حماسة ايران

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره /306 زمستان 1395 -

اي گـرامــي كـشور ايــران بـه قـربان تـو جـان عـشق تـو در دل مـرا چـون در كـمـين سرخيال مـهـر تـو در خـاطـرم ُدردانـه دانـي سـر به ُمهر در هـوايـت بـيگـمـان آسـوده دارم هـر نـفس بـاغ و صـحرايـت نـشانهـا دارد از طْرف بهشت در بـن خـاكت بـسي گنـجـيـنـههـا بـاشـد دفين رودهـايـت مـوج در مـوجـنـد چـون نـيلي پرند بـا سـرود جـويـبـارت جـان نـوا بـخـشد بـه تن در سمـاع دوسـتـانـت زهـرهسـان رقـصد درخت چـاهـسارت آبـريـز و كـشـتـزارت غّلـه خـيـز در شـمـال و در جـنـوبـت هسـت دريـا در كـنار ابـرهـايـت در شـمال آرد چـه جـنـگلهـا پـديد حـاسـد حـسن جـنـوبـت روضـة خـلد بـريـن از زمـيـن رويـد تـنـاور شـاخـههـايت سايهخيز ايـزدت كـرد از دو نـعـمـت در زمـانه بهرهياب آن جـمـاِل بـا كـمـالـت، شـعـر زيـبـاي دري »حافظ« و »عطار« و »سعدي« اين سه فرزند مهين اين تو بودي كز تو »فردوسي« بدين حشمت بزاد تـا شـدي از ديـن اسـالم و تـّشيـع بـهـرهمـنـد در مـسلـمانـي شـدي تـا شـيـعة آل »عــلــي«

*** اي كـه از عشـق تو دارم روح و تن شاد و جوان شـور تـو در سـر مـرا چـون در ُكموِن تن روان

1 يـاد تـو در سـيـنـهام گـستـرده خـوانـي دلستان بـر صـفـايـت بـيسخـن دلـبـسته باشم هر زمان صـحن بـسـتانـت اثـرهـا دارد از بــاغ جـنـان در دل گـنـجت بـسـي ُدردانـههـا بـاشـد نـهـان كـوههـايـت اوج در اوجـند چـون هـفـت آسمان بـا نــواي آبـشـارت تـن تــوان يـابـد ز جــان از نـسـيم بـوسـتـانـت بـوي گـل گـيـرد جـهـان داده از خــوان كــرم آبـاي مــا را آب و نــان در يـمـيـن و در يـسـارت هسـت صحرا بيكران

2 آفـتـابـت در جـنـوب آرد چـه حـاصـلهـا عيان شـاهــد لـطـف شـمـالـت، خـّطة مـازنــدران زآسـمـان آيـد بـهـشـتي مـيـوههـايـت ارمـغان از جـمــال بــا كـمـال و از بـهـار بــيخــزان ويـن بـهـار بـيخـزانـت، فــِّر واالي كـيـان زاده از بـطـن تـوانَـد اي نـازنـيـن مـام مــهـان وز نـيـاكـان زنـده كـرد آيـين و نام و عّز و شان جـلـوههـا دادي بـديـن كـيـش مـقدس بيگمان راز اسـتـقالل خـود را يـافـتــي نـيـكو در آن

اي وطـن، اي خـاك عـنـبـربـيـز ايـران عـزيـز ُجسـت بـهر دفـع خصمت »شرزه شير زابلي«3 »اورَمزدت« داد بـس شـايـسـتـه فـرزنـد گزين »كـورش« و »دارا« دو فــرزنـد بـرومـنـد توانَد آن يكي از »پارس« تا »بلغار« احسان كـرده، هين بـهـر پـاس چـارديـوارت هـزاران مــرد و زن كوچهها، پس كوچهها، بنبستها رنگين به خون مـرزبـانــان بـزرگـت، ُشـهـره مـردان دلـيـر هـر يـكـي تيـغ آخته در پاس مرزت بيهراس از »بـخـارا« بـوده حـدت تـا فـراسوي »يمن« ُسلـطه دادي تـا براندازد »فريدون« »بيَوراسب4« بـر »سـكـندر« راه بستي ز »آريوبرزن« به جنگ حـمـلة اقـوام وحـشي گـرچه بسيارت بكوفت سـاخـتيـشـان پـيـرِو فـرهـنـگ خود پيروزوار جـنـبوجـوش مـردمـت، پـيـوسته آبادي فروز در دبـيـري، در خـبـيـري، در دلـيـري، بـيهمال حـاصـل سـعـي و عـمـلشـان كـارگه در كارگه دستـگـاه فـرش تـو آوازه افـكـنــده بـه عـرش نـقـِش نـقــاشـان تـو زيـنـتـگـر كــاخ هـنـر نـقـِش كـاشـيـكار فـردت، در ُمـَعـّرق دلـنشين چـنـگ مـوسـيـقـي شـناست چنگزن بر تارِ تن نـغـمـة آوازه خـوانـت روحـبخـش و شور خيز بـودهانـد ايـالت تـو كـرد و لر و ترك و بلوچ اي گـرامـي مـام مـيـهـن اي كـه از پستان مهر جـمـله در ميـدان كوشش قهرماني سختكوش »بـيـژنـت« هـنـگامه جو در عرصة »تورانزمين« بـانـوانـت شـيـرزن چـون سيمتن »گرد آفريد« اي بـپـاست مـانـده چند از »پورِ دستان« داستان پَِّرش از تـيـر خـدنـگ و بُـِّرش از تيـغ و سنان هـمـچـو »زرتـشـت« پـيـمبر آن اهورايي نشان هـر يـكـي خـورشـيـد عـالـمـتاب عهد باستان وين دگر از »مصر« تا »پنجاب« فرمان رانده، هان كشته ديدي هر زمان در خاك و خون گشته تپان در پـي دفــع عـدو از دسـتـبـردِ خــانــدان پـهـلـوانـان ســتـرگت شـرزه شــيـراِن ژيــان هـر يـكـي جـان بـاختـه در راه عشقت رايگان از »بُنـارس« بـوده مـرزت تـا به اقصاي »اران« »كـاوه« زادي تـا بـرافـرازد »درفـش كـاويـان« سخت آنسان كو گرفت انگشت حيرت بر دهان هـمچـو هـاَون بـر نـياوردي از آن كوبِش فغان تازي و تـرك و مـغـول از ايـل بـگ تا ايلخان كـّر و فـِّر مـلـتـت، هـمـواره آزادي ِسـتـان در صـنـاعـت، در تـجارت، در زراعت پـر توان حـامـِل بـار گـرانشـان، كــاروان در كـاروان كارگـاه نـقـش تـو از »چـيـن« فـرو بسته دكان خـّط خـطـاطـان تـو نـامآور از كـلك و بـنـان كـلـِك گـچ پـردازِ طاقت، بـر ُمقَرنس زرنشان تـارِسـيم آگـيـن لـباسـت زخمهزن بر پودِ جان بـشنو از مـاهـور و دشـتـي تـا بـيـات اصفهان دسـتهـا در دسـت هـم بـهـر توانـت پشتبان شـيـر دادي صـد هـزاران نـّره شـيـر پـهلـوان جـملـه در هـنـگـام جـنـبش، پـهلواني كاردان »رسـتـمت« لشكـرشكـن در پـهـنة »هاماوران« خـسروانت تـيـرزن چـون »آرش« زّرين كمان

بـزم عـرفـانـت فـروزان از چـراغ »مـولـوي« نـفـت وگـازت بـيـكران چون معدن »زِّرسپيد« سِّد »كـارونـت« متين چون »متن« اهواز استوار زيـن هـمـه بـاالتـر اسـتـعداد خلقت كز قديم گـرچـه در روي زمـيـن بـاشد زبان بسيار ليك بس »اثر«ها گشته از مجراي اين گويش بـرون مــانـدگـار از ايـن زبـان بـاشد بسي گفتار نغز فـيالـمـثل »شـهنـامه« را بنگر كه سيمرغ سخن گـر بـشر را بـهـرهاي از زنـدگـي بـايـد گرفت آفـريـن بـادا بـر ايـن فـرهـنـگ انـسان آفـرين ضـامـن هـمـبستـگي هـامـان زبان پارسي است اين زبـان آتـشيـن جـانـمـايـة فـرهنـگ مـاست لـهـجههـاي بـومـي از اطـراف اطـفـال ويـنـد تـا فـروزد بـر فـلـك خـورشيد و تابد ماهتاب در پـنـاه كـردگــار ايــران زمـيـن پـاينـده باد از صـميم دل سـرود ايـن چـامه را نيكو »اديب«

يادداشتها : .1 كمون: نهانگاه .2 يمين و يسار: راست و چپ .3 شرزه شير زابلي: رستم .4 بيَوراسب: لقب ضحاك است يعني دارنده هزار اسب

***

رزمِ مـردانـت ظـفـرمـنـد از سـپـاه »اردوان« و آن مس، »سرچشمهات« زاياتر از هر بحر و كان سِّد »لِتيانت« حصين چون ِحصن »تهران« اُستوان هـشـته زيـر پـاي تـو بـر بـام رفـعـت نردبان از زبـان پـارسـي كـي بـوده شـيـرينتر زبان؟ همچون آن نوشين شراب گشـته از كوثر روان نـظـم و نـثـر از شـاعران و عالمان خوش بيان بـهـر هـر بـيـتاش براوج قاف بگرفت آشيان بـهـره زيـن آثـار بـاشـد بـهـر او حـظي گران كـآدمي را در تـعـالـي بـركـشـد زي كهـكشان نـقطـة وصـل اسـت و وحدت را بود پرگارسان پاس داريـماش بـه جان چون خاك »آذربايجان« يـافـتـه در زيـر دامـانـش زآفــتهـا امــان تـا زمـيـن گـردد بـه ِگـرد خـسـرو ِّسيـارگـان دشمـناش نـابـود و بـدخـواهش زغم ناشادمان تـا بـمـانـد هـمـچـو نـام نيك »ايران« جاودان

تهران ـ ارديبهشت ماه 1374

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.