چوبها با این مرد حرف میزنند!

گفتوگوی «جامعه پویا» با محمدعلی ودود، هنرمند پیکرتراش و صاحبسبک

Jameh Pouya - - اجتماعی زندگی -

مریم طالبی وقتی ما وضعیت هنر خود را با کشورهای پیشرفته مقایسه میکنیم،باید واقعیت جامعه خود و کشورهایپیشرفته را هم کنار یکدیگر بگذاریم. اروپا ابتدا به این رسید که یک جامعه نیاز دارد که با کارکردن فیزیکی، زیرساختهای کشورش را بسازد. پس از آن نظام ذهنی آغاز شد

برای کسانی که دستی در عالم هنرهای چوبی دارند یا عاشق آثار هنری برگرفته از چوب هستند، محمدعلی ودود، نامی آشناست که اسمش با پیکرتراشی، معرق و کنداگری چوب گره خورده است. این هنرمند 93ساله، صاحب سبکهای گوناگون با شاگردان متعدد است که هنرهای چوبی را زنده نگه داشــتهاند. در عصری که کپیکاری و مونتاژ، پایش به عالم هنر هم باز شــده، ودود تأکید میکند که نمیخواهد بخشی از این جریان کپیکاری باشد، بلکه میخواهد روایتگر نسلی باشد که همچنان برایشان خلق آثار هنری دســت اول و خالقانه، جایگاهی ممتاز دارد. با این هنرمند درباره حالوهــوای این روزهای هنرهای چوبی به گفتوگو نشستهایم؛ هنری تاریخی که تحت تأثیر مونتاژهای میلیونی، به حاشیه و فراموشی کشانده شده است، طوری که این روزها تشخیص پیکره چوبی خلقشده با دست یا با دستگاه، حداقل برای افرادی که دور از این هنر هستند، چندان راحت نیست. ودود با چوبها زندگی میکند و برای وصال با این عشق زندگیاش، کارهای دولتی و تدریس در دانشگاه را هم کنار گذاشته؛ عقاید ویژه او درباره وضعیت فعلی هنر هم شنیدنی است.

Ï

در بین هنرمندان ایرانی، شما را بهعنوان خالق سبک «کلنی» در آثار هنری خلقشده با چوب میشناسند. کمی از این سبک برایمان بگویید. از کودکی وقتی شلیل و هلو میخوردم، فرمهای روی هستههایشان خیلی برایم جذاب بود، بعدها پس از تحقیقات فــراوان در حوزه چوب متوجه جهتها، فضاهای پر و خالی متناســب و نکات ظریف دیگری در این هستهها شدم و با استخراج آنها، کلنی را طرحریزی کردم، تا اینکه چند کار در زمینههای طراحی داخلی و مبلمان بهصورت کلنی انجام دادم که بسیار جذاب شدند. در نقوش تزیینی یا همان طراحیهای تزیینی در عالم هنر، شیوههای متنوعی وجود دارد که یکی از آنها، شیوههای نقوش تزیینی «گل فرنگ» است که اگر دیده باشید در کلیساها هم بسیار استفاده شده است. بعدها متوجه شدم نوعی رکود و یکنواختی در این شیوهها به چشم میخورد؛ درواقع االن نقوش تزیینی دیگر دافعه دارد تا جاذبه. همانطورکه مردم ما دیگر حوصله ندارند که پای کرسی بنشینند و شاهنامه بخوانند. در نهایت به این نتیجه رسیدم که چرا حاال که عصر، عصر شعر کوتاه است بهجای مثنوی، چرا در آثار هنری خلقشده با چوب هم به خالصهای از حجم نرسیم؟ Ï

بعد از تجربه ســبک «کلنی» سراغ خلق سبک دیگری در عالم هنرهای چوبی رفتید؟ بله، ســراغ ســبکی رفتم که االن بــه «معرق نقشبندی» شناخته میشود؛ این سبک، به شاخه معرق مربوط میشود. معرق رشتهای است که با هر مادهای میتوان این هنر را انجام داد، چون اساس فن مشاهده و بیان بصریاش بر مبنای این است که با یکســری قطعات رنگی و بافتدار، تصویر واحدی را خلق کنیم؛ مثل کاشیهای رنگی که با آنها طرحهای مختلف در مساجد کار میکنند. معرق چوب، پیشینهای حدود هفت هزار سال دارد و تا به امروز تغییرات متعددی به خود دیده است. ازآنجاکه یکسری محدودیتها و وابستگیها در این رشته وجود داشت، من بهواسطه ایجاد سبک معرق نقشبندی ســعی کردم از آن رها شوم. در این سبک، بهجای اینکه در نقاشیها دنبال طرح بگردم، در نقــوش و خطوط طبیعی خود چوب، چیزهایی را پیدا میکنم که میتواند باعث خلق یک اثر شود. Ï

وقتیمیخواهیدچوبیرابتراشید،درهمان لحظات به چه فکر میکنید؟ خیلی نیاز به فکرکردن نیســت، هر قطعه چوب، خودش میگویــد که مرا چطور بتــراش! البته هرکســی هم میتواند این حس را داشته باشد. معتقدم وجود هرکســی مثل یک ظرف اســت، چیزی کــه باعث میشــود از حسوحال خوب فاصله بگیریــم و صدای چوبهــا و طبیعت را نشنویم، این اســت که این ظرف را از چیزهای مزاحم پر میکنیم. شــما یک کودک را در نظر بگیرید، چون ضمیرش بکر است، خیلی سریع و بانشاط یاد میگیرد و هرچه اطرافش است جذب میکند، درحالیکه اگر بهزور چیزی به او دیکته شود، یعنی خارج از قاعده بازی باشد، ناخودآگاه آن را پس میزند. به نظر من این یک عارضه است. در این صورت ناخودآگاه توهمی بر او غالب میشود که من اســمش را گذاشــتهام «توهم دانستن و توانستن»؛ یعنی کودک ادعای دانستن و توانستن ندارد و بههمیندلیل خوب یاد میگیرد و صدای طبیعت را میشــنود؛ اما خیلی از بزرگســاالن بهدلیل همین توهم دانســتن و توانستن، از این تواناییعاجزهستند. یک کودک میتواند ساعتها با محیط اطرافش بازی کند و لذت ببرد؛ اما وقتی بزرگ میشویم، به نقطهای میرسیم که دیگر نمیتوانیم با محیط و آدمها ارتباط بگیریم و پــس از آن از ارتباط با خودمان هم عاجز میشویم. Ï

در تمام طول فعالیت هنریتان، کدام اثرتان را شاهکار میدانید؟ معتقدم هنوز به شاهکارم نرسیدهام، همچنان در حال سعی و خطا هستم. البته دهها کار بوده که بخشی از آنها، این حالت را برایم تداعی کرده؛ اما هنوز به آن شاهکاری که مد نظرم است، نرسیدهام. Ï

از چه زمانی احســاس کردید که به قول خودتان میتوانید بــا چوبها حرف بزنید و خودشــان به شــما بگویند آنها را چطور بتراشید؟

اول اینکه تحقیق کاملی درباره عالقهشان انجام دهند و بشناسند که هرکدام از هنرها چه ابزار و شرایطی را الزم دارد. پس از آن ببینند کدامیک از این شیوهها به آنها نشاط میدهد، سپس آموزش ببینند و خودشان را محک بزنند. البته باید از خود بپرســند که اصال هدفشــان از فعالیت در عالم هنرهای چوبی چیســت. آیا این کار را بهخاطر یک تور تفریحی انجام میدهند یا قصد دارند از جامعه خود تأیید بگیرند که مثال در جامعه به او بگویند هنرمند، یا اینکه به دید شغل به این هنر نگاه میکنند و دنبال کسب درآمد هستند. پاسخ صریح و صادقانه به هرکدام از این سؤالها، بهترین کمکی است که هنرجو میتواند در حق خودش و استاد انجام دهد، چون مسیر حرکت آنها کامال مشخصمیشود.

آیا در کشور ما میشود به هنرهای چوبی به دید شغل و کسب درآمد نگاه کرد؟ بلــه، البته اگر هدف فرد فقط حرفه و شــغل باشد، باید فقط به دید کارگری به این هنر نگاه کند و جنبههای ذهنی و روانــی او از این کار ارضا نخواهد شــد، اما گاهی فرد میگوید من میخواهم هم در حوزه هنر، پول دربیاورم و هم رشد کنم. در این صورت اگر طرف پتانسیل این کار را داشته باشد که در کنار کارگری، دورههای تکمیلی ببینــد و بتواند کارآفرینی کند، موفق خواهد شــد که در این صورت لذت روانی نیز از این کار ببرد.

به نظرتان عالم هنر و بهویژه هنرهای مرتبط با چوب، این ظرفیــت را دارد که در صورت جدیگرفتهشدن، بازار اشتغال را تکان بدهد؟ اتفاقا در این هنر ظرفیتهای شغلی زیادی وجود دارد، همانطورکــه اما و اگرهای زیادی هم دارد؛ از جمله این پتانســیلها میتــوان به طراحی، نمونهســازی، تولید مبلمان و بازاریابی و فروش خــوب طرحها اشــاره کرد. اگر مــا قانونی قابل اجرا درباره ثبت مالکیت معنوی داشــتیم، شما میتوانستید از طراحی و ایدهتان، باالترین درآمد را کسب کنید؛ برای مثال بسیاری از مراکز کارگری وجود دارد که چون طرح خوبی ندارند، کمســود و کمبازده هستند. درحالیکه با کمک طرحهای خالقانه هنری میتوان بازار را تکان داد، به شرط اینکه حقوق مادی و معنوی آن طراح هنری هم حفظ شود. متأسفانه در کشــور ما به ارزش کار یک طراح، آنطور که باید ارج نهاده نمیشــود و تجربه چنددهساله یک فرد که پشت فالن طرح هنری وجود دارد، نادیده گرفته میشود. این یکی از عمده دالیلی اســت که خیلی اوقات، کشور ما در حوزه طراحیهای هنری به کپیکار ژورنالهای اروپایی تبدیل میشود. دانشگاهها و بین دانشجوها حضور داشته باشم؛ اما متأسفانه دانشگاهها را دانشگاه نمیبینم. بسیاری از دانشگاههای ما در حوزه هنر تبدیل شدهاند به ساختمانهایی که فقط مدرک میدهند و این با روح کار هنری سازگار نیست. این روزها حوصله کارکردن با دولتیها را هم ندارم. سال 84 بهعنوان سرپرست کارگاه هنرهای چوبی در پژوهشکده هنرهای ســنتی زیر نظر میراث فرهنگی کار میکردم تا اینکه سال 88 بهطورکامل از کارهای دولتی کناره گرفتم. از آن پس نه کسی از بخش اداری به من زنگ زد و گفت که کجایی، نه دیگر من سراغ سوابق و سنوات و بیمهام رفتم!

بگذارید کمی از کارهای خودتان فاصله بگیریم. پس از 15 سال کار حرفهای در عالم هنرهای چوبی، بهطورکلی وضعیت هنر در ایران را در مقایسه با کشورهای توسعهیافته چگونهارزیابیمیکنید؟ وقتی ما وضعیت هنر خود را با کشورهای پیشرفته مقایســه میکنیم، باید واقعیــت جامعه خود و کشورهای پیشرفته را هم کنار یکدیگر بگذاریم. اروپا ابتدا به این رســید که یک جامعه نیاز دارد که با کارکردن فیزیکی، زیرساختهای کشورش را بسازد؛ بنابراین همه مردم با کارگری در جهت تأمین زیرساختها گام برداشتند؛ دستاورد این حرکت، رشد صنعتی بود که باعث تشکیل نظام کارگری و تولید انبوه شد. پس از آن نظام ذهنی آغاز شــد؛ یعنی شروع به محاسبه کردند که این تولیدات را چگونه به فروش برسانند. این شد که توانستند کاالهای تولیدشده خود را به کشورهای دیگربفروشند. پس از گذشت چند نسل کمکم به جایی رسیدند که دیگر تکنولوژی و فکر را میفروختند، نه کار کارگری و محصول را. این شد که اروپا به آرامش رســید و برای هنر بیشازپیش ارزش قائل شد، چون مردم از نیازهای اولیه خودشــان فارغ شده بودند. اروپا مرحله جسمزیستی کارگری را سپری کرد و به ذهنزیســتی و پــس از آن به زندگی روانزیستی رسید. در این مرحله آخر بود که هنر شکوفا شد. اما در کشور ما هنر چندان نتوانسته به جایگاه واقعیاش برسد، چون اول اینکه همچنان دغدغههای معیشتی بسیاری از مردم حل نشده و درگیر امورات روزمره هستند. علت دوم این است که خیلی اوقات، برخی مســئوالن هم اعتقادی به هنر و هنرمند ندارنــد. این جهتگیریها در حوزه هنر زمانی اصالح خواهد شــد که مبنای تصمیمگیریها،انسانباشد.

به کســانی که دوســت دارنــد به عالم پیکرتراشی با چوب، معرق و دیگر هنرهای چوبی وارد شــوند، چه توصیهای دارید که مجبور نشوند دوباره چرخ را اختراع کنند؟ من ابتدا به نقاشی عالقهمند شدم؛ مثال به یاد دارم که از دو سالگی به رسم تخیالتم سرگرم بودم و از یک سنی هم به کار با چوب گرایش پیدا کردم. از کودکی بیشــتر به صورت بازی به کار با چوب میپرداختم، تا اینکه از سال 81 بهعنوان شغل و حرفه به آن نگاه کردم.

در همین حوزه هنریتان، مدرک تحصیلی همگرفتهاید؟ از چند نســل قبــل ما حرفه ریختگــری را پی گرفتهاند. تا دوره دبیرســتان کرمانشاه بودم؛ اما برای تحصیالت تکمیلی به تهران آمدیم. از سال 1381 با مدرک کارشناســی هنرهای ســنتی، گرایش چوب مشــغول به کار شــدم. جدای از این مدرک کارشناســی، کمیســیون ارزشیابی هنرمندان، نویسندگان و شــاعران شورای عالی انقالب فرهنگی، مصوبــهای را تصویب کرد که براســاس این مصوبه، هنرمندانی که تحصیالت آکادمیک و دانشــگاهی ندارند، میتوانســتند با داشتن 16 آیتم، مدرک بگیرند تا بهعنوان استاد وارد دانشگاهها شوند و دانشجویان از حضور آنها بهره ببرند؛ مثل اســتاد فرشــچیان که بهعنوان شــاخصترین فرد در هنر مینیاتور در تمام دنیا شناخته شده است. شورای عالی انقالب فرهنگی، مدرک درجه یک هنری را به این استاد ارزنده ارائه کرد، چراکه از هر استادی در این هنر، استادتمامتر است؛ با همین مصوبه، من هم درجه یک هنری را در هنرهای سنتی گرایش چوب دارم.

پس میتوانیم به شما بگوییم دکتر؟ خیر (خنده). کســانی که مدرک phd یا دکتری در هنر دارند، سالهای سال طی طریق کردهاند؛ اما بعــد از این که مــدرک دریافــت کردهاند، خیلیهایشان متوجه شدهاند که راه اشتباهی را رفتهاند و باید با تجربه، به درک درستی از هنر و حرفه خود میرسیدند. از نظر من مهارت در هنر سه جنبه دارد؛ مهارت فیزیکی، ذهنی و احساسی، کسی که به این ســه سطح مهارت برسد، دکتر اســت. من معتقدم در عالم هنر بهتر است واژه جدیدی بهجای دکتر که یک لغت غیرایرانی است استفاده کنیم و آن لغت را برای کسانی که مدرک درجه یک هنری دارند، به کار ببریم.

درحالحاضر تدریس هم میکنید؟ از سال 84 تدریس را در واحدهای مختلف دانشگاه علمی کاربردی، دانشگاه هنر و معماری مازندران، دانشگاه هنر اسالمی تبریز، الزهرای تهران و صنایع دســتی اراک آغاز کردم؛ اما چند ترمی است که دیگر نمیتوانم برای تدریس به دانشگاهها بروم و دلم میخواهد بیشتر در کارگاهم باشم.

چرا ترجیح میدهید بیشتر در کارگاهتان باشید و نه در دانشگاه؟ راستش را بخواهید عالقه قلبی من این است که در

معتقدموجودهرکسی مثل یک ظرف است، چیزی که باعث میشود از حسوحال خوب فاصله بگیریم و صدای چوبها و طبیعت را نشنویم، این است که این ظرف را از چیزهای مزاحم پر میکنیم. شما یک کودک را در نظر بگیرید، چون ضمیرش بکر است، خیلی سریع و بانشاط یاد میگیرد و هرچه اطرافش است جذب میکند،درحالیکه اگر بهزور چیزی به او دیکته شود، یعنی خارج از قاعده بازی باشد، ناخودآگاه آن را پس میزند

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.