بخشي از رمان دكتر داتيس:

Jahan e-Sanat - - NEWS -

»مجبور ش//دم شانه بدهم زير پايه يونيت تا باال برود. سنگين بود و بدبار. يكي از كارگرها صفحه ديجيتالي سمت س//تونش را گرفت تا كل دس//تگاه را باال بكش//د ك//ه نش//د و كل صفحه و خردهريزش توي دست آقا جا ماند. انگار شانهام زخمي شده بود و زقزق ميكرد. زان//وم هم كه از ديش//ب ضرب خورده بود. اينها كه دلشان نميسوخت. رفته بودم كنار چاله بزرگي كه همين نزديك كندهاند؛ چاله بزرگ بهدردنخوري كه معلوم نيس//ت براي چيست. روزمزدها آنجا ميايس//تند. به يكيش//ان اشاره كرده ب//ودم كه بيايد. چي//زي نمانده بود صندلي خ//ودم را هم بگيرند. »دو نفر بيش//تر الزم ندارم«. آنقدر التماس كردند كه ه//ر ششتاش//ان را آوردم. آخرش هم زير يونيت زه زدند. نادر هم كه دم خيارشورها از زير سبيلش بيرون زده بود پولش را گرفت و گذاشت و رفت. وقت رفتن سرش را از شيشه بيرون آورد. پوزخندي زد و گفت: »مواظب باش غرق نشوي دكتر!«

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.