درگذشت شاعر رياضي و رنگ

Jahan e-Sanat - - News -

كيومرث منشيزاده شاعر و طنزپرداز پيشكس//وت در 79 سالگي در بيمارس//تان فيروزگر بر اثر سكته مغزي درگذشت؛ خبري يك خطي كه صبح ديروز در رسانههايخبريمنعكسشد.منشيزادهرادوستدارانادبيات باشعرهايمتفاوتشميشناسند.اوجمعاضدادوزادهجيرفت بود و در تهران در رشته اقتصاد مدرك كارشناسي گرفت. بعد از آن به آمريكا رفت و در رشته رياضيات و فيزيك اتمي موفق به كسب مدرك دكتري شد. سپس به تهران بازگشت و در سازمان برنامه و بودجه مشغول به كار شد و در كنارش شعر گفت، عضو كانون نويسندگان شد، در شب شعرهاي انستيتو گوته معروف به »ده ش//ب« شركت كرد و چند كتاب شعر به چاپ رساند.

شعر در زبان منشيزاده خصوصيات خاص خودش را دارد. او را به عنوان شاعر رياضي و رنگ ميشناسند. وجود اين دو عنصر در شعرهاي منشيزاده فراوان ديده ميشود. او در مورد ارتباط رياضي و شعر گفته است:

»ببيني//د ش//ايد در ايران رياضي را بد ي//اد دادند و ما از رياضياتبرداشتبديداريم.رياضياتاصالخشكونامانوس نيست؛بلكهدقيقامثلشعر،تخيلبرانگيزاست.چوندرشعر تعريفي كه قدما كردهاند؛ مثال در »المعجم في اشعار العجم« شعر بايد مخيل باش//د، بايد خيال انگيز باشد، رياضي هم همينطوراست.اينطورنيستكهشمابگوييد،رياضيخيلي دگماتيك و خيلي سخت است، و به قول معروف »اين است و جز اين نيست«. به عنوان نمونه شما وقتي خط را تعريف ميكنيد؛ ميگوييد كه خط فاصله بين دو نقطه است و اين را ميپذيريم.ميگوييمكهنقطهچيست،ميگوييدانتهاييك خط. خب اين دوتا كه هردو به هم مربوط است. پس معلوم ميشود تعريف دقيقي در رياضيات وجود ندارد. رياضي اصال خشك نيست. حاال ميخواهم بگويم كه رياضيات و شعر دو چيز هستند بسيار درخشان و مخلوق ذهن انسان. رياضيات دانشي است محض و دانش خيالانگيزي است كه به شعر ختم ميشود... همه چيز در جهان كائنات رياضي خلق شده؛ شعر هم اگه بخواهد جهاني بشود بايد رياضي شود. ببينيد بر خالف نقاشي كه زبان بينالمللي است شعر زبان بينالمللي نيست. يك نقاش ميتواند نقاشياش را ببرد پرتغال و يك پرتغالي يا يك چيني هر دو با اين فكر آشنا شوند. ولي شعر مرا اگر براي يك پرتغالي يا يك چيني بخوانيد، هيچ كدام متوجه نيستند؛ مگر اينكه اين شعر را رياضي كنيم چون رياضيات را همه جاي دنيا ميدانند و ميفهمند. شعر بايد نشانههايش رياضي بشود. االن بسياري از اين شعرهايي كه گفته ميشود اين هايكوهاي ژاپني. خيلي از دوستهاي ما ميگويند كشته مردهاينهاهستيموليدقيقاميدانمكهاسنوبيسماست،تقليد كور كورانه است. اصال تلقي كه آن ژاپني يا هندي از نيلوفر دارد ما نداريم. از نظر ما چه بگوييم نيلوفر چه بگوييم نرگس يكي است. پس ما براي اينكه شعرمان اينطور شود طرحي مثل مثلث، دايره، راديكال، كسر جذر اين چيزها بايد داشته باشد كه همه جا بدانند. چون رياضيات زباني جهاني است. حاال ش//ايد من فكر كردم اينطور باش//د كه شعر و رياضي هردو يك چيزاند. هردو زيبا هستند و هر دو آخرين دستاورد فيزيولوژيكي هستند يعني ذهن ما خيلي كه درخشان شود به رياضات و شعر ميرسد.«

او همچنين در مورد استفاده از رنگ در شعرهايش گفته است:

»انسان با كلمه فكر ميكند نه با شيء ولي متاسفانه ذهن شاعراندرطول52 قرنهميشهدرگيراسممعنيبودهاست تا اسم ذات و كلماتي مانند عشق، زندگي، مرگ، غم امروزه توسط شش ميليارد و چندين ميليون نفر، شش ميليارد و چندين ميليون برداشت دارند. در حالي كه واژههايي مانند برف، طوطي و زغال بهوسيله شش ميليارد و چندين ميليون تنها يك برداشت دارند. ناگفته نماند كه شعر امروز جهان به علت فقدان رن//گ كارايي جهاني ندارد. چرا كه كلمه برف و طوطي و زغال رنگهاي س//فيد و س//بز و سياه را تداعي ميكنند در حالي كه سپيدار و سبزقبا و سياهگوش چون در خود كلمه رنگ وجود دارد از طريق عصب شنوايي به مغز منتقلميشود.

متاسفانه بعد از اختراع خط انسان با شعر از طريق چشم ارتباط دارد، نه از راه گوش و اين ميرس//اند كه ما تمايل به خوردن زنبور عسل داريم، نه عسل. شعر بايد از راه گوش به مغز منتقل شود وگرنه كار شاعراني كه دنبال وزن ميگردند به كار فوتباليستهايي ميماند كه دنبال باد ميروند. شعر رنگي شعر بيرنگ را به دست فراموشي خواهد سپرد. چرا كه برتري شعر رنگي بر شعر بيرنگ مانند برتري فيلم شكوه چمنزار بر فيلمهاي سياه و سفيد لورل وهاردي است.«

نظرات منشيزاده همواره جنجالي بود. از صحبتهايش در مورد حافظ و سعدي تا شعرهاي زمان خودش. او در مورد هنر نيز نظر خاصي دارد. منشيزاده معتقد بود هنر زاييده بيماري است و اگر دنيا كامل و بينقص شود هنر نيز از بين ميرود. او گفته است: »معتقدم بايد در دنيا روزي هنر از بين برود زيرا هنر را انسانهاي بيمارگونه خلق ميكنند. بتهوون نيش دار و طنزگونهاش، داد و هوار خيليها را درآورده بود. به خصوص آنجاي//ي كه در ميان حاضران با قاطعيت تم//ام بر اين باور خود اصرار ميورزيد كه »بدبخت ملتي كه حافظ بزرگترين شاعرش باشد!« از من كه ميگذشتيم، الباقي حاضران كلي سابقه و ادعا و حرف و حديث در فرهنگ و ادب و شعر مملكت داشتند! مگر ميشد با آن همه عاشقان حافظ، اين گونه درباره خواجه شيراز صحبت كرد! منتهي او در هياهوي حاضران سرانجام توانست، عبارتش را اينگونه تفسير نمايد.

»در عظمت و ماندگاري حافظ چگونه ميتوان ش//ك داش//ت، فقط مساله اين است كه اگر پس از گذشت حدود 700 سال، هنوز فرهنگ و ش//عور هنري اين ملت نتوانس//ته از حافظ باالتر رود، بايد به حالش گريس//ت، در واقع عيب از حافظ نيست، بلكه صحبت از عقبماندگي فرهنگي ملتي در ميان است.« آدم س//المي نبوده و رنجور بوده، داستايفسكي هم مسلول بوده است. هنر متعلق به انسانهاي بدبخت و بيچاره است كه از دنيا عاجز ميشوند و رو به خلق آثار هنري ميآورند. هنر مثل گريه كردن است و كار آن راحت كردن هنرمند از دردهايي است كه در ذهنش وجود دارد. بعضيها معتقدند دنيا بايد آنقدر رو به خوشبختي حركت كند و انسانها آنقدر خوشبخت باشند كه ديگر هنرمندي پديد نيايد. هنر معلول ناكامي است نه معلول خوشبختي و آدم خوشبخت، هنرساز نيست.داستايفسكيقماربازبودودرچاپخانهمينشستوهر روز بخشي از كتاب »قمارباز« را مينوشت و بعد به قماربازي ميرفت. هنر عالم بيماري است و هنرمند انسان پاستوريزه و لوسي نيست. اگر هنرمند بچهننه باشد، چيزي ميشود مثل پروين اعتصامي كه شعرهايش به درد عاق والدين ميخورد. البته سرودههاي پروين اعتصامي درونمايههاي انساني بااليي دارندامانظمهستندوشعرنيستند.مردماختالفنظموشعر را نميدانند. به عنوان مثال سعدي هم شاعر بزرگي است و هم ناظم بزرگي. او به اعتبار غزلهايش شاعر اول ايران است و به اعتبار بوستان، پس از فردوسي ناظم دوم ايران است. اما مردم به هرچه وزن و قافيه دارد، شعر ميگويند درحالي كه به نظر من فردوسي نويسنده و داستانسراي بزرگي است اما شاعرنيست.

به نظر من هنرمند ديوانهاي است كه در لحظاتي عاقل ميشود يا عاقلي است كه در لحظاتي ديوانه ميشود. معلوم نيست حافظ در لحظاتي كه شعر ميگفته، عاقل بوده يا در لحظاتي كه زندگي روزمره داشته است. كمااينكه هنوز كسي نفهميدهآيازمانيكهمادرخيابانرانندگيميكنيمودرمحل كاريم، در حال خواب ديدن هستيم يا شب كه خوابيدهايم. اين امور، اعتباري هستند. به نظر من شعر به خواب خيلي نزديك است. شعر خوابي است كه شاعر در بيداري ميبيند. هم خواب و هم شعر كامال غيرمنطقياند. در خواب زمان و مكان معنايي ندارد و شما پرواز ميكنيد، در شعر نيز همين گونه است.«

او همچني//ن ش//عر را داراي معنا و رس//الت ميداند. در مصاحبهاي از او در مورد شعرهاي پستمدرن پرسيدهاند و او اينگونه جواب داده است: »دنياي بيمعنا، شعر بيمعنا، آدم بيمعنا به اندازه كافي هست. شما معنا بياوريد. وقتي كسي معنايي در شعرش باشد بعد خودش اين معنا را بردارد، اول خيانت به ذهنش كرده. يك جور سانس//ور كرده، يك جور بيمعناييراتبليغكردهاست.معنازداييبرايچي؟شماشعر خيام را براي چي ميخوانيد، چون معناي متعالي دارد و بسيار بسيار زيباست. اين شعرهايي كه درك نميشوند دركشدني نيستند.« او تعهد و رسالت شعر را نيز ميستايد و ميگويد: »هر هنري بايد براي جهان نافع باشد. يك منتقد انگليسي هستبهاسم»سالاسميت«كهميگويدنويسندهايكهبراي من نمينويسد، از حمالي كه بار من را ميبرد حمالتر است. باالخره شعر و هر هنر ديگري بايد يك نفعي براي ديگران داشته باش//د. حتي اگر اين نفع را در شنيدن يا خواندنش تصوركنيم. ش//عري كه خوانده نميشود مثل شعري است كه نوشته نشده. شعر را بايد ديگران هم بخوانند و تاثيري در جهان داشته باشد. ديگر اينكه من تا آنجا كه يادم هست از بچگي شعر را شروع كردم و آن هم در قالب غزل. اينها بعدها تبديل شد به شعر نيمايي و بعد هم آن شعرهايي كه شما ميگوييد و حالتهاي ديگري داشت.«

منشيزاده را ميتوانيم فيلسوف بناميم. او فلسفه خوانده و جهانبيني خاص خودش را دارد. او معتقد است در عين حالي كه علم در حال پيشرفت است، به همان اندازه عقل در سراشيبي زوال گرفتار شده است.

»درطول0062سال،اززمان»سافو«تاامروز،عقلروبه افول است و علم رو به عروج درحالي كه ظاهرا همه مردم فكر ميكنند علم زاييده عقل است. با وجود اينكه علم اين همه رشد كرده اما اكنون در بيش از شش ميليارد انسان نميتوان كسي را يافت كه از نظر عقلي به پاي خيام و حافظ برسد. اين يك پارادوكس عجيب و غريب است. اكنون انسانها از عقل گريزان شدهاند و كمتر ميفهمند. تقريبا همه ما از نظر عقليپايينترازپدرانمانهستيم.درشرايطكنونيكامپيوتر وضع را بدتر كرده است. به نظر من كسي كه مغز مصنوعي كامپيوتر را اختراع كرده، قبول كرده كه عقل انسان كم است و مغزش كوچك اس//ت كه براي جبران كمبودهايش نياز دارد از كامپيوتر استفاده كند. االن هر كسي براي خود يك كامپيوتر دارد و بسياري از آدمهاي امروزي بيشتر از اينكه با هم ارتباط داشته باشند با كامپيوتر سر و كله ميزنند. اگر پدر چنين انساني بميرد هيچ غصهاي ندارد چون عالقهاي به هم ندارند و اصال همديگر را نميبينند. اصوال از نظر نجومي و فيزيك اتمي، به سمت تكامل رفتن معنياش همان به سمت نابودي رفتن است ولي اينكه چرا جهان به اين وضع افتاده اس//ت، مردم دنيا توقع دارند سياست هم به اندازه فيزيك پيشرفته باشد يعني همان طور كه امروز »هاوكينگ« نسبت به آدمهاي قبل از خودش از نظر شعور خيلي باالتر است بايد رييسجمهور آمريكا هم به نسبت »بيسمارك« يا »مترنيخ

به هر حال جلس//ه آن روز، هر طوري بود گذشت و تنگ غروب كه تك و توكي مانده بودند، تازه فهميدم كه اين آدم همه جوره متفاوت، كيومرث منشيزاده نام دارد.

آش//نايي ما به دوس//تي گراييد و تا اوايل دهه 50 از حال هم باخبر بوديم و گاهي ش//عري يا نوشتهاي از او نيز ميخواندم و همواره همان حال عجيب و پر از نيش و نوش اولين جلسه آشنايي را در آنها ميديدم. اندك اندك دور افتاديم و بيخبر از يكديگر، و اين بيخبري حدود 18 سال به طول انجاميد تا اينكه در اوايل دهه هفتاد، در يك غروب بسيار دلانگيز، همراه با شهرزاد و استاد بلوري، او را در منزلش ديدم. اگر از كمي پيري و شكستگياش بگذريم، همان منشيزاده سالهاي دهه 40 بود! همچنان سرشار از طنز و نيش و كنايه و شادابي.

آن شب و چند روز بعد از آن مفصل يكديگر را ديديم و حاصل اين )مترنيش(« صدراعظم اتريش خيلي عقل و شعور بيشتري داشته باشد در صورتي كه چنين نيست.«

منش//يزاده از جمله اعضاي كانون نويسندگان است كه بعد از انقالب اسالمي به جرم حمايت از حزب توده از كانون اخراج شد. در اين ليست نام سياوش كسرايي و سايه نيز به چش//م ميخورد. در آن زمان شاملو در جبهه مخالف بود و خيليها گمان ميكنند شاملو و منش//يزاده رابطه خوبي نداش//تند در حالي كه اينطور نيست. منشيزاده از شاملو اينطور ياد ميكند:

»من به احمد ش//املو، خارقالعاده، عالقه داشتم اوال آدم باسوادي بود و بعد برخالف من و شايد خيليها بسيار باهوش هم بود و هميشه خارج از نور خورشيد )درسايه، منزل يا محل كارمسقف(زندگيميكردوبرخالفمنعاشقنوشتن.روزي در روزنامه كيهان آن زمان كه بسيار پرتيراژ هم بود و حدود 400 هزار در جمعيت آن روز تيراژ داشت به مناسبت اينكه خالق»دكترژيواگو«برنده جايزهنوبلشدهبود؛مصاحبهاي با آقاي شاملو و من جداگانه در روزنامه كيهان چاپ شده بود و طبيعتا من و شاملو خبر نداشتيم كه با ديگري هم گفتوگو شده است. شاملو از اين آقا تعريف كرده بودند. نويسنده گفته بود من آزادي را انتخاب كردم كه از شوروي بيرون آمدم و من گفته بودم كه اين آقا با قبول جايزه نوبل ممكن اس//ت به آزادي خدمت كرده باشد در حالي كه مطمئنا به شوروي خيانتكردهاست.منوشاملوبهعقايديكديگركارينداشتيم ودوستيمانسرجايخودشبود.تصادفايكروزآقايحسن قائميان، دوست صادق هدايت كه بسيار آدم باهوش و عجيب و غريبي بود با من و شاملو دركافه نادري ناهار ميخورديم. آقاي قائميان سر ميز از من پرسيد توچي ميخوري؟ و از شاملو نيز پرسيد. شاملو گفت: ماهي استروژن. آقاي قائميان از موقعيت استفاده كرد و گفت ولي بعضيا »آسترين« دوست دارند يعني همان استروژن به زبان روسي و غرضش اين بود كه بين من و شاملو را به خاطر آن مصاحبهها به هم بزند. شاملو كه بسيار باهوشوروسيهمبلدبودگفت:حسنخودتي!مادوستيمان ارتباطيبهسياستندارد.حسنقائميانكهولكنمسالهنبود، خواست مرا عصباني كند در حين صحبتها گفتم: من چند روز پيش تصادف كردم و خوشبختانه نمردم. قائميان گفت: از نظر شما خوشبختانه و از نظر ما بدبختانه!«

به صحبتهاي منشيزاده كه برميگرديم نام دو شاعر را بيشتر از بقيه ميبينيم. نيما و سعدي. او ارادت خاصي به اين دو تن داشت و نظرات بسياري هم در موردشان ابراز داشته است. او در مورد نيما ميگويد:

»روزي براي نيما بزرگداش//تي گذاش//ته بودند و از من خواستندصحبتكنم.طبيعتادرچنينجلسهايهمبرخي از حضار از دروازه دولت، دروازه قزوين، دروازه دوالب، دروازه غار و چندتا دروازه ديگر پا شدند و آمدند به خانه هنرمندان كه ببينند نيما چه كسي بودهاست. به جلسه مذكور دير رسيدم و بالفاصلهمجريمرامجبوربهحرفزدنكرد،بيشترينحرفي ديدارها، يادداشتهاي سردستي و پراكندهاي كه جمع و جور شده، در ماهنامه دانش و فن سال 70 به زيور چاپ آراسته شد كه بخشي از آن در كتاب در دس//ت چاپ نگارنده به نام »در راه پرمخافت اين س//احل خراب« آمده است.

در آخرين ديداري كه داش//تيم، هنگامي كه طبق معمول حرف از ش//عر و فرهنگ به ميان آمد، اين چند خط را از كيومرث منش//يزاده به ياد دارم:

- بدبختي شعر امروز ايران اين است كه كسي نخواسته شاعر باشد بلكه همه ميخواهند سعدي و حافظ باشند.

- مجموع//ه بچههاي دني//ا از مجموعه پدرهاي دني//ا در هر لحظه بهتر فكر ميكنند چراكه در غير اين صورت تمدن مجبور به پسرفت خواهد شد. كه زدم در تحسين انسانيت نيما بود حتي گفتم بعد از سعدي هيچكسشعرشمثلنيما،انسانينبود.بعدازخاتمهصحبت آقايي كه معلوم بود جزو روشنفكران است چون عينكي ته استكاني زده بود به من گفت: راست ميگويند كه شاعران دروغگو هستند گفتم: منظورتان؟ گفت: چرا خودتان را به كوچه علي چپ ميزنيد، شما چقدر راجع به انسانيت نيما حرف زديد، گفتم: اقرار ميكنم كه كم حرف زدم، گفت: آقا شما اين نمايشگاه عكسهاي نيما را كه در پايين برقرار است ديدهايد، گفتم: نه، ديديد كه دير آمدم، گفت: لطفا تشريف بياوريد عكسها راببينيد تا حرفهايتان را پس بگيريد. با او رفتم ديديماي داد و بيداد، دست نيما در شكم خرس، دست نيما در حال بيرون آوردن چشم خرگوش، دست نيما در حال بريدن سرگرگ، سر يك گوزن آويزان و خون چكان در دست نيما و ... به او گفتم آقا، نيما را نبايد با معيارهاي آدمي كه 37 درجه حرارت بدنش و چند درجه فشار خونش است؛ سنجيد. پزشكي هم مشكل دارد، چون چندين نفر از اين لمپنهاي چاق و چله را پيدا كردند؛ فشارخون، درجه حرارت و نبض شان را اندازه گرفتند و توقع دارند نبض اينشتين همان قدر بزند كه نبض حسين رمضون يخي. نيما اصال حالش خوب نبوده اس//ت مگر حافظ حالش خوب بوده اس//ت كه گفته اس//ت: »درياي اخضر فلك و كشش//ي هالل/ هستند غرق نعمت حاجي قوام ما« مگر سعدي حالش خوب بوده كه 50 سال قبل ا ز پتراركا، بنياد ادب انساني را بگذارد كه بالفاصله فراموش بشود و حتي 50 سال بعد از سعدي، خواجه حافظ بگويد: يا رب مباد آن كه گدا معتبر شود«

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.