پيادهرو يا اتاق سيگار!

Jahan e-Sanat - - News -

شيداملكی-تركيبدودغليظماشينهاوهرمگرمای ظهر مردادماه نفس را بند میآورد. خيابان كارگرجنوبی مثل هميشهشلوغبود.جمعيتبیتوجهبهبساطدستفروشهای پيــادهرو و مردهای جوانی كه كاغذ تســت عطر پخش میكنند، از پيادهرو عبور میكند. مردان و زنان سيگارشان را در دست تكان میدهند و با سرعت حركت میكنند. گذر كردن از پيادهرو يعنی كشيدن دود دوم سيگاریهايی كه اتاق سيگار، كافه و خيابان برايشان تفاوتی ندارد.

«چرا از خونه بيرون اومدی. گرما و آلودگی بيشتر حالت رو بد میكنه عزيزدلم. اگر به خاطر بيمارستان نبود، از صبح اسير نمیشديم.»

وقتی ســاعت مچیاش را نگاه میكرد، اين جملهها را طوری میگفت انگار با فرزندش حرف میزد. كالفه بود. با خودش میگفت: يك روز شايد از گرما و دود اين شهر خفه شدم. اصال كاش زودتر خفه شوم از اين دودها خالص شوم. شال نخیاش را روی صورتش كشيده بود. دوباره و چندباره به نوزاد يكی دو ماههای كه در آغوشش بود، نگاه میكرد و صورتش را فوت میكرد، شايد كمی هوای تازهتر استشمام كند.

10 دقيقهای مانده بود به ساعت .14 صف مسافرهای خيابان فالح شلوغ بود. تاكسی اما پيدا نمیشد. مرد ميانسال پيش از مادر و فرزندش در صف بود. پاكت ســيگارش را از جيب خارج كرد و بیمحابا ســيگارش را روشــن كرد. دود غليظ ســيگار را از دهانش بيرون میداد. دستش را به كمر زده بود و دســتی كه سيگار را نگه داشته بود، در هوا میچرخاند.

زن سعی میكرد خود را از دود سيگار خالص كند اما جابهجايی در همان يك متر جا هيچ فايدهای نداشت. به آرامی به مرد گفت: «لطفا در صف سيگار نكشيد.»

مرد سيگارش را دوباره محكمتر از قبل پك زد و به زن گفت: به شما مربوط نيست. زن به گفتوگو با مرد ادامه نداد. فرزندش را محكم در آغوش گرفت و ســعی كرد با شال صورت فرزندش را محافظت كند. مرد جوان ديگری كه پشت سر زن در صف تاكسی منتظر بود، از صف خارج شد و روبهروی مرد ايســتاد. «اين خانم از شما خواهش كرد كه سيگار نكشيد. فكر نمیكنيد دود سيگار اين نوزاد و مادرش را خيلــی آزار میدهد. میتوانيد خارج از صف سيگاربكشيد.»

مرد ســيگاری اجازه نداد حرف مرد جوان تمام شود. بلند داد زد: خارج از صف منتظر باشــم كه وقتی تاكسی رسيد، شما قبل از من ســوار شويد. شما با خودتان چه فكر میكنيد؟!

«آقای محترم، ســوءتفاهم برايتان ايجاد شده. چرا با سيگار كشيدنتان ديگران را آزار میدهيد؟ هوا به اندازه كافی آلوده هست.»

عصبانيت مرد سيگاری مشهود بود. سيگارش تمام شد و فيلتر را پرت كرد روی زمين. كشيدهای به صورت مرد جوان زد و فرياد زد: «ياد بگير حرف اضافه نزنی. به تو ربطی نداره كه من سيگار میكشم بچهجون.»

جمعيتی كه در صف تاكسی ايستاده بود هيچ واكنشی برای دفاع از حرف بحق مرد جوان نشان نداد. يك نفر اما از بين جمعيت فرياد زد و به مرد جوان گفت: «اصال نسل شما ادب نداره، نمی فهميد به كار بزرگترتون نبايد دخالت كنيد. همه شما يك مشت... هستيد.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.