اوهمانخبرنگاراست...

Jahan e-Sanat - - News -

لیالناطقی- انگار همین دیروز بود، دانشجوی رشته روزنامهنگاری و عاشق خبرنگاری که درسش تمامشدهوبدونداشتنپارتیدنبالکاردرمطبوعه و رسانهای میگردد. باالخره پس از جستوجوی فــراوان به عنوان یک نیروی حقالتحریربگیر در سرویس اجتماعی یکی از روزنامهها دست به کار میشود. کارش این بود تا سوژههای ناب میدانی که پیدا میکند را با قلمی شیوا و رسا و به سبک گزارشی توصیفی به رشته تحریر درآورد و بیاید روزنامه آن را تحویل بدهد و برود. دبیر سختگیرش هر مطلبی را چاپ نمیکرد و اینمجبوربودسوژههایتاپراارائهبدهد،تابهدستچاپسپردهشود. نتیجهاینمیشودکهاینجوجهروزنامهنگارسوژههاییراجستوجوو پیدا میکند که به عقل جن هم نمیرسد. از موضوع پیرمردی که01 سال از خانهاش بیرون نرفته بود و آن دختر جوان بیکله با جسارت تمام پا به خانه مخروبهاش گذاشت سر از راززندگی آدم مرموزی که01 سالبادنیایخارجازخانهقطعرابطهکردهبود،دربیاورد،تاموضوعتهیه گزارشازمنطقهخاکسفید؛جاییکهوقتیپاگذاشتباورشنمیشد، چنینجاییدرتهرانوجودداشتهباشد.وقتیتیترگزارششدرروزنامه باعنوان«اینجاهارلمتهراناست»چاپمیشود،ازسازمانملیجوانان که آن زمان مرکز ملی جوانان بود تماس گرفته میشود و میخواهند خبرنگار این گزارش با رییس سازمان جلسهای برگزار کند تا با آنها در زمینه پروژههای این سازمان در خصوص جوانان همکاری داشته باشد. حاصل آن گزارش هم تخریب و پاکسازی محله خاکسفید به عنوان محلهای بد نام که محل زندگی ارازل و اوباش، قاچاقچیان و باندهای خالف توسط نیروی انتظامی شود هرچند دستمزدی که به عنوان خبرنگارحقالتحریربگیرمیگرفت،کفافکرایهماشینشراهمنمیداد اماعشقبهکارلحظهایتردیددرادامهراهبرایشباقینمیگذاشت.پس خبرنگار جوان امروز پس از91 سال هنوز هم مینویسد، قلم میزند و در مطبوعاتشاغلاست.عشقبهکارروزنامهنگاریهنوزدروجودشزنده و جوان است. اگر هزار بار هم بمیرد و دوباره زنده شود و اجازه انتخاب شغل را داشته باشد باز هم دوست دارد یک روزنامهنگار باشد.

اویکخبرنگاراستوبهشغلشافتخارمیکند،هرچندممکناست گاهیحقوقشتاوسطبرجهمنرسدواومجبورشودبرایادامهزندگی باقرضوقولهسرکنداماحاضرنیستلحظهایکارشبامیلیاردهاکار پردرآمد دیگر عوض کند. او یک خبرنگار است. عاشق قلم و نگاشتن؛ همان قلمی که پروردگار سبحان بر آن قسم یاد کرده است... با چک کردن اخبار شروع میکنم و شبم را با نگاه کردن به عکسهای منتخب روزی که گذشت. تمام. دقیقا شش سال و سه ماه است که هر ماه حقوق گرفتهام، کم یا زیاد، به موقع یا دیرهنگام. شش سال و سه ماه است هر لباسی که خریدهام از پولی بوده که با نوشتن به دست آمده،هرغذاییکهخریدم،هراسکناسزبانبستهایکهپایکافههای رنگارنگ خرج کردهام، هر بلیت سینما، هر لیتر بنزین و حتی شهریه دانشگاهی که نیمهتمام وسط بیابان رهایش کردم به امان خدا. شش ســال و سه ماه است که من شغلم را انتخاب کردم اما هر روز وقتی میخواهم از خانه بیرون بزنم، پدرم با چهرهای حق به جانب نگاهم میکند و میگوید:آخرش میخوای چی کاره بشی؟

اینکه چرا بعد از شش سال و سه ماه کار روزنامهنگاری پدر هنوز با اصرار میخواهد این نکته را به من بفهماند که روزنامهنگاری شغل نیست سوالی است که خودش باید به آن پاسخ بدهد. ولی اینکه چرا من چند روزی اســت به این گفته پدر کمی عمیقتر فکر میکنم دلیلش روشن است. روشن به اندازه آفتابی که این ساعت از روز، یعنی دقیقا32:4 دقیقه ظهر61 مرداد سال6931 به دیوار اتاقی میتابد که تویش نشستهام و دارم این یادداشت را مینویسم. اتاقی رها شده میان اتوبان قم و تهران. ناکجاآبادی خشک با زمینی پاره پاره که بیشباهت به کویرهای اسم و رسمدار شرق و مرکز کشور نیست.اینکه چرا گذر کسی مثل من این ساعت از روز به این اتاق افتاده کمی مفصل است اما خالصهاش میشود خالصی از اجباری، اجباری به اقساط، اقساط به کمان شدن کمر.

چارهاینیستکهاگربودهمینحاالزیربادکولرروزنامهلمیدهبودم و دیجستیو کاکائویی در چایی حل میکردم و انگشتانم را یله میدادم روی دکمههای کیبورد. چارهای نیست که حاال شصت کیلومتر دورتر، عرقریزان و با چشمانی قرمز شده از خماری روزهای سخت پیش رو، از شغلی مینویسم که در چشم پدر و در خیاالتم کمکم رنگ میبازد. قبلترها میگفتند اگر کارش را دوست ندارد عوضش پول خوبی به جیبمیزندیابرعکس،اگرچیزیدستشرانمیگیرد،حالشخوب است. اما ما چه؟ ما هیچ، ما نگاه! داشت. از وقتی سالهای اول دبستان بودم همیشه یک دفتر روزنامه خیالی داشتم، با همکاران خیالی که در بازیهایم نقش تمامشان را خودم ایفا میکردم، دستهجمعی در اتاق فکر خیالیام مینشستیم و سعیمیکردیمتیترانتخابکنیم،اخبارجنجالیراازاخبارکماهمیتتر جداکنیم،تالشمیکردیمازروزنامهرقیبخیالیعملکردبهتریداشته باشیم و خب همیشه هم موفق نمیشدیم، باالخره هرچه بود رقیب قدریداشتیم.وقتیبهسنیرسیدمکهمیتوانستمیکشغلواقعیدر دنیایواقعیوکنارآدمهایواقعیداشتهباشم،ازقبلمیدانستمکهراه دیگری در پیش رو ندارم. نوشتن تنها چیزی بود که در تمام سالهای عمرم تمرین کرده بودم، آن هم نه نوشتن داستان یا شعر و نمایشنامه که از همان هشت سالگی دست گذاشته بودم روی نوشتن کاغذهای کاهی بزرگ با حروف بسیار ریز که اگر امروز خوانده نمیشدند، فردا به هیچ دردی نمیخوردند جز پاک کردن شیشههای خاک گرفته.

با این حال روزنامههایی که امروز در واقعیت وجود دارد، با روزنامهای کهدرتخیلمنوجودداشتخیلیفرقدارند،اینتفاوتبیشترتقصیر اخبار و اتفاقات است که به اندازهای که من در ذهنم تصور میکردم جنجالینیستند.درواقعیتنهایتاسالییکباررسواییسیاسیبهبار بیاید، نهایتا هر چند وقت یک بار اختالسی لو برود و گاه هفتهها باید منتظر بمانیم تا شخص مهمی حرف عجیب و غریبی بزند، در حالی که دنیای شیرین کودکی من همیشــه پر بود از چهرههای منفور سیاسی، اختالسهای کالن هرروزه، جنایتهای زنجیری معماشکل با قاتلهای باهوش و رسواییهایی که بعضا ممکن بود طی یک روز بارهااتفاقبیفتد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.