مهر ايران

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره /306 زمستان 1395 -

بــه ايــرانـيـان ايـن پـيـام مـن اسـت ز »تون« تا »زهاب« و ز »بـم« تـا »ارس« نـسـيـمـي كـه شـاد آيـد، از گـلشنش نـوايــي كــه بــرخـيـزد از نــاي او درخـتـي كـه بـالـيــده در خـاك وي بـود مـرغـزارش چـو خـرم بـهـشت چـو در دامـنـش پــرورش يــافـتـم درو بـوي انـس آيــدم بــر مـشـام دريـن چــار ديـوار مـيـنـو سـرشـت چـه گـويم ز »تهران« كه در چشم من بـه هـر جـا روم در جـهـان فــراخ، مـرا دور از ايـران جـنّـت طــراز »چـو ايـران نـبـاشـد تـن مـن مـباد« نـه ضـحاك را مـانْـد بـر تخت جور نـه از قـهـر »تـازي« درآمـد زپــاي شـدن چـيـره بـر فـِّر ايــران زمـيـن غـبـارش بـه چـشمـم بود سرمهساي چـو يـاد آورم تـيـغ »الـبــرز كــوه« زمــازنــدران، يــادِ »رسـتـم« كـنـم بـهـشـتيسـت گـيـالن و مـازنـدران سـتـايـم بـه مـردانـگـي »پـارس« را ز »شيـراز«، »سـعـدي« بـه يـاد آيدم ز »مـشهـد« فرايادم آيد »رضـا« )ع( گـهي كـز خراسـان كنم، ياد »طوس« زهـي بـر »سـپـاهـان« كه از بس هنر فـري بـر »ُخِزسـتـان« كـه ّزرِ سـيـاه كـه مـا را چـه پروايي از دشمن اسـت؟ هـمـه مـهـر ايـراِنمـان در تـن اســت فـرح بـيـز و بـويـاتـر از الدن اسـت

1 بـه دلهـاي غـمديـده، شورافكن است مـرا سـايـهافـكـن بـه هر گلشن است كه بس جوي و نهرش به پيرامن است سـرم خـوش بـود تا بدين دامن است رهـم تـا بـه هر كوي و هر برزن است مـرا شـكـر يـزدان بـهـين مأمن است بسي به ز »پاريس« و از »لندن« است دلـم تـنـگ، از دوري مـيـهـن اسـت بهـشـت »ارم« چـون َچِه »بيژن« است كـه ايـران فـرحزاي روح مــن است نـه ز اسـكـندرش، زنگ در آهن است نـه بـا دسـتـبـرد »مغول« َكمزن است

2 چـو كـوبـيـدن آب در هـاون اسـت كه جوالنگه »سام« و »رويينتن« است مرا »زال« و »سيمرغ«، دستان زن است كـه در هـفـتخان ُگردِ شير اوژن است كه هر سويش از گل بسي خـرمن است كـه سـردار وي »آريـوبـرزن3« اسـت كه چون »حافظ« اين روضهاش مدفن است

كـه از نَعت4 اويـم زبـان الـكن است ز »فردوسيَم« چشم دل روشن است »جـمـال و كمالش« جهان آكن است پـس افكندش اندر بسي مخزن است

غـمـم بـسـتَـرد »آذر آبـــادگـــان« »نـظـامي« از آنجاست كز فّر و زيب بـه بـنـگاهِ »كـرد« و »لر« از من درود هـم از »هـگمتـانم« بسي قصههاست »اراك« اسـت زايـنـده مـردان كه باز ســالمــم بـه بـوم و بـر »سـيستان« ز »كـرمـان« بـه »خواجو« كنم آفرين بـه »سـمنانـي« و »دامـغـانـي« درود ز قــوم »بــلـوچ« آورم يــادهــا كـنـم يـاد »كـرمـانشـه« از »بيستون« ز ُگردان »دشـتـي«9 چـه رانم سخن؟ كـجـا سـر سـپـارم بـه بـيـگانـگـان مـنـم پـور ايـراِن دشـمـن شــكـن بـه وابـسـتـگـي سـر نـيـارم فـرود نـه بـا شـرق پيـوند خواهم نه غرب بـه مـليّـت و مـذهـبـم، پــايبـنـد بـه يـزدان پـنـاهـم، نـيـايـش كنان بـه تـن مـهـر مـيـهن گـِه كـارزار يادداشتها كه باغاش پر از سوري و سوسن است گـرانـسنـگ، ياقوِت اين معدن است كه دلكش چو »آهنگ اوراَمن5« است كه در جنگ »آشـور«، بنـيانكن است بـه شـيـراِن اَرَغنــده آبـسـتن است

6 كه »يعقوب ليثش« به سرگرزن است

7 كـه شعـرش بـه از نغمة ارغن است

8 كـه ورزيـده اسـتـاد در هر فن است كـه شيـداي ايـران ز مرد و زن است كه سنگين فر از »بانوي ارمـن« است كه گيـتي ازيـن زادن استرون است

10 مـرا كـز وطـن، طوق بر گردن است كه ظرف ثباتاش همي نشكن است كـه مـهـر وطـن رهگشاي من است كـه پـيـمان مـن با وطن متقن است جدا زين دو بودن چو نابـودن است كـه او يـارم از كِيـد اهـريمن است »اديـب بـرومـند« را جوشن است .1 الدن: از انواع چيزهاي خوشبوست مانند »ُمشك.« مقصود گل »الدن« نيست. .2 كمزن: بيدولت، كسي كه در قمار هميشه ميبازد. .3 آريوبرزن: نام يكي از دليرترين سربازان داريوش سوم. .4 نعت : ستايش ، ذكر منقبت .5 آهنگ اورامن: از سرودهاي باستاني .6 ارغنده : خشمناك .7 گرزن: تاج .8 ارغن: ارغنون، ارگ .9 دشتي: دشتستاني .10 استرون: نازا

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.