در افغانستان بهجز درد از چه میتوانی بنویسی؟

جنگزده، اسیر تعصب و افراط و گروهبندی

Jameh Pouya - - فرهنگی نویسنده - مترجم: امیر صدری

«فاضل حق هاشــمی»، نویســنده مهاجر افغانستان، در نوشتهاش به وضعیت فعلی نویسندگان افغانستانی پرداخته و مشکالت و خطراتی که آنها را تهدید میکند توصیف کرده است. او به تاریخ کهن کشــورش در ادبیات اشــاره کرده و اینکه این سرزمین، سرزمین شعر، قصهگویی و فولکلور بوده است.

**** درباره نویســنده: فاضل حق هاشــمی یک نویســنده افغانستانی است که به زبان انگلیسی مینویسد. کارهای او، از جمله داستانهای کوتاه «اگر درست شنیده باشم»، در کتاب مجموعهقصه افغانی چاپشده از طرف دولت آمریکا، نسل جدید نویسندگان از افغانستان (ژانک بوک) و ادبیات دیجیتال به چاپ رسیده است. او در دانشگاه آمریکایی افغانستان درس خوانده و بهتازگی همراه با همسرش، به کلرادو نقل مکان کرده، جایی که روی چندین داستان جدید کار میکند.

**** در کتاب ریاضی دوران ابتدایی در مقطع جنگهای داخلی ‪)2001 -1992(‬ تصویری از یک کالشینکف، دو نارنجک، سه آرپیجی و چهار گلوله قرار داشــت. در پایین صفحه در بخش راهنمای معلم اشاره میشد که معلم باید درباره نام، استفاده و مقدار موارد عکس از دانشآموزان بپرسد. کلمه «مقدار» صرفا مفهوم ریاضی مرتبط در این مطلب اســت که آن هم در پایان این مجموعه ذکر شده است. نامها و موارد استفاده از این مهمات جزء افتخارات معلم محسوب میشد.

در کالسهای زبان، هر حرفی مختصر کلمهای اســت، چه در زبان دری و چه پشتو که شامل مؤلفههای مربوط به جنگ اســت مانند »T« برای »TOOPAK« (تفنگ)، »SH« برای «شمشیر» (قمه) و »TA« برای «طالبان»، همه کتابها ترویج جنگ، خشونت و اسلحه است. در مسائل ریاضی مثال یک سؤال این است: «یک گروه از مبارزان در خط مقدم هستند؛ سه نفر از آنها وظیفه ایست و بازرسی در پاسگاه را دارند. هرکدام از آنها یک جعبه مهمات شامل 60 گلوله دارند. در مبارزه، اولین سرباز 24 گلوله، دومی 40 و سومی 16 گلوله شلیک میکنند. تعداد کل گلولههای شلیکشده و باقیمانده را بنویسید». گاهی اوقات هم سؤالها بسط مییابند: «اگر در مجموع 19 نفر فقط با یک شلیک از سوی مبارزان شجاع کشته شده باشند، چند گلوله از دست رفته است؟».

این شیوه آموزش کودکان افغان در اردوگاههای پناهندگان در پاکستان بود. به دانشآموزانی که در افغانستان مانده بودند، فقط متون خاص آموزش داده میشــد. همه کالسهای فوق برنامه و کالسهای هنر و علم از برنامه درسی پاک شد. بااینحال ادبیات و شــعر، بهطورکامل فراموش نشــده بود. هر روز صبح دانشآموزان به صف میشــدند تا با صدای بلند شعر حماسی بخوانند.

هرچند افغانستان بهعنوان «گورستان امپراتوریها»، موش آزمایشــگاهی برای رژیمهای مختلف، پناهگاه امن گروههای تروریستی و سرزمین تولید تریاک شناخته میشود؛ اما سرزمین شعر، داستانسرایی، افسانهپردازی، اسطورهها و ضربالمثلها هم هست. این کشــور زادگاه موالنا، سرزمین مادری ابنسینا، قلمرو گلپاچا الفت، ســرزمین عشــق رابعه بلخی، امپراتوری محمود غزنوی و سرزمین احمدشاه ابدالی، بنیانگذار افغانستان است که خود شاعر هم بود.

تا اوایل قرن 91، بسیاری از حاکمان عالقه شدیدی به شعر داشتند. پدرخوانده شاه اماناهلل، محمود طرزی را بهعنوان «پدر روزنامهنگاری افغانســتان» میشناسند. در اکتبر سال ،1911 طرزی «ســراجاالخبار»، اولین روزنامه افغانستان را پایهگذاری کرد که تا ژانویه سال 1919 هر دو هفته یک بار منتشر میشد. طرزی و شــاه اماناهلل افرادی بودند که با افراطگرایی مخالفت میکردند و برای اصالحات اقدام کرده بودند تا زمانی که دولت با یک کودتا در سال 1929 ساقط شد. طرزی به ترکیه گریخت و تا زمان مرگش در ســال 1933 در این کشــور زندگی کرد. بااینحال شــعر همچنان باقی ماند و به زندگی ادامه داد و این کشور را تغذیه کرد، مانند زیبایی گلهای افغانستان که هر ساله نو میشوند. نارنجگل یا جشن شکوفه پرتقال، جشنواره شعری در جاللآباد اســت که بیش از 60 ســال است همراه با جشن برگزار میشود. در قندهار جشنواره شعر انارگل یا شکوفه انار برپا میشود. این مراسمهای ساالنه فرصتی است برای نویسندگان

توضیح:«زندگینویسندگانسراسرجهان»بخشیازصفحاتادبیروزنامه گاردین در نسخه دیجیتال این نشریه است که جهانخواستهمیشوددربارهجوامعادبیوفرهنگیمحلزندگیخودبنویسند. در آن از نویسندگان نقاط مختلف امیدواریمهرهفتهبتوانیمیکیازایننوشتههارابرایشماترجمهکنیم.

و شاعران برای خواندن آثارشان در مقابل هزاران نفر از مردم از سراسر افغانستان؛ آثاری درباره عشق، صلح، همبستگی، جوانان، فســاد، بیســوادی، تلفات، دولتهای بیکفایت، تخریبها و همینطور پاککردن بذرهای نفرت، اختالف، تفرقه و تشتت.

پایه و اســاس ادبی افغانستان البته جز آثار چند نویسنده افسانهای براساس «ادبیات شــفاهی» است. من از خانوادهای آمدهام که در آن افســانهها، ضربالمثلها و داستانها بهطور منظم برای رســاندن پیام نقل میشوند. امروز، برادرم شاعری است که آثارش به زبان پشتو منتشر شده است و خواهر کوچکم هم به زبان دری مینویسد. از سوی دیگر، من داستانهای کوتاه به زبان انگلیسی مینویسم. معتقدم که همه ما این حس خود را از مادرمان به ارث بردهایم. او بیسواد بود - نمیتوانست بنویسد و بخواند اما قرآن کریم و برخی دعاهای دیگر را میتوانســت بخواند - او هنر و استعدادی معجزهآسا در داستانسرایی داشت. «این موضوع من را یاد این داستان میاندازد...»، عبارت آشنای او بود. در سال ،2010 زمانی که 20 ساله بودم، ما او را بهدلیل سرطان از دست دادیم؛ اما در تمام این سالها من به یاد او همان داستانها یا ضربالمثلها را برای تأکید بر پیام یا شکلدادن معنایی جدید در زمینههای مختلف به کار میگیرم. مادرم برای ما از زنانی میگفت که از تاپا یا لندی (اشــعار دوخطی) برای ابراز خشم، درد و محبت استفاده میکردند، یا عشاق جوانی که از انارا برای بیان پیروزشدنهای حماسی بهره میبردند و نیز مادربزرگهایی که با ناکل یا قصه، کودکان خود را میخواباندند و نیز روحانیونی که با مناجات درس ازخودگذشتگی میدادند.

خوشبختانه این شیوه هنوز هم فرهنگ غالب در بسیاری از روســتاهای دورافتاده است. چنین داستانهایی از نسلی به نسل دیگر، سینه به سینه نقل شده است. خوشبختانه، برخی از نویسندگان و ناشران، مانند اپریشن مرسی افغانستان، انتشارات افغانستان در دانمارک و کتابفروشی آکساس در حال حاضر به این ادبیات شفاهی یک زندگی جدید در فرم چاپی دادهاند.

در افغانســتان، ما برای تفریح، عشق یا پول نمینویسیم، بلکه برای بیان درد مینویسیم، برای توصیف دردهای بیاندازه. شــاید اصال این خود نوشتن باشد؛ باید چیز ناراحتکنندهای برای روایتکردن و گفتن وجود داشته باشد، دستکم برای ما اینگونه به نظر میرسد. رابعه بلخی که احتماال یکی از اولین شــاعران زن جهان است، عاشق یک بَرده (بکتاش) بود، برادر او، حارث، این عشــق را برنمیتابید. در این روند ابراز اشتیاق تحملناپذیرش برای بکتاش، شروع به نوشتن شعر کرد. گفته میشود آخرین شعرش را با خون خودش در حمام که در آن زندانی شــده بود، نوشته است. یکی از دوستان من نویسنده و فعال اجتماعی است، او بهترین کارهایش را پس از اینکه شاهد بیعدالتیها، تبعیضها یا تخلفها شد، نوشت. به نظر میرسد این انگیزه مشترکی در میان نویسندگان معاصر افغانستان است؛ نوشتههای اخیر آنها با درد، رنج، حسرت، اندوه، بغض و عذاب مردم افغانستان پر شده است. نوشتن برای من هم همینگونه آغاز شد. اولین داستان من واقعیتی درباره یک ازدواج اجباری بود. من برای بهتصویرکشــیدن چالشهای فرهنگی ناشی از رودرویی خرافات، هنجارها و سنتها مینویسم. وقتی دوباره نوشتههای خودم را میخوانم، آنها را ملودرام میبینم، بیشتر یک تراژدی یونانی تا یک کار قرن بیستویکمی، خب کاریش هم نمیشــود کرد، انگار صدایی درون من است که من را به نوشــتن وامیدارد. نوشتههای من از داستانهای واقعی که در اطــراف من اتفاق میافتند الهــام میگیرند. من دیالوگهای شخصیتها را میشنوم، آنها را در حال چانهزدن با فروشندگان، لعن دولتمردان یا تالش برای جلوگیری از یک فساد، میبینم. شــبهایی هســت که تا وقتی افــکارم را روی کاغذ نیاورم، نمیتوانم بخوابم، وقتی در نهایت داستانم را مینویسم، بعضی از صفحات با اشک خیس شده است.

شــاید چند دهه جنگ، ظهور و سقوط رژیمهای مختلف، تیراندازی و نبود صلح خالقیت ما را کشته است. برای یکی از دوستانم آهنگ شلیک یک خشاب 47-AK بهصورت مخفیانه یا شلیک به یک ساختمان شیشهای برای اینکه ببیند چگونه شیشه خرد خواهد شد، کاری خندهدار است. یکی از عموهای دوستم که مردی مسن است، از ترس اتفاق افتادن یک جنگ جدید و اینکه ممکن است کسی نتواند چند روز از خانه خارج شــود، مواد غذایی و خریطههای گندم در زیرزمین خانه خود انبار کرده است. ذهنهای ما با جنگ پریشان شده، افغانهای والیتهای دوردست هنوز هم دیوار خود را ضخیم میسازند تا در صورت حمله موشکی از تلفات جلوگیری کنند. در کشوری که مردم در جنگ و ناهنجاریهای اجتماعی به دنیا میآیند و میمیرند، چگونه میتوان درباره چیزی بهجز درد نوشت؟

از آغــاز قرن نوزدهم تاکنون بیــش از 20 پرچم مختلف در افغانســتان توسط حاکمان، امرا، پادشاهان، رؤسا و رؤسای جمهوری به اهتزاز درآمده اســت. این همچنین به این معنی است که بیش از 20 ایدئولوژی سیاسی و اجتماعی متفاوت در این کشور تبلیغ شده است. هر حاکمی محدودیتهای خود را بر زندگی مردم از جمله بر آزادی بیان و نوشــتن اعمال کرده. دلیل اینکه بسیاری از حاکمان عالقه زیادی به شعر داشتند این بود که به شاعران برای تملقگفتن و ستایش امپراتوری، قلعهها و ارتش آنها پول پرداخت میشد. هرکسی علیه آنها مینوشت، به دار آویخته میشد، به قتل میرسید یا تبعید میشد.

خودسانســوری ریشه در تاریخ افغانســتان دارد، هرچند نویســندگان همیشــه راهی بــرای صحبتکــردن و بیان حرفهایشــان پیدا کردهاند. در قصههایی که مادربزرگم برای ما میگفت، شــیر ممکن بود یک «پادشــاه بیرحم» باشد و روباه، کارمند چاپلوس؛ گرگ، وزیر عاقل؛ گوسفند، بز و گاو هم ساکنان سرزمین؛ اما این کار را نمیتوان در قرن 21 انجام داد؛ بنابراین نویسندگان خود را پشت نام مستعار پنهان میکنند. این من را به یاد این ضربالمثل میاندازد: «تا زمانی که سری هست، کالههای بسیاری را میشود سر کرد». این ضربالمثل درباره افسانه مردی است که درصورتیکه کاله مورد عالقهاش را به دزد نمیداد، جانش را از دست میداد. مرد در ابتدا تردید کرد؛ ولی بعد از آن کاله را به دزد تحویل داد، درحالیکه زمزمه میکرد: «اگر سرم زنده باشد، کالههای زیادی برای آن وجود خواهد داشت».

یک ضربالمثل مشهور در کشور ما وجود دارد: «هر چیزی در افغانستان ممکن اســت». روزنامهنگاران همیشه ضرب و شتم میشوند، رماننویســان نمیتوانند آزادانه بنویسند و به روزنامهها همواره هشدار داده میشود. اگرچه دوره افراطگرایی و کمونیستی از بین رفته؛ ولی بدرفتاری و خشونت با هنرمندان ادامه دارد. براساس گزارش مرکز خبرنگاران افغانستان از سال 1994 تاکنون حداقل 47 روزنامهنگار، نویسنده و کارمند رسانه،

کشته شده، 13 نفر ربوده شــده و 15 نفر هم زندانی شدهاند؛ بیشتر آنها افغان بودند و فقط چند نفر روزنامهنگار خارجی بودند. دولت وحدت ملی که دولت فعلی افغانستان است، هم از افراد روشنفکر و هم از تنگنظران شکل گرفته. این هم احتماال یک ویژگی دیگر جوامع درگیر جنگ است که در آن جنگساالران بــرای بازگرداندن صلــح موقتی به قدرت دعوت میشــوند. نوشــتن، گزارش یا حتی ارسال یک متن اینترنتی علیه فقط یک شخصیت سیاسی زنده یا مرده، ممکن است زندگی شما را در معرض خطر قرار دهد. چنین ترسهایی قابلیت نوشــتن نویسندگان داخل کشور را محدود میکند.

نیاز باال برای نوشــتن درباره افغانســتان در سالهای اخیر موجب تولد نویسندگان افغان در خارج از این کشور و نیز گروهی بهاصطالح «کارشناســان افغانستان» خارجی که درک خیلی کمی از واقعیت کشور و فرهنگ آن دارند، شده است. عالوه بر این واقعا اینکه رژیمهای اخیر خود و ساکنان کشور را به سمت خودسانسوری بردهاند، شگفتانگیز است. کمونیستها بهشدت کتب اسالمی و مذهبی را ممنوع کرده بودند و روشنفکرانی را که خطری برای دولت در نظر گرفته میشدند، به اعدام تهدید میکردند. بهدنبال آن، طالبان بهطور منظم مراسم کتابسوزان را در اماکن عمومی در سراسر کشور اجرا میکردند. دولت فعلی نیز به نظر موفقیتهای بسیاری از هنرمندان را نمیبیند و حتی گاهی اوقات تالش میکند آنها را سانسور کند. بهتازگی، مسعود فرزان، فعال اجتماعی و نویسنده، از سوی یک مقام دولتی که معتقد بود پستهای فیسبوک و کامنتهای مسعود خصمانه و با هدف براندازی دولت فعلی اســت، تهدید شــد. مسعود به این مقام دولتی پاسخ داد: «اگر دولت اینقدر ضعیف است که میتوان آن را با پســتهای فیسبوک من سرنگون کرد، پس بگذارید سرنگون شود».

اگرچــه پشــتو و دری زبانهای عشــق، شــعر، ادبیات و ضربالمثل هســتند؛ اما زبان جنگ، جنایت، جنگساالران و ناقضان حقوق بشــر هم هســتند. افغانها همیشه قربانیان زبان و کلمات خود هســتند؛ برای مثال صدها نفر از پشتونها بهدلیل اینکه نمیتوانستند قوروت )Qo-root( (یک نوع کشک افغانی) را تلفظ کنند، کشته شدند. از آنها خواسته میشد برای تفکیک خود از دیگر اقوام این کلمه را تلفظ کنند و زمانی که آنها میگفتند: «کوروت» با شــلیک گلوله به سرشــان کشته میشدند. من در کودکی یاد گرفتم چطور هر دو کلمه را دقیقا آنطورکــه باید تلفظ کنم. این چیزی بود که خیلی از والدین به کودکانشــان یاد دادند. حاال اما دو کلمه دیگر کشــور را و از جمله مجلس شــورا، وزارتخانهها، دادگاهها و حتی نهادهای علمی را به دو قسمت تقسیم کرده است: واژههای Pohantoon و Danishgah که هر دو به معنای «دانشگاه» هستند که البته دومی دارای یک ریشه و منشأ ایرانی است. نمایندگان مجلس سر این کلمات میجنگند، دانشجویان به یکدیگر با چاقو ضربه میزنند، دوستان به دشمن و همسایهها به غریبه بدل شدهاند و بچهمدرسهایها در هراس هستند که کدامیک را استفاده کنند. زبان ابزار قدرت در این بخش از جهان است. وقتی به دوستانم میگویم: «برادر من یک کتاب شعر پشتو چاپ کرده»، بعضی از آنها میپرسند: «چرا پشتو؟ چرا به دری نه؟» من پاسخ میدهم: «خواهرم به زبان دری مینویسد». برای توجیه بیشتر موضوع اضافه میکنم: «خودم هم به زبان انگلیسی مینویسم. امیدوارم یک روز، یکی از خواهرها و برادرهایم یک نویسنده ازبک شوند».

نوشتن به زبان انگلیسی برایم خیلی راحت است. الزم نیست دائما در چالش با دو زبان ملی افغانستان برای یافتن کلمه مناسب باشم و دوستان نزدیکم هم از من خشمگین نخواهند شد. زمانی که شــروع به خواندن کردم به سمت نوشتن رانده شدم. اولین کتاب به انگلیسی، «برای یک روز بیشتر» نوشته میچ آلبوم را چند بار در طول یک سال که میهمان یک خانواده آمریکایی در هایلند رانچ کلرادو بودم، خواندم. ساعتهای متوالی در کتابخانه شهر داگالس مینشستم و میخواندم. ما کتابخانه استانداردی در کشورمان نداشتیم. میخواستم تاجاییکه میتوانم بیشتر بخوانم و برای همین کتابخانهها بیشتر از خانوادهای که من را پذیرفته بودند میزبانم بود.

خیلی ساده در افغانستان به نویسندگان برچسب «کافر» زده میشود. برخی از نویسندگان و فعاالن اجتماعی فعلی مطرح و شناختهشده عبارتاند از باری سالم، امال پاسارلی، موسی ظفر، مجید قرار، مسعود فرزان، لینا روزبه، شایستهسادات المع ویس باریکزی و فهیم توخی. بســته به نوشتهها و وضعیتشان آنها متهم به داشتن تعصبات زبانی، قومی یا قبیلهای شدهاند یا به آنها تهمتهایی مثل فاشیست، ملیگرا، عامل بیگانه، دشمن خارجیها، ملحد یا متنفر از داشتن هویت افغان زده شده است.

باور آن شاید سخت باشد؛ اما هنوز هم برخی از نویسندگان خوب هستند که بهشدت از برخی رژیمهای سابق خشن کشور، از جمله طالبان، کمونیســتها و حکومتهای دستنشــانده حمایت میکنند؛ درست مثل ساکنان این کشور، نویسندگان هم بیشازحد، به گروههای مختلف تقسیم میشوند. آنها هم مثل سیاستمداران و مقامات دولتی هستند.

این موضوع منجر به این پرسش میشود که آیا یک نویسنده خنثی است یا نه. شاید حق با مادرم بود که میگفت: «عیبهای یک شخص بین شانههایش است». شما نمیتوانید آن را ببینید. نویســندگان احتماال معایب خودشــان را نمیبینند. یا شاید نوشــتن در افغانستان ذاتا تمایل به تعصب دارد. حتی اگر یک فرد بیطرف باشید، قومیت شما، قبیله، زبان و همساالن شما باعث میشوند متعصب شوید؛ برای مثال اگر یکی از نویسندگان بــاال بهطور مرتب در یکی از دو زبان ملــی غیر از زبان مادری خودش بنویســد، پیروانش او را به ارزش قائلنشدن برای زبان مادریاش متهم میکنند. فعالیتهای اجتماعی و نوشتن در افغانســتان دست در دست هم دارند. نویسندگان افغان تمایل دارند تا آثــار خود را بهصورت قطعهقطعــه و بخشبخش در فیسبوک و سایر شبکههای اجتماعی منتشر کنند. فقط تعداد کمی از نویسندگان کتابی منتشرشده از خود دارند. این شاید به علت نبود خوانندگان پرشمار و فرصت انتشار باشد. وقتی من و برادرم انتشاراتیهای مختلف را برای تجدید چاپ مجموعه اشعار او ارزیابی میکردیم، تعدادی کتابفروشی یافتیم که داوطلب فروش کتابهای تازه چاپشــده بودند، البته فقط به شرطی که نویسندگان کتابها را رایگان به آنها بدهند. در یک کشور جنگزده مانند افغانستان، تقاضای برای کتاب خیلی کم است، مردم ترجیح میدهند مطالب کوتاه و استاتوسها و پستهای فیسبوک و توییتر درباره تعصب و فساد و مشکالت را به جای کتاببخوانند.

من برای نوشتن از یک مسیر سخت و طوالنی (از جنگ، فقر و بیسوادی) عبور کردهام، بسیاری از نویسندگان افغان همکارم هم همین وضعیت را تجربه کردهاند. ما به نوشــتن وصل شــدهایم و نمیتوانیم خودمــان را جدا از آن ببینیم و تمام تالشمــان را میکنیم تا فرصتهایمان را از دســت ندهیم. فرهنگ بیان نظــرات و دیدگاههای خود ما را تغذیه میکند. تعداد نویســندگان مرد و زن در حال افزایش است. همچنین یک جامعه فعال از نویسندگان زن، از جمله اعضای پروژه نویســندگان زن افغان، شــکل گرفته است. متأسفانه بهطور ناگریز هم گروههای دیگری از نویســندگان و فعاالن اجتماعی در حال شکلگیری هســتند؛ وقتی کارهای این گروه را میخوانم، یاد کتابهای درسی دوران جنگ داخلی میافتم، کارهای آنها شــاید حتی بیشتر مخرب و خطرناک باشد. شهروندان این کشــور از سوی نویسندگان جوانی که احساســات تند و متعصبانه به ذهن گروههای قومیتگرا و افراطی تزریق میکنند، به رودرویی فراخوانده میشوند. آنها از خالقیت خود برای نوشتن مطالب خودبرتربینانه، تبعیضآمیز، ارســال فیلمهای نژادپرســتانه، ایجاد صفحات فیسبوک و گروههای متعصب بسته و تهمتزدن به اقوام دیگر استفاده میکنند. حداقل، کتابهای زمان جنگ داخلی بهدنبال ایجاد وحدت در برابر یک نیروی خارجی بودند؛ اما این نویسندگان و فعاالن اجتماعی کشور را چندپاره و تجزیهشده میخواهند. شــاید هم این گروه از نویسندگان حاصل همان کتابهای آموزش و پرورش دوران جنگ داخلی هستند! شاید خود آنها در حال تربیت نسلی دیگر با ایدئولوژیهایی حتی مخربتر از ایدئولوژیهایخودشانهستند!

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.