اي شب جدايي كه چون روزم سياهي اي شب

Jahan e-Sanat - - News -

محمد تاجالدين-شعر معاصر ايراني تحت تاثير نيما يوشيج است. نيما توانست قواعد شعر سنتي را بش//كند و قالبي نو ارائه دهد. ظهور و بروز ش//عر نو همزمان با ورود ش//اعران تازه به دنياي ادبيات ايران، ش//عر معاصر را دس//تخوش تغيير كرد. در اين ميان نبايد از بروز حوادث اجتماعي و سياسي يكصد سال گذشته صرف نظر كنيم.

از دوران مشروطه شاعران و اديبان همگام با مردم براي رسيدن به آزادي تالش كردند و توانستند همراه سياسيون تاثيرگذار باش//ند. تصنيفهاي به يادگار مانده از دوران مشروطيت كه بارها توسط خوانندگان گوناگون بازخواني ش//ده نمود اين همراهي اس//ت. در ك//وران حوادث ملي ش//دن صنعت نفت و بعدتر كودتاي82 مرداد،پيوستنشاعرانبهاحزابسياسي و فعاليت عيان آنها اين همبستگي را تنگتر كرد. با اين وجود بودند كساني كه با وجود حوادث روز، هنوز دل در گرو ش//عر عاشقانه داش//تند و نميتوان نام و نش//اني از آنها در حوادث اجتماعي ديد. شاعراني كه نامشان كمتر از ديگران مطرح شد و اشعارشان مورد توجه قرار گرفت.

البته بايد اين توجه را نسبت به شعراي ديگر كم بدانيم. وگرنه تصنيف هاي فراواني از آنها خوانده شده است و غزلهاي بسياري به يادگار مانده است. يكي از اين شاعران رهي معيري است. عاشقانهسرايي كه بارها و بارها سرودههايش را با آهنگهاي تجويدي و پايور و ش//هناز شنيدهايم و با صداي بنان و شجريان به خاطر سپردهايم. متولدتهران محمدحس//ن معيري س//ال 1288 شمسي در تهران و در خانه محمدحسن خان مويد خلوت، فرزند معيرالممالك نظامالدوله وزير خزانه دوره ناصرالدين شاه متولد ش//د. خانوادهاش همگي از بزرگان علم و سياست بودند. پدرش نسب به بايزيد بسطامي عارف بزرگ و فروغي غزلسراي دوره قاجار ميبرد و مادرش آذرياالصل و نوه بديعالسلطنه بود. پدر رهي قبل از به دني//ا آمدن او از دنيا رفت. دوران تحصيل ابتدايياش را در مدرس//ه ثروت در خيابان اللهزار سپري كرد و آنگاه راهي مدرس//ه دارالفنون شد. او از كودكي شعر ميسرود و اولين شعر به يادگار مانده از او، شعري در قابل رباعي است. كاش امشبم آن شمع به حرف ميآمد

وين روز مفارقت، به شب ميآمد آن لب كه چون حسان ماست، دور از لب ماست

اي كاش كه جان ما به لب ميآمد انجمنادبيحكيمنظامي،نقطهشروع در دهههاي پيشين انجمنهاي بزرگ و كوچك راهگشا بودند. انجمنهايي كه در فضاي ادبيات شكل ميگرفتند و محلي بودند براي تبادلنظر. نمونهاش در فضاي ش//عر بسيار اس//ت كه بارزترين آن حلقه كيوان اس//ت؛ جمعي كوچك كه توانست در ساليان بعد از تاسيس، شعرايي مثل شاملو، ابتهاج و كسرايي را پرورش دهد.

رهي معيري نيز فعاليتش را از انجمن ادبي حكيم نظامي شروع كرد. موسس انجمن ادبي حكيم نظامي مرحوم حسن وحيد دستگردي نويسنده سابق مجله ادبي ارمغان است كه در آبانماه سال 1299 انجمن ادبي ايران را نيز تاسيس كرد. انجمن حكيم نظامي درسال1131 تاسيسشد.اينانجمنمرتباهرهفته سهشنبه عصر در منزل دستگردي با حضور شاعران و اديبان از ساعت 4 تا 9 تشكيل ميشد.

در ش//رح جلس//ات اين انجمن آمده است كه به طور كلي هر جلس//ه از جلس//ات انجمن از ساعت 7 تا 9 رسميت يافته و شروع ميشد به قرائت و مقابله و تصحيح آثار منظوم اساتيد باستان- سپس اعضاي انجم//ن آثار نظمي خود را قرائ//ت و از نظر انتقادي همديگر استفاده ميكردند. هرچند اين انجمن عمده فعاليتش تصحيح آثار و مطالعه شعرهاي نظامي است اما فعاليت ادبي ديگري نيز داشت. در همين بستر بود كه ذوق شاعرانگي رهي بيدار شد. رازجوانيرهي شاعران عاشق پيشهاند. رهي معيري نيز اينگونه بود. هرچند او هيچگاه ازدواج نكرد. رهي در مصاحبهاي راديويي در جواب راز جوانياش در س//ن 51 سالگي اينطور جواب ميدهد:

»اگ//ر ب//ه خانمها بر نخ//ورد، راز جواني من عدم ازدواج است. زندگي من با عشق آميخته شده است. اما معتقدم اگر از دري ازدواج وارد شود، از آن در عشق خارج خواهد شد.«

داستان عشق رهي طعنه به داستان شهريار و ثريا ميزند. رهي دلباخته دخت//ري از خاندان فروانفرما ب//ود. مريم فيروز كه از صاحبمنصبان دوران بود در خانهاش جلسات ادبي ميگذاشت و شاعران را دعوت ميكرد. فعاليت او در آن سالها به داليل مخالفتش با رژيم وقت با مشكل روبهرو بود. حضور رهي در آن جلسات باب آشنايي را باز كرد كه داغش به دل شاعر جوان ماند.

نخستين مالقات مريم و رهي در يكي از روزهاي ارديبهشت، پيش از مرگ فرمانفرما و در روزهاي تالش براي جدايي از همسر اجبارياش، در يك مهماني در خانه مصطفي فاتح صورت ميگيرد و همين مالقات اس//ت كه پايه يكي از شورانگيزترين و عجيبترين حكايتهاي عاش//قانه معاصر قرار ميگيرد. از آن به بعد شورانگيزترين ترانهها و غزليات رهي معيري كه به گفته برخي، از بهترين آثار ادبيات كالسيك معاصر به شمار ميرود، مايه از اين عشق ميگيرد. عروس چمن مريم تابناك گرو برده از نوعروسان خاك به رخ نور محض و به تن سيم ناب به پاكي چواشك و به صافي چو آب

دواند مرا ريشه در قلب ريش دهم آبش از قطره اشك خويش چو در خاك تيره شود منزلم

بود داغ آن سيمتن بر دلم بهاران چو گل بر چمن در زند گل مريم از خاك من سر زند مريم فيروز را نميتوان با هيچيك از زنان معاصر سنجيد. او را بدون ترديد ميتوان يكي از شاخصترين زنان دوران خود به شمار آورد؛ دختري از يك خانواده پرنفوذ و ثروتمند كه پدرش را )عبدالحس//ين ميرزا فرمانفرما( عاش//قانه دوست ميداشت و پس از قتل نصرتالدول//ه برادرش به دس//ت رضاش//اه، ازدواج با فرزن//د يكي از رجال دس//تگاه رضاخاني را به منظور تامين امنيت پدرش، با وجود فاصله س//ني 26 ساله ب//ا رغبت تمام قبول كرد. او ك//ه يكي از زيباترين و روزآمدترين دختران تهران در دهههاي 20 و 30 به شمار ميرفت، از جانب پزشك خانوادگيشان چنين توصيف شده است:

»مريمدرآنوقتدختريبود92 ساله،زيباوفتان و دلفريب و انصاف اين است كه در حسن و دلبري آيتي بود. اضافه بر طراوت و جواني و خوشصورتي و موزونيت اندام، بسيار بسيار جذاب و دلفريب و باهوش و زرنگ و مطلع و پرجان بود. سواد مدرسهاي خوب داشت. فرانس//ه خوب ميدانست، اطالعات عمومي وس//يع داش//ت. از هر دري حرف ميزد، ميپرسيد، ميفهميد. او يكي از خوشگلترين خانمهاي تهران به ش//مار ميآمد: آنيت داش//ت، نديم//ه بود، رفيق بود، آزادمنش بود، مودب بود و آداب معاش//رت را با كوچكترين دقايق مواظب بود. كتاب ميخواند.«

رفتهرفته مريم فيروز در گير و دار زندگي به تفكرات چپ روي خوش نشان داد. مطبوعات تهران به او لقب مريم سرخ داده بودند. روزنامههاي فرانسوي تصاوير او را با لباس چرمي و پرچم سرخ به چاپ رسانده بودند. در يكي از مطبوعات داخلي، زير يكي از عكسهاي او اين شعر به چشم ميخورد: مريما، جز تو كه افراشتهاي پرچم سرخ نيست در عالم ايجاد يكي مريم سرخ

در اين ميان آشنايي او با نورالدين كيانوري مسير زندگياشراتماماتغييرداد.مريمتا51 بهمن7231 كه به دنبال ترور نافرجام و مشكوك شاه، حزب توده منحل و س//ران آن تحت تعقيب ق//رار گرفتند، گاه بهگاهي به ديدار رهي ميرفت اما بعد از آنكه بهطور غيابي به حبس ابد محكوم و متواري شد، ديگر هرگز او را نديد.

خيالانگيز و جانپرور، چو بوي گل سراپايي نداري غير از اين عيبي، كه ميداني كه زيبايي

من از دلبستگيهاي تو با آيينه، دانستم كه بر ديدار طاقتسوز خود، عاشقتر از مايي ب//ا كودتاي 28 مرداد، همه س//ران حزب توده به شوروي سابق گريختند اما مريم فيروز تا يكسال از رفتن خودداري كرد و به زندگي مخفي خود در تهران ادامه داد. جالب اينجاس//ت كه يكي از مش//هورترين ش//عرهاي رهي، در هم//ان روز 28 مرداد در روزنامه اطالعات به چاپ رسيد. دكتر باستانيپاريزي در مورد اين غزل گفته است:

»محفل گرم مريم فيروز اگر هيچ كاري نكرده باشد، در تاريخ ادب ايران جاي پاي محكمي براي خود باز كرده است و بعد از 600 سال، شاعري به دنياي ادب ما تقديم كرده است كه تا 500 سال ديگر هم شايد مثل او نيايد. اين مجمع حق خود را به جامعه ما ادا كرده اس//ت و چنان مينمايد كه همه مراحل آن در گرو زيبايي و آنيت صاحبه آن بوده است.« در مصاحبهاي كه رهي با راديو انجام داده اس//ت، اين غزل را محبوب خود ميداند. نه دل مفتون دلبندي، نه جان مدهوش دلخواهي نه بر مژگان من اشكي، نه بر لبهاي من آهي نه جان بينصيبم را پيامي از دالرامي نه شام بيفروغم را نشاني از سحرگاهي نيابد محفل گرمي، نه از شمعي، نه از جمعي ندارد خاطرم الفت، نه با مهري، نه با ماهي كيم من؟ آرزو گمكردهاي تنها و سرگردان نه آرامي، نه اميدي، نه همدردي، نه همراهي غزل،محبوبرهي رهي از ميان تمام قالبهاي شعري، غزل را دوستتر دارد. خودش دليلش را اينطور بيان ميكند: »در لباس غزل بهتر ميتوان عواطف و احساسات را بيان كرد.« غزله//اي فراواني از رهي معيري به يادگار مانده است؛ غزلهايي كه بسياري توسط خوانندگان ايراني بازخواني شده است. در كنار تصنيفهاي او، غزلها نيز نوايي دلنشين دارد. در اين ميان شجريان پدر و پسر بسياري از آثار رهي را خواندهاند. مهدي محبتي، استاد زبان و ادبيات فارسي غزل رهي را اينطور تحليل ميكند: »او شاعري برجسته در اين زمينه به شمار ميرود و داراي اثرهاي زيبايي است كه هر كدام از نظر تاثيرگذاري جزو بهترينها محسوب ميش//ود. برخي بر اين باور هستند كه رهي معيري، سعدي دوران معاصر است زيرا ساده شعر ميسرايد و در كنار آن با دارا بودن تش//بيههاي بسيار قوي به سعدي زمانه شباهت دارد. در اين ميان بايد اشاره كرد كه برخي نيز ايرج ميرزا را سعدي دوره ما ميدانند. در هر صورت شعر رهي معيري گرچه به شعرهاي سعدي شباهت دارد اما او داراي سبك ويژه خود است و سبك عراقي و اندكي از سبك هندي را دربر دارد.« شاهد افالكي از معروفترين شعرهاي رهي است: چون زلف توام جانا در عين پريشاني چون باد سحرگاهم در بيسر و ساماني من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني اي شاهد افالكي در مستي و در پاكي من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني در سينه سوزانم مستوري و مهجوري در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني من زمزمه عودم تو زمزمهپردازي من سلسله موجم تو سلسلهجنباني از آتش سودايت دارم من و دارد دل داغي كه نميبيني دردي كه نميداني دل با من و جان بيتو نسپاري و بسپارم كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت؟ روي از من سرگردان شايد كه نگرداني همانطور كه گفتيم شجريان شعرهاي رهي را بارها و بارها خوانده است. از جمله غزلهاي ماندگاري كه توسط استاد آواز ايراني خوانده شده، ياد ايامي است: ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم در ميان الله و گل آشياني داشتم ِگرِد آن شمع طرب ميسوختم پروانهوار پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم آتشم بر جان ولي از شكوه لب خاموش بود عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم چون سرشك از شوق بودم خاكبوس درگهي چون غبار از شكر سر بر آستاني داشتم در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم درد بيعشقي ز جانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جاني داشتم بلبل طبعم »رهي« باشد ز تنهايي خموش نغمهها بودي مرا تا همزباني داشتم تصنيفهايماندگار رهي معيري اولين تصنيفش را در س//ال 1311 س//اخت؛ تصنيفي كه براي كنس//رت پرويز ياحقي گفت و توسط او اجرا شد. معيري وقتي ميخواهد از تصنيفهاي ماندگارش نام ببرد به چند اسم ميرسد: »گلشن آش//نايي، بانگ ني، كنارم بنشين، كاروان و شد خزان.« قصه سرودن بانگ ني از زبان معيري و محجوبي در راديو بيان شده است. داستان برميگردد به آهنگي كه محجوبي ساخت و رهي را ياد چوپانها انداخت. همزمان با نواختن پيانو محجوبي، رهي نيز شعري س//رود و آن را به آواز خواند. اينچنين بود كه بانگ ني ش//كل گرفت؛ تصنيفي كه با ص//داي بديعزاده خوانده شد. چنانم بانگ ني آتش بر جان زد كه گويي كس آتش بر نيستان زد مرا در دل عمري سوز غم پنهان بود نواي ني امشب بر آن دامان زد ني محزون داغ مرا، تازهتر از الله كند ز جداييها، چو شكايت كند و ناله كند كه به جانش آتش، هجر ياران زد به كجايي اي گل من؟ كه همچو ني بنالد ز غمت دل من جز ناله دل نبود در عشقت حاصل من گذري، به سرم، نظري بر چشم ترم كز غم تو قلب رهي خون شد و از ديده برون شد نواي ني گويد: كز عشقت چون شد از ديگر تصنيفهاي ماندگار رهي »گلشن آشنايي« است. خزان عشق نيز تصنيف ديگري است كه حاصل همكاري بديعزاده و معيري است. پيانو اين اثر را نيز بديعزاده نواخته است. ترانهاي كه در برنامه گلهاي راديو ضبط و پخش شد. شد خزان گلشن آشنايي بازم آتش به جان زد جدايي عمر من اي گل طي شد بهر تو وز تو نديدم جز بدعهدي و بيوفايي با تو وفا كردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداري با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر و وفايي نوگل گلشن جور و جفايي از دل سنگت آه دلم از غم خونين است روش بختم اين است از جام غم مستم دشمن ميپرستم تا هستم تو و مست از مي به چمن چون گل خندان از مستي بر گريه من با دگران در گلشن نوشي مي من ز فراقت ناله كنم تا كي تو و ميچون الله كشيدنها من و چون گل جامه دريدنها به رقيبان خواري ديدنها دلم از غم خون كردي چه بگويم چون كردي دردم افزون كردي برو اي از مهر و وفا عاري برو اي عاري ز وفاداري كه شكستي چون زلفت عهد مرا دريغ و درد از عمرم كه در وفايت شد طي ستم به ياران تا چند جفا به عاشق تا كي نميكني اي گل يك دم يادم كه همچو اشك از چشمت افتادم تا كي بيتو بود از غم خون دل من آه از دل تو گر چه ز محنت خوارم كردي با غم و حسرت يارم كردي مهر تو دارم باز بكن اي گل با من هر چه تواني ناز كز عشقت ميسوزم باز آرامگاهظهيرالدوله برخالف آنچه رهي در سن 51 سالگي و در راديو ميگويد، جواني او ماندگار نماند. او در ساليان بعد به بيماري س//رطان دچار ش//د و از جامعه رو برگرداند. سرطان فك به جان شاعر عاشقپيشه افتاد و او را از زندگيوعشقشدوركرد.خطيبيروزهايآخرزندگي او را اينچنين تعريف ميكند: »شبي كه قرار بود هايده به استوديو راديو ايران بيايد و همراه با اركستر بزرگ، ترانه »آزادهام« را به سرپرستي تجويدي ضبط كند، يكي از اتومبيلهاي راديو را به دنبال رهي فرستادند و او پس از ماهها غيبت، هنگامي به اداره آمد كه جز نوازندگان و مسووالن ضبط و تجويدي كس ديگري نبود.حدودساعت11 شبوقتيآخرينبرنامه»همه روز همين ساعت همين جا« را نوشتم و از اتاق بيرون آمدم تا به خانه بروم جلوي در اس//توديوي ش//ماره هش//ت با چند نفر از نوازندگان كه مشغول صحبت بودند برخورد كردم و از آنها ش//نيدم كه قرار اس//ت خواننده جديد تجويدي اولين آهنگش را ضبط كند. وقتي قدم در اتاق فرمان استوديو گذاشتم، چشمم كه به رهي افتاد دلم لرزيد و براي چند لحظه زبانم بند آمد. آن چشمهاي آبي قشنگ كه هميشه برق شادي از آن ميجهيد به شمعي ميماند كه در حال خاموش شدن است. دستمال سفيد و تميزي در دستش بود كه آن را به روي گونهاش گذاش//ته بود. آخر رهي به سرطان فك مبتال شده بود و تغيير چهره او كامال به چشم ميخورد.« مادر رهي معيري زندگي و مرگ فرزند را اينطور روايت ميكند: »فرزند عزيز دلبندم، رهي معيري داراي دو ش//خصيت ممتاز بود؛ اولي شخصيت اجتماعي و هنري او و دوم ش//خصيت فردي. در مورد شخصيت اجتماعي او چيزي ندارم بهعرض برسانم زيرا قضاوت اي//ن كار با مردم ش//ريف و ملت نجي//ب و قدردان ايران است. در مورد شخصيت فردي نيز براي اينكه خوانندگان عزيز بيشتر و بهتر به شرح حال رهي آشنا شوند ناچار به معرفي خانواده خود مبادرت ميورزم. پدرم، مرحوم ميرزا ابوالقاسم خان بديعالدوله فرزند مرحوم ميرزا محمود خان مديرالدوله كه با مرحوم ميرزا احمدخان مشيرالسلطنه صدراعظم مشروطيت برادر بوده از اهالي آذربايجان عزيز و متولد شهر تبريز بودهاند. مادرم دختر مرحوم ميرزا حبيباله خان بديعالسلطنه حجازي و نوه دختري مي//رزا عباسخان قوامالدوله تفرشي بود. شوهرم مرحوم محمد حسنخان مويد خلوت فرزند معيرالممالك نظامالدوله از اعقاب بايزيد بسطامي عارف رباني بوده است.

فرزند اولم حسنعلي معيري و فرزند دومم محمد حسن رهي معيري بود ولي چون رهي شش ماه پس از فوت پدر ديده به عرصه جهان گشود نام پدر را به او دادند و او را محمدحسن ناميدند نظر به اينكه آن موقع حرمت بسيار زياد و فراواني براي بزرگان موجود و معمول بود براي اينكه اسم پدر به موجودي كوچك )طفل شيرخوار( خطاب نشود و به مناسبت آذربايجاني بودن پدرم قرار بر اين شد كه طفل تا به سن كمال نرسيده و واقعا بزرگ نشده او را بيوك نامند و اين اسم ت//ا آخرين روز حيات براي او باقي ماند كمااينكه من و برادرش جز به اين نام او را مخاطب قرار نميداديم. بعدها كه بيوك رشد نمود طبع مقتدرش شكوفا شد و به شاعري و نقاشي عالقه فراوان نشان داد و در اين راه گام گذاشت تا به سر حد كمال رسيد. اين موقع احتياج انتخاب تخلص شعري را احساس كرد و كلمه رهي را كه به معني بنده و خاك راه ميباشد از طريق افتادگيبرگزيدوبراياينكهازدستبردحوادثمحفوظ ماند به شناس//نامه خود افزود و شناسنامه خود را به رهي معيري تبديل كرد به طوري كه در كتاب سايه عمر نيز آمده است.

آنچ//ه را ك//ه ميتوانم عرض كنم ، ره//ي از اوان طفوليت داراي قلبي رئوف و مهربان بود و حتي حاضر به آزار مورچه نبوده و به اندازهاي در راه انساندوستي پي//ش رفته كه جز خير و صالح اش//خاص، نيكي و مهرباني،عطوفتونوعپرستيچيزديگريدروجودش نبود. خداوند گل او را از صفاي مطلق سرشته بود. رهي خوب بود، از خوب هم خوبتر، ذرهاي از نور بود كه به مبدا پيوسته است. با اينكه رهي به علم موسيقي ايراني كامال آشنا بود و موسيقي ايراني را از نظر علمي خوب ميشناخت ولي برخالف شايعات و گفته بعضيها در تمام مدت عمر دست به آالت و ادوات موسيقي از نظر فراگرفتن فرو نگذاشت و هيچگاه درصدد آموختن و فراگرفتن س//از برنيامد و به نواختن هيچگونه س//از آشنايي نداشت.

رهي در آبانماه سال 1346 دچار دردهاي شديد نامعلوم و پس از دوماه براي عمل جراحي رهسپار لندن شد. در آنجا عمل بسيار مهم جراحي صورت گرفت ولي از آنجايي كه از تقدير نميتوان گريخت عمل جراحي مفيد واقع نشد و پس از مراجعت به ايران با دردهاي شديد دست به گريبان بود و معالجات، مفيد واقع نشد و در ساعت 3:30 صبح روز جمعه 24 آبانماه 1347 به س//راي جاويد شتافت و روحش با مالئك آسمان محشور شد و به پرواز درآمد.«

رهيمعيريدر95 سالگيدرگورستانظهيرالدوله به خاك سپرده شد. او قبل از مرگ شعري براي سنگ مزارش سرود؛ شعري كه امروز دوستداران رهي را كنار مزارش همراهي ميكند. اال اي رهگذر، كز راه ياري قدم بر تربت ما ميگذاري در اينجا، شاعري غمناك خفته است »رهي« در سينه اين خاك خفته است فرو خفته چو گل، با سينه چاك فروزان آتشي، در سينه خاك بنه مرهم ز اشكي داغ ما را بزن آبي بر اين آتش خدا را به شبها، شمع بزم افروز بوديم كه از روشندلي چون روز بوديم كنون شمع مزاري نيست ما را چراغ شام تاري نيست ما را سراغي كن زجان دردناكي برافكن پرتوي، بر تيره خاكي ز سوز سينه، با ما همرهي كن

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.