ما در خانه خودمان غريبهايم

Jahan e-Sanat - - News - صنایع دستی

مهام ميقاني- صبح از ترس اينكه ساعت زنگ نزند، 11 دقيقه زودتر از زماني كه با خودم قرار گذاشته بودم، بيدار ميشوم. خواس//ته بودم مادرم پيراهن مشكيام را بشويد و اتو كند. ميدانم مثل هميش//ه تقاضايم را به بهترين شكلي كه از دستش ساخته است، اجرا كرده اما االن در اين صبح آفتابي روز عيد فطر با اين پرندههاي شادمان گنگ و كارگرهايي كه به طرز عجيبي حت//ي در روز مهمترين عيد مس//لمين تمام در و ديوار خانههاي قديمي دور تا دورم را كلنگ ميزنند اين فاصله 671 متري را تا خانه مادرم نميتوان//م بروم. عرق ك//ردهام. روي گردنم پر از دانههاي قرمز شده؛ ريش و مويم طوري به يك طرف كش//يده ش//ده كه انگار فرش//ته مرگ وقتي خواب بودم، قصد نوازش//م را داشته اما چون زمان ن//وازش او هنوز برايم فرانرسيده، درس//ت به محض اينكه دستش را روي صورتم گذاشته، كسي با خشم او را به طرف آسمانها كشيده. گرچه اين تصور خزعبل تنها حاصل يك ساعت خوابيدن روي بالشم است اما ازش خوشم ميآيد و آرزو ميكنم ايكاش ميشد خودم را مرتب نكنم و همينط//ور با مو و ريش يكطرفه بروم. خيلي زشت است كه در مراسم ترحيم نويس//ندهاي ك//ه تازه همين ديشب يكي از كتابهايش را خريدم، سياه نپوشم؟ باالخره راضي ميشوم به طرف خانه مادرم بروم. پيراهن سياهم را آخرين بار س//ي و يكم مردادماه در روز خاكسپاري عمويم كه شب قبل تصمي//م گرفته بود ج//ان خودش را بگيرد، پوشيده بودم.

در راه هي//چ چيز مث//ل يك روز تعطيل عادي نيست. از روي گوگلمپ ميبينم كه خانه ما تا محل نماز عيد فطر دو كيلومت//ر و 380 متر فاصله دارد اما در كوچه و خيابانمان كيپ تا كيپ ماش//ين پارك شده و مردم ب//ه طرف محل برگزاري نماز حركت ميكنند. تاكس//ي گيرم نميآيد؛ از تنها راننده خط سيدخندان- آرياشهر كه در ماشينش خوابيده، ميخواهم م//را به خانه هنرمن//دان ببرد. وقتي توي ماش//ينش مينشينم، ميگويد: »سياه پوشيديد حاجآقا روز عيد!« او را سالهاس//ت كه زيرپل ميبينم اما هيچ وقت س//وار ماشينش نميشوم چون هيچوقت حوالي آرياشهر كاري ن//دارم. به او ميگويم كه به مراس//م خاكسپاري نويس//ندهاي ميروم كه جز 50 صفحه از آغاز آخرين رمانش چيز ديگري ازش نخواندهام. ميگويم حدود پنجاه و س//ه س//ال داشته و از چند نفري ش//نيده بودم نويس//نده خوبي اس//ت گرچه مع//دود افرادي هم گفته بودند اصال نويسنده خوبي نيست اما آنچه ديشب ازش خواندم، نش//انم داد كه واقعا نويسنده خوبي بوده يا داشته نويسنده خوبي ميشده. رانن//ده ميگويد: »خ//دا بيامرزدش. پس رفيق//ت نبوده ن//ه؟« ميگويم: »نه. هيچوقت حتي نديده بودمش.« راننده ميگويد: »كار درستي ميكنيد ميريد براي خاكس//پاري. قبل عيد هم يكي از رانندههاي خط آرياش//هر رسالت مرد. 40 سالش هم نشده بود. ميگفتن زنش ولش كرده بوده. منم با بچهها رفتم بهش//ت زهرا با اينكه هيچوقت باهاش يك كلمه هم حرف نزده بودم.«

س//اعت هش//ت و نيم ميرسم به خان//ه هنرمن//دان. فقط ي//ك دختر جوان عكاس روي يكي از صندليها نشس//ته. هوا با پيراهن سياه به نظرم گرمت//ر ميآيد. با خودم فكر ميكنم ش//ايد تا برسم خانه ريشم را بزنم كه يك نفر بهم س//الم ميكند. من او را نميشناس//م. پيرمرد خوشچهرهاي اس//ت. انگار نيما عالوه بر اينكه زنده ش//ده، كمي چ//اق ش//ده و انحناي دماغش را عمل كرده. از من ميپرسد كه متوفي را از نزديك ميشناختهام يا نه. براي او فندك ميزنم و ميگويم: »نه. هيچوقت حتي نديده بودمش.« ميگويد: »من يك بار در يك جلسه داستانخواني يه داستان ازش شنيده بودم. يه هفت هش//ت س//الي از شما بزرگتر بود. گفتم شايد با هم دمخور بودين.« وقتي به او ميگويم من سي و دو س//الم است تعجبش را به شكل پدرانهاي مخف//ي ميكند؛ ميگويد: »منم از سي و سه چهار سالگي سفيد ك//ردم.« از او خوش//م ميآيد. وقتي ميگويد: »طفلك تازه داشت يه كم معروف ميشد« احساس ميكنم دارم يكي از بهترين س//يگارهاي مشترك زندگيام را ميكشم. ميگويد: »البته اينكه ميگ//م معروف حتما منظورم رو ميفهمي//د ن//ه؟« ميگويم: »بله. متوجهام.« و حرفش را ادامه ميدهد: »واال م//ا كه توي خونههاي خودمون هم غريبهايم.«

دوس//ت دارم بازه//م ب//ا او حرف بزنم ام//ا از دور رفقايش را ميبيند و براي آنها دست تكان ميدهد. وقتي سيگارش را خاموش ميكند ميگويد شاعر است؛ چهار پنج كتاب شعر چاپ كرده كه اولياش مال سي و سه سال پيش يك س//ال قبل از اينكه من به دنيا بيايم است. اسمش را نميگويد من هم رويم نميش//ود اس//مش را بپرسم چون فكر ميكنم قاعدتا بايد او را ميشناختم.

وقتي او ميرود يك منتقد ادبي را كه اهل شيراز است ميبينم. هميشه او را در اينترنت ديده بودم و از نقدهايش خوش//م ميآيد. با اينكه بارها تجربه ك//ردهام اما نميدانم چرا به اين نكته عادت نميكنم كه اغلب ما كوتاهقدتر از آن چيزي هستيم كه در صفحههاي اينس//تاگرام يا فيسبوكمان به نظر ميرسيم. مرد سالخورده الغري همراه اوس//ت كه ميگوي//د از قديميترين دوستهاي نويسندهاي است كه براي خاكسپارياش به اينجا آمدهايم. وقتي خوش و بشم با آنها تمام ميشود سرم را ميچرخانم و ميبينم حدود 150 آدم در حياط روبهروي خانه هنرمندان جمع ش//دهاند. نفس م//رگ همه را مهربان كرده. حتي چند آشتيكنان توام با بغض و گريه را در ميان جمعيت تشخيص ميدهم و خودم با يك نفر كه نميخواهم س//ر به تنش باشد به گرم//ي احوالپرس//ي ميكنم و حتي دودستي با او دست ميدهم. يكي از دوستهايم را ميبينم كه نزديك به يك سال باهام قهر بود. به او ميگويم: »پس خدا رو ش//كر م//ن هم بميرم جن//ازهام را ميآورند خانه هنرمندان و در قطعه ن//امآوران خاكم ميكنند چون تع//داد كتابهاي چاپش//ده مرح//وم ب//ه اندازه من اس//ت.« به او نميگويم كه از بچگي يكي از آرزوهايم شركت كردن در مراسم ترحيم خودم بوده اس//ت چون دوست دارم ببينم آدمها چه كار خواهند كرد و دربارهام چ//ه ميگويند. ميگوي//د: »كورش به ان//دازه كتابهاي چاپش//دهاش كتاب چاپنشده داش//ت. شايد اين مردم بيشتر براي اون كتابهايي كه هيچوقت نخوندن اومده باش//ن، پس تو دلت رو صاب//ون نزن.« ميخندم. ميپرسد: »تو با كورش آشنا بودي؟« جواب ميدهم: »نه. هيچ وقت حتي نديده بودمش.« ميخواهم از او بپرسم هنوز قطعههاي ادبي كف دستيات را چاپ نك//ردهاي؟ اما ميگويم: »هنوز از داس//تانهاي كوتاهت يه مجموعه درني//اوردي؟« ميگويد: »نه. اگر اين كار رو هم بكن//م مجوز نميگيرن.« دوست دارم بگويم تو هم اين »مجوز« را كردهاي سپر بالي بيعرضگيهايت. اما ميگويم: »حاال شايد بهت دادن؛ از كجا مطمئني؟« چند نفر ديگر به ما ميپيوندند. در دانشگاه با شاعري همكالس//م كه چند روزي حواس//م پرت ش//ده بود ج//واب پيامهايش را بدهم. با من دعوا ميكند. درست وقتي احساس ميكنم كه يواشيواش دارم خسته ميشوم مراسم شروع ميشود. همه س//اكت ميش//وند. ساعت ده و چهل دقيقه اس//ت. نگاهي به اطراف ميان//دازم و با خ//ودم ميگويم همه داستاننويس يا رماننويس هستند. درست است من همه را نميشناسم اما حتي يك هنرمند از صنفهاي ديگر اينجا نيس//ت چه برسد به مسووالن و م//ردم عادي. آق//اي دولتآبادي با كت آبياش پشت تريبون ميايستد. هيچكدام م//ا نميداني//م در همين لحظات در مقدمه نماز روز عيد يك نفر از طرفداران همانهايي كه هشت سال اغلب كتابهاي اين جمعيت را خطرناك دانستند، دارد شعري عليه يكي از آدمهايي كه در صف اول نماز ايستاده ميخواند چون كسي شعر او را پي//ش از قرائت ب//راي دادن مجوز ي//ا ندادن آن بازخوان//ي نكرده. آقاي دولتآب//ادي ميگويد ك//ه متوفي را درست نميشناخته است اما از اينكه ادبيات نهچندان ثروتمند امروز يكي از نويس//ندههاي خوبش را از دس//ت داده، غمگين اس//ت. او نويسندهها را ب//ه مقاومت دع//وت ميكند. از همه ميخواهد قدرتمند باش//ند و زندگي را تاب آورند و به نوشتن ادامه دهند. كسي براي سخنرانان دست نميزند. بيرون حياط، چند نفر جلوي در يك خانه جمع شدهاند و قيافه برخي از ما را مسخره ميكنند و با خود ميخندند. يك منتقد ادب//ي قديمي كه يكي از محبوبترين چهرههاي اغلب ماست، ميخواه//د چند كلمه ح//رف بزند. ميگويد ما توي صف مرگ ايستادهايم و تنها اميد او ديدن رشد نويسندههاي جوان اس//ت. ام//ا همينجا گريهاش ميگيرد و ديگر نميتواند به حرفش ادامه ده//د. وقتي نماز عيد ش//روع ميشود نعشكش به خانه هنرمندان ميرس//د. نويسنده فقيد را در كوچه روبهروي خانه هنرمندان راهي ماشين استيشن سفيدي ميكنند كه منتظر اوست. من حوصلهام سر رفته و تصميم ميگيرم بروم. تنها اميدم اين است كه اي//ن جمعيت را يك بار ديگر در يك خاكسپاري ديگر نخواهم ديد؛ كمتر از دو هفته ديگر اولين جلسه اتحاديه داستاننويس//ان تهران به پيش//نهاد همان دولتي برگزار خواهد ش//د كه عليهاش در روز اتحاد مسلمين شعر ميخوانند و آن را در تلويزيوني پخش ميكنند كه خبر مردن نويسندهها را شايسته روايت نميداند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.