محمود دولتآبادي از آرزوهايش ميگويد؛

Jahan e-Sanat - - News -

از بازيگر سينماي آمريكا در جشنواره فيلم ونيز با اهداي جايزه ساالنه فرانكا سوزاني، قدرداني ميشود.

جايزه فرانكا سوزاني كه به ياد سردبير مجله ووگ ايتاليا كه ماه دسامبر درگذشت، ايجاد شده، يكم سپتامبر به جولين مور اهدا ميشود.

در جشنواره فيلم ونيز جولين مور اين جايزه را از دست كالين فرت، بازيگر انگليسي در ليدو و در جايي دريافت ميكند كه سال قبل پسر سوزاني مستندي با عنوان «فرانكا: آشفتگي و خالقيت» را به نمايش درآورده بود.

هيات داوران اين جايزه متشكل از نامهاي تاثيرگذار در صنعت مد ايتاليا و فيلم است كه دوناتال ورساچي، پييرپائولو پيكولي، كارلو كاپاسا و ديگو دالواله از جمله آنها هستند.

هيات داوري در مصاحبهاي مطبوعاتي از جولين مور به عنوان زني با همان قدرت و تاثيرگذاري كه فرانكا بود، ياد كرد و وي را براي تركيبي از جذابيت در هنر و قدرت در زندگي مدني و ارتباطات اجتماعي تحسين كرد.

جولين مور كه دو سال قبل جايزه اسكار را براي بازي در فيلم «هنوز آليس» دريافت كرد، بازيگر ۶5 ساله آمريكايي است. او از دهه ۱990 وارد عرصه بازيگري شد و بازيگر سينماي مستقل و نيز هاليوود است.

وي كه چهار نامزدي اســكار در كارنامه دارد، پس از پايان تحصيل در رشته تئاتر در دانشگاه بوستون، كارش را با مجموعه نقشهايي در تلويزيون آغاز كرد.

«هر ســاعتي ميرسيدم خانه، زني پشت شيشه پنجره رو به كوچه بود با موهاي از وسط زلفشده و چارقد سفيد. آن زن حتمــا مادر من بود كه منتظر بود تا من برســم.» محمود دولتآبادي كه حاال 77 ساله است، ميگويد «براي شناختنامه خودم به نظرم رسيد كه بهتر از آني كه فرزند كه هســتم، اهل كجا هستم، نيست.» او در گفتوگويي با ايســنا از عشق به مادر و پدرش، زن پشت پنجره با موهاي از وسط زلفشده و چارقد سفيد، عالقهاش به نظاميگري، تاثير مرگ برادر در نويسنده شدنش، تاثير كار در زندگياش، نوشتن در شب، استفاده از تكنولوژيهاي جديد، رانندگي كردن، عالقهاش به رنگ، شــيفتگياش نسبت به ونگوگ و آرزوهايش ســخن ميگويد. بخشهايي از اين گفتوگو را ميخوانيد. „عاشق„رن „جها„و„عش „قهاي„پدر„و„مادرم„بودم براي شناختنامه خودم به نظرم رسيد كه بهتر از آني كه فرزند كه و اهل كجا هســتم، نيست. اين هيچ نشان خاصي ندارد اال اينكه من عاشق رنجها و عشقهاي پدر و مادرم بودم نسبت به فرزندانشان از جمله نسبت به خودم. مادر من خيلي كم فرصت پيدا كرد كه من با او باشــم، با او زندگي كنم، ولي پدرم گاهي اين فرصت را به من ميداد. مادرم يكي از چيزهايي كه ميگفت، گفت شما سر خاك من نميآييد، من ميدانم و پيشاپيش گلهمند بود. ولي من جلد سيم «روزگار سپريشده مردم سالخورده» يعني «پايان جغد» تمامش را سر خاك مادر و پدرم نوشتم. نه كه بروم آنجا، بلكه در ذهنم فضايي كه پديد آمد گورستان است و من يا سايه من كه سامون است ميرود و با آنها گفتوگو ميكند. خواستم به او گفته باشم كه من هميشه به ياد شما هستم و به واقع تصوير آنها يك لحظه از ذهنم دور نشده يعني انگار كه آنها هستند و من بهشان فكر ميكنم زيرا وقتي هم كه بودند بيشتر در ذهن من بودند، چون يا سركار بودم يا شب دير ميرفتم خانه. شما فكر كن من در دورهاي كه رياضت دوساله را شروع كرده بودم هميشه 4/5 صبح هر سه ماه يك بار ميرسيدم خانه. اگر پنج صبح يا چهار صبح ميرسيدم، هر ساعتي ميرسيدم خانه، زني پشت شيشه پنجره رو به كوچه بود با موهاي از وسط زلفشده و چارقد سفيد. آن زن حتما مادر من بود كه منتظر بود تا من بروم و بعد او برود بخوابد. عشق به مادر و پدر يك حس متفاوت است و اين كمترين احساس ديني بود كه من به آنها ادا كردم. ضمن اينكه يك كتاب روي محور مرگ آنها نوشتم به نام «پايان جغد» و آن دردناكترين كتابي است كه من نوشتم. „نظام „يگري„را„خيلي„دوست„داشتم شما„در„سير„کار „يتان،„هم„حضور„روي„صحنه„تئاتر„را„ تجربه„کرد „هايد„و„هم„حضور„در„سينما„را„و„خب„چيزي„که„ ادامه„داديد„و„به„آن„عنوان„شناخته„م „يشويد،„نويسندگي„ است.„تجربه„شغ „لهاي„متعددي„را„هم„در„جواني„داريد.„ کمي„از„اين„تجرب „هها„بگوييد„و„تاثيرشــان„و„اينكه„اگر„ نويسندگي„را„ادامه„نم „يداديد،„چه„کار„م „يکرديد؟

اوال كه من رفتم گروهبان بشوم در مشهد، درس بخوانم افسر بشوم، باز درس بخوانم و برسم به مراحل باالي نظامي. من نظاميگري را خيلي دوســت داشتم. بعد كه آنجا قبول نشــدم خب رفتم دنبال كار قبليام كه آرايشگري بود. در آرايشگري من شاگرد اول بودم و همه ميخواستند كه من بروم پهلوي آنها كار كنم. ولي من اوســتايي داشتم به نام «آ تقي» كه به من ميگفت «داداش». من اين عهد را نگه داشتم تا وقتي بيايم تهران و بعد از آن به فكر تئاتر افتادم. آمدم تئاتر و جستوجوي من يك سال طول كشيد اينور و آنور تا برســم به كالس آموزش تئاتر آناهيتا كه آنجا به زحمت من را قبول كردند. قبول نميكردند براي اينكه آنها ميگفتند شما بايد ديپلم داشته باشيد. من هم ميگفتم آقا حاال ديپلم چه اهميتي دارد؟ من ميخواهم بيايم سر كالس ياد بگيرم. يك محاجه يكساعته با زندهياد اسكويي داشتم تا قبول كرد بروم سر كالس. در آنجا هم در پايان ترم در دو رشته شاگرد اول شدم؛ يكي نويسندگي، يكي بازيگري. „در„شب،„انسان„خودش„هست„و„خدا شما„انسان„ش „ببيداري„هستيد.„چه„شد„که„شب„را„ براي„نوشتن„و„براي„آن„تفكرات„انتخاب„کرديد„و„از„کي؟

از ابتدا. براي اينكه من هميشه روزها كار ميكردم و طبعا شب بايد مينوشــتم. ديگر اينكه فضيلت شب اين است كه انسان خودش هست و خدا و هيچكس ديگري جز شما نيست و صفحه ســفيد كاغذ و احساس آزادي تمام. به همين جهت بعضي وقتها در «كليدر» وقتي سه، چهار صبح بخشي را به پايان ميرساندم، شروع ميكردم به سماع، در خلوت خودم و با خودم. براي اينكه حس خوبي داشتم از اينكه خالقيت به يك جايي رسيده و اين تنهايي خيلي عالي بوده. شب خيلي خوب است. بعدا كه با مولوي بيشتر آشنا شدم، متوجه شدم كه او هم شب را خوب ميشناخته. „۷۷„خيلي„زيباست حاال„ســال„۶۹۳۱„و„تولد„۷۷„سالگي.„درباره„اين„۷۷„ جايي„چيزي„نوشــت „هايد.„آرزو „يتان„براي„تولد„امسال„ چيست؛„يک„آرزوي„شخصي„و„يک„آرزوي„جمعي.

اوال از اين دو تا هفت كنار هم خيلي خوشم ميآيد. به دو علت سال پيش نخواستم تولد برگزار شود؛ يكي مرگ كيارستمي بود، يكي هم اينكه ۶7 چيز جالبي نيست. 77 خيلي زيباست. آنكه ميگويي من ياد كردم قالب دو هفت اســت. در يكي از آثارم هست. عبور كردن از آن قالب دو هفت و رسيدن به آشتي بين دو هفت براي من حالت نمادين و جالبي دارد. خيلي خوشحالم كه اين دو تا هفت كنار هم قرار گرفته. زيباست. „آرزوهاي„محمود„دول „تآبادي آرزوهاي شــخصي من هميشه توامان هستند با آرزوهاي جمعي. صلح هست، قانون هست، حقوق انسان هست؛ حقوق فردي و اجتماعي انسان. و سرجمع همه اينها استقالل و تماميت ارضي. اقال هيچي كه نداريم اين را داشته باشيم براي اينكه اين يكي اگر مخدوش شود واقعا من سكته ميكنم. آرزوي شخصي من هم اين است كه مردم خودشان را بهجا بياورند. آنقدر دوپولي نبايد باشيم. آدمها خيلي با نسبت حسابي كه در بانك دارند سنجيده ميشوند. اين حال من را به هم ميزند. سوال اصلي من اين است: آدم كجا رفت؟

دي شيخ گرد شهر همي گشت با چراغ / كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتا كه يافت مينشــود گشــتهايم ما / گفت آنكه يافت مينشود آنم آرزوست

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.