هنجارها، هويت جمعي و گسيختگي منطقهاي در جهان اسالم دكتر مجيد روحي دهبنه ـ عضو هيأت علمي گروه علوم سياسي دانشگاه آزاد اسالمي ـ واحد رشت

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره 306 / زمستان 1395 -

چكيده

گرچه علتهاي چندي براي پا نگرفتن هويت جمعي يا نظم و همبستگي منطقهاي در خاورميانه ميتوان برشمرد و اين علتها زير عنوان علل عيني )چون ساختار نظام بينالملل، حاكم بودن واقعگرايي و آشفتگي منطقهاي، بياعتمادي و ساختارهاي اقتصادي ناسازگار و(...، در بسياري از پژوهشها درباره نظريات سيستمي، رئاليستي و نظريههاي همگرايي و منطقهگرايي مطرح شده است، ولي به نقش مهم هنجارها در اين زمينه، كمتر پرداخته شده است. اين نوشتار ضمن اينكه دروني و نهادينه شدن هنجارها را يكي از عوامل مؤثر در شكلگيري هويت جمعي در مناطق گوناگون ميداند، بر آن است كه عواملي ذهني چون ناسازگاري دو هنجار حاكميت و امتگرايي، دروني نشدن هنجارهاي تأسيسي و نبود قواعد روشي، تفسيرهاي گوناگون و ناهمخوان از هنجارها )هنجار پان عربيسم و پان اسالميسم(، سيطره فرهنگ آنارشيك هابزي و الكي، نقش بسيار برجسته در پا نگرفتن هويت جمعي و احساس مابودگي و همبستگي منطقهاي در جهان اسالم و بويژه منطقه خاورميانه داشته است.

-1 پيشگفتار

از ديد سازهانگاران، نظم و يكپارچگي منطقهاي، بيهويت جمعي و هنجارهاي مشترك و دروني شدن آنها پا نميگيرد. از ديدگاه اين انديشمندان با هويت مشترك و جمعي است كه بازيگران ميتوانند دست از خودياري بردارند و به خرد جمعي برسند. از اينرو، نبود هويت مشترك در جامعه ميتواند پيوند ميان اعضاي آنرا سست كند. در اينجا، هويت جمعي بهمعناي نيروي پيونددهنده اساسي تعريف ميشود كه هم ميتواند اعضاي آن جامعه را در كنار هم گرد آورد و هم آنها را قادر ميسازد با يكديگر بهگونة مؤثر به

حلوفصل مسائل داخلي و خارجيشان بپردازند.

به باور اين گروه از پژوهشگران، دو دسته عوامل ـدروني و بيروني ـ در شكلگيري هويت جمعي نقش دارند. عواملي چون فرهنگ، زبان، تاريخ، مذهب و سنتها نمونههايي از عوامل دروني شمرده ميشوند و خطرهاي امنيتي از عوامل بيروني هستند و بعنوان يك »دگر« نقشي بسيار مهم در پاگيري هويت جمعي بازي ميكنند. در اينجا تأكيد ما بر اين نكته است كه هويت جمعي دولتها تنها در برابر »ديگري« ساخته نميشود، بلكه افزون بر »ديگري«، »ماي صريح« يا همان هنجارهاي درون يك گروه، و نيز انسجام هويتي يا

در سطح گستردهتر نهاد نيز به همان اندازه مهم هستند. گذشته از اين، يكي از عوامل اصلي و مهم در پاگيري هويت جمعي و مشترك ميان كشورها و اعضاي يك »جامعه امن«، ايجاد سازمانها و اتحاديههاي منطقهاي، وجود هنجارهاي مشترك و بويژه دروني شدن هنجارهاست. از ديد سازهانگاران، آنچه كشورها و ملتها را گرد هم ميآورد، همسانيها و نزديكي فرهنگي، اجتماعي، ارزشي، تاريخي و هنجارهاي مشترك است. »ماي صريح« در تعريف هويت جمعي همان هنجارهاي درون يك گروه، يا در سطح گستردهتر، نهاد است.

به گفتة آنان، از راه هنجارها ميتوان به انسجام، فهم مشترك و همكاري رسيد؛ ولي وجود هنجار كافي نيست، بلكه براي رسيدن به يك هويت و آگاهي منطقهاي، فرايند دروني شدن هنجارها نيز بسيار مهم است. اگر هنجارها در جامعه دروني شود و اعضاي جامعه ارزشها و هنجارهاي آنرا رعايت كنند، ميتوان انتظار داشت كه هويت منطقهاي و هويت جمعي پا گيرد يا بازيگران يك جامعه يا يك نهاد بهگونهاي آگاهي، هوشياري منطقهاي يا »مابودگي« برسند. به باور آنان، براي دروني شدن هنجارها در ميان بازيگران منطقهاي، فرايند يادگيري نيز بسيار اهميت دارد؛ يعني اينكه بازيگران در تعامل با يكديگر، هنجارها و قوانين بينالمللي را فرا گيرند و بياموزند كه چگونه رفتار كنند. بدينسان از راه يادگيري اجتماعي ميتوانند باورها يا اعتماد خود به اين باورها را دگرگون كنند و سرانجام به آگاهي و شناخت مشترك برسند.

هويت جمعي در كشورها و مناطقي كه هويتهاي قومي و مذهبي گوناگون دارند و به سخن ديگر دچار تنوع و ناهمخواني هويتها هستند، و نيز هنجارها در آنجا دروني و نهادينه نشده، بسيار بحث برانگيز است، زيرا نبود رابطه مناسب ميان اين هويتها و همچنين دروني نشدن هنجارها، ميتواند چالشهايي براي فرمانروايان پديد آورد. خاورميانه نمونة روشن چنين منطقهاي شمرده ميشود؛ منطقهاي كه در آن هويتهاي گوناگون و ناهمساز در كنار يكديگر قرار گرفتهاند. طيف هويتها دو سر دارد: در يك سو، هويتهاي فراملي و در سوي ديگر هويتهاي قومي و فروملي؛ و در ميانه اين طيف نيز هويتي به نام هويت ملي جاي دارد. رقابت ميان اين هويتها و تأكيد كشورهاي خاورميانه بر هر يك از آنها، مجموعه جالبي از همكاري، رويارويي و تضاد را در منطقه پديد آورده است. از اينرو بسياري كسان بر اين باورند كه بخش بزرگي از بحرانهاي خاورميانه را ميتوان در مسائل هويتي در داخل و ناسازگاريهاي هويتي در منطقه ديد. در زمينه هنجارها نيز، هنجار پانعربيسم يا يكپارچگي اعراب و ناسيوناليسم عربي در دهه 1930 در خاورميانه با تالش انديشمندان عرب گسترش يافت و سپس با سياستهاي جمال عبدالناصر در مصر اوج گرفت كه يكپارچگي و انسجام اعراب و همچنين سياستهاي هماهنگ در سطح منطقهاي را دنبال ميكرد. هنجار پاناسالميسم و اسالم سياسي نيز با پيروزي انقالب اسالمي در ايران بعنوان هنجار ديگر در خاورميانه مطرح شد كه آن نيز در پي يكپارچگي اسالمي بود، اما هر دو هنجار و بويژه هنجار پانعربيسم، هر چند در آغاز توانست همراهي و اتحاد اعراب را شكل دهد ولي پس از آن چون در برخورد ميان هويت و حاكميت گرفتار شد از ايفاي نقش وحدتآفرين و ايجاد يك نظم منطقهاي بازماند. به باور يانيو، هرچند اين هنجارهاي فراملي در

● عواملي ذهني چون ناسازگاري دو هنجار حاكميت و امتگرايي، دروني نشدن هنجارهاي تأسيسي و نبود قواعد روشي، تفسيرهاي گوناگون و ناهمخوان از هنجارها )هنجار پان عربيسم و پان اسالميسم(، سيطره فرهنگ آنارشيك هابزي و الكي، نقش بسيار برجسته در پا نگرفتن هويت جمعي و احساس مابودگي و همبستگي منطقهاي در جهان اسالم و بويژه منطقه خاورميانه داشته است .

خاورميانه توانستهاند رفتارهاي ميان دولتي را محدود كنند، اما چون در پايينترين سطح از نهادينه شدن بودهاند، نتوانستهاند هنجارهاي مشتركي پديد آورند كه به افزايش آگاهي منطقهاي كمك كنند )هينه بوش، 1390 ) الف .(55:(

بررسي كشورها و نهادهاي منطقهاي در خاورميانه نشان ميدهد كه هر چند عوامل عيني چون سطح پايين تعامالت ميان كشورهاي منطقه، بياعتمادي، سيطره واقعگرايي و آنارشيك بودن منطقه و نبود هژموني منطقهاي، نقش بسيار برجستهاي در اين بحرانهاي هويتي و دروني نشدن هنجارها در خاورميانه بازي كردهاند ولي به عوامل ذهني كه در نظريههاي سازهانگاري براي پاگيري هويت جمعي بسيار مهم شمرده ميشوند، كمتر توجه شده است. براين پايه، يكي از هدفهاي مهم اين پژوهش كه درك سياست بينالمللي جهان عرب از ديد هنجارهاست، طرح اين پرسش است كه با وجود هنجارهاي مشتركي چون عربيسم و اسالميسم در خاورميانه، چرا يك هويت جمعي و گونهاي نظم و همبستگي منطقهاي در اين بخش از جهان پديد نيامده است؟ در پاسخ به اين پرسش بايد يادآوري كرد كه به عللي چون سايهافكن بودن فرهنگ آنارشيك هابزي و الكي و رقابتي كه در گذشته ميان هنجار حاكميت و هنجار پانعربيسم وجود داشته است و نيز تفاسير گوناگون و ناهمخوان از هنجارهاي عربي و اسالمي و مقوله دين و پا نگرفتن هنجارهاي قاطع در زمينه هنجارهاي تأسيسي و روشي اين هنجارها نيز نتوانستهاند نقشي كارساز در پاگيري هويت جمعي و احساس »مابودگي« و نظم و يكپارچگي منطقهاي در خاورميانه بازي كنند.

-2 سازهانگاري، هويت جمعي و هنجارها

سازهانگاران به جاي معيارهاي عيني در مطالعات منطقهاي، كه بر جغرافيا و وابستگي متقابل تأكيد دارد، چنين استدالل ميكنند كه »منطقه آن چيزي است كه ساخته ميشود.« براين پايه، مناطق، پديدههاي هويتي و شناختي شمرده ميشوند كه توده مردمان بهطور عام يا نخبگان بهطور خاص در آنها احساس با هم بودن، تعلق داشتن به يكديگر و سهيم بودن در ارزشها و منافـع مشتـرك دارنـد. براين پايه، »منطقه بودگي« برحسب هويت منطقهاي مشترك و نوعي »مابودگي« منطقهاي تعريف ميشود كه جغرافيا، سرزمين و عناصر مادي نقش اندكي در آن بازي ميكنند ‪(Adler and Barnett‬ 1998:31) از اين رو، به باور سازهانگاران آنچه كشورها و ملتها را گرد هم ميآورد، عناصر مشترك فرهنگي، اجتماعي، ارزشي و تاريخي است.

در اين زمينه، ونت تأكيد ميكند كه همگرايي ميان كنشگران از راه روشها و شناخت بيناالذهاني صورت ميگيرد. او ميگويد معناهاي جمعي و شناخت مشترك كه در فرايند تعامل شكل ميگيرند، به ساختارها نظم ميبخشند و رفتارهاي ما را شكل ميدهند و سپس همزمان به هويت و منافع كنشگران قوام ميبخشند. از اينرو، همكاري و برخورد را بايد در چارچوب شناخت مشترك )فرهنگ( درك و تبيين كرد. او نيز مانند والتز هرچند ساختار نظام بينالملل را آنارشيك ميداند اما ميافزايد، اين آنارشي همانند آنچه نو واقعگرايان ميگويند يك منطق ندارد، بلكه »آنارشي چيزي است كه دولتها از آن ميفهمند.« اين

● طيف هويتها دو سر دارد: در يك سو، هويتهاي فراملي و در سوي ديگر هويتهاي قومي و فروملي؛ و در ميانه اين طيف نيز هويتي به نام هويت ملي جاي دارد. رقابت ميان اين هويتها و تأكيد كشورهاي خاورميانه بر هر يك از آنها، مجموعه جالبي از همكاري، رويارويي و تضاد را در منطقه پديد آورده است. از اينرو بسياري كسان بر اين باورند كه بخش بزرگي از بحرانهاي خاورميانه را ميتوان در مسائل هويتي در داخل و ناسازگاريهاي هويتي در منطقه ديد.

آنارشي ممكن است سه گونه فرهنگ هابزي، الكي و كانتي را باز توليد كند و با توجه به اين سه فرهنگ كه هر يك ميتواند ناظر بر نقشهاي دشمن، رقيب و دوست براي بازيگران باشد، منطقهاي همكاري يا همكاري نكردن در روابط بينالملل پا ميگيرد )ونت، 450:1384ـ.(359 پس، سازهانگاران كه بيشتر ميكوشند نسبت به نظريههاي سيستميك از رويكردي جامعهشناسانه در تبيين همگرايي بهره گيرند (Hurrell, 2005:65)، تأكيد ميكنند كه ساختارهاي اجـتماعي هـمانند هنجارها و ايـدهها هم بهانـدازه سـاختـارهاي مـادي مانـند مـوازنـه قواي نظامي در پاگرفتن نـظم و يـكپـارچگي منطقهاي مهم هستند ‪(Deup Hawang,‬ 2007:68).

اين انديشمندان در بحث نظم و وحدت منطقهاي، پاگيري هويت جمعي در ميان كشورهاي يك منطقه را بسيار با اهميت ميشمرند. در اين زمينه، ميتوان گفت كه سازهانگاران از دو ديدگاه به اين مقوله پرداختهاند. در يكسو، سازهانگاراني چون الكساندر ونت و پيتر كاتزنشتاين قرار دارند كه نقش هويت جمعي را در شكلگيري همكاري بسيار مهم ميدانند و در سوي ديگر سازهانگاراني چون آدلر و بارنت هستند كه از ديدگاه جوامع امن به نقش هويت جمعي در تشكيل چنين جوامعي پرداختهاند.

الكساندر ونت انواعي چند از هويت را مشخص ميكند ولي بر اين باور است كه هويت جمعي، هويتي است كه رابطه ميان »خود« و »ديگري« را به برآيند منطقي آن يعني همذاتپنداري يا يكسانانگاري، يا فرايندي ادراكي كه در آن تمايز ميان »خود« و »ديگري« رنگ ميبازد، ميرساند )ونت، .(333:1384 به باور وي، با اينكه هويتهاي مبتني بر نقش ميكوشند تا »خود« و »ديگري« بتوانند نقشهاي متفاوتي بازي كنند، اما هويت جمعي بايد آنها را با هم تركيب و به هويتي واحد تبديل كند )همان: (333 از اينرو، هويت جمعي بازتعريف مرزهاي »خود« و »ديگري« است بهگونهاي كه يك »هويت درون گروهي مشترك« يا احساس »ما بودن« پا گيرد. )همان: .(493

ونت استدالل ميكند كه پديد آمدن هويت جمعي در پهنه سياست بينالملل بر پس زمينهاي فرهنگي و برپاية بازنمايي مشترك از »خود« و »ديگري« صورت ميگيرد. بدينسان، اگر در يك فرايند گفتماني، كنشگران يكديگر را بر شالودهاي تعارضآميز يا رقابتآميز بازنمايي كنند، هويت جمعي پديد نميآيد. در واقع، اگر دولتها نگران دستاوردهاي نسبي باشند و از آن بترسند كه همكاري به بهرهكشي از آنها ميانجامد و بقاي خود را در ساية اين همكاري در خطر ببينند، هويت جمعي پا نميگيرد )همان: .(507

از اينرو، چون ساختار هر فرهنگ دروني شدهاي در پيوند با يك هويت جمعي است، تا زمانيكه آن ساختار دروني شده يعني ساختار هابزي يا دشمني الكي يا رقابت، تغيير نكند، هويت تازهاي كه مبتني بر همكاري باشد، پا نخواهد گرفت. به باور ونت، تنها در ساختار فرهنگي استوار بر دوستي، يعني ساختار كانتي است كه هويت جمعي ميتواند پا گيرد. او با بررسي چهار سازوكارِ علي يا متغيرهاي ارشد توضيح ميدهد كه چرا در يك جهان كانتي )دوستي( دولتها سياستهاي امنيتي جامعهدوستانه را دنبال ميكنند و از اين راه زمينه ساز شكلگيري هويتهاي جمعي ميشوند.

وابستگي متقابل، سرنوشت مشترك، همگني و

● ونت نيز مانند والتز هرچند ساختار نظام بينالملل را آنارشيك ميداند اما ميافزايد، اين آنارشي همانند آنچه نو واقعگرايان ميگويند يك منطق ندارد، بلكه »آنارشي چيزي است كه دولتها از آن ميفهمند.« اين آنارشي ممكن است سه گونه فرهنگ هابزي، الكي و كانتي را باز توليد كند و با توجه به اين سه فرهنگ كه هر يك ميتواند ناظر بر نقشهاي دشمن، رقيب و دوست براي بازيگران باشد، منطقهاي همكاري يا همكاري نكردن در روابط بينالملل پا ميگيرد.

خويشتنداري چهار عاملي است كه به باور ونت به همكاري ميان كنشگران خودمحور ـ كنشگراني كه باور دارند كه ديگران نيازهاي آنها را تأمين نخواهند كرد پس خودشان بايد آنها را برآورده كنند ـ ميانجامد و برپايه آن هويت جمعي سربرميآورد. او سه عامل نخست را علل فعال يا فاعلي هويت جمعي ميداند و ميافزايد كه ممكن است در يك مورد خاص، هر چهار متغير حاضر باشند و هر چه بيشتر حاضر باشند، احتمال پا گرفتن هويت جمعي نيز بيشتر ميشود )ونت، .(501:1384به باور او، خويشتنداري در اين روند نقشي بسيار برجسته دارد. خويشتنداري آثاري ژرفتر از آنچه در نظريههاي صلح دموكراتيك و ليبرال روابط بينالملل، يكي از علتهاي مهم صلح دانسته شده است، دارد. زيرا دولتها را توانمند ميسازد كه مشكل بنيادين شكلگيري هويت جمعي، يعني ترس از اينكه مبادا »ديگري« آنها را مستحيل كند، از ميان بردارند )همان : .(502

كتزنشتاين، انديشمند سازهانگار ديگري است كه به بررسي هويت جمعي پرداخته است. او ميگويد: هويتهاي جمعي نه تنها تعريف ميكنند كه »ما« كي هستيم، بلكه مرزهاي »ما« در برابر »آنها« يا به عبارتي در برابر »ديگري« را نيز تعيين ميكنند. بدينسان، هويتها هنجارهاي رفتاري مناسب را، هم در برابر آنهايي كه بخشي از »ما« دانسته ميشوند و هم در برابر كساني كه »ديگري« شناخته ميشوند، تجويز ميكنند )جپرسن، ونت و كتزنشتاين، .(151:1390 از ديد او و ديگر نويسندگان كتاب فرهنگ امنيت ملي، هويت مشترك و جمعي كه برپايه هنجارهاي مشترك، ارزشهاي مشترك، شناخت و هدفهاي مشترك و نيز پس از دروني و نهادينه شدن هنجارها شكل ميگيرد، نقشي بسيار برجسته در همگرايي و نهادينه شدن آن در ميان اعضاي ناتو، اتحاديه اروپا و همچنين دگرگونيهاي صلحآميز در آلمان و ژاپن پس از جنگ جهاني دوم داشته است )بنگريد به: كتزنشتاين، .(1390

در گروه دوم، امانوئل آدلر و بارنت از سازهانگاراني هستند كه هويت جمعي را در چارچوب »جوامع امنيتي« تحليل كردهاند. از نظر اين دو انديشمند، هويت جمعي نيازمند آن است كه انسانها نه تنها )به شكل ايجابي( با سرنوشت ديگر انسانها احساس هويتي كنند، بلكه از آن گذشته بايد خودشان و آن ديگر انسانها را بعنوان يك گروه در برابر گروههاي ديگر، هم هويت بشناسند )آدلر و بارنت، .(289:1389 از ديدگاه اين دو، نقش هويت جمعي در قوام و دوام اجتماعات امنيتي بسيار مهم است و بر اين باورند كه چسب اجتماعات امنيتي، هويت جمعي است و همين معيار است كه بازيگران و اعضاي اجتماعي را به هم پيوند ميدهد و در پرتو همين هويت جمعي هم انتظار ميرود كه دگرگونيها در درون اين جامعه، صلحآميز باشد ‪(Adler and Barnett,‬ .1998:37)

-3 هنجارها و هويت جمعي

از ديد سازهانگاران هر چند عوامل زيادي چون تكثرگرايي، ثبات پايدار كشورهاي مشاركتكننده، ارتباطات و تعامالت پايدار و اعتماد به افزايش همگرايي و پاگيري هويت جمعي، ميانجامند، اما هنجارهاي مشترك و دروني شدن آنها در پا گرفتن اين هويت بسيار مهم هستند. بهگفتة سازهانگاران، هنجارها

● ونت استدالل ميكند كه پديد آمدن هويت جمعي در پهنه سياست بينالملل بر پس زمينهاي فرهنگي و برپاية بازنمايي مشترك از »خود« و »ديگري« صورت ميگيرد. بدينسان، اگر در يك فرايند گفتماني، كنشگران يكديگر را بر شالودهاي تعارضآميز يا رقابتآميز بازنمايي كنند، هويت جمعي پديد نميآيد. در واقع، اگر دولتها نگران دستاوردهاي نسبي باشند و از آن بترسند كه همكاري به بهرهكشي از آنها ميانجامد و بقاي خود را در ساية اين همكاري در خطر ببينند، هويت جمعي پا نميگيرد.

به درك جمعي و انتظارات مشترك بازيگران از رفتار مناسب گفته ميشود (Legro,1997) كه از مجموعهاي از باورها، استانداردها، كنوانسيونهاي بينالمللي و شيوههاي تصميمگيري برميخيزند. از نظر مارتا فينهمور، هنجارها بازنمايي انتظارات متقابل از رفتار مناسب در ميان گروهي از مردمان است. از ديد او، ماهيت اجتماعي سياست بينالملل ايجاب ميكند كه به فهمهاي هنجاري ميان كنشگراني بپردازيم كه به نوبة خود به هماهنگسازي ارزشها، انتظارات و رفتارها ميپردازند Finnemore,1996)؛ فينمر، -262:1390 .(216

از نظر ديگر سازهانگاران، هنجارها، ارزشها و انگارههاي نهادينه شده در محيط منطقهاي، نه تنها رفتار و راهبرد كشورهاي شركتكننده در فرايند همگرايي منطقهاي را تنظيم ميكنند، بلكه به هويت و سپس منافع آنها نيز شكل ميدهند و به آن قوام ميبخشند )دهقاني فيروزآبادي، .(117:1393 گاهي اوقات هنجارها مانند قواعدي كه هويت يك كنشگر را تعريف ميكنند ـ و به يك هويت قوام ميبخشند ـ كار ميكنند. به سخن ديگر، انتظاراتي در مورد شكل مناسبي از هويت براي يك زمينه معين ايجاد ميكنند. در اينجا، هنجارها با تنظيم قواعد بازي سياست بينالملل كه به نوبه خود منجر به تعريف كنشگران و حقوق و تكاليف اساسي آنها ميشود، از نقش تكويني برخوردارند. گذشته از آن، هنجارها آثار يا نقش »تنظيمي يا تجويزي« نيز دارند و در اين راستا، معيارهاي يك رفتار مناسب را براي كنشگران مشخص ميسازند، به رفتار آنها شكل ميدهند و براي خروج از گرفتاريهاي اجتماعي كنشگران همچون ابزاري براي تنظيم رفتار به كار ميروند. هنجارها در اينجا ميتوانند به سادگي به الزامات و ضرورتهاي كنش تبديل شوند )اين كار را بكن! يا اين كار را نكن(! )ريتبرگر، 123-124:1393؛ جپرسن، ونت و كتزنشتاين، .(88-89:1390

سازهانگاران كه تأكيد ميكنند جامعه بينالملل را برپايه دريافت جمعي دولتها از رفتار مناسب ميتوان فهميد )بالمي،(51:1386، در جامعه بينالملل و در جوامع امن، براي قواعد و هنجارها سه كاركرد ويژه برميشمارند: نخست، اينكه آنها به شكلگيري بازيگران كمك ميكنند؛ دوم، هنجارها نقش مؤثري در تعيين حوزه فعاليتهاي بازيگران اجتماعي دارند. در واقع هنجارها تعيين ميكنند كه دولتها در چه راهي قرار گيرند و مشروعيت خود را در جامعه بينالملل برپايه پيروي از قواعد موجود در آن جامعه، بهدست آورند. و اين تعيينكنندگي، چنان است كه حتا دولتهاي نيرومند نيز نميتوانند به سادگي هنجارها را يكسره ناديده بگيرند )بالمي، (151-152:1386؛ ديگر اينكه، در جامعه بينالمللي، هنجارها چارچوبي براي ارتباطات معنادار ميان بازيگران فراهم ميآورند. هنجارها اين امكان را براي دولتها فراهم ميسازند كه رفتارهاي خود را توجيه كنند و ابزاري براي جامعه بينالمللي فراهم ميآورند كه اين جامعه هم بتواند ادعاهاي دولتها را ارزيابي كند )بالمي، .(53:1386

هرچند سازهانگاران بر اين باورند كه هنجارها سه نقش مهم در جامعه بينالمللي بازي ميكنند و در شكلگيري بازيگران و تعريف هويت آنها، جهتدهي به اقدامات آنها و ارائه يك چارچوب ارتباطاتي معنادار، نقش مهمي دارند، اما گاهي اين هنجارها در برابر يكديگر قرار ميگيرند. اينكه چگونه و چرا برخي هنجارها چنين ميشوند يا ضعيف هستند و توانايي چنداني در شكلدهي به هويت،

● وابستگي متقابل، سرنوشت مشترك، همگني و خويشتنداري چهار عاملي است كه به باور ونت به همكاري ميان كنشگران خودمحور ـ كنشگراني كه باور دارند كه ديگران نيازهاي آنها را تأمين نخواهند كرد پس خودشان بايد آنها را برآورده كنند ـ ميانجامد و برپايه آن هويت جمعي سربرميآورد .

عاليق بازيگران و همكاري ندارند، سازهانگاران آنرا به مقولههايي چون اندازه دروني شدن و قدرت آن هنجار مربوط ميدانند. از اين ديدگاه، هرچه هنجارها و نقشهاي اجتماعي ساخته شده توسط بازيگران از راه فرايندهاي جامعهپذيري و يادگيري اجتماعي در ميان كنشگران دروني و نهادينه شوند، نه تنها درك آنها از خود و برداشتشان از رفتارهاي مناسب مورد انتظار در موقعيتهاي اجتماعي گوناگون شكل ميگيرد، بلكه ميتواند آنها را بعنوان يك متحد يا شريك قابل اتكا و قابل اعتماد در همكاريهاي نهادينه شده و بعنوان يك عضو مطلوب جامعه بينالمللي بشناساند )ريتبرگر، 144:1393 و .(124

برخالف خردگرايان كه نقش هنجارها در روابط بينالملل و همكاري ميان كشورها را كم اهميت ميشمرند و ميگويند هنجارها در وضعي كه هستند تنها تأييدكننده روابط قدرتي هستند كه زيربناي همه پويشهاست، سازهانگاران نه تنها هنجارها را كماهميت نميشمارند بلكه آنها را متغيري مستقل در نظر ميگيرند و برآنند كه هنجارها، هم به منازعه و هم به همكاري شكل ميدهند. هنجارها ميتوانند منافع يا اولويتهاي يك بازيگر را در جهاتي شكل دهند كه با الزام استراتژيك پهنه بينالملل يا با نيازهاي كاركردي براي روي آوردن به همكاري هماهنگي نداشته باشد. اينكه چگونه هنجارها، رفتار استراتژيك كشورها را دگرگون ميكنند، الگوهاي رفتاري بازيگران يا نهادها را شكل ميدهند كه برپايه آن از همكاري نكردن به همكاري و از منازعه به صلح و همكاري برسند و سرانجام چگونه باعث كنشگري يا بازيگري يك نهاد يا سازمان ميشوند، موضوعي است كه نويسندگان در مقاالتي در كتاب فرهنگ امنيت ملي به آن پرداختهاند )بنگريد به كتزنشتاين،.(1390

در اين ميان، رويكرد سازهانگاري يكي از رهيافتهايي است كه در اين سالها بر اهميت هويت و هنجارها در درك روابط و سياست بينالمللي نظام منطقهاي خاورميانه تأكيد ويژه داشته است و بر آن است كه سطح سيستم را بيش از همه، دريافتهاي بيناالذهاني تشكيل ميدهند كه نخبگان دولتي آنرا از راه گفتوگو و تعامل با يكديگر ميسازند و بدينسان هويتهاي آنها شكل ميگيرد )آرمان همپيماني عربها را يك نمونهاي در خور بررسي در جهان عرب ميدانند.( همچنين سازهانگاران بر اين نكته تأكيد دارند كه پيگيري منافع مادي گرچه ممكن است نخبگان دولتي خاورميانه را برانگيزد، اما ضرورت مشروعيت بخشي به اين روند برپاية هنجارها و هويت مشترك آنها با مردمان، گزينههاي سياستگذاري آنها را محدود ميسازد و اهميت هويت و هنجارها را براي شناخت اين منطقه از جهان بر ما نمايان ميسازد. از اينروست كه هينه بوش ميپذيرد رهيافتهاي سازهانگارانه ميتوانند درك و دريافت بهتري از روابط بينالمللي خاورميانه براي ما فراهم سازند )هينه بوش، .(283:1386 مايكل بارنت در كتاب ديالوگ ميان اعراب و همچنين در مقاله »هويت و اتحادها در خاورميانه« به گونهاي متقاعدكننده درك سياست در جهان عرب را بيدرنظر گرفتن موضوع هويت و هنجارها كامل نميداند )بارنت، -275:1390 .(207

-4 داليل ذهني دروني و نهادينه نشدن هنجارها و هويت جمعي در جهان اسالم

چرايي و چندوچون ظهور و افول عربگرايي و اسالميسم در خاورميانه، بحثهاي زيادي در ميان

● كتزنشتاين ميگويد: هويتهاي جمعي نه تنها تعريف ميكنند كه »ما« كي هستيم، بلكه مرزهاي »ما« در برابر »آنها« يا به عبارتي در برابر »ديگري« را نيز تعيين ميكنند. بدينسان، هويتها هنجارهاي رفتاري مناسب را، هم در برابر آنهايي كه بخشي از »ما« دانسته ميشوند و هم در برابر كساني كه »ديگري« شناخته ميشوند، تجويز ميكنند.

سازهانگاران برانگيخته است. برخي پژوهشگران به علل عيني نهادينه نشدن هنجارهاي پانعربيستي و پاناسالميستي و برخي ديگر به علل ذهني آن توجه كردهاند. در ميان علل ذهني كه سازهانگاران به آنها پرداختهاند، بر عواملي چون تضادِ نقش يعني تضاد ميان دولتگرايي )حاكميت( يا امتگرايي )وحدت عربي(، تفاسير چندگانه و متضاد از دو هنجار پانعربيسم و پان اسالميسم و مقوله دين، نبود قواعد و هنجارهاي تأسيسي و روشي و بازنمايي يكديگر بعنوان دشمن و رقيب و وجود فرهنگ هابزي و الكي در ميان بازيگران منطقه انگشت گذاشته ميشود كه به باور آنان نميگذارد كه هنجارها قدرت پايداري در ايجاد يك نظم عربي يا اسالمي داشته باشند و يك هويت جمعي پا گيرد.

-4-1 تضاد نقش: دولتگرايي )حاكميت( يا امتگرايي )وحدت عربي(

برپايه تبيين »بارنت« سازهانگار كالسيك، در كتاب ديالوگ اعراب، هر چند هنجارها بر رفتار دولتها در خاورميانه اثري بسزا داشته، اما اين اثر به هيچروي از پيش تعيين شده نبوده است، بلكه در سايه رقابتي كه ميان هنجارهاي حاكميت و پانعربيسم در نظام عربي پديد آمده بوده، هنجارها به جاي اينكه بر سياست خارجي دولتها و همچنين بر هماهنگي آنها در سياستهاي منطقهاي اثري عملي و واقعي داشته باشد، ناگزير به كشمكش، منازعه و رقابت ميان آنها دامن زده است. او ميگويد در اين ديالوگ همواره موازنهاي ميان پانعربيسم و حاكميت در جريان بوده است، بهگونهاي كه نخست اين موازنه به زيان حاكميت بوده و سپس به سود آن تغيير كرده است (Barnett, .)1998:6-28-40 از ديد بارنت اين رقابت ميان عربها با اينكه سخت و بيرحمانه بوده، اما با جنگ متعارف از ديدگاه واقعگرايي يكسره متفاوت بوده است. اين رقابت، در اصل رقابت بر سر سرزمين يا ديگر منافع محسوس و ملموس نبوده، بلكه كشمكشي براي برقراري نظم هنجاري مطلوب در سيستم عربها بوده است؛ كشمكشي كه نيروي رايج در آن نيز خواستهاي ايدئولوژيك بوده است؛ يعني اينكه بازيگر مورد نظر هنجارهايي را رعايت و نقشهايي بازي كند كه بر عربگرايي استوار باشد.

از اينرو، درحالي كه پانعربيسم بعنوان جنبشي برخاسته از محافل روشنفكري دمشق در سالهاي پاياني سده هيجدهم، و در دهههاي پيش از جنگ جهاني يكم درخشش زيادي داشت و همواره »بيداري اعراب« و بازگشت به هويت عربي را مطرح ميكرد )بارنت، (323:1373 و از جنگ جهاني دوم و پس از استقالل نيز هواداران اين جنبش با تكيه بر اين نكته كه دولتهاي عربي اقتدار و اعتبار اخالقي خود را از ملتهاي عربي ميگيرند كه از سوي غرب و بهصورت ساختگي ايجاد شده است، انتظاري را در جامعه عرب مطرح ساختند مبني بر اينكه يك ملت عرب، دربرگيرندة همة كساني كه زبان و ميراث مشترك فرهنگي دارند وجود دارد يا ميتواند بهوجود آيد. در پي اين، رهبران دولتهاي رقيب در منطقه ميكوشيدند با باال بردن استانداردهاي پانعربيسم دست به بسيج تودهاي بزنند و از يكديگر پيشي گيرند. در اين فراينِد رقابتي، كه آنها بهدنبال يكپارچگي و همگرايي بيشتر ميان خود بودند، همچنين خواستهايي همچون پشتيباني بيشتر از آرمان فلسطين و ايستادگي بيشتر در برابر غرب را درنظر ميگرفتند؛ اما رقابتهايي كه در راستاي تأسيس

● امانوئل آدلر و بارنت از سازهانگاراني هستند كه هويت جمعي را در چارچوب »جوامع امنيتي« تحليل كردهاند. از نظر اين دو انديشمند، هويت جمعي نيازمند آن است كه انسانها نه تنها )به شكل ايجابي( با سرنوشت ديگر انسانها احساس هويتي كنند، بلكه از آن گذشته بايد خودشان و آن ديگر انسانها را بعنوان يك گروه در برابر گروههاي ديگر، هم هويت بشناسند.

هنجارهاي رفتاري بود و همه دولتها را مقيد و محدود ميكرد ـ حتا جمالعبدالناصر نيز كه رهبري اين نظم پانعربيستي را داشت و معمار آن بود، دريافته بود كه اگر ميخواهد رهبرياش را بر نهضت پانعرب حفظ كند، بايد خود را مقيد به اين هنجارها بداند ـ تا مرحلهاي همپوشاني داشت اما هنگامي كه پانعربيسم به سود مفهوم حاكميت دستخوش تحول شد، اين همپوشاني هم از ميان رفت.

درحالي كه نهاد حاكميت ـ بعنوان حقي كه بر پايه آن دولت تابع دولت ديگري نيست و در قلمرو خود از قدرت و اختيارات كامل و منحصر به فرد برخوردار است )بارنت،-(327:1373 دخالت در امور داخلي يكديگر را منع ميكرد اما نهاد پانعربيسم نه تنها آنرا مجاز ميشمرد بلكه از قائل شدن تمايز ميان امور بينالمللي و امور داخلي نيز خودداري ميكرد. بدينسان، از يكسو از سران عرب انتظار ميرفت كه معيارهاي مشروعيت منطقهاي را مراعات كنند و محترم بشمارند، اما از سوي ديگر همين معيارها موجب ميشد كه نتوانند در قالب سياستهاي عملي مبتني بر بنيه نظامي و قوه مجريه، تعبير و تفسير درستي از منافع خود بهدست دهند. اين وضع گذشته از اينكه به افزايش بيثباتي منطقهاي دامن ميزد، تالش براي نظم و يكپارچگي منطقهاي را نيز با موانع جدي روبهرو ميساخت. از اينرو، از ديد بارنت، هنگامي كه رهبران عرب به يك بازي با حاصل جمع صفر روي آوردند، يعني بهدنبال دستاوردهاي نسبي افتادند، واگرايي هنجاري نيز به داليل زير در خاورميانه آغاز شد :

نخست: از آنرو كه بيشتر دولتهاي منطقه از هنجار و هويت فراملي احساس آسيب پذيري داشتند و نگران بودند كه مبادا توجه به اين هنجار، مشروعيت و ناكارآمدي آنها را آشكار سازد، و از اينرو از هنجار رقيب، يعني حاكميت دفاع كردند و به آن روي آوردند؛ نكتهاي كه، استفان والت نيز در »منشأ اتحادها«، درستي آنرا تأييد كرد. او ضمن اينكه يكپارچگي سياسي عربها را به پرسش ميكشد، بر اين باور است كه آرمان اتحاد اعراب تنها ابزاري براي قدرت دولت بوده است؛ قدرتي كه دولتهاي نيرومند در راستاي منافع مليشان، در برابر دولتهاي ضعيف، همچون حربهاي بهكار ميبردهاند. حتا هنگامي كه پانعربيسم در اوج بود نيز برخي دولتهاي عربي براي اينكه مصر در تحميل هژموني خود از پانعربيسم بهرهبرداري نكند، موازنهاي در برابر آن كشور سازمان داده بودند. از اينرو نه تنها پادشاهيهاي محافظهكار بلكه حتا رژيمهاي به ظاهر هوادار پانعربيسم مانند سوريه و عراق نيز به هنگام روبهرو شدن با تهديد جمال عبدالناصر، ساكت نمينشستند و به موازنهسازي ميپرداختند .(Walt,1987)

دوم: در زماني كه دولتهاي عرب به هنجار پانعربيسم متوسل ميشدند، اين كار، آنها را از منافع مليشان غافل ميساخت، زيرا دولتهاي عرب با اين شعار احساسي تحريك ميشدند كه با مصر و سياستهاي ضد اسراييلياش همراه شوند، شعاري كه ناخواسته در 1967 اردن و مصر را درگير جنگ با اسراييل كرد. پس

● استفان والت ضمن اينكه يكپارچگي سياسي عربها را به پرسش ميكشد، بر اين باور است كه آرمان اتحاد اعراب تنها ابزاري براي قدرت دولت بوده است؛ قدرتي كه دولتهاي نيرومند در راستاي منافع مليشان، در برابر دولتهاي ضعيف، همچون حربهاي بهكار ميبردهاند. حتا هنگامي كه پانعربيسم در اوج بود نيز برخي دولتهاي عربي براي اينكه مصر در تحميل هژموني خود از پانعربيسم بهرهبرداري نكند، موازنهاي در برابر آن كشور سازمان داده بودند. از اينرو نه تنها پادشاهيهاي محافظهكار بلكه حتا رژيمهاي به ظاهر هوادار پانعربيسم مانند سوريه و عراق نيز به هنگام روبهرو شدن با تهديد جمال عبدالناصر، ساكت نمينشستند و به موازنهسازي ميپرداختند .

دولتهاي عربي براي پرهيز از هزينههاي پيشي گرفتن از يكديگر و جلو زدن از ديگر دولتهاي رقيب بويژه زماني كه آشكار شد سياستهاي يك دولت عرب بر همه دولتها اثر ميگذارد، توافق كردند كه نظام سران عرب را ايجاد كنند تا در زمينه استانداردهاي مشترك عربي و رفتار هماهنگ در برابر موضوعات منطقهاي به توافق برسند؛ توافقي كه منجر به سازش سياسي آنها با اسراييل در برابر عقبنشيني آن كشور از سرزمينهاي اشغالي در جنگ 1967 شد.

بنابراين، پذيرش اين نگرش، كه هنجارهاي يكپارچگي عربها بايد از راه اجماع نخبگان تعريف شود، به معناي آن بود كه بايد به منافع يكايك دولتهاي عربي نيز توجه شود؛ يعني آرمان اتحاد عربي به سود هنجار حاكميت دگرگون شود. صلح مصر با اسراييل را ميتوان گواهي بر درست بودن اين ادعا بهشمار آورد. پس از آن، حمله عراق به كويت نيز نشان داد كه نظم پانعربيسمي كه ميخواست برپا شود، با تازش يك كشور عرب به كشور عرب ديگر تا چه اندازه سادهانگارانه بوده است. از ديدگاه بارنت، چنين موضوعاتي نشان ميدهد كه چگونه تعامالت رهبران عرب در يك بازي با حاصل جمع صفر به يك واگرايي هنجاري در منطقه انجاميده و سرخوردگي مردمان از هزينههايي كه عربگرايي بهدوش اين كشورها نهاده، باعث شده است از نيروي پانعربيسم كاسته شود

.)Barnett, 1988:3-8(

-4-2 تفسيرهاي گوناگون و ناهمساز از پانعربيسم

از ديگر علتهاي دروني نشدن هنجارها در خاورميانه، برداشتهاي گوناگون و گاه متضادي است كه بازيگران و بويژه بازيگران مهم و اثرگذار، از هنجارها در خاورميانه دارند. نمونه آن نيز ديدگاهها و برداشتهاي ناهمسان دربارة مقولههايي چون پانعربيسم، دين اسالم، امنيت و همچنين دگرگونيها و رويدادهاي منطقهاي است. در اين زمينه مايكل بارنت در نوشتاري با عنوان »نهادها، نقشها و بينظمي: نظام دولتهاي عربي« بر اين نكته انگشت ميگذارد كه تفسيرهاي ناهمگون از پانعربيسم، به تضادهاي منطقهاي در مورد ويژگيهاي يك دولت عربي دامن زده است. او مينويسد: گرچه رهبران عرب از پانعربيسم هواداري ميكردند ولي دربارة مفهوم يا پيامد اين هواداري و پشتيباني همعقيده نبودند. اين تفاوت و اختالف در تعبير و تفسير، انتظارات كاذب و متضاد به بار آورد كه برقراري نظم و آرامش را كه محصول تفاهم جمعي است در خاورميانه با مشكل روبهرو ساخت )بارنت، .(337:1373

همچنين، از ديدگاه مكاني و زماني نيز پانعربيسم بهگونههاي ناهمسان تعبير و تفسير ميشد. براي نمونه، از ميانه دهه 1940 تا ميانه دهه 1950، ميان دولتهاي عرب دربارة مفهوم و معيارهاي پانعربيسم اختالفهاي چشمگير پديد آمد. عربستان به پانعربيسم با هدف يكپارچگي، روي خوش نشان نميداد و شركت خود در گروههاي عربي را مشروط به اين ميكرد كه مصر نيز تضمين كند از طرحهاي يكپارچگي چندان استقبال نميكند. در مصر هم تفاسير و تعابير گوناگون از اين مفهوم وجود داشت. به سخن ديگر، مسئله بر سر گزينش پانعربيسمي بود كه بهمعناي همكاري درون عربي باشد )نظر ملك فيصل(؛ پانعربيسمي كه به

● حمله عراق به كويت نيز نشان داد كه نظم پانعربيسمي كه ميخواست برپا شود، با تازش يك كشور عرب به كشور عرب ديگر تا چه اندازه سادهانگارانه بوده است. از ديدگاه بارنت، چنين موضوعاتي نشان ميدهد كه چگونه تعامالت رهبران عرب در يك بازي با حاصل جمع صفر به يك واگرايي هنجاري در منطقه انجاميده و سرخوردگي مردمان از هزينههايي كه عربگرايي بهدوش اين كشورها نهاده، باعث شده است از نيروي پانعربيسم كاسته شود.

يكپارچگي سياسي بينجامد )نظر جمال عبدالناصر(؛ و پانعربيسمي كه دربرگيرنده مفهوم علت وجودي دولت باشد )نظر انور سادات.( اين دگرگونيها كه تنها نمايانگر تغيير شخصيتها بود، نه تنها انتظارات كاذب و برخورد ميان دولتها پديد آورد، بلكه تالش براي رسيدن به انتظارات منطقي را كه ميتوانست شالودة نظم و آرامش منطقهاي باشد، با دشواري روبهرو ساخت )بارنت، .(338:1373

در كنار اينها، ناسازگاري ميان ناسيوناليسم عربي و ديگر ناسيوناليسمها در خاورميانه از جمله ناسيوناليسم ايراني و تركي را ميتوان از عوامل مهم ديگري دانست كه در پيدايش بينظمي و بيثباتي منطقهاي نقش برجسته داشته است. يكي از بارزترين نمونهها كه حتا به برخورد و تضاد نيز انجاميده، رويارويي ناسيوناليسمهاي ايراني و عربي و بويژه نوع حاكم بر منطقه خليجفارس بوده است. ناسيوناليسمهاي ايراني و عربي همواره در برابر هم قرار داشتهاند و اعراب همواره با بدبيني خاصي به جايگاه بالقوه برتر و برجسته ايران نگريستهاند و از اينرو اين دو ناسيوناليسم نتوانستهاند با هم كنار آيند. از ديد عربها همكاري با ايران در واقع بهمعناي ميدان دادن به اين كشور براي دستيابي به آن قدرت برتر تعبير ميشود )سيفزاده، .(32:1378

مجموعه كشورهاي حوزه خليجفارس تا مصر، عمدهترين مراكز ثقل جغرافيايي انديشه پانعربيسم بودهاند و هستند. برپايه همين انديشه پانعربيستي بود كه برخي از كشورهاي عربي همچون عربستان، عراق را تشويق به تجاوز به ايران كردند و به پشتيباني از بغداد برخاستند. ميتوان گفت كه در سالهاي اخير نيز سياست خارجي كشورهاي عربي در برابر ايران، با توجه به ايده پانعربيسم، ناديده گرفتن منافع ملي ايران و در برخي موارد تجاوز به اين منافع بوده است. نامگذاري نادرست خليجفارس، تأييدي بر اين نكته است كه ناسيوناليسم عربي و روحيه پانعربيستي همواره در برابر منافع ملي ايران بوده است )نگاه كنيد به فرخ، 10:1383ـ9ـ (4بهگونهاي كه گفته ميشود در تاريخ جديد، اعراب هرگز در برابر هيچ دشمن مشتركي، اين همه تعصب، سماجت، شور و يكدستي به اين ديرپايي كه در برابر ايران داشتهاند، نشان ندادهاند تا جايي كه جدا كردن بخشي از خاك ايران، يكي از هدفهاي اصلي آنها در تجاوز عراق به ايران بوده است )نورايي و غفاري، 478:1383ـ.(474

در برابر اين ديدگاه پانعربيستي نسبت به ايران، در برخي گفتمانهاي ايراني نيز ناسيوناليسم در خدمت هدفهاي سياسي خاصي بوده و از ديد برخي از مليّون »دگري« نه تنها غرب نيست بلكه اعراب هم هستند. اين گفتمان در دوران شاه براي تمايزبخشي به ايرانيان پررنگتر بود. همچنين از ديدگاه ايرانيان، گفتمان ناسيوناليسم عربي با هدف به حاشيه راندن ايران و جعل پديدهاي به نام خطر ايران، موجب شده است كه روابط ايران و اين كشورها همواره سرد و پرتنش باشد. لفاظيهاي تنگنظرانه شماري از عربها درباره نام خليجفارس و طرح ادعاي بيپايه در مورد جزاير سهگانه ايراني، نمونههايي است در اين زمينه. كساني برآنند كه رويارويي اين دوگونه ناسيوناليسم در اين سالها به يك جنگ ايدئولوژيك نيز تبديل شده است )اديب مقدم، 42:1388ـ.(41

● بارنت در نوشتاري با عنوان »نهادها، نقشها و بينظمي: نظام دولتهاي عربي« بر اين نكته انگشت ميگذارد كه تفسيرهاي ناهمگون از پانعربيسم، به تضادهاي منطقهاي در مورد ويژگيهاي يك دولت عربي دامن زده است. او مينويسد: گرچه رهبران عرب از پانعربيسم هواداري ميكردند ولي دربارة مفهوم يا پيامد اين هواداري و پشتيباني همعقيده نبودند. اين تفاوت و اختالف در تعبير و تفسير، انتظارات كاذب و متضاد به بار آورد كه برقراري نظم و آرامش را كه محصول تفاهم جمعي است در خاورميانه با مشكل روبهرو ساخت.

-4-3 نهادينه نشدن هنجار پاناسالميسم در سايه مشكالت و نارساييهاي فراواني كه پانعربيسم در خاورميانه براي رسيدن به همگرايي منطقهاي داشت، هويت فراملي ديگري مانند اسالم سياسي كوشيد تا شكاف هويتي برجاي مانده از افول نسبي عربگرايي در دهه 1970 را پر كند. پيروزي انقالب اسالمي در ايران نيز اين باور را تقويت و تأييد كرد. اما اين هنجار نيز جز در ايران، در جاهاي ديگر نتوانست يك نظم سياسي پايدار را نهادينه كند. هينه بوش در اين زمينه ميگويد: »گرچه اسالم سياسي و آرمان وحدت عربي، بعنوان دو هويت در جهان عرب از برخي همپوشانيها برخوردارند و اولويتهاي سياسي خارجي آنها تا اندازه زيادي يكديگر را تقويت ميكنند و همچنين اسالم سياسي پتانسيل سازماندهي، هدايت و تجميع سياست خارجي دولتهاي به ظاهر مسلمان را در برابر دشمنان مشترك ميدهد و رقيب اصلي ايدئولوژيك ليبراليسم غربي بهحساب ميآيد، اما در مقايسه با عربيسم در اوج آن، اين هنجار نيز در توليد هنجارهاي مشترك سياست خارجي كه بهطور مؤثري بتواند دولتهاي اسالمي را بر ضد دشمنان مشترك سازماندهي كند، توفيقي نداشته است« )هينه بوش، 297:1386ـ.(296 از ديد او، بسياري از دولتهاي اسالمي بهعلت بيم از دست رفتن مشروعيت در داخل، نميتوانند سياست اسالمي را دنبال كنند و ناچار سياستهايي را برميگزينند كه بياحترامي به هويت اسالمي ـ عربي شهروندانشان شمرده ميشود. حتا در جاهايي كه اسالمگرايان توانستهاند قدرت را بهدست گيرند )مانند تركيه در 1997 و (2002 يا در حوزه قانونگذاري نفوذ كنند )مانند اردن، كويت، مراكش و يمن(، نتوانستهاند سياست خارجي را اسالمي كنند. حتا جمهوري اسالمي ايران كه با انقالب 1979 كوشيد يك سياست خارجي اسالمي را پياده كند، مشكالتي با همسايگانش پيدا كرد. )همان: .(298 درواقع، برداشتهاي گوناگون برخي كشورهاي اسالمي چون عربستان، پاكستان، سودان، افغانستان و ايران و تركيه )در دوران زمامداري حزب عدالت و توسعه پس از (2002 از ايدئولوژي اسالمي، در تعارض گسترده با يكديگر قرار دارد و مشكالتي در راستاي هماهنگسازي سياستهاي منطقهاي و احساس مابودگي پديد آورده است.

همانگونه كه اتحاديه عرب در پي نهادينه كردن پانعربيسم بود، سازمان كنفرانس اسالمي نيز وحدت اسالمي و دستيابي به »ايدة امت واحده« اسالمي را از جمله هدفهاي واقعي خود قرار داده است. اما دربارة اين سازمان و نقش آن در خاورميانه بايد يادآور شد كه هر چند اتحاديه عرب در اتخاذ سياستهاي هماهنگ در برابر اسراييل مانند تحريم اقتصادي و مشروعيت دادن به سازمان آزاديبخش فلسطين بعنوان نماينده مردم فلسطين موفقيتهايي داشته است، اما سازمان همكاري اسالمي حتا تا اين اندازه هم تالش نكرده است )هينه بوش، )ب( .(52:1390 باوجود زبان و ايدئولوژي فراملي كه اسالمگرايان بهكار ميگيرند، بيشتر اقدامات آنان برخاسته از مسائل و نگرانيهاي ملي است. اين اقدامات، بيشتر گرايشهاي خاص و نگرانيهاي نژادي و فروملي را بازتاب ميدهد. از اينرو هينه بوش ميگويد، موضوع »همبستگي اسالمي« كه در سالهاي گذشته رايج شده، چيزي بيش از لفاظيهاي پرطمطراق نبوده است.

از ديگر مواردي كه كنش جمعي در اين سازمان را بياثر و فلج ساخته، تفاوت رفتار اعضاي اصلي كنفرانس اسالمي، يعني عربستان، ايران و پاكستان در برابر اياالت متحده است. براي سعوديها كه خود از بانيان

● ناسيوناليسمهاي ايراني و عربي همواره در برابر هم قرار داشتهاند و اعراب همواره با بدبيني خاصي به جايگاه بالقوه برتر و برجسته ايران نگريستهاند و از اينرو اين دو ناسيوناليسم نتوانستهاند با هم كنار آيند. از ديد عربها همكاري با ايران در واقع بهمعناي ميدان دادن به اين كشور براي دستيابي به آن قدرت برتر تعبير ميشود.

سازمان بودهاند و آنرا همچون ابزاري مشروعيتبخش در برابر پانعربيسم برپا كردهاند، در پيش گرفتن يك سياست خارجي مستقل و كارآمد به سود مسلمانان، ماية تنش در روابط با اياالت متحده ميشود. بنابراين براي خوشايند واشنگتن، آنها از پذيرش ابتكارات مربوط به حلوفصل مسئله اشغال كويت از سوي عراق و مسلح شدن مسلمانان بوسني دست برداشتند و در بيشتر جاها در برابر كشتار مسلمانان و پشتيباني از آنان در كشورهاي اسالمي خاموش ماندند )هينه بوش، .(299:1386 بدينسان، سازمان كنفرانس نيز، با وجود گستردگي و جامعيتي كه دارد از ضمانت اجرايي چنداني برخوردار نيست. در ارزيابي ناكارايي اين سازمان، جيمز پيسكاتوري، بر عواملي چون تفاوت در برداشت اعضاي سازمان از اسالم، جهتگيريهاي ناهمسان اعضا در زمينه سياست جهاني، نبود خطمشي روشن دربارة مسائل اسالمي، و مشكالت همكاري ناشي از رويكردهاي متفاوت اعضا انگشت گذاشته است .)Piscatori,

1983:316-317( افزون براين، هرچند تصميمگيرندگان در كشورهاي اسالمي نميتوانند اسالم را يكسره در سياستگذاري خارجي خود ناديده بگيرند، ولي اين وضع نه تنها به اسالمي شدن سياست خارجي نينجاميده، بلكه هيچ بلوك اسالمي هم براي اصالح و از ميان برداشتن عدم توازن قدرت جهاني كه به زيان جهان اسالم است پا نگرفته است. اين سازمان همانند اتحاديه عرب، با مشكالتي چون ساختارهاي ناكارآمد دولتي، نابساماني نظام دولتها، نبود وابستگي اقتصادي در ميان دولتهاي مسلمان و وابستگي به مركز روبهروست و اين عوامل نگذاشته است كه آرمان اتحاد اسالمي بعنوان يك هويت، شالودة كنش مشترك و كارآمد اين كشورها شود )هينه بوش، .(300:1386

در پايان بايد گفت كه هرچند عربگرايي سكوالر و اسالمگرايي به نوعي رقيبان ايدئولوژيك يكديگر شمرده ميشوند، اما هر دو هدفهاي مشتركي براي خود تعريف كردهاند؛ يعني وحدت و همبستگي عربي و اسالمي. هر دو بر وفاداري به اعراب يا جامعه اسالمي )امت(، بر استقالل اقتصادي و فرهنگي از نظام جهانِي زير سلطه غرب، رد نفوذ غرب، نفي مشروعيت رژيم اسراييل و... تأكيد ميكنند؛ اما در سايه ناسازگاري هويتها و نقشها و مكمل نبودن نقشها، اين دو ايدئولوژي و هنجار نتوانسته است جنبشي چشمگير براي ايجاد راهبرد مشترك و يكپارچگي سياسي در زمينه هويت جمعي و مابودگي در خاورميانه پديد آورد.

-4-4 تفسيرهاي گوناگون از هنجارهاي اسالمي در خاورميانه

هرچند كشورهاي عربي خاورميانه از يك دوران طاليي اسالمي، يك دين مشترك، يكپارچگي زباني، مذهبي و اقتصادي برخوردارند و داراي نزديكي فرهنگي و اجتماعي هستند و اين نزديكي ميتواند هويتي مشترك به آنها ببخشد، ولي با اينهمه، تفسيرهاي گوناگون از مقوله دين و مذهب دارند. اگر نگاهي كوتاه به ارزشهاي بنيادي در كشورهاي اين حوزه جغرافيايي بيندازيم، درمييابيم كه هرچند در بسياري از اين كشورها دين اسالم بالقوه ميتواند عاملي نزديككننده و پيونددهنده باشد، اما در عمل حتا نگرشهاي ديني و ارزشهاي هويتساز اين كشورها، آنها را در برخي

● برپايه انديشه پانعربيستي بود كه برخي از كشورهاي عربي همچون عربستان، عراق را تشويق بهتجاوز به ايران كردند و به پشتيباني از بغداد برخاستند. ميتوان گفت كه در سالهاي اخير نيز سياست خارجي كشورهاي عربي در برابر ايران، با توجه به ايده پانعربيسم، ناديده گرفتن منافع ملي ايران و در برخي موارد تجاوز به اين منافع بوده است. نامگذاري نادرست خليجفارس، تأييدي بر اين نكته است كه ناسيوناليسم عربي و روحيه پانعربيستي همواره در برابر منافع ملي ايران بوده است.

موارد در برابر هم قرار ميدهد. براي نمونه، برداشتهاي متفاوتي كه نزد وهابيت و تشيع يعني دو گرايش مهم ديني در اين كشورها، وجود دارد سبب شده است كه اين دو هويت در برابر هم تعريف شود و ناسازگار با يكديگر باشد. موضوع تنها برخورد شيعه و سني در منطقه نيست، بلكه برداشتهاي گوناگون از دين نيز به عامل ناهمسازي ميان گروهها، فرقهها و كشورها در اين حوزه جغرافيايي بدل شده است )سليمي، .(133:1388 امروزه نيز كه نسخه سكوالر جريان اسالمگرا در تركيه با نسخه حكومت اسالمي در ايران و اسالم َسَلفي در عربستان سرگرم رقابت است، برداشتهاي گوناگوني كه از دين دارند، به رقابت، تضاد و برخورد بويژه ميان دو گفتمان اسالم شيعي ايراني و اسالم سلفي عربستان كشيده شده است.

در كنار اين، شيوة تعريف از زندگي و جهتگيريهاي اساسي نظامهاي حكومتي نيز پديده مهم ديگري است كه برخاسته از هويت كشورهاي خاورميانه است و ناسازگاريهاي بسيار در منطقه ميان بازيگران پديد آورده است. برپايه اين شيوههاي تعريف، برخي كشورها يا گروههاي اجتماعي در منطقه، براي خود نوعي رسالت انقالبي و اجتماعي و جهاني قائلند و برخي تنها در پي دولتسازي و تعريف هويت خود بعنوان يك كشور مستقل هستند. ايران در گروه نخست و كشورهايي مانند عراق، افغانستان در گروه دوم قرار ميگيرند. همچنين كشورهايي چون كشورهاي كناره جنوبي خليجفارس نه تنها به دنبال تثبيت هويت نوپاي خود بلكه به نوعي با ثروت فراوان خود در انديشه يافتن جايگاهي تازه در نظام اقتصادي بينالملل هستند. در آن سو، لبنان و فلسطين مشكالتي اساسي براي تعريف هويت ملي خود دارند. اين نمونهها گوياي آن است كه از ديدگاه ارزشي و هويتي نيز براي رسيدن به همگوني، تعارضهاي بسيار در اين حوزه جغرافيايي وجود دارد و دشوار بتوان محوري يافت كه بتواند كشورهاي اين حوزه را به هم پيوند دهد )سليمي، 134:1388ـ.(133

برداشتهاي متفاوت و ناهمخواني نيز كه از هنجارهاي اسالمي در درون گروههاي سياسي در خاورميانه وجود داشته، به سست شدن پيوند هويتها و شكلگيري نگرشهاي سياسي برپايه خودفهميهاي هويتي در خاورميانه انجاميده است. پيامد اين وضع در سياست خارجي، در سمتگيريهاي ناهمساز كشورهاي خاورميانه ديده ميشود كه اثري جز خنثي كردن تالشهاي ديپلماتيك يكديگر و از دست رفتن فرصتها در منطقه نداشته است. از همينرو در مقاطعي از تاريخ كشورهاي خاورميانه، ديپلماسي معروف به »چانهزني از موضع ضعف« ديده ميشود )جوادي ارجمند و چابكي، 56:1389ـ.(55

در خاورميانه كه همواره بازيگران پنداشت نادرستي از يكديگر دارند، اين برداشتها و تصورات نادرست از روابط قدرت به برخوردها دامن زده است. نمونههاي اين پديده را در كشورهايي چون عراق پس از 11 سپتامبر و لبنان در جنگ 33 روزه با اسراييل ميتوان ديد؛ به گونهاي كه پس از سرنگوني صدام، سربرآوردن يك عراق نيرومند خواست هيچيك از بازيگران مهم منطقه نيست. اما به همان اندازه، عراق تجزيه شده و بدون دولت نيز ميتواند مايه شكاف و تغيير موازنه نيروهاي منطقهاي شود. اين شكاف، از ديد تركيه تشكيل يك دولت كردي، از ديد ايران نفوذ اياالت متحده و اسراييل و تشكيل دولت كرد، از ديد سوريه نفوذ اياالت متحده و اسراييل، از ديد اسراييل نفوذ بيشتر ايران، از ديد عربستان گسترش درخشش عربگرايي شيعي، و از نظر اياالت متحده همه اين موارد و حتا بيش از آن ارزيابي ميشود. از اين رو،

● گفته ميشود در تاريخ جديد، اعراب هرگز در برابر هيچ دشمن مشتركي، اين همه تعصب، سماجت، شور و يكدستي به اين ديرپايي كه در برابر ايران داشتهاند، نشان ندادهاند تا جايي كه جدا كردن بخشي از خاك ايران، يكي از هدفهاي اصلي آنها در تجاوز عراق به ايران بوده است.

هر دولت براي تأمين منافع ملي خود، ارزيابي متفاوتي از يك عراق با ثبات يا عراق پارهپاره شده دارد. اگر مصر، اردن و لبنان را هم وارد اين پازل كنيم، ميتوانيم آشكارا نشان دهيم كه در روابط خاورميانه، دوستيها و دشمنيها در چارچوب احساس دگرگونيها و تهديدات، دوباره تعريف ميشود )اركمن، .(47:1387

برداشتهاي متفاوت از قدرت در بحران لبنان از 2006 به بعد نيز ديده شده و بازيگراني منطقهاي كه در اين بحران درگير بودهاند، دست به ائتالفسازي زدهاند. در يك سوي اين ائتالف اسراييل، عربستان و مصر قرار داشتهاند كه هدفشان تقويت دولت لبنان در برابر قدرتيابي روزافزون حزباهلل و شيعيان در آن كشور بوده و در سوي ديگر، كشورهايي چون سوريه و ايران قرار داشتهاند كه با داشتن منافع استراتژيك و پيوندهاي ايدئولوژيك و تقابل شديد با منافع اسراييل در منطقه، از جبهه مخالف دولت پشتيباني ميكردهاند )عطايي و بيات، 205:1389ـ.(204

-4-5 دروني نشدن هنجارهاي تأسيسي ) رفتاري (

هنجارهاي تأسيسي، هنجارهايي رفتاري شمرده ميشود كه نمايانگر قواعد رفتاري حاكم بر روابط اعضاي يك جامعه با يكديگر و نيز روابط آن جامعه با ديگر دولتهاست )سازمند، .(108:1388 ديگر اينكه، اين هنجارها، هنجارهاي نظام معنايي بينالمللي است كه از سوي دولتها در آن جامعه پذيرفته شده و در پيمانهاي همكاري آنها نيز آورده ميشود. هنجارهايي چون دخالت نكردن در امور داخلي ديگر كشورها، احترام به حاكميت و يكپارچگي سرزميني كشورها، رعايت خويشتنداري و خودداري از كاربرد زور، حل مسالمتآميز اختالفها، رعايت حقوق بشر و... را ميتوان از مهمترين هنجارهاي تأسيسي در جامعه بينالمللي بهشمار آورد.

از ميان اين هنجارها، هنجار خودداري از دخالت در امور داخلي يكديگر را ميتوان عامل اصلي انسجام و حتا گسترش نهادها و اتحاديههايي چون آسهآن و اتحاديه اروپا دانست. با نگاهي به سير دگرگوني و اقدامات سازمانها و پروژههاي منطقهاي در خاورميانه از جمله اتحاديه عرب و شوراي همكاري خليجفارس ميتوان گفت كه هرچند در اين سازمانها بر هنجار عدم دخالت در امور داخلي يكديگر تأكيد شده، اما بازيگران در اين نهادها تاكنون تمايلي به رعايت اين اصل از خود نشان ندادهاند. در بيشتر مواقع، هنجار عربگرايي اين امكان را به رهبران عرب ميداده است كه در امور داخلي ديگر كشورها دخالت كنند و دخالتهاي خود را به بهانه خدمت به هدفها و آرمانهاي پانعربيسم توجيه كنند. براي نمونه، شاه اردن ميكوشيد در پوشش پانعربيسم و رابطه تاريخي خاندانش با اين جنبش، خود را مستقيم درگير سياستهاي سوريه كند و يكي از داليلي كه سوريه به سوي عراق رفت و با آن كشور دست اتحاد داد، همين بود. اين كار واكنش دولتمردان مصر و عربستان را در پي داشت و آنان را واداشت تا موانعي در برابر اين حركت ايجاد كنند. در اين زمينه مصر در برابر فدراسيون پيشنهادي سوريه و عراق، تشكيل پيمان يا معاهده امنيت جمعي )متمركز بر دولت( را توصيه و مطرح كرد.

گذشته از آن، پانعربيسم با فراهم آوردن اين امكان

● از ديدگاه ايرانيان، گفتمان ناسيوناليسم عربي با هدف به حاشيه راندن ايران و جعل پديدهاي به نام خطر ايران، موجب شده است كه روابط ايران و اين كشورها همواره سرد و پرتنش باشد. لفاظيهاي تنگنظرانه شماري از عربها درباره نام خليجفارس و طرح ادعاي بيپايه در مورد جزاير سهگانه ايراني، نمونههايي است در اين زمينه. كساني برآنند كه رويارويي اين دوگونه ناسيوناليسم در اين سالها به يك جنگ ايدئولوژيك نيز تبديل شده است.

براي سران عرب كه بتوانند مداخله در امور داخلي يكديگر را پنهان نگهدارند، زمينه ساز بيثباتي هرچه بيشتر نظام دولتهاي عربي شد. بدينسان، اينگونه مداخالت كه با اصل حق حاكميت مغايرت داشت، تالشهاي منطقهاي را براي رسيدن به مقررات و قوانين ثابت خنثي ميكرد. جالب آنكه حتا مصر كه اميدوار بود اتحاديه عرب موفق به مهار كردن ناسيوناليسم عربي شود، پانعربيسم را وارد مرحلهاي كرد كه آشكارا منجر به رويارويي دولتها و از ميان رفتن ثبات شد؛ تقابلي كه ملكوم كِر (1970) آنرا »جنگ سرد اعراب« ناميد. جنگي كه از 1957 تا 1970 به درازا كشيد، نتيجة وضعي بود كه در پي تضاد و برخورد ميان نقش دولتهاي عرب و چگونگي حاكم شدن بر سرنوشت منطقه پديد آمده بود )بارنت، 335:1373ـ.(333

اتحاديه عرب هم گرچه بر پايه اصل كوچكترين مخرج مشترك، يعني وحدت عربي بنا شده بود اما در عمل سازماني كه پيدا شد، سخت دولت محور بود. پيشگفتار منشور اتحاديه عرب بر ضرورت احترام به استقالل و حاكميت دولتها تأكيد ميكند، اما تجربه نشان داده است كه حاكميت دولت )دولتگرايي( و وحدت عربي )امتگرايي( دو پديده ناسازگار است. در اين راستا ميتوان به سخن يكي از اعضاي اتحاديه عرب استناد كرد كه ميگفت، اگر منظور ما از ناسيوناليسم عربي روياي روزهاي اوليه »همبستگي« باشد، پس بايد مسئول كفنودفن را احضار كنيم ـ براي اينكه اين پروژه مرده است ـ ولي اگر منظور ما يك عربيسم مبتني بر همكاري و همياري كه به حاكميتهاي موجود احترام ميگذارد، باشد، پس بايد ماما را فرا بخوانيم، بهخاطر اينكه اين نوع همگرايي متولد شده است ‪Hudson, 1999:25)‬ ؛ تفالو، .(68:1389

اتحاديه عرب از همان آغاز پيدايش همواره با تضادهاي قومي و كشوري روبهرو بوده است و براي عربها، هراس از چيرگي يك دولت و دستور كارهاي رژيمهاي چندگانه، مانع يك موضعگيري مشترك شده است. از اينرو همواره ميان جناح ناسيوناليست عرب و هواداران استقالل كشورهاي عربي برخورد وجود داشته، موضوعي كه پيوسته يكي از عوامل اثرگذار بر روابط سياسي ميان عربها بوده است. گذشته از آن، اتحاديه عرب با جريان سومي نيز روبهروست كه همانا سياستهاي بينالمللي و دخالتهاي آن در كشورهاي عرب با توجه به گرايشهاي سياسي حكومتهاي عربي عضو اين اتحاديه است. اتحاديه عرب در تصميمگيريهاي خود با انديشهها و خواستهاي متفاوتي روبهروست: انديشههاي ناسيوناليستي، خواستهاي كشورهاي عضو و خواستهاي جامعه بينالمللي. بههمين دليل اتحاديه عرب ناچار است قطعنامههايي صادر كند كه با اصول ناسيوناليسم عربي در تضاد نباشد و همزمان محدوديتهاي اعمال شده از سوي كشورهاي غربي را نيز رعايت كند، چون پايتختهاي عربي از آن بيم دارند كه اتحاديه عرب در بازتاب دادن انديشههاي ناسيوناليستي زيادهروي كند؛ اتحاديه همچنين ناچار است خواستهاي بينالمللي را كه هدف آن برقراري توازن در برابر پيمانها و توافقهاي كشور عربي است، رعايت كند )عبدالمنعم، .(78:1382

در شوراي همكاري خليجفارس نيز هنجارهاي حاكميت چندان استوار و مستحكم نيست و پيوسته به چالش كشيده ميشود. در اين زمينه، »گرگوري گاوس

● هينه بوش ميگويد، موضوع »همبستگي اسالمي« چيزي بيش از لفاظيهاي پرطمطراق نبوده است. از مواردي كه كنش جمعي در اين سازمان را بياثر و فلج ساخته، تفاوت رفتار اعضاي اصلي كنفرانس اسالمي، يعني عربستان، ايران و پاكستان در برابر اياالت متحده است. براي سعوديها كه خود از بانيان سازمان بودهاند و آنرا همچون ابزاري مشروعيتبخش در برابر پانعربيسم برپا كردهاند، در پيش گرفتن يك سياست خارجي مستقل و كارآمد به سود مسلمانان، ماية تنش در روابط با اياالت متحده ميشود.

سوم« و »بارنت« با اشاره به اينكه نبود هنجارهاي بينالمللي در درون منطقه خليجفارس چگونه به زير پا گذاشته شدن هنجار عدم مداخله در امور داخلي دولتهـاي ديگر انجاميده است ‪(Gause III, 1992:448)‬ ، مينويسند كشورهاي عضو اين شورا همسانيهاي بسيار دارند كه آنها را در معادالت امنيتي به يكديگر نزديك و همسو ميسازد. اما از سوي ديگر، پيوند ميان آنها عمق الزم را ندارد، زيرا اين كشورها هنوز به اين دريافت مشترك نرسيدهاند كه نبايد در امور داخلي يكديگر مداخله كنند

‪Barnet and Gause III:1998:161-(‬ .)197

-4-6 نبود قواعد و هنجارهاي روشي هنجارهاي روشي كه ناظر به چگونگي مديريت اختالفها ميان دولتهاي عضو يك نهاد يا سازمان است و همچنين مبيّن فرايند تصميمگيري در يك سازمان و نشاندهندة دو مؤلفه مهم اجماع و مشاوره است، ميتواند با فراهم آوردن يك چارچوب تعاملي، زمينه را براي پويش و همكاري كنشگران يك جامعه در كنار هم آماده سازد. در واقع، كاركرد ويژه هنجارهاي روشي به ما يادآور ميشود كه شركاي مشروع چه كساني هستند، شيوة مشاركت آنها چگونه بايد باشد و حقوق و وظايفشان چيست )بالمي، .(115:1386 بررسي نهاد اتحاديه عرب نشان ميدهد كه اين سازمان در اين زمينه نيز دستاورد مطلوب نداشته است. برپايه يك بررسي دربارة نقش اتحاديه عرب در مديريت بحرانهاي منطقهاي از 1948 تا 2008، اين اتحاديه تنها در زمينه جنگها و برخوردهاي كوچك منطقهاي كمابيش موفقيتهايي نسبي داشته است، بهگونهاي كه تنها توانسته است 40درصد از اين بحرانها را مديريت كند ولي در زمينه مديريت و حلوفصل بحرانها و منازعات مرزي ـ سرزميني نتوانسته است موفقيت چنداني بهدست آورد و از اينرو بعنوان سازماني »بيروح، ناكام و شكستخورده« معرفي شده است ‪)Zacher 1967;Pinfare 2006(‬

نمونه آشكار ناتواني اين سازمان را ميتوان در جنگ دوم خليجفارس ديد. در اين جنگ، كشورهاي منطقه بويژه اتحاديه عرب حتا راهكاري عربي براي از ميان برداشتن اين بحران بهدست ندادند. پاگرفتن ائتالف ضد عراق نشان داد كه دستكم در آن برهه، تصميمسازي در دولتهاي عربي كمابيش بهگونهاي بيمانند متأثر از عواملي مانند منافع ويژه ژئوپوليتيكي يا وابستگي به غرب بوده است. عربستان، خواستار راهحلي ديپلماتيك بود و در اين زمينه با گونهاي معماي امنيت و معضل هويت و حاكميت روبهرو شده بود: از يكسو نميتوانست در كنار عراق باشد و در برابر خواست غرب ايستادگي كند، و از سوي ديگر چون همواره منافع خود را بر مبناي رابطه با آمريكا و پشتيباني بيچون و چرا از آن كشور قرار داده بود، به گونهاي دچار سردرگمي شده بود. عربستان، هم خواهان سرنگوني صدام حسين بود و هم نگران افزايش قدرت ايران و اسراييل، زيرا عراق وزنة متعادلكنندهاي در برابر ايران و اسراييل شمرده ميشد كه ميتوانست

● هنجار خودداري از دخالت در امور داخلي يكديگر را ميتوان عامل اصلي انسجام و حتا گسترش نهادها و اتحاديههايي چون آسهآن و اتحاديه اروپا دانست. با نگاهي به سير دگرگوني و اقدامات سازمانها و پروژههاي منطقهاي در خاورميانه از جمله اتحاديه عرب و شوراي همكاري خليجفارس ميتوان گفت كه هرچند در اين سازمانها بر هنجار عدم دخالت در امور داخلي يكديگر تأكيد شده، اما بازيگران در اين نهادها تاكنون تمايلي به رعايت اين اصل از خود نشان ندادهاند. در بيشتر مواقع، هنجار عربگرايي اين امكان را به رهبران عرب ميداده است كه در امور داخلي ديگر كشورها دخالت كنند و دخالتهاي خود را به بهانه خدمت به هدفها و آرمانهاي پانعربيسم توجيه كنند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.