سياست خارجي چين در منطقه خليجفارس و تأثير آن بر منافع آمريكا (1991-2016)

دكتر مهدي عباسزاده فتحآبادي ـ استاديار دانشگاه شهيد باهنر كرمان مژگان خواجوي ـ دانشجوي كارشناسي ارشد علوم سياسي ـ دانشگاه شهيد باهنر كرمان

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره 306 / زمستان 1395 -

چكيده

منطقه خليج فارس از مناطق پر اهميت جهان است كه از زمانهاي بسيار دور مورد توجه قدرتهاي بزرگ بوده است. ويژگي بارز اين منطقه برخورداري از ذخاير بزرگ نفت و گاز است و هشت كشور در حوزة آن بيشترين ذخاير نفت و گاز جهان را در اختيار دارند. همچنين عوامل پر اهميت ديگري مانند عمر ذخاير اين منطقه كه بيش از پنجاه سال است و كم بودن هزينه استخراج، اهميت آنرا دو چندان كرده است. منطقه خليجفارس منطقهاي مهم و استراتژيك براي قدرتهاي بزرگ است. از ميان اين قدرتها آمريكا از مدتها پيش و از هنگام بيرون رفتن انگلستان، در اين منطقه حضور گسترده داشته و منافع اقتصادي و سياسياش به اين منطقه گره خورده است. اما موضوعي كه در سده بيستويكم پررنگ شده است خيزش چين و تالش اين كشور آسيايي پس از گذراندن دوره اصالحات براي حضور پويا و مؤثر در مناطق استراتژيك جهان از جمله خليجفارس است و چون اين كشور براي رشد اقتصادي خود به منابع نفتي ارزان منطقه خليجفارس نيازمند است ميكوشد از راههاي گوناگون از جمله برقراري روابط گسترده با كشورهاي اين منطقه نفوذ خود را در آن افزايش دهد. بدينسان، حضور چين براي آمريكا كه از مدتها پيش در اين منطقه جاي پا داشته و منافع كالني ميبرده است، تهديدي شمرده ميشود. پرسش اصلي در اين پژوهش اين است كه »سياست خارجي چين در منطقه خليجفارس چه اثري بر منافع آمريكا دارد؟« و فرضيه پژوهش نيز چنين است: »خيزش چين در منطقة خليجفارس و تالش آن كشور براي حضور در اين منطقه، اثر منفي بر منافع حياتي آمريكا دارد«. در اين نوشتار چارچوب نظري »سيكل قدرت« بعنوان مناسبترين چارچوب براي بررسي و اثبات فرضيه پژوهش به كار گرفته شده است. اين پژوهش از نوع توصيفي ـ تحليلي و روش گردآوري اطالعات بهصورت كتابخانهاي است.

.1 ديباچه

منطقه خليجفارس با دارا بودن منابع بزرگ انرژي يكي از مهمترين و حساسترين مناطق جهان شمرده ميشود كه همواره مورد توجه كشورهاي بزرگ بوده است. اين منطقه كه در برگيرندة ايران، عراق، كويت،

عربستان، قطر، امارات عربي متحده، بحرين و عمان است از مدتها پيش كانون رقابت قدرتهاي بزرگ بوده است. پيش از دوران جنگ سرد، آمريكا و اتحاد جماهير شوروي بر سر اين منطقه در رقابت بودند و پس از جنگ سرد، حضور چين تهديد ديگري براي منافع

آمريكا در اين منطقه بهشمار ميرود. چين بعنوان يك قدرت نوپا، از كشورهايي است كه در سده بيستويكم دست به اصالحات گسترده در حوزههاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي، نظامي و فرهنگي زده است. اين كشور رو به رشد و مصمم به توسعه يافتن، نيازمند منابع نفت و گاز براي رسيدن به هدفهاي جهاني خود است و از اينرو نگاه بسيار ويژهاي به منابع ارزان، ديرپا و با صرفه منطقه خليجفارس دارد و با روشها و تاكتيكهاي گوناگون براي افزايش حضور و نفوذ خود در اين منطقه ميكوشد. اما در راه رسيدن به هدفهاي خود در خليجفارس با قدرتي روبهرو است كه از مدتها پيش در اين منطقه حضور داشته است و منافع اقتصادي آن سخت با منطقه خليج فارس گره خورده است به گونهاي كه اگر راه بر منابع سرشار خليجفارس به سوي غرب بسته شود، حيات اقتصادي غرب به خطر خواهد افتاد. از اينرو حضور گستردة چين در اين منطقه به معناي آسيب رسيدن به منافع غرب و بويژه آمريكا در خليجفارس خواهد بود و واكنش آنرا بهدنبال خواهد داشت. بهسخن ديگر، امريكا دستاندازي گسترده چين به اين منطقه را بر نخواهد تافت. هرچند چين مؤلفههاي اصلي قدرت يعني سرزمين، جمعيت، نيروي نظامي و اقتصاد پويا را دارد، اما همچنان ياراي روبهرو شدن با آمريكا را نخواهد داشت از اينرو چينيها روشي آرام و دور از تنش با تكيه بر اقتصاد پويا را محور اقدامات خود در پهنه بينالمللي و بويژه در منطقه خليجفارس قرار دادهاند. چين براي نزديك شدن به كشورهاي كناره خليجفارس برنامة گستردهاي دارد و روابط بازرگاني دامنهداري با كشورهاي اين منطقه برقرار كرده است و همانند آمريكا ميكوشد در اين منطقه نيروي نظامي فعال و مؤثر داشته باشد.

1ـ.1 پيشينه پژوهش: در اين زمينه پژوهشهاي گوناگون انجام گرفته است كه در زير به چند مورد اشاره ميشود:

1ـ عبدالحميد قليزاده و نوذر شفيعي (1391) در مقالهاي با عنوان »نظريه سيكل قدرت؛ چارچوبي براي تحليل فرايند قدرت نسبي اياالت متحده آمريكا

● موضوعي كه در سده بيستويكم پررنگ شده است خيزش چين و تالش اين كشور آسيايي پس از گذراندن دوره اصالحات براي حضور پويا و مؤثر در مناطق استراتژيك جهان از جمله خليجفارس است و چون اين كشور براي رشد اقتصادي خود به منابع نفتي ارزان منطقه خليجفارس نيازمند است ميكوشد از راههاي گوناگون از جمله برقراري روابط گسترده با كشورهاي اين منطقه نفوذ خود را در آن افزايش دهد. بدينسان، حضور چين براي آمريكا كه از مدتها پيش در اين منطقه جاي پا داشته و منافع كالني ميبرده است، تهديدي شمرده ميشود. و خيزش چين« به بررسي خيزش چين بعنوان يك بازيگر بزرگ در پهنه بينالمللي و اثر افزايش قدرت چين در حوزههاي گوناگون بر نقش اين كشور در عرصه سياست خارجي و روابط آن با اياالت متحده آمريكا پرداختهاند و با بهرهگيري از نظريه سيكل قدرت، شاخصهاي رشد و افول اين دو كشور را بررسي و راهكارهاي فراروي آمريكا براي رويارويي با اين وضع تازه را ارزيابي كردهاند. آنان برپاية اين نظريه نشان دادهاند كه چين در شاخصهاي مربوط به توانمنديهاي مادي چون نيروي نظامي، رشد اقتصادي و صنعتي و توانمنديهاي ارتباطي و تكنولوژيك رشدي فزاينده داشته است؛ و در برابر آمريكا در سايه اُفت نسبي قدرت خود بويژه در پهنه اقتصادي، با دشواريهايي چون افزايش بدهيهاي جهاني، نوسان ارزش جهاني دالر و... روبهرو است.

.2 افشين متقي و مصيب قرهبيگي (1393) در نوشتاري با عنوان »جايگاه استراتژيك خليج فارس در سياست خارجي چين« به بررسي اهميت استراتژيك منطقه خليجفارس براي چين، پرداخته و يادآور شدهاند كه خليجفارس بعنوان غنيترين و مهمترين منطقه جهان به لحاظ داشتن ذخاير عظيم هيدروكربني و نيز اهميت اقتصادي و مالي و بعنوان يك بازار گسترده و پررونق، از جايگاه راهبردي برجستهاي برخوردار است و به علت همين جايگاه ژئوپليتيك و ژئواستراتژيك، همواره

ميدان فشردهترين رقابتها ميان قدرتهاي جهاني بوده است. در اين مقاله آمده است كه يكي از كشورهايي كه در اين سالها حضوري پويا و چشمگير در خليجفارس داشته، جمهوري خلق چين است؛ زيرا امنيت انرژي در روزگار كنوني يكي از چالشهاي استراتژيك پيشروي چين بهشمار ميآيد.

3ـ محمد علي بصيري و ديگران (1393) در مقالهاي با عنوان »تحليل عوامل واگرا در روابط آمريكا و چين )برمبناي تئوري توازن قوا«( به بررسي موضوع افزايش قدرت چين در پهنه بينالمللي و اينكه چين خواستار ايفاي نقش در محيط بينالمللي است، پرداختهاند. اين خواست چين، چالشها و دشواريهايي براي آمريكا فراهم كرده است. اگر آمريكا بهدنبال درگيري و مناقشه باشد اين روش به كاهش قدرت نسبي اياالت متحده دامن خواهد زد. با سربرآوردن چين و دگرگوني نظام بينالملل و به چالش كشيده شدن هژمون آمريكا، طبيعي است كه آمريكا نگران خيزش چين باشد و تا جايي كه ميتواند، بكوشد آنرا كنترل كند و از پذيرش نقش چين در پهنه بينالمللي سرباز نزند.

4ـ محمد علي بصيري و ديگران (1391) در نوشتار ديگري زير عنوان »خيزش نظامي چين و چالشهاي پيشروي هژموني آمريكا« به بررسي مسئله افزايش قدرت چين در اين چند دهه و اينكه اين پديده ميتواند چالشهايي براي هژموني آمريكا ايجاد كند، پرداختهاند. افزايش قدرت نظامي چين آثاري بر سياستهاي آمريكا در سطح جهان گذاشته است. از اينرو تالش اين كشور براي دستيابي به هژموني جهاني واكنش آمريكا را برميانگيزد و آمريكا با در پيش گرفتن دو استراتژي مهار و مشاركت به اين معماي امنيتي واكنش نشان

● هرچند چين مؤلفههاي اصلي قدرت يعني سرزمين، جمعيت، نيروي نظامي و اقتصاد پويا را دارد، اما همچنان ياراي روبهرو شدن با آمريكا را نخواهد داشت. از اينرو چينيها روشي آرام و دور از تنش با تكيه بر اقتصاد پويا را محور اقدامات خود در پهنه بينالمللي و بويژه در منطقه خليجفارس قرار دادهاند. خواهد داد.

5ـ عباس مصلينژاد و محمد رضا حقشناس (1391) در نوشتاري با عنوان »جايگاه چين در اقتصاد انرژي خليجفارس )با تمركز بر جمهوري اسالمي ايران«( به بررسي رشد اقتصادي چين در دهههاي گذشته و حركت شتابزده آن براي تبديل شدن به قدرتي بزرگ در پهنه سياست جهاني و ايفاي نقش براي اثرگذاري بر مسائل بينالمللي، پرداختهاند. تالش چين براي افزايش توان نظامي و ديپلماتيك خود راهبرد خارجي اين كشور را در حوزههاي گوناگون، دگرگون كرده است. در اين راستا منطقه خليجفارس سخت مورد توجه چين قرار گرفته است. اين منطقه بيشترين توان پاسخگويي به نياز چين به انرژي را دارد. چين در تالش براي گذار از كناره به متن در منطقه خليجفارس است و براي تأمين انرژي خود و افزايش حضور در خليجفارس راهبرد همكاري با كشورهاي اين منطقه را برگزيده است.

6ـ بهاره سازمند و فاطمه تقيزاده (1392) در نوشتاري زير عنوان »خيزش چين: ابعاد، مؤلفهها، پيامدها و چالشها« به بررسي موضوع خيزش چين و توانمنديهاي اين كشور آسيايي بعنوان يك قدرت نوپا پرداختهاند. از 1970م. چين در چارچوب سياست اصالحات و سياست درهاي باز در حوزههاي اقتصادي، سياسي و نظامي بعنوان يك قدرت نوپا مطرح شده و با رشد شتابان اقتصادي و دارا بودن باالترين سطح پسانداز در جهان و همچنين برتري در عرصههاي نظامي و سياسي بعنوان رقيب جدي اياالت متحده آمريكا شناخته شده است.

7ـ عليرضا سلطاني و ديگران (1390) در نوشتاري با عنوان »جايگاه انرژي در سياست خاورميانهاي چين« به بررسي اهميت انرژي در اقتصاد چين پرداختهاند. تقاضاي انرژي در اين كشور بر اثر رشد و توسعه اقتصادي آن سخت رو به افزايش است؛ از سوي ديگر، بهعلت كمبود منابع داخلي، وابستگي اين كشور به منابع بينالمللي به همان اندازه بيشتر ميشود. چين از 1993 به واردكننده نفت تبديل شده است، در حالي كه پنجمين توليدكننده نفت در جهان است. نياز شديد

چين به انرژي، زمينه تعامل آن با كشورهاي دارنده انرژي را كه بيشتر در خاورميانه و خليجفارس واقع شدهاند فراهم كرده است. كشورهاي اين منطقه نگراني چين در زمينه امنيت انرژي را برطرف ميكنند و از سوي ديگر چين، نيازهاي آنها را در حوزه فنّاوري و سرمايه پاسخ ميگويد. فرضيه اصلي اين نوشتار اين است كه رشد اقتصادي فزاينده چين و ذخاير بزرگ نفت در منطقه خاورميانه و بويژه خليجفارس زمينه توجه پكن به كشورهاي داراي نفت را فراهم كرده است و چين سياستي صلحآميز با قدرت نرم و دور از هرگونه تشنج را در اين كشورها پيميگيرد.

8ـ جان كاالبرس (1998) در نوشتاري با عنوان »چين و خليجفارس: انرژي و امنيت« به بررسي موضوع همكاري در حوزه انرژي و گسترش روابط ميان چين و كشورهاي خليجفارس ميپردازد. نويسنده استدالل ميكند كه هسته اصلي اين روابط، نياز فزاينده چين به واردات نفت از خليجفارس است ولي چين در پيگيري هدفهاي خود در خليجفارس با چالشهايي از جمله فشارهاي آمريكا روبهروست. با پايان يافتن جنگ سرد، در غرب و بويژه در اياالت متحده در مورد ماهيت و پيامدهاي سياست خارجي چين، بحثهاي فراواني درگرفته است و آنها نوسازي چين و ارزشهاي مورد نظر حزب كمونيست چين را يك تهديد امنيتي بالقوه ميدانند. چين از 1980 شالوده روابط چند وجهي خود با كشورهاي خليجفارس را پايهگذاري كرده است. ديپلماسي چين بر ايجاد روابط بازرگاني استوار با كشورهاي اين منطقه پايهگذاري شده است. از 1990 روابط چين با كشورهاي خليجفارس بيشتر و متنوعتر شده است. در حوزه اقتصادي، وضع كسبوكار در چين پيچيدهتر شده است، بويژه در بخش انرژي و با توجه به نياز چين به نفت خام. در حوزه نظامي، چين در بازار جنگافزار جاي پاي خود را حفظ كرده است و به بيشتر كشورهاي خليجفارس جنگافزار ميدهد؛ اما گفتني است كه چين در پيگيري هدفهاي ژئوپليتيكي و اقتصادي خود در خليجفارس با آمريكا روبهروست و از اينرو ميكوشد با احتياط رفتار كند.

9ـ ظفر اقبال چيمه (1987) در نوشتاري با عنوان »استراتژي اياالت متحده آمريكا در منطقه خليجفارس« به بررسي اين موضوع ميپردازد كه منطقه خليجفارس آشفتهترين منطقه جهان است؛ زيرا ثروت نفت، آنرا به طعمهاي وسوسهانگيز براي كشورهاي صنعتي تبديل كرده است. هشت كشور در كناره خليجفارس بيش از 60درصد ذخاير شناخته شده نفت جهان را دارند. قطع جريان نفت از خليجفارس، در فروپاشي اقتصادي و فلج شدن صنعتي كشورهاي توسعهيافته غرب نقش اساسي دارد و از اينرو استراتژي بلوك غرب به رهبري آمريكا، جلوگيري از قطع جريان نفت از خليجفارس است. اهميت خليجفارس از جايگاه ژئواستراتژيك اين منطقه بعنوان نقطه تالقي راههاي اروپا، آسيا و آفريقا نيز مايه ميگيرد. از اينرو آمريكا همواره ميكوشد در اين منطقه حساس نفوذ و جايگاه خود را حفظ كند و روابط دوستانهاي با كشورهاي آن داشته باشد.

-10 محمود غفوري (2009) در نوشتاري با عنوان »سياست چين در خليجفارس« به بررسي مسئله رشد اقتصادي چين و نياز فزاينده آن به نفت خام و تأمين اين نفت از خليجفارس كه چالشي براي اياالت متحده آمريكا است ميپردازد. چين به مهمترين واردكننده نفت خام و دومين مصرف كننده آن در جهان پس از اياالت متحده آمريكا و سومين وارد كننده نفت پس از آمريكا و ژاپن تبديل شده است. چين بهعلت نياز فزاينده به نفت، ميكوشد حضور چشمگيري در منطقه خليجفارس داشته باشد؛ و به داليل گوناگون جايگاه خود را در منطقه تثبيت كند. اين حضور پوياي چين

● در آغاز سده بيستويكم، سياست خارجي مسالمتآميز چين متأثر از دو گفتمان بود كه هوجين تائو، رييسجمهوري اين كشور مطرح كرد: 1ـ ظهور مسالمتآميز: بدين معنا كه چين قدرتي رو به رشد است و مسير افزايش توانايي خود را همانند قدرتهاي گذشته بر محور نيروي نظامي قرار نميدهد. .2 جهان هماهنگ: يعني اولويت دادن به برقراري صلح و ثبات جهاني از راه همكاري و تفاهم نه بهرهگيري از اتحادها يا كاربرد آشكار زور.

در منطقه چالشهاي گستردهاي براي آمريكا و ديگر قدرتهاي اصلي پديد آورده است.

البته بايد دانست كه وجه تمايز اين پژوهش با پژوهشهاي پيشين در كاربرد يك چارچوب نظري متفاوت و بررسي يك موضوع تازه است كه در پهنه بينالمللي روز به روز پررنگتر ميشود، يعني به چالش كشيده شدن منافع آمريكا در منطقه خليجفارس از سوي چين.

2ـ.1 چارچوب نظري: نظريه سيكل قدرت گرچه ميتوان از نظريههاي گوناگون براي توضيح پديدههاي سياسي بينالمللي و حتا سياست خارجي كشورها بهره گرفت، اما با درنظر گرفتن اين نكته كه هر پديده سياسي يا بينالمللي برآمده از علت يا عواملي است، گاه با توجه به مقتضيات زمان و ويژگيهاي محيط داخلي و بينالمللي، بررسي يك پديده سياسي برپايه يك نظريه خاص، از آنرو كه علل پديدآورنده يا شكلدهنده به آن پديده و عوامل اثرگذار بر آن، همخواني بيشتري با اصول و مباني آن نظريه خاص دارد، با بهرهگيري از آن نظريه بهتر ميتوان به تبيين پديدة ياد شده پرداخت و از ديد ما براي بررسي روابط چين و آمريكا در منطقه خليجفارس نظريه سيكل قدرت بهتر ميتواند پاسخگو باشد و چون با رهيافتي نو پديدههاي بينالمللي را تجزيه و تحليل ميكند، در سنجش با ديگر نظريات مطرح، كارايي بيشتري براي تحليل الگوهاي همكاري و تضاد در روابط اياالت متحده و چين در سده بيستويكم دارد. آنچه در اين پژوهش، براي تحليل ماهيت دگرگوني در قدرت در جهان امروز و بويژه بررسي روابط دو قدرت مسلط كنوني يعني اياالت متحده و چين كه از توانمنديهاي زيادي براي دستيابي به مراتب باالي قدرت برخوردار است به كار گرفته شده، دستگاه نظري سيكل قدرت است كه از سوي نظريهپردازان بزرگي چون چارلز دوران، سوشيل كمار، ديالن كيسان و بروك تسمان تدوين شده است.

نظريه سيكل قدرت نخستين بار از سوي چارلز دوران در نخستين سالهاي دهه 1990 مطرح شد و سپس در محافل علمي و دانشگاهي گسترش يافت. اين نظريه درباره سر برآوردن و فرو افتادن قدرتهاي بزرگ بينالمللي است. كانون اصلي توجه اين نظريه از لحاظ محتوايي، تعادل ميان قدرت و نقش است. برپاية اين ديدگاه، نقش هر بازيگر تابعي از قدرت اوست؛ هماهنگي و تعادل ميان قدرت و نقش، به رضايت و صلح ميانجامد. رابطه معكوس نيز مصداق دارد؛ افزايش قدرت از يكسو و تنگناهايي كه سيستم از راه نقش محدود بر بازيگر تحميل ميكند از سوي ديگر، به نارضايتي و كوشش براي پر كردن فاصله ميان قدرت و نقش ميانجامد و در نتيجه، قدرت تازه براي به دست آوردن منابع، تعيين قواعد بازي و شكل دادن به نظام بينالملل، به چالش با قدرت برتر ميپردازد. نظريه سيكل قدرت، تعادل در نظام بينالملل و ثبات ساختاري را در پيوند با اين مسئله ميداند كه كشور هژمون و همپيمانانش در سنجش با قدرت تازه و نوپا، از نيروي بيشتري برخوردار باشند. اگر كشور چالشگر قدرتي همسنگ يا باالتر از قدرت كشور به چالش گرفته شده داشته باشد، دوران دگرگوني و گذار در سيستم فرا ميرسد و ماهيت اين گذار با شيوة كاركرد كشور به چالش گرفته شده همبستگي تام دارد )قليزاده و شفيعي، ‪.(141 -142 :1392‬ چارلز دوران همچنين در پي توضيح و توصيف مكانيزم، علل و چگونگي گذار از يك ساختار به ساختار تازه است. از ديد او، مانند واقعگراياِن ساختارگرا، قدرت نقش محوري بازي ميكند و ساختار سيستم بينالملل، تنها واحدي

● تأمين انرژي، مهمترين عامل تداوم رشد اقتصادي كنوني و مهمترين شاخص ثبات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و امنيت ملي چين شمرده ميشود و در سطح استراتژيك، اين موضوع براي چين جنبة كليدي ـ حياتي دارد. چين، گرچه خود توليدكننده نفت است، ولي ميكوشد آنرا از مناطق ديگر جهان تأمين كند و از مناطقي كه ويژگيهاي با ارزشي براي چين دارد، منطقه خليجفارس است.

است كه سزاوار بررسي ميباشد. هدف او، شناسايي و توضيح عوامل پديدآورندة بيثباتي، با بهرهگيري از نظريهها و روشهاي رفتارگرايان است. تصميمگيري در اوضاع بحراني و همچنين ابعاد رواني و تشخيص تصميمگيرندگان، از عواملي است كه بررسي ميشود. از ديد دوران، نظريه سيكل قدرت داراي دو بخش اصلي است: بخش نخست، ديناميك فراز و فرود قدرتها و بخش دوم، نتايج بخش يكم براي جنگهاي اصلي. از ديد دوران، تنها با بررسي رفتار تهديدآميز بازيگر چالشگر براي رسيدن به جايگاه قدرت برتر ميتوان به بحرانهاي ساختاري پرداخت. مفاهيم اصلي يعني محورهاي اين نظريه عبارت است از: قدرت، ساختار، ثبات و نقطه عطف. نظريه چارلز دوران ابعاد و زواياي گوناگون دارد. در اينجا، آن بخش از اين نظريه مورد نظر است كه تبيينكننده موضوع پژوهش يعني »كنش چالشگرايانه چين در برابر آمريكا« است. گزارههاي مهم در نظريه چارلز دوران را ميتوان چنين برشمرد: .1 قدرت هر كشور تابع توانمنديهاي آن كشور است. پس قدرت هر كشور در نتيجة افزايش يا كاهش توانمنديهاي آن ميتواند افزايش يا كاهش يابد .2 قدرت هر بازيگر، نسبي است و تنها در سنجش با ديگر بازيگران ميتواند ارزيابي شود. براي نمونه، افزايش قدرت يك بازيگر ميتواند با اُفت قدرت كنشگر ديگر همراه شود. .3 افزايش قدرت هر بازيگر، به افزايش نقش آن بازيگر ميانجامد؛ به سخن ديگر، جايگاه و نقش يك كنشگر در نظام بينالملل تابع قدرت و توانايي آن كنشگر است .4 هنگامي كه قدرت يك كنشگر بر بازيگر ديگر فزوني گيرد و كنشگر نوپا خواهان افزايش نقش خود در پهنه بينالمللي شود، مرحله حساس يا »نقطه عطفي« در نظام بينالملل پيش ميآيد كه ميتواند به دگرگوني ساختار نظام بينالملل بينجامد. از ديد دوران، مهمترين بخش نظريه سيكل قدرت مرحله نقطه عطف يا مرحله حساس است كه زمينة انتقال قدرت در سيستم بينالمللي فراهم شده است. در »نقطه عطف«، دگرگونيها در روابط بينالملل داراي ابعاد انقالبي است. در اين مرحله، فاصله ميان قدرت يك كنشگر و نقش او ناگهان از ميان ميرود و سياستگذاران درمييابند كه »جذر و مد تاريخ« دگرگون شده است. در اين مرحله، قدرت يك كنشگر بر قدرت كنشگر ديگر فزوني يافته و در نتيجه نقشها دگرگون شده است. در »نقطه عطف«، بياعتمادي سياسي و نگراني حكمفرماست و قواعد رفتاري، نقشها، شناخت آينده و طرحريزي استراتژيك بلندمدت كه زمينه ساز احساس امنيت است، دگرگون شده است. در »نقطه عطف«، افول هژموني به توزيع مجدد امكانات در سطح بينالملل ميانجامد و انتقال قدرت مايه رقابت بر سر رهبري جهان ميشود )اخوان زنجاني، 162:1374 تا .(167 از ديد چارلز دوران، در اين مرحله، رفتار قدرِت به چالش كشيده شده )اصلي( در برابر قدرت نوپا )چالشگر( به سه صورت خواهد بود: 1ـ كاربرد نيروي نظامي به شكل يك اقدام پيشگيرانه در برابر چالشگر )پيامد چنين اقدامي جنگ است و مردود شمرده ميشود(؛ 2ـ ايجاد ائتالف گسترده براي مهار كردن قدرت كنشگر نوپا، چنانچه به تنهايي نتواند از پس آن برآيد )در اين مورد به منطق نظريه موازنه قدرت ميپيونديم چون كنشگر نوپا نيز بيكار نمينشيند و خود ائتالفهاي موفقيتآميزتري ايجاد ميكند و بدينسان نقش بازدارندگي ائتالف نخست را خنثي ميكند و بازي به وضع نخستين، يعني ناهماهنگي ميان نقش و قدرت برميگردد(؛ 3ـ پذيرش جايگاه قدرت نوپا و مشاركت آن در تصميمگيريهاي بينالمللي و جهاني )در اين مرحله اقدامات زير از سوي كنشگر به چالش كشيده شده پيشنهاد ميشود: .1 فراهم كردن زمينه براي ايفاي نقش پوياتر بازيگر نوپا در تصميمگيريهاي بينالمللي؛ .2 افزايش انواع مشاركتها و همكاريهاي چندجانبه؛ .3 بهرهگيري از بحرانهاي حاشيهاي براي

● يكي از علل اصلي اهميت داشتن منطقه خليجفارس براي چين، عمر ذخاير اين منطقه است. درحاليكه عمر ذخاير ديگر مناطق جهان كمتر از ده سال است ميانگين عمر ذخاير اين منطقه كمابيش پنجاه سال است و بنابراين آينده بازار نفت جهان را منطقه خليجفارس رقم ميزند .

مشاركت دادن قدرت نوپا در فرايند تصميمگيري؛ .4 تعريف دوباره وضع ائتالفهاي موجود به گونهاي كه پيوسته بخش بزرگي از بار مالي امور امنيتي بر دوش كنشگران مهم تازه قرار گيرد( )مظاهري، .(81:1388

.2 بحث و بررسي:

.2-1 منطقه خليج فارس: منطقه خليج فارس با داشتن ذخاير بزرگ انرژي و منابع بسيار غني معدني و قرار گرفتن در مسير مهمترين خطوط كشتيراني، از حساسترين مناطق جهان شمرده ميشود و همواره مورد توجه كشورهاي بزرگ بوده است. از 1908 كه نخستين چاه نفت در مسجد سليمان به نفت رسيد، اهميت جهاني خليجفارس روشن شد )خوش خطي و امجدي، .(230:1386 بر پايه تازهترين برآوردها، اين منطقه با 797/8 ميليارد بشكه ذخيره اثبات شده نفت و 79/3 تريليون متر مكعب ذخيره گاز طبيعي، بيشترين اهميت استراتژيك را از لحاظ ذخاير نفت و گاز پيدا كرده است. ‪(BP Statistical Review of‬ ‪World Energy, 2014: 6,20)‬ امروزه ثبات بازار نفت جهاني به افزايش توليد نفت در منطقه خليجفارس وابسته است. كارشناسان مسائل نفت پيشبيني ميكنند كه با توجه به روند افزايش تقاضاي نفت و كاهش توليد نفت در آمريكا اين منطقه براي مدتها اهميت ژئواستراتژيك و ژئوپليتيكي خود را حفظ خواهد كرد. بزرگترين منابع نفت در منطقه خليجفارس به عربستان، ايران و عراق تعلق دارد و عراق كه هنوز منابعش به درستي شناخته نشده است چه بسا بيش از عربستان نفت داشته باشد ‪.(Katzman, 2003:1)‬ در زمينه گاز طبيعي نيز ايران با 34/0 تريليون متر مكعب، بزرگترين ذخاير گازي را در ميان كشورهاي حوزه خليجفارس دارد .

‪(BP Statistical Review of World Energy,‬ ‪.2014: 20)‬

.2-2 سياست خارجي چين در منطقه خليج فارس: امروزه يكي از موضوعات مهم در زمينه روابط بينالملل، خيزش چين و توانمنديهاي اين كشور آسيايي است. چين بعنوان يك قدرت نوپا از كشورهايي است كه در اين چند دهه، دگرگونيهاي گسترده به خود ديده است. اين روند از سالهاي پاياني دهه 1970م و در چارچوب اصالحات سياسي و اقتصادي و سياست درهاي باز آغاز شد )بصيري و ديگران، .(93:1391 چين با سرزميني گسترده و با دارا بودن يك پنجم جمعيت جهان، بزرگترين كشور رو به رشد جهان است كه افزون بر عضويت دائم در شوراي امنيت و برخورداري از حق وتو، يكي از قدرتهاي هستهاي بهشمار ميرود )قليزاده و شفيعي، .(149:1391 يك كشور هرچه قدرت و نفوذ بيشتري در محيط منطقهاي، فرامنطقهاي و بينالملل داشته باشد، درصورت اتخاذ سياست خارجي درست و سنجيده، هم ميتواند تا اندازه زيادي به هدفها و منافع خود دست پيدا كند و هم به گونه چشمگير بر قواعد و محيط بينالملل اثرگذار باشد. چين تا سالهاي پاياني دهه 1970 در پرتو اصالحات اقتصادي و سياسي رفتهرفته دگرگون شد. اين كشور از اواخر دهه 1980 بويژه در دوران زمامداري دنگ شيائوپينگ با در پيش گرفتن سياست خارجي آرام و مسالمتآميز، درصدد دستيابي به هدفهاي خود در منطقه و در نظام بينالمللي برآمد. پيامد اين سياست خارجي را ميتوان در افزايش قدرت

● خليجفارس همچون صخرهاي است كه مجموعههاي نفتي و نظامي اياالت متحده بر آن استوار شده است. آمريكا با توجه به جايگاه ژئوپليتيكي، ژئواستراتژيك و ژئواكونوميك خليجفارس، اهميت ويژهاي براي اين منطقه قائل است. افزون بر نگرانيهاي اياالت متحده در زمينه امنيت انرژي كه اين كشور را با خليج فارس پيوند ميزند، در سالهاي پس از 11 سپتامبر، عناصر امنيتي نيرومندي زير عنوان »مبارزه با تروريسم«، جلوگيري از گسترش جنگافزارهاي ويژة كشتار جمعي و نگراني از چگونگي مصرف شدن دالرهاي نفتي، پيوند امنيت ملي آمريكا با منطقه خليجفارس را بيشتر و آنرا چند بُعدي كرده است .

سياسي، اقتصادي و بهبود وجهه منطقهاي و بينالمللي چين ديد. چين از دهه 1990 و بويژه از سال 2000 اين سياست را كه اصلي ثابت در ايستارهايش در نظام بينالملل بوده، كوشيده است تا به منافع حياتي، ملي و برنامه و هدفهاي سياسي، و بويژه هدفهاي اقتصادي خود دست يابد پي گرفته است. در اوايل نيمه دوم سده بيستم، سياست خارجي چين در حوزه منطقهاي تعريف ميشد؛ اما اكنون دربرگيرنده بسياري از مالحظات بينالمللي است.

در آغاز سده بيستويكم، سياست خارجي مسالمتآميز چين متأثر از دو گفتمان بود كه هوجين تائو، رييسجمهوري اين كشور مطرح كرد: 1ـ ظهور مسالمتآميز: بدين معنا كه چين قدرتي رو به رشد است و مسير افزايش توانايي خود را همانند قدرتهاي گذشته بر محور نيروي نظامي قرار نميدهد. .2 جهان هماهنگ: يعني اولويت دادن به برقراري صلح و ثبات جهاني از راه همكاري و تفاهم نه بهرهگيري از اتحادها يا كاربرد آشكار زور )عباسي و قياسي، 222:1391 تا .(231 رشد اقتصادي چين و افزايش حجم داد و ستد اين كشور، پررنگتر شدن حضور آن در سطح بينالمللي را در پي داشته است. چين بعنوان عضو دائم شوراي امنيت سازمان ملل و برخوردار از حق وتو، با شركت در پيمانهاي منطقهاي و جهاني مانند پيمان منطقهاي آسيا ـ پاسفيك، سازمان همكاري شانگهاي، گفتوگوهاي شش جانبه در مورد كره شمالي، گروه 5+1 در مورد پرونده هستهاي ايران و نيز حضور در نشستهاي آ.سه.آن و هشت كشور صنعتي بعنوان عضو ناظر، درصدد بهرهگيري از توانمنديهاي خود و به دنبال سياستهاي چندجانبهگرايي در پهنه بينالمللي است )ابراهيمي و رضايي، .(173:1391 چينيها براي برقرار كردن روابط با ثبات و دور از تنش با كشورهاي گوناگون، آشكارا اعالم كردهاند كه مايل به پيوستن به سازمانهاي نظامي منطقهاي نيستند، ولي از حضور در سازمانهاي اقتصادي فراگير و مؤثر جهاني و منطقهاي استقبال ميكنند.

تأمين انرژي، مهمترين عامل تداوم رشد اقتصادي كنوني و مهمترين شاخص ثبات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و امنيت ملي چين شمرده ميشود و در سطح استراتژيك، اين موضوع براي چين جنبة كليدي ـ حياتي دارد )ترابي، .(1120:1389 چين، گرچه خود توليد كننده نفت است، ولي ميكوشد آنرا از مناطق ديگر جهان تأمين كند و از مناطقي كه ويژگيهاي با ارزشي براي چين دارد، منطقه خليجفارس است. هرچند چين در پهنه بينالمللي سياست بهرهگيري از منابع متنوع را دنبال ميكند و تنها بر منطقه خليجفارس تأكيد ندارد، اما به داليلي چون دوري راه يا داشتن مشكالت تاريخي براي نمونه با بيشتر كشورهاي حوزه درياي خزر، منطقه خليجفارس و خاورميانه بهترين منبع تأمين نفت و انرژي اين كشور شمرده ميشود.

يكي از علل اصلي اهميت داشتن منطقه خليجفارس براي چين، عمر ذخاير اين منطقه است. درحاليكه عمر ذخاير ديگر مناطق جهان كمتر از ده سال است ميانگين عمر ذخاير اين منطقه كمابيش پنجاه سال است و بنابراين آينده بازار نفت جهان را منطقه خليجفارس رقم ميزند )ترابي، .(1121:1389 گذشته از آن، چين و كشورهاي كنارة خليجفارس پيشينه درگيري يا اختالف عمدهاي با يكديگر ندارند و در فرايند وابستگي متقابل در حوزه انرژي مانع مهمي در كار نيست و بازرگاني ميان آنها به خوبي رو به گسترش است. خليجفارس همچنين تأمينكننده تكنولوژي آب و نيز سرمايه براي صنعت پتروشيمي چين است. گفتني است كه هزينه استخراج نفت در اين منطقه بسيار پايين است و بيشتر كشورها به علت تك محصول بودن، عالقه بسيار به

● موفقيتهاي گسترده چين در زمينه اقتصادي، اقتضا ميكند كه اين كشور بعنوان رقيب اصلي آمريكا در منطقه خليجفارس مطرح شود. چين بعنوان يك قدرت نوپاي اقتصادي توانسته است هژموني اياالت متحده را در منطقه خليجفارس به چالش بكشد. از ديد آمريكا، چين تنها كشور در نظام بينالملل است كه با برخورداري از عناصر اصلي قدرت يعني جمعيت، پهناوري سرزمين، اقتصاد پويا و نيروي نظامي گسترده ميتواند در آينده نزديك هژموني آمريكا را به چالش بكشد.

فروش نفت دارند )ترابي، (212:1390 بايد در نظر داشت كه چين كنشگري تازه وارد به اين منطقه است و به علت نداشتن پيشينه استعمارگري، برخورداري از بازار بزرگ و توان سرمايهگذاري، بهخوبي از مزيتهاي خود بهرهبرداري كرده است. از سوي ديگر، چين برعكس آمريكا درصدد ايجاد دگرگوني در منطقه نيست و از اينرو براي بيشتر كشورهاي حوزة خليجفارس داراي جذابيت و اعتبار است و با آنها روابط دوستانه برقرار كرده است. در پهنه سياسي نيز خواستار نقش و مسئوليت متناسب با اين پيشرفتهاست و بهشدت ميكوشد تا به جايگاه مورد عالقهاش، يعني همترازي با آمريكا در سراسر جهان دست يابد. )ابراهيمي و رضايي، 172:1391 و .(183 از اينرو يكي از آثار حضور چين در اين منطقه به چالش كشيدن منافع آمريكا در اين منطقه خواهد بود.

.2-3 منافع آمريكا در منطقه خليج فارس: با كشف نفت در منطقه خليجفارس كه بعدها حجم ذخاير آن مشخص شد، رقابت در اين منطقه فشردهتر شد. از 1970 كه نيروهاي بريتانيايي از منطقه رفتند، نيروهاي آمريكا جايگزين آنها شدند. نياز به نفت خليج فارس و منافع اقتصادي ناشي از آن اياالت متحده را بر آن داشت كه يكي از بزرگترين نيروهاي نظامي خود را در اين منطقه و پيرامون آن مستقر كند )تقويپور، .(1:1381 خليجفارس همچون صخرهاي است كه مجموعههاي نفتي و نظامي اياالت متحده بر آن استوار شده است. آمريكا با توجه به جايگاه ژئوپليتيكي، ژئواستراتژيك و ژئواكونوميك خليجفارس، اهميت ويژهاي براي اين منطقه قائل است. دولت آمريكا در اين حوزه، پنج هدف مهم و استراتژيك را دنبال ميكند: صدور آزاد نفت به بازارهاي جهاني، تأمين امنيت رژيمهاي دوست و گسترش رابطه با آنها و جلوگيري از زمينههاي بروز ناامني در منطقه، جلوگيري از گسترش جنگافزارهاي ويژة كشتار جمعي، تقويت روند اصالحات و دموكراسي در كشورهاي منطقه و مبارزه با تروريسم. از استراتژيهاي نفتي اياالت متحده در خليجفارس ميتوان به موارد زير اشاره كرد: تأمين امنيت و ثبات كشورهاي توليدكننده نفت، تأمين امنيت تأسيسات نفتي، تأمين امنيت پايانههاي نفتي در خليجفارس، و پاسداري از خطوط ارتباط دريايي )تخشيد و متين جاويد، 216:1390 و .(218

افزون بر نگرانيهاي اياالت متحده در زمينه امنيت انرژي كه اين كشور را با خليج فارس پيوند ميزند، در سالهاي پس از 11 سپتامبر، عناصر امنيتي نيرومندي زير عنوان »مبارزه با تروريسم«، جلوگيري از گسترش جنگافزارهاي ويژة كشتار جمعي و نگراني از چگونگي مصرف شدن دالرهاي نفتي، پيوند امنيت ملي آمريكا با منطقه خليجفارس را بيشتر و آنرا چند بُعدي كرده است. بدينسان نفت خليجفارس در امنيت انرژي آمريكا، تداوم رهبري جهاني آن كشور و رقابتش با قدرتهاي نوپا نقشي برجسته مييابد )موسوي شفائي، .(316:1387 از سوي ديگر، اياالت متحده آمريكا بعنوان بزرگترين مصرفكننده و واردكننده و نيز سومين توليدكننده نفت خام جهان، بزرگترين كنشگر در پهنه انرژي جهان است. اين كشور بيش از 22 درصد از كل واردات خود را از منطقه خليجفارس تأمين ميكند. البته آمريكا بخش ديگري از نفت مورد نياز خود را از جاهاي ديگر ميگيرد؛ اما نكته مهم اين است كه آمريكا نماينده كشورهاي سرمايهداري در منطقه خليجفارس است و بايد منابع مورد نياز آنها را نيز تأمين كند. از اينرو كشورهاي بلوك غرب و بويژه آمريكا منطقه خليجفارس را شاهرگ حياتي خود ميدانند. برژينسكي مشاور امنيت ملي آمريكا در دوران كارتر در كتاب قدرت و اصول در اين باره مينويسد: »در آخرين گزارش ساالنه كارتر به كنگره آمريكا، اساس سياست جديد آمريكا در خاورميانه و خليجفارس روشن شد؛

● چينيها با دگرگون كردن الگوي تعامل با آمريكا از »دشمني« به گونهاي پيچيده از »رقابت و همكاري«، ضمن كاهش فشارها، از توانمنديهاي آمريكا براي پيشبرد توسعه خود بسيار بهره بردهاند .

و اين سياست از طرف جايگزين وي )ريگان( هم پذيرفته شده است. بر مبناي اين سياست، امنيت آمريكا با امنيت سه منطقه حساس و استراتژيك جهان يعني اروپاي غربي، خاور دور و خاورميانه كه خليجفارس را نيز دربر ميگيرد گره خورده است« )خادم، 75:1384 تا .(81 بايد اين نكته را نيز يادآور شد كه آمريكا گرچه خود داراي بخش بزرگي از ذخاير نفت جهان است ولي عمر ذخاير نفت آن كشور پيوند مستقيم با سياستهاي آينده آن در زمينه انرژي دارد. در 20 سال آينده مصرف نفت آمريكا باز هم افزايش خواهد يافت، درحالي كه توليد آن كاهش پيدا خواهد كرد و اين شكاف بايد با نفت وارداتي پر شود. آرايش سياسي و نظامي آمريكا در مناطق نفتخيز بويژه خليجفارس براي تأمين امنيت خطوط انتقال نفت، از دهه هفتاد با جنگ كويت و سپس فروپاشي رژيم صدام حسين در عراق به نقطه اوج خود رسيد.

نفت نه تنها منبع منازعه ميان دولتها، بلكه منبع پر تحرك جنگهاي نامتقارن پس از 11 سپتامبر بهشمار ميرود. بهنظر ميرسد كه نفت در طراحي راهبرد منطقهاي آمريكا و غرب در خليجفارس نقش برجستهاي دارد. بيگمان ذخاير راهبردي نفتي آمريكا روزي به پايان خواهد رسيد اما نياز به مصرف اين ماده روز به روز در اياالت متحده رو به افزايش است و از اينرو اياالت متحده هزينه بسيار سنگيني براي پاسداري از امنيت ذخاير نفتي منطقه متحمل ميشود. نفت براي آمريكا مسئله مرگ و زندگي است و قطع جريان نفت، مرگ اقتصاد غرب است )ظاهري، 141:1387 و .(145 يكي از راههايي كه آمريكا توانسته است دولتهاي عربي منطقه خليجفارس را به خود وابسته كند و بخش بزرگي از هزينه واردات نفت را به غرب بازگرداند و نيز حضور پيوسته در اين منطقه داشته باشد، فروش جنگافزار به اين كشورهاست. بدينسان، رابطهاي نزديك ميان فروش جنگافزار و خريد نفت پديد آمده كه با قوت و قدرت ادامه دارد و صادركنندگان بزرگ نفت در خليجفارس واردكنندگان اصلي جنگافزار نيز هستند .(Chapman

‪& Khanna, 2004:2-29)‬ .2-4 يافتهها: موفقيتهاي گسترده چين در زمينه اقتصادي، اقتضا ميكند كه اين كشور بعنوان رقيب اصلي آمريكا در منطقه خليجفارس مطرح شود. چين بعنوان يك قدرت نوپاي اقتصادي توانسته است هژموني اياالت متحده را در منطقه خليجفارس به چالش بكشد )بصيري و ديگران، .(101:1391 از ديد آمريكا، چين تنها كشور در نظام بينالملل است كه با برخورداري از عناصر اصلي قدرت يعني جمعيت، پهناوري سرزمين، اقتصاد پويا و نيروي نظامي گسترده ميتواند در آينده نزديك هژموني آمريكا را به چالش بكشد )قليزاده و شفيعي ، .(148:1391 اما اين دو كشور پيشينه همكاري گسترده در پهنه بينالمللي نيز دارند. در دوران جنگ سرد و از نخستين سالهاي دهه .1970م روابط چين و آمريكا بر پايه همكاري راهبردي شكل گرفت و چين تنها گزينه مطلوب و ممكن براي برقراري موازنه در برابر خطر اتحاد جماهير شوروي بود. با پايان جنگ سرد، همكاريهاي راهبردي دو كشور سستي گرفت اما دگرگونيهاي پس از جنگ سرد، امكانات تازهاي براي همكاري دو كشور فراهم آورد و پيشرفتهاي اقتصادي چين از يكسو و رويدادهاي 11 سپتامبر از ديگر سو پهنه آنرا بيش از پيش گسترده ساخت )ابراهيمي و رضايي، .(176:1391 از سوي ديگر، چينيها با دگرگون كردن الگوي تعامل

● آمريكا داشتن دست باالتر در برابر قدرتهاي آينده را در گرو تسلط بر مناطق ژئواكونوميك و سرشار از منابع اقتصادي ميداند تا بتواند ضمن ايجاد اختالل در امنيت اقتصادي كشورهاي رقيب، به جايگاه برتر در نظم تازة جهاني دست يابد. به سخن ديگر، آمريكا از راه چنگاندازي بر منابع انرژي خليجفارس، ميخواهد امنيت جريان نفت و كنترل بهاي آنرا در اختيار بگيرد تا بتواند شريان اقتصادي اروپا، ژاپن و چين را در دست داشته باشد و آنها را با هدفهاي خود در نظام تازه همراه كند و از راه تسلط بر ذخاير انرژي و كنترل توليد، توزيع و مصرف اين ماده حياتي، به برتري اقتصادي خود تداوم بخشد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.