از ايدئولوژي تا گفتمان

دكتر حميد عضدانلو

Ettelaat Siyasi va Eghtesadi - - شماره 307 / بهار و تابستان -

آنچه امروزه بيش از پيش در ادبيات و نظريههاي پسااستعماري به آن پرداخته ميشود، پيوند استعمار با نژاد و همچنين تأثير استعمار بر فرهنگ كشورهاي مستعمره است. گرچه اين تأثير به فرايندهاي اقتصادي گره خورده است، اما پيوند آنها زماني بهتر درك ميشود كه فرايندهاي فرهنگي نيز به اندازه فرايندهاي اقتصادي مورد بررسي دقيق قرار گيرد. در اين سالها، پژوهشگران به توافق چنداني در زمينة اين ارتباط نرسيدهاند. روشنفكران در كشورهاي مستعمره، از يكسو، معضلات فرهنگي خود را ثمرة استعمار بهشمار ميآورند، و از سوي ديگر فرهنگِ خود را بعنوان ابزاري براي ايستادگي در برابر استعمار و استعمار نو بهكار ميگيرند. از اينرو، تجزيه و تحليل استعمار، در ادبيات و نظريههاي پسااستعماري، مستلزم آن شد كه مقولاتي مانند »طبقه« و »ايدئولوژي« و همچنين رابطة ميان ايدئولوژي و اقتصاد، كه براي درك رشد و توسعة سرمايهداري بهكار برده ميشد، مورد بررسي مجدد قرار گيرد. مفهوم ايدئولوژي از مفاهيم پيچيدهاي است كه مناظره بر سر معناي آن، پس از بيش از دو سده كه از ورودش به قلمرو علوم انساني ميگذرد، هنوز ادامه دارد. پرسش كليدي در اين مناظره اين است كه ايدههاي اجتماعي ما چگونه شكل ميگيرد؟ در اينجا قصد پرداختن به اين مناظره را ندارم و تنها ميكوشم در چارچوب ادبيات و نظريههاي استعمار و پسا استعمار، به تغيير رابطهاي بپردازم كه ميان اين مفهوم با مفاهيم طبقه و نژاد پديد آمده است. اين مفهوم را نخستين بار فيلـسوف فـرانسوي دستوت دو تريسي ‪Destutt de Tracy)‬ ( ، در آغاز سدة نوزدهم، بهكار گرفت و منظور او »مطالعة ايدهها « بود. اما بزودي اين مفهوم بهمعناي ايدههايي بهكار برده شد كه توجيهكنندة خواستها، رفتارها و باورهاي يك گروه يا يك جامعه است. ماركس در كتاب ايدئولوژي آلماني، ايدئولوژي را سيستمي از ايدههاي بهظاهر منطقي تعريف ميكند كه توجيهكنندة خواستهاي طبقاتِ اجتماعي است. نزد او، ايدئولوژيها »انديشههاي نادرست« يا »آگاهيهاي كاذب«اند كه ريشه در شيوههاي توليد مادي دارند. ايدئولوژيها يا همان »آگاهيهاي كاذب« بر ارتباط واقعي انسان با جهان سرپوش ميگذارند. او از اين تعريفها به اين نتيجه ميرسد كه ايدئولوژي مسلط در هر جامعه، ايدئولوژي طبقة حاكم در آن جامعه است. براي نمونه، كارگران كه ثمرة كارشان از سوي 1 كارفرما استثمار ميشود، اين باور را دارند كه پاداش كار دشوارشان در بهشت داده خواهد شد. اين باور از يكسو كارگران را متقاعد ميكند تا بهكار خود ادامه دهند، و از سوي ديگر باعث ميشود تا استثمار شدن خود از سوي كارفرما را نبينند. از اينرو، آنان ناخواسته برآورندة خواستهاي ارباب خود يا همان نظام سرمايهداري هستند. ماركس و انگلس براي توضيح و توصيف كاركرد مبهم ايدئولوژي از استعارة تاريكخانه عكاسي Camera( Obscura) بهره ميگيرند. نزد آنان، ايدئولوژي نيز مانند شبكية چشم و تاريكخانه در عكاسي، واقعيت جهان عيني را وارونه جلوه ميدهد. اين مقايسه گوياي آن 2 است كه ذهن انسان خودبهخود واقعيت را وارونه ميكند. آنان سخت بر اين نكته تأكيد ميكنند كه ايدههاي ما محصول جهان پيرامون ماست. به سخن ديگر، اين آگاهي ما نيست كه تعيينكنندة واقعيت زندگي ماست، بلكه اين واقعيت زندگي مادي است كه تعيينكننده آگاهي ماست. همة ايدههاي ما و حتي 3 دريافتي كه از خود داريم، مايه گرفته از جهاني واقعي است كه در آن زندگي ميكنيم؛ و جهاني كه زير سلطة سرمايهداري است توهماتي در ذهن ما پديد ميآورد. پول ميتواند واقعيت عيني را تحريف كند و آنرا وارونه جلوه دهد، و با رشد و توسعه سرمايهداري، پول و

محصولات توليدي جانشين ارزشهاي انساني ميشود. براين پايه، ايدئولوژي واقعيت را تحريف نميكند، زيرا ذات سرمايهداري ايدئولوگ است و چهرة واقعي خود را پنهان ميكند. در اينجا پرسشي كه پيش ميآيد اين است كه اگر واقعيت خود را تحريف شده جلوه ميدهد، آيا اين امكان وجود دارد كه واقعيت را بههمان صورتي كه هست ببينيم؟ اگر هستيِ عيني تعيينكنندة ايدههاي ماست، پس بيتغيير واقعيتِ عيني، ايدههاي ما نيز تغيير نخواهد كرد. البته ماركس همة ايدهها را ايدئولوژي يا آگاهي كاذب نميداند. او ميان ايدئولوژي و علم تفاوت قائل ميشود و بر آن است كه علم اين ظرفيت را دارد كه سد راه توهمات ايدئولوژيك شود. نزد گئورگ لوكاچ نظريهپردازِ مجار نيز، ايدئولوژيها هميشه آگاهي كاذب نيستند و اعتبار يا كاذب بودنشان بستگي به جايگاه طبقاتي افراد يا گروههايي دارد كه آنها را نمايندگي ميكنند. بر اين پايه، ايدئولوژيِ ارائه شده از سوي طبقة بورژوا، گوياي ذات تحريف شدة سرمايهداري است، درصورتي كه ايدئولوژي ارائه شده از سوي طبقة پرولتاريا به واقعيتِ ذات سرمايهداري نزديكتر است. وجه مشترك اين دو ديدگاه در اين است كه در آنها ايدئولوژيها همواره محصول اوضاع عينيِ اقتصادي ـ اجتماعي هستند. يكي از معضلات ديدگاه لوكاچ اين است كه او بيآنكه دليلي بهدست دهد، فرضيه برتري شناختِ علميترِ پرولتاريا را دربست ميپذيرد و فرمولي براي همخواني و همسويي طبقاتِ اجتماعي و ايدئولوژي ارائه ميكند. اين فرمول لوكاچ، يعني همخواني و همسويي ميان طبقات اجتماعي و ايدئولوژي را نميتوان دربست پذيرفت. طبقاتِ اجتماعي گروههاي ناهمگوني هستند كه در ساية جنس، نژاد و عوامل جداكنندة ديگر با هم تفاوت دارند. اعضاي متفاوت در يك طبقه اجتماعي ميتوانند پيوندهاي متفاوتي با فرايند توليد يا سيماهاي ديگرِ واقعيت اجتماعي داشته باشند و از اينرو ايدئولوژيهاي متفاوتي نيز داشته باشند. تنها وابستگي به طبقه كارگر نميتواند تعيينكننده ايدئولوژي يكسان در ميان اعضاي آن طبقه باشد؛ زيرا عوامل ديگري

● آنچه امروزه بيش از پيش در ادبيات و نظريههاي پسااستعماري به آن پرداخته ميشود، پيوند استعمار با نژاد و همچنين تأثير استعمار بر فرهنگ كشورهاي مستعمره است. گرچه اين تأثير به فرايندهاي اقتصادي گره خورده است، اما پيوند آنها زماني بهتر درك ميشود كه فرايندهاي فرهنگي نيز به اندازه فرايندهاي اقتصادي مورد بررسي دقيق قرار گيرد. روشنفكران در كشورهاي مستعمره، از يكسو، معضلات فرهنگي خود را ثمرة استعمار بهشمار ميآورند، و از سوي ديگر فرهنگِ خود را بعنوان ابزاري براي ايستادگي در برابر استعمار و استعمار نو بهكار ميگيرند.

مانند نژاد و جنس نيز در شكل دادن به ايدئولوژي در كار است. گذشته از اين، چنان كه ولوسينوف Volosinov)( منتقد اهل روسيه ميگويد، زبان، هنر، موسيقي، خوراك و سياستهاي متفاوت استعمارگران اثري سنگين بر فرهنگ و در نتيجه ايدئولوژي مردمان استعمارزده ميگذارد. 4 گرامشي: ايدئولوژي و هژموني از انديشمندان برجستهاي كه راه تازهاي براي شناخت بهتر رابطه ميان ايدئولوژي و طبقه به روي ما گشوده، آنتونيو گرامشي متفكر كمونيست ايتاليايي است. او از يكسو نشان ميدهد كه چگونه ايدئولوژيها ميتوانند ميان طبقات گوناگون اجتماعي حركت كنند، و از سوي ديگر اين نكته را برجسته ميكند كه چگونه اعضاي گوناگون يك طبقة اجتماعي ميتوانند ايدئولوژيهاي متفاوت و حتي ناهمساز داشته باشند. گرامشي اين ايدة ماركسيستهاي كلاسيك را 5 كه شيوههاي توليد اقتصادي (زيربنا) تعيينكنندة ايدئولوژيهاي (روبنا) طبقاتِ گوناگون اجتماعي هستند به چالش كشيد. او بر آن بود كه به علل شكست انقلاب در اروپاي غربي پي برد. از ديد او، با اينكه زمينههاي اقتصادي براي پيروزي چنين انقلابي آماده بوده، انقلاب با شكست روبهرو شده است. اين بدان

معنا نيست كه گرامشي نقش اقتصاد و دگرگونيهاي آنرا ناديده ميگيرد؛ او به اين باور رسيده بوده است كه اقتصاد به تنهايي نميتواند پديدآورندة رويدادهاي تاريخي شود، اما ميتواند زمينههاي مناسبي براي پاگرفتن و رشد برخي ايدئولوژيها فراهم آورد. گرامشي ميان ايدئولوژيها تمايز قائل ميشود. يكي از فرضيههاي او اين است كه گرچه كاركرد ايدئولوژي، در كليّت خود، حفظ همبستگي اجتماعي و بيان خواستهاي مسلّط در جامعه است، اما ايدئولوژيهاي ويژهاي وجود دارند كه بيانگر اعتراض در مورد كساني هستند كه استثمار ميشوند. نزد او، طبقه پرولتاريا از آگاهي دوگانه برخوردار است: هم از ايدئولوژي طبقه حاكم اثر ميپذيرد و در مسير خواستهاي اين طبقه حركت ميكند، و هم توانايي ايجاد ايدئولوژي مقاومت را دارد. اگر واقعيتهاي اجتماعي (از جمله تضادهاي اجتماعي) از راه ايدئولوژيها درك ميشود، پس ايدئولوژيها مكاني براي مبارزات طبقاتي هستند. بهسخن ديگر، تضادهاي ايدئولوژيك تغذيهكنندة مقاومت افراد و گروهها ميشود. براي روشنتر شدن اين نكته، گرامشي تمايزي نيز ميان »فلسفه« و »حس عام« ‪common sense)‬ ( ، به مثابه دو سطح متفاوت كه ايدئولوژي در آنها عمل ميكند، قائل ميشود. فلسفه، شرح و بسط تخصصي يك وضع ويژه است، درصورتيكه حس عام آگاهيِ ● مفهوم ايدئولوژي از مفاهيم پيچيدهاي است كه مناظره بر سر معناي آن، پس از بيش از دو سده كه از ورودش به قلمرو علوم انساني ميگذرد، هنوز ادامه دارد. پرسش كليدي در اين مناظره اين است كه ايدههاي اجتماعي ما چگونه شكل ميگيرد؟ اين مفهوم را نخستين بار فيلـسوف فـرانسوي دستوت دو تريسي، در آغاز سدة نوزدهم، بهكار گرفت و منظور او »مطالعة ايدهها « بود. اما بزودي اين مفهوم بهمعناي ايدههايي بهكار برده شد كه توجيهكنندة خواستها، رفتارها و باورهاي يك گروه يا يك جامعه است. عملي، روزمره و متداول انسان است. گرچه بيشتر اين گمان وجود دارد كه حس عام امري حقيقي و اصولي است، گرامشي بهدنبال ريشههاي شكلگيري آن است. نزد او، حس عام تجسّمي از باورهاي ناهمساز است كه »عناصري از دوران پارينه سنگي، اصول پيشرفتة علم، تعصباتِ تاريخي، و حتي فلسفه آيندهاي را كه نژاد انساني در آن متحد ميشود« در برميگيرد. از اينرو، حس عام ملغمهاي از ايدههاست كه به گفتة استوارت هال »آگاهي عملي تودههاي مردم در آن شكل گرفته است.« 6 پرسش ديگري كه در اينجا پيش ميآيد اين است كه اگر ايدئولوژيها و طبقات اجتماعي بهصورت شسته و رفتهاي يكديگر را نميپوشانند، چگونه است كه، در هر دوران، ايدههاي طبقة حاكم ايدههاي مسلطاند؟ 7 چرا مردمان عادي يك ديدگاه مشخص را ميپذيرند و متقاعد ميشوند؟ سادهتر بگوييم، پرسش كليدي دربارة ايدئولوژي اين است كه چگونه مردمان عادي به چنين باوري ميرسند و بر پايه آن زندگي ميكنند؟ براي درك اين پرسشها و پاسخ دادن به آنها، گرامشي از مفهوم »هژموني« بهره ميگيرد. هژموني به معناي قدرتي است كه از راه آميختگي زور و توافق (يا رضايت) بهدست آمده است. شايد بتوان گفت كه اين مفهوم ريشه در انديشههاي ماكياولي دارد كه گرامشي آشنايي كاملي با آنها داشته است. ماكياولي بر آن بود كه قدرت را ميتوان از راه زور و فريب بهدست آورد. از ديد گرامشي نيز، طبقه حاكم تسلطِ خود را تنها از راه زور و فشار بهدست نميآورد، بلكه سوژههايي نيز ميآفريند كه با ميل و رغبت تسليم ميشوند تا فرمانبري كنند. معناي اين مفهوم شباهت بسيار بهمعناي مفهوم »آمريت« authority ماكسوبر نيز دارد. نزد وبر، آمريت همان قدرت مشروع است. اگر مشروعيت دادن به قدرت را همان توافق و رضايت درنظر بگيريم، ميتوان گفت كه هژموني اگر درست به همان معنا نباشد، معناي كمابيش مشابهي با آن دارد. شايد يكي از تفاوتهاي مفهوم »آمريت« وبر و »هژمونيِ« گرامشي در اين باشد كه از ديد گرامشي، ايدئولوژي نقشي حياتي در پديد آوردن توافق يا

رضايت بازي ميكند. هژموني تنها از راه به انحصار درآوردن يا تلقين مستقيم بهدست نميآيد، بلكه اثر خود را بر »حس عام« مردمان ميگذارد. اين همان چيزي است كه ريموند ويليامز آنرا »نظام سرزنده معناها و ارزشها « مينامد. به همين دليل، نزد گرامشي، 8 ايدئولوژي چيزي فراتر از بازتاب واقعيتهاي مادي است. او ايدئولوژيها را پندارها و دريافتهايي از زندگي بهشمار ميآورد كه در همه سيماهاي هستيِ فردي و جمعي نمود مييابند. گرامشي چندان بهدنبال آن نيست كه معناي ايدئولوژي را گسترش دهد، بلكه در پي يافتن پاسخِ اين پرسش است كه چگونه ايدئولوژيها ارتباطهاي اجتماعي را تعيين ميكنند، تودههاي اجتماعي را سامان ميدهند، سازندة فضاهايي ميشوند كه انسانها در آن حركت ميكنند، از جايگاه خود آگاه ميشوند و مبارزه ميكنند؟ 9 استوارت هال اين ايدههاي گرامشي را براي نشان دادن ارتباط ميان قوميّت و استعمار، و همچنين طبقه و سرمايه، بهكار ميگيرد. گرامشي براي درك علل شكست انقلاب ايتاليا تفاوتي ميان ايتاليا و ديگر مناطق اروپاي باختري و همچنين مناطق گوناگون در ايتاليا قائل ميشود و در بررسيهاي خود به اين نتيجه ميرسد كه نميتوان »كار« را بهمثابه يك مقوله منسجم درنظر گرفت. سرمايهداري نه تنها بهدليل نيروي كار بلكه به دليل »ويژگيهاي فرهنگيِ نيروي كار « حركت ميكند. بهسخن ديگر، طبقه و نژاد، همراه و در پيوند با يكديگر، نيروهاي سازندهاند. گرامشي به ما نشان 10 ميدهد كه چگونه نژاد و ناهمسانيهاي فرهنگي، در درون يك طبقه اجتماعي با يك شيوه توليد، ايفاي نقش ميكنند؛ چگونه رژيمهاي استعمارگر ميان نژادها و گروهها تمايز قائل ميشوند و همزمان همه آنها را در يك كاسه ميريزند. اين نظرِ گرامشي (كه ايدئولوژي زمينهاي براي حركت انسان فراهم ميكند) به ما كمك ميكند تا به اين نكته پي ببريم كه نژادپرستي پيامد سرمايهداري نيست بلكه به گونهاي پيچيده با خود سرمايهداري آميخته بوده است. انديشههاي گرامشي مورد توجه بسياري از انديشمندان در زمينه نظريه پسا استعماري قرار گرفت ● ماركس در كتاب »ايدئولوژي آلماني«، ايدئولوژي را سيستمي از ايدههاي بهظاهر منطقي تعريف ميكند كه توجيهكنندة خواستهاي طبقاتِ اجتماعي است. نزد او، ايدئولوژيها »انديشههاي نادرست« يا »آگاهيهاي كاذب«اند كه ريشه در شيوههاي توليد مادي دارند. ايدئولوژيها يا همان »آگاهيهاي كاذب« بر ارتباط واقعي انسان با جهان سرپوش ميگذارند. او از اين تعريفها به اين نتيجه ميرسد كه ايدئولوژي مسلط در هر جامعه، ايدئولوژي طبقة حاكم در آن جامعه است. و به آزمون گذاشته شد. امروزه تاريخنگاران دوران استعمار بهدنبال يافتن پاسخِ اين پرسشند كه چگونه قدرتهاي استعماري توانستهاند از راه خلق توافق نسبي مردمان در مستعمرات به تسلط خود ادامه دهند، يا حكومتهايي برپا كنند كه آنان را سركوب ميكنند. مفهوم هژموني گرامشي ابزاري در اختيار آنان گذاشته است تا به پاسخ پرسش خود نزديكتر شوند. با وجود خشونت بيش از اندازة قدرتهاي استعماري، تداومِ سلطة آنها كمابيش همراه با رضايت مردمان در مستعمرات بوده است. مفهوم هژموني نشان داد كه استعمارگران نه تنها با فشار از بالا، بلكه از راه انتقال ايدهها نيز توانستهاند مردمان در سرزمينهاي استعمارزده را زير سلطه خود نگهدارند. در حقيقت ميتوان گفت كه انديشههاي گرامشي باعث شد كه تجزيه و تحليلهاي پيشين در مورد استعمار و كشورهاي مستعمره بازبيني شود. يكي از نتايجي كه از انديشههاي گرامشي بهدست ميآيد اين است كه سوژگي و ايدئولوژي مهمترين عوامل اثرگذار در فرايند تسلطاند.

آلتوسر و ايدئولوژي:

تجزيه و تحليلهاي گرامشي اثري سنگين بر دريافت ساختارگرايان و پساساختارگرايان از قدرت گذاشت كه آن نيز در جاي خود اثري چشمگير بر مطالعات پسااستعماري امروز دارد. در اين زمينه، كارهاي لويي آلتوسر (نظريهپرداز ماركسيست فرانسوي) دربارة

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.