خيلي جوانتر از اين است كه بخواهد مرده باشد

Jahan e-Sanat - - اخبار -

فيلم سينمايي «اســرافيل» بــه كارگرداني آيدا پناهنده و تهيهكنندگي مستانه مهاجر باالخره از پايان آذرماه اكران ميشود. اين فيلم سينمايي از هفته آخر آذرماه اكران خود را با سينماهاي آزاد آغاز خواهد كرد.

پخش «اســرافيل» برعهده موسسه هدايتفيلم است و اين فيلم در يك ماه گذشته عالوه بر حضور در جشنوارههاي بينالمللي فيلم لندن و فيلمهاي آسيايي هنگكنگ، توانست جايزه نتپك را از جشنواره فيلمهاي ايراني استراليا به دست آورد.

همچنين «اسرافيل» در جشنواره فيلم شيد در آمريكا در سه بخش بهترين بازيگر زن (هديه تهراني)، بهترين بازيگر مرد (پژمان بازغي) و بهترين كارگرداني (آيدا پناهنده) كانديداي دريافت جايزه شده بود كه در نهايت جايزه بهترين فيلم از نگاه تماشــاگران اين جشنواره را دريافت كرد. بر اساس اين گزارش، اين فيلم سينمايي درامي درباره چالشها، نيازهاي عاطفي و روابط انساني است كه فيلمنامه آن توسط ارسالن اميري و آيدا پناهنده به نگارش درآمده است. هديه تهراني، مريال زارعي، هدي زينالعابدين و پژمان بازغي بازيگران اصلي و علي عمراني، ســهيال رضوي، پوريا رحيميسام و سودابه جعفرزاده ديگر بازيگران اسرافيل هستند.

مهر- تماشاخانه سنگلج از روز پنجشنبه ۵۲ آبان تا پايان روز يكشنبه ۸۲ آبان همزمان با ايام سوگواري رحلت حضرت رسول(ص)، شهادت امام حسنمجتبي(ع) و شهادت امام رضا(ع) تعطيل است.

پس از اين تعطيالت و از روز دوشنبه ۹۲ آبانماه نمايش «اون ديگه اينجا زندگي نميكنه» به نويسندگي و كارگرداني پيام عزيزي به همراه نمايش «شال و انگشتر» به نويسندگي و كارگرداني عبدالرضا اكبري در تماشاخانه سنگلج روي صحنه ميرود.

تماشاخانه ايرانشهر نيز همزمان با فرارسيدن ايام سوگواري ۸۲ صفر مصادف با رحلت پيامبر اكرم(ص)، شــهادت امام حسن مجتبي(ع) و شهادت امام رضا(ع) از روز پنجشنبه ۵۲ آبان تا بعد از اذان مغرب و عشاء روز يكشنبه ۸۲ آبان تعطيل است.

اين مجموعه از روز يكشــنبه ۸۲ آبان بعد از اذان مغرب و عشــاء در سالن ناظر زادهكرماني ميزبان نمايشهاي «در انتظار آدولف» به كارگرداني عليرضا كوشــكجاللي و «گموگــور» به كارگرداني امير مهندسيان و در سالن ســمندريان نيز ميزبان نمايشهاي «پسران تاريــخ» به كارگرداني اشــكان خيل نژاد و «تنهايــي پرهياهو» به كارگرداني اميركاوه آهنينجان ميشود.

مهــام ميقاني- وقتي يك نفــر از زندان نامهاي بــه يكي از دوســتان صميمياش ميدهد و بعد به تو ميگويند توي نامهاش حال پدر تو را هم پرسيده، ديگر هيچ وقت او را از ياد نميبري. قبل از اينكه برود زندان فقــط يك بار او را ديدهاي. در همان يك بار به تو ميگويد چون براي حدود يك ســال قرار است نباشــد تو جاي او با اسم خودت بــراي دو فصلنامه و يــك ماهنامه مطلب بنويســي. مينويسي و حدود يك سال بعد وقتي به خانه برميگردد بهت زنگ ميزند كه حقالتحرير آن سه مطلب را دادهاند و تو اگر ميتواني همان روز بعدازظهر وقتي از سر كارت- كه حاال ديگر هيچ ارتباطي با نوشتن ندارد- به خانه برميگردي، بيايي و پاكتي را بگيري كه براي هر صفحه از آن نوشتهجات پارسالت ســي تومان توي خود دارد اما تو ديگــر در آن دنياي قبلي نيســتي. كارمند نمونهاي شــدهاي. حقوق هر روزت ميشود سه برابر پولي كه توي آن پاكت است. همان بعدازظهر نميروي اما چند روز بعد در يك كافه قرار ميگذاريــد و ميبيني كه چقدر الغر شده اســت اما احساس ميكني به او ميآيد؛ شايد هم ترجيح ميدهي كه اينطور فكر كني. تا مدتها دوباره از او خبر نداري تا اينكه در يك شــهركتاب بزرگ ميشود همكار خواهرت. خواهرت ميگويد او همش كتاب ميخواند.

حتي در آن دو وقت اســتراحت هم كه يكيش براي نهار است كتاب ميخواند. چند شب بعد بهت زنگ ميزند، ميگويد همكار خواهرت شده. ميگويد شما دو تا چقدر شبيه هم هستيد اما چقدر با هم فرق داريد. قرار ميشود يك بار بروي سر كار خواهرت تا او را هم ببيني اما وقتي ميروي كه او ديگر آنجا كار نميكند. چند ماه بعد دوباره با هم حرف ميزنيد. او ميگويد كار كردن در شهر كتاب بيگاري كردن محض است. هيچ نام ديگري روي آن نميشود گذاشت: بيگاري! بيگاري! بيگاري! چند روز بعد با چند نفر ديگر ميروي به خانهاش براي انجام دادن يك كار مشترك. خانهاش توي سنايي است. يك خانه قديمي با پنجرههاي چوبي. آنجا بين چند نفر دعوا ميشــود. تو نميداني ماجرا چيست. انگار وقتي او براي يك سال نبوده يك كارگرداني يكي از نمايشنامههايي را كه او ترجمه كرده بوده اجرا ميكند و به همه ميگويد ترجمه نمايشــنامه كار خودش است. حاال دعوا سر اين است كه چرا از بين تمام دوستهايش كه ميدانستند چه اتفاقي افتاده فقط دو نفر در فيسبوك شــلوغش كرده بودند و بقيه ساكت مانده بودند.

يــك هفته بعد دوباره حــرف ميزنيد. ميشنوي كه سقف خانهاش ريخته است و او حال ندارد به كسي بگويد بيايد درستش كنــد. تو ميخندي. نميداني كه دو ســال بعد سقف خانه قديمي اجارهاي خودت هم ميريزد و تو حتي حــال نداري به صاحب خانهات زنگ بزني.

چون آن موقــع دوباره برگشــتهاي به نوشتن. چندتا از نوشتهها و ترجمههايش را در مطبوعات بهت نشان ميدهد. تو نميگويي اما با خودت فكر ميكني يك آدم بيست و هفت ســاله كه تازه يك سال هم اين وسط نبوده، چقدر كار كرده. چقدر چيز نوشته و ترجمه كرده. با اين توجيه كه وقتي پدرت هم مترجم باشد البد تو هم ميتوانستي اين همه چيز بنويسي، ماجرا را فراموش ميكني. حدود يك ماه بعد سر دو نويسنده ايراني كه يكيشان خيلي وقت است مرده دعوايتان ميشود. دعوا طوري است كه فكر ميكني احتماال ديگر هيــچ وقت او را نخواهي ديد اما ميبيني؛ شش ماه بعد اتفاقي با يك نفر ميآيد به كافهاي كه تو در آن كار ميكني. او نميدانسته كه تو آنجا كار ميكني. از رفتارش معلوم است كه تو را ديده.

وانمــود ميكني كه او را نديدهاي. ســر ميزشــان نميروي و او مــيرود. ديگر او را نميبيني و چيزي هم از كسي نميشنوي.

اي. بايد زود بخوابي تا فــردا صبح به بچههاي مردم ادبيات درس بدهي اما بازهم به موقع نميخوابي و در اينستاگرام ول ميچرخي تا ميبيني يك نفر كه آدم سن و سال داري هم هست عكسي از او توي صفحهاش گذاشته. دلت نميخواهد كلمات زير عكس را بخواني. تاريخ انتشــار عكس را نگاه ميكني و وقتي ميبيني براي دو دقيقه پيش است بيآنكه دليلي داشــته باشي احساس ميكني چيز مهمي نيست اما كمي پايينتر يك نفر ديگر هم عكس او را منتشر كرده.

با خودت فكر ميكني شايد كتابي ترجمه كرده يــا چيزي نوشــته. او خيلي جوانتر از اين اســت كه بخواهد مرده باشــد. حتي دوست داري خبر دوباره رفتنش باشد. حتي دوست داري اين دفعه براي دو سال برود. به پنج ســال هم راضي هستي اما وقتي براي سومينبار عكس او را در صفحه آدم ديگري ميبيني تقريبا ديگر الزم نيست پايين عكس را بخواني تا مطمئن شوي چه اتفاقي افتاده. مگر به شنيدن خبر مرگ آدمهاي جوانتر از او عادت نكردهاي؟ پس او هم با اينكه هنوز سي سالش نشده احتماال مرده است و تو بايد فكر كني كه بازهم بايد در يك خاكسپاري ديگر با آدمهايي احوالپرسي كني كه حتي روح مرگ هم باعث نميشــود احساساتي شوي و حضورشان را تاب بياوري. موبايلت را خاموش ميكني و ساعتت را كوك. تا صبح فكر ميكني مگر ما چند نفريم كه اين همه زياد ميميريم؟

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.