شکمشان گرسنه نیست؛آنها شادی میخواهند

پریسا پژوهش، زنی که برای یک مرکز نگهداری از معلوالن، شهربازی راهاندازی کرد «کسیامروزازگرسنگینمیمیرد،بهجایشکمهاروحهاگرسنهاند.وقتیمیخواستم با پول خیرین، بچهها را به شهربازی ببرم، فکر میکردند میخواهم پولشان را بدزدم. یخچال بسیاری از خیریهها پر از گوشت و مواد

Jameh Pouya - - چشم‌انداز‌ ‌‌شهروندی -

فعالیت اجتماعی شما از کجا آغاز شد؟ اوایل با گروهی از دوســتانم بســتنی یا شیرینی میخریدیم و به خیریهها میبردیم و مانند بیشتر مردم نذرمان را ادا میکردیم. اولین باری که متفاوت عمل کردم، اینطور بود که به خیریه کرمانیان که بچههای ســه تا شش ســال را نگهداری میکند، رفتــم و پرســیدم این بچهها به چــه چیزی نیاز دارند و آنها گفتند کاپشــن، زمستان بود؛ با خودم فکر کردم کاپشن و خوراکی را که همه میدهند، چطور میشــود متفاوت رفتار کــرد. میدانیم که خریدکردن ذوق زیادی دارد و این بچهها این ذوق را تجربه نمیکنند و حدس زدم اگر بچهها خودشان به خرید برونــد و انتخاب کنند، کار خیلی خوبی است. هماهنگ کردیم و بچهها را به خرید بردیم، بعضیها استقالل بیشتری داشتند و میخواستند خودشان انتخاب کنند. این اولین حرکت من بود و بعد کمکم در محل زندگی بچهها رفتوآمد کردم و میدیدم که اوضاعشان ظاهرا خوب است و متوجه واقعیتهای زیادی شدم.

چهواقعیتهایی؟

اینکــه بســیاری از آنهــا از بچههای ما بیشــتر میخورند و بیشتر لوازمالتحریر تحویل میگیرند و خیلیهایشان غیرانتفاعی میروند و لباس بیشتری دارند. اما همین که وارد میشــوی، میبینی همه لباسها پاره اســت. من یک فراخوان لباس دادم، خیلی لباس نو و خوب به دســتمان رســید. خدا شاهد است که بســتههای لباس را باز میکردم و اگر میدیدم حاضر نیستم لباسی را تن بچه خودم بکنم، تحویل خیریه نمیدادم. لباسهای نو و عالی میبردیم اما بــاز میدیدیم که لباسهای کهنه و پاره تن بچههاســت. برایم سؤال پیش میآمد که چرا اینطور است. کمکم متوجه شدم این سیاست برخی مراکز اســت که ظاهر بچهها اینقدر خراب باشد تا کمک بیشتری جذب شود. ترحمطلبی در این مراکز بیداد میکند.

شهروندان بسیاری هستند که در برابر افراد کمتوان یا بیسرپرســت احساس مسئولیت میکنند. شــما چه پیشــنهادی برای شیوه کمکرسانیآنهادارید؟ خواهش میکنم کمک غذایی برای این مراکز نبرند چون به این کمکها نیاز ندارند. باید دســتی به صورت احساس این بچهها کشید. اگر میخواهند کاری انجــام دهند، برای بعد از 18 ســالگی آنها برایشــان کار ایجاد کنند. مردم ما در خرجکردن پولشــان عجله دارند، اگر این ماه صد تومان برای کمک کنار گذاشــتند، عجله دارنــد که این پول همین ماه مصرف شــود، صبور نیستند شاید این صد تومان شــش ماه دیگر مفیدتــر بود. بهترین کار برای معلوالن، ســاختن مدرسه ویژه آنهاست. برایشان سرویس معلوالن بگیرد که سر کار بروند. این همه آدم تحصیلکرده در جامعه داریم اما هنوز وقتی به یک فرد خیر میگویی اشــکالی ندارد با این پول بچهها را شــهربازی ببریم؟ فکر میکنند میخواهیم پولشان را بدزدیم. کسی از گرسنگی نمرده ولی آدمها از فقر محبت آســیب میبینند. شکمها در جامعه ما گرسنه نیست، روحها گرسنه است. باور کنید در برخی مراکز نانهای درجه یک دانهای دو هــزار تومان را دور میریزند و آدمهایی کــه کمک میکنند هم خبر ندارند. به این بچهها یــاد میدهند طلبکار جامعه باشــند، وقتی یک خیر وارد میشود، هرگز با لبخند نگاه نمیکنند. خشمی که از چهرهشان میبارد، میتواند آدم را له کند اگر حاضر باشند به چشمهایشان نگاه کنند. من بارها دیدهام آدمهایی را که میخواستند یک قدم از خیرین دیگر فراتــر بروند و فقط خرج دو تا کودک را ندهند، بلکه میآمدند در دفتر خیریه و میخواســتند بچهها را ببینند، اما حتی حاضر نیســتند به این بچهها نگاه کنند. خیران باید یاد بگیرند به چشمهای این بچهها نگاه کنند. اینها در این مراکز کمبود است نه گوشت و مرغ.

رابطه عاطفی مربیان این مراکز با معلوالن چگونهاست؟ به خانمهایی که از بچهها مراقبت میکنند، میگویند مادریار. اگــر التماس مادریار را کنید و بگویید این بچه را بغل کن، حاضر نیســت. مادریاران واقعا کار سختی دارند، فرض کنید یک پسر 81ساله نمیتواند دستشویی برود و باید تمیزش کنند، این کار واقعا سخت است اما خود این مادریاران عمدتا از طبقات آسیبدیده جامعه هستند و از لحاظ روحی شرایط مناســبی ندارند. در یکی از این مراکز برای بچهها ماهی یک جشن تولد میگرفتم، بغلشان میکردم، آهنگ میگذاشتیم. خیلیها به من زنگ میزدند و میگفتند ما هم این کارها را دوست داریم اما قرار که میگذاشتیم، نمیآمدند. وقتی میگفتم میخواهم تولــد بگیرم، همه میگفتند یعنــی خرج دیگری نیســت که بکنی؟ اینقدر بینیاز شــدیم که تولد بگیریم؟ بهشان میگفتم کی میخواهید این پنبهها را از گوشتان دربیاورید که این بچهها نه گرسنهاند نه برهنه، این بچهها محبــت ندیدهاند. این بچهها برای آینده جامعه خطرناکاند زیرا به آنها آموزش میدهند که جامعه حق تو را خورده اســت و باید از جامعه حقت را بگیری. باید یک مرحله از شــکم باالتر برویم. بچهها تمام مدت و سالهای متمادی در این مراکز میمانند و هیچ جایی برای تفریح ندارند. یک تلویزیون هم دارند که باال به دیوار نصب است، هرچه یک کانال از تلویزیون پخش کند، مجبورند ببینند، نه اینکه فکر کنید دو تا ســیدی برای این بچهها گذاشته میشود. گفتم بیایید برای این بچهها مرکز بازی درست کنیم، همه گفتند یعنی ما اینقدر در این کشــور وضعمان خوب شده که مرکز بازی بزنیم؟ گاهی شبها خواب میدیدم که این بچهها دســتهایم را گرفتهاند و میگوینــد مامان! خاله! شهربازیمان چه شد؟! هیچوقت غم این بچهها را فراموش نمیکنم. شبهای تاریک و روزهای تاریک، اینقدر این موضوع آزارم داد که همســرم با هزینه خودش این مرکز بــازی را تأمین کرد. احداث این مرکز بازی بزرگترین کاری است که در عمرم کردم.

به نظر شما در حال حاضر بزرگترین مشکل این بچهها به غیر از ایجاد مرکز بازی و نیاز به تفریح چه چیزی است؟ این بچهها هیچ فضای خصوصیای ندارند. همهچیز را همه میبینند. کجــای دنیا در یک اتاق کوچک 10 کودک زندگی میکنند؟ باید برای جداکردن این بچهها فضا ساخت. در هر اتاقی دو نفر کودک همسن باشند تا خیلی از معادالت اجتماعی را یاد بگیرند. برای همین فکر میکنم نیاز اساســی و فوریشان احداث ســاختمان و فضاست. فکر نکنید ساختن یک ســاختمان هزینه زیادی دارد؛ چرا که در این مؤسسات خیلی بیشتر از اینها هدر میرود و کسی متوجهنمیشود.

کوثر‌نمک‌شناس‌ کسی از گرسنگی نمرده ولی آدمها از فق ِرمحبتآسیب میبینند.شکمها در جامعه ما گرسنه نیست،روحهاگرسنه است. باور کنید در برخی مراکز نانهای درجه یک دانهای دو هزار تومان را دور میریزند و آدمهایی که کمک میکنند هم خبرندارند

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.