مهمان امروز:اورهان پاموك

Jahan e-Sanat - - News -

در بخشي از کتاب پاموک ميخوانيم: »روزي روزگاري شاهزادهاي زندگي ميکرد مثل تو« محمود اوستا قصهاش را اينطور شروع کرد. »اين شاهزاده پسر بزرگ پدر پادشاهش بود و از همه عزيزتر. پادشاه دست و دلش براي پسر عزيزش ميلرزيد. روي حرفش حرفي نميزد. براي پسرش مراسم و جشنها برپا ميکرد. در يكي از اين مراسمها شاهزاده فهميد کسي که با شمايل سياه کنار پدرش ايستاده همان عزرائيل است. شاهزاده و عزرائيل چشم در چشم شدند و با تعجب به همديگر نگاه کردند. شاهزاده که از اين مساله هول شده بود بعد از مراسم به پدرش گفت که يكي از مهمانها عزرائيل بود و او از نگاههاي عجيب عزرائيل حس کرد که تصميم دارد شاهزاده را قبض روح کند. پادشاه که دستپاچه شده بود به پسرش گفت: به کسي چيزي نگو و سريع به ايران، به کاخ تبريز برو. شاه تبريز دوست ماست و تو را به کسي نميدهد.« و سريع پسرش را به ايران فرستاد. بعد از آن دوباره مراسمي برپا کرد و انگار که اتفاقي نيفتاده، آن مرد سر تا پا سياه، عزرائيل را هم دعوت کرد. عزرائيل با نگراني رو به پادشاه گفت: سرورم، امشب پسرتان در مراسم نيستند انگار. پادشاه گفت: پسر من يك جوان بيتجربه است و انشاءالل که حاال حاالها زنده است. تو چرا سراغ او را گرفتي اصال؟ عزرائيل گفت: سه روز پيش خداوند به من دستور داد تا به ايران بروم و در کاخ تبريز پسر شما را پيدا کنم و جانش را بگيرم. ادامه داد: به خاطر همين ديروز که پسرتان را در استانبول ديدم هم حيرتزده شدم و هم خوشحال. پسرتان هم اتفاقا متوجه نگاه عجيب من به خودش شد. بعد از گفتن اين جملهها عزرائيل سراي پادشاه را ترک کرد.«

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.