پیوند ازدواج در کتابخانه

گفتوگو با کتابدار کتابخانه روستای مرزی که هزینه مراسم ازدواجش را صرف خرید کتاب کرد

Jameh Pouya - - شهروندی مسئولیتاجتماعی - فروغ فکری

شاهد عقدشان کتابها بودند و کوهستان. 200 نفــر را دعوت کردند بــه آن 120 متر کتابخانه روستای سردوش. با شربت و شیرینی از آنها پذیرایی کردند و همین شــد مراســم عروسی. حاال محمد تواناحسینی با خوشحالی عجیبــی از روز عروســیاش یــاد میکند. از روزهای همین بهار که دســت دلینا را گرفت و زندگیشان در روستا شروع شد. آنهم کنار کتاب و کوهستان و بچههای روستا که همه آنها به مراسم دعوت بودند. مراسم عروسی کتابدار روســتای سردوش، روســتایی در نقطه صفر مرزی، پشت به پشِت کوهستان و پاسگاههای مرزی، بــا دامهایی که راهی کوه میشــوند، با خنکای جنگلهای زاگــرس، با مردانی که کولبــری میکنند و مینهایی کــه هنوز در کوههایش خانه دارند.

روستای دوستدار کتاب

دو ســال قبل، کتابخانه بــه راه افتاد. در اتاقی 30 متری که بیرون از روســتا بود. با 17 جلد کتاب که محمد با دستهای خودش به کتابخانه برد. آن اتــاق 30 متری مأمن روز و شبش شــد، خودش بود و خودش. بهتنهایی کتابهای کتابخانه شخصیاش را به آن اتاق کوچک برد و بعد از مدتی دوست و آشنا دور و برش را گرفتند. عالقهمندان زیاد شدند و کمکم پای خیریهها و نهادهای دولتی هم وسط آمد. خودش هم پیگیر شد. بارها راهی مریوان شد تا بتواند امکانات بگیرد و حداقل کتابخانه را به داخل روستا بیاورد و توانست، آنهم در اتاقی 120 متری با قفســه و میز و صندلی. «خیلی تــالش کردم تا بتونم اینجا رو تهیه کنم، حاال به ما قول دادن کمک کنن تا بتونیم کتابخونه رو گســترش بدیم». اتاق 30 متری کتابخانه حاال 120 متر اســت و باید بزرگتر شــود تا 140 نفر عضو دائمش بتوانند بهراحتی در آن رفتوآمد داشته باشند. 140« عضو داریم که 80 نفرشان از بچهها هستند». برای 80 بچهای که عضو کتابخانه شدهاند هر روز کالس برگزار میکنند. کالس قرآن، بهداشت و اخالق و برای بزرگساالن هم مســابقات ورزشی مانند دو، نمایش و مراســم شعرخوانی و داستانخوانی. مراسمی که حاال بین اهالی طرفداران زیادی دارد. روزهای هفته را طی میکنند برای رسیدن به جلسه شعر و کتابخوانی. کتاب میخوانند و بعد دربارهاش با هم صحبت میکنند. «بعضی هفتهها بچههــا رو میبریم گردش به مریوان که نیم ســاعت تا اونجا فاصله داریم یا مناطق زیبای اطراف». اوایل ســال جــاری کتابخانه روستای سردوش در «جشنواره پایتخت کتاب و روستاهای برتر دوستدار کتاب» دیده شد و توانست جزء 10 روستای برتر دوستدار کتاب کشور باشــد. محمد میگوید این اتفاق برای دیدهشدن هرچه بیشتر کتابخانه روستا خیلی مهم بود. اتفاقی که باعث شد 10 میلیون تومان بن خرید کتاب به این کتابخانه داده شود. 10« میلیون هزینه کتاب دادند که تونســتم 350 جلد کتاب بخرم. حاال بعد از گذشت دو سال در حدود پنج هزار جلد کتاب داریم. بیشترین کمبودمان در کتابهای حوزه کودکان است»، حاال محمد در انتظار است تا بتوانند کتابهای بیشتری مناسب سن آنها تهیه کند. سنی که برای کتابخوانی اهمیت بسیاری دارد. .

کتابخوانیتانیمهشب

قبل از آنکه کتابدار شود، کمکحال پدرش بود. مثل بقیه مردان روستا که دامدار هستند یا بار بر دوش کولبری میکنند؛ شــغل مردان مرزنشین غرب کشور. «کشاورزی اینجا رونقی نداره، البته یه رودخانه داریم نزدیک روســتا که میتونه کمکحال باشه» برای محمد که دستی در شعرگفتن و داستاننوشتن داشت، از همان دوره دبیرســتان معلمی شغل مورد نظر بود. نمیدانست روزی ورق روزگار جوری برمیگردد که در روستای سردوش، روستای آبا و اجدادیاش، کتابدار میشــود. عروسیاش را در کتابخانه برگزار میکند و تا نیمههای شب مونسش میشود کتاب و باد سرد کوهستان. «همان اوایل کار، یک شورای 01نفره از اعضای فعال کتابخانه درســت کردیم. پنج زن و پنج مــرد تا بتوانیم با همفکــری یکدیگر کارها را جلو ببریم»؛ دلینا هم عضو همان 10 نفر بود، دانشجوی پرســتاری و شیفته کتاب. پیش از تحویل ســال نو، مراسم نوروزانه برگزار کردند و محرم شدند. مراسمی ساده. «برای برگزاری عروسی در منطقه ما حدود 15 میلیون تومن هزینه میکنن. گفتیم این هزینه خیلی زیاده و میشــه با مبلغی کم و ساده هم ازدواج کرد. همان اول من شــش میلیون برای مراســم کنار گذاشتم و مقداری پول که به نیازمندان روستا بدیم و با بقیهاش هم کارهای فرهنگی مثل خرید کتاب داشــته باشیم». دلینا راضی بود تا با لباس ســاده محلی کنار مردش و در محل کارش بایســتد و با شربت و شیرینی از میهمانها پذیرایی کند. بچهها را دعوت کردند تا آنها ســادگی را یاد بگیرند از مردی که قرار است ســال بعد معلم روستا شود، «دانشجوی سال آخر رشته علوم تربیتی در سنندج هستم. در دانشــگاه تربیت معلم و سال بعد انشاءاهلل معلم روستا خواهم شد». روستایی با هزارو 500 نفر جمعیت و در حدود 300 خانوار که دبستان و راهنمایی دارد؛ اما بچهها برای دبیرســتان باید راهی مریوان شــوند. مدرســه راهنمایی هم مختلط است، چون تعداد بچههایی که به راهنمایی میروند کم است.

محمد حاال بــا همان 200 هــزار تومان حقوق تربیت معلم زندگی را میگذراند و برای کتابداری حقوقی دریافــت نمیکند. «درآمد این کار برام اهمیتی نداشــت. دوســت دارم کاری برای ســردوش انجام بــدم، برای آینده بچههــا. برای همین هم معلمــی رو انتخاب کردم. معلمی شغلیه که میشه خدمت کرد به جامعه. پرورشدادن بچهها کار بزرگیه». محمد میگویدبیشترازآنکهتعدادکتابهایکتابخانه و بزرگیاش مهم باشد، فردی که در آن خدمت میکند مهم است. باید حال و حوصله و انگیزه داشــته باشــد و در دیگران هم انگیزه ایجاد کنــد، آنهم در روســتایی کوچک که کتاب از زندگی مردم بســیار دور است، نه عالقهای به آن دارند و نه بهخوبــی با آن ارتباط برقرار میکنند. «روستایمان مرزی است. باید کاری میکردیم برای جذب جوانها. برای همین هم جلسات شــعرخوانی و کتابخوانی دور هم را زیاد کردیم». حاال کتابخانه تا 12 شب باز است. برای روستاییانی که روز را مشغول کار هستند، در کوهستان و کنار دامهایشان. محمد از هشت صبح کتابخانه را باز میکند تا ظهر. بعد چند ســاعتی اســتراحت و دوباره کار تا نیمهشب، آنهم شــبهای کوهستان. هر دو ماه یکبار گذرش به مریوان میافتد تا چند کتاب جدید برای کتابخانه سوغاتی بیاورد. دوست دارد هر ماه دســتانش پر شود از کتاب و برای هرکدام از بچههای سردوش کتابی بیاورد مناسب حال و احوالشــان؛ «اکثرا خودم خرید میکنم؛ اما برای جلوگیری از غلبه عالقه شــخصی همه 10 عضو شــورای کتابخانه نظر میدهند که چه کتابهایی بخریم. مثال یک بار کتابهای روانشناسی میخریم، ســری بعد تاریخی و ادبی. هر بار یکسری کتاب مشخص میکنیم. هر وقت هم که در مریوان نمایشگاه کتابی باشد ســر میزنیم و خرید میکنیم». حاال منتظر هســتند تا یکی از دوستانشان که گذرش به تهران میرسد، کتابهای جدید از تهران بیاورد. کتابهای روشن برای بچهها و شعر و داستان و فلسفه برای مردان و زنانی که روستایشان یکی از فعالترین کتابخانههای روســتایی کشور را دارد، روستایی نشسته در دامنههای زاگرس با درختان بلوط و رودخانهای روان.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.