاي اروپايي به اين جنگ يكپارچه نبوده است. از يكسو بريتانيا، ايتاليا، اسپانيا، دانمارك، مجارستان، لهستان و جمهوري چك پشتيباني خود را از اقدام نظامي براي خلع سالح عراق اعالم كردند و از سوي ديگر كشورهايي مانند آلمان، فرانسه و بلژيك مخالف اقدام نظامي در برابر عراق بودند. اين دو دستگي در اروپا درحالي بود كه پشتيباني از جنگ در خود واشنگتن نيز به سادگي بهدست نيامده بود. اما بيگمان مخالفت با جنگ در اروپا بيشتر بود كه بخشي از آن به ساختار ناقص اتحاديه اروپا مربوط ميشد. اتحاديه اروپا از يك نيروي نظامي كارساز برخوردار نيست و از اينرو نميخواهد كه مسائل مهم بينالمللي با كاربرد زور حل شود، زيرا هرگاه سخن از كاربرد زور به ميان آيد، به معناي كاهش نفوذ و نقشآفريني اتحاديه اروپا خواهد بود.

.3-2 طرح خاورميانه بزرگ و دموكراسيسازي در منطقه

تنش ميان اياالت متحده و اتحاديه اروپا در جنگ 2003 عراق بر بسياري از حوزههاي سياست خاورميانه اثر گذاشت، اما شايد هيچيك به اندازه تنشهاي مربوط به تالش براي دموكراسيسازي در منطقه برجسته نشده باشد .(Wittes,2009:v) اروپاييان نخست از زبان بلندپايگان در اتحاديه اروپا و كشورهاي گوناگون، ناخرسندي خود را از اين طرح اعالم و سپس با پيشگامي آلمان و فرانسه طرح ديگري زير عنوان »طرح مرحلهاي مشاركت راهبردي ميان اتحاديه اروپا و كشورهاي حوزه درياي مديترانه و خاورميانه« ارائه كردند. ادوارد ووكر معاون پيشين وزارت امورخارجه آمريكا بر اين باور است كه »طرح خاورميانه بزرگ آمريكا از سوي طرفهاي اروپايي به مطبوعات عربي داده شده و هدف آنها نيز هدف مثبتي نبوده است.« از ديد او، اين طرح تنها يك انديشة خام بوده و قرار نبوده است بهزودي مطرح و آشكار شود. به هررو، اين موارد نشان ميدهد كه اروپاييان از اين طرح چندان خشنود نبودهاند و نميخواستهاند هدفهاي آمريكا در منطقه پيگيري شود. اگر سخنان ووكر درست باشد، نشاندهندة آنست كه اروپاييان با زيركي اين طرح را از راه يك روزنامه عربي منتشر كرده و سپس خود به

● اتحاديه اروپا از يك نيروي نظامي كارساز برخوردار نيست و از اينرو نميخواهد كه مسائل مهم بينالمللي با كاربرد زور حل شود، زيرا هرگاه سخن از كاربرد زور به ميان آيد، به معناي كاهش نفوذ و نقشآفريني اتحاديه اروپا خواهد بود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.