دایان کیتون: واقعا نمیدانم خوشبختی یعنی چه

بازیگری که بر فرهنگ لباسپوشیدن نسلهای متعددی تأثیر گذاشت

Jameh Pouya - - فرهنگی چهره - ترجمه: امیر صدری منبع: گاردین

«لباسهایش قبل از خودش میآیند»، این جمله را من درباره «دایان کیتون» شنیده بودم؛ اما تازمانیکه او را ندیده بودم متوجه معنای آن نشده بودم، اگر بخواهم توضیح بدهم باید بگویم که وقتی او را میبینید شــاید بهترین توصیفی که پیدا کنید این باشد که او «خیلی دایان کیتونی» است، درواقع او بهنوعی الگوی خاصبودن است، حاال هم بهاندازه همیشه... .

از اواخــر دهه 0۷، زمانی که او واژه «اســتایل شــلخته» را وارد کتاب واژگان ُمد کرد، تقریبا همیشــه از او بهعنوان یکی از الگوهای تأثیرگذار روی مد و سالیق عمومی نام برده میشود. او در اواخر همین دهه در فیلم آنیهال درخشید (فیلمنامه این فیلم را نامزدش در آن زمان یعنی «وودی آلن» نوشــته بود و اساس داستان اقتباسی بود از رابطه غریب این دو در آن مقطع) و از آن پس هم شیوه لباسپوشیدنش بسیار معروف شد.

او چه میپوشید؟ مخلوطی از لباسهای زنانه و مردانه، پیراهن یا کت و شلوار با کراوات و کمربند و کاله مردانه و زنجیر و انگشتر و عینک و کفش زنانه ...و حاال البته کالههای مردانه هنوز نمادی از نوع لباسپوشیدن خاص او محسوب میشوند. الهامبخش او در این کاله خاص، «آرور کلمان»، بازیگر فرانســوی است: «او را ســر صحنه فیلم پدرخوانده دیدم (کیتون در آن فیلم نقش کی را بازی میکرد، دختری که با مایکل کورلئونه ازدواج کرد. نقش مایکل را آل پاچینو، یکی دیگر از نامزدهای سابق او بازی میکرد). او کاله یکی از بازیگران مرد را برداشــته بود و همیشه آن را روی ســر میگذاشت. به خودم گفتم من هم باید چنین کالهی سرم بگذارم. برای همین به گوودویل و ساپی میت رفتم و چند کاله مردانه به شکلهای مختلف خریدم...». البته حاال برند بارونهت کالههایی تولید میکند که مخصوص اوســت و البته همه آنها در بازار هم پرفروش میشوند.

لباسهای خاص یک مدل خاص

شــلوارهای او هم خاص هســتند، کامال «آنیهال» با یک کمربند مثل کمربند وزنهبردارها که طراح لباس او طراحی کرده است. پیراهن راهراه سیاه و سفید با چند زنجیر بزرگ و یک یقه سفت ایستاده هم خاص به نظر میرسد. زیورآالتش هم خاص است، چند دستبند و انگشترهای بزرگ و البته بسیار متفاوت با هم و یک مچبند (بعضی از آنها اصل نیستند، در جعبه جواهراتم هر چیزی را که به نظرم ســت باشد، برمیدارم و با هم استفاده میکنم).

موهایش تا ســر شانه و نقرهای خاکستری است، چشمانش در پشــت عینک سیاه و سفید میدرخشد، حالت صورتش گاه بهگونهای است که احساس میکنی کامال سرگرم شده و سرحال اســت و لحظاتی بعد حس میکنی همهچیز برای او بیمعنی است. میگویند بخشی از شخصیت او این است که خود را معلق بین رهایی و تردید و همیشه در حالت ازدستدادن نشان دهد، درعینحال که بهشدت دوســت دارد از خودش صحبت کند، بهدلیل همین ویژگیها رابطه خیلی خوبی با رسانهها ندارد.

هنگامی که درباره فیلم جدیدش، Hampstead (که از جمعه ۳۲ ژوئن اکران آن آغاز شده است) حرف میزند، صدایش آرام اســت و خیلی شور و هیجانی از خود نشان نمیدهد. او در این فیلم نقش یک خانم بیوه آمریکایی در لندن را بازی میکند که بر اثر یک اتفاق با مردی گریزان از دیگران و انزواگزیده (برندان گلیســون) که برای ۷1 سال خودش را در خانه و دور از دیگران حبس کرده آشــنا میشــود. «من فیلمنامه رابرت فستینگر را خیلی دوست داشتم، چراکه درباره زنی همسن من (1۷ ساله) بود، کســی که خودش و معنای زندگی را گم کرده و یک روح ســرگردان است و پس از آن ناگهان معجزه اتفاق میافتد. مثل وقتی که مــا بیدلیل یک کار را انجــام میدهیم و همان کار بهظاهر بیمعنی بدل به فرصتی میشــود که اجازه تغییر را به ما میدهد. این حالت فیلمنامه و توصیف این شــرایط انسانی را دوست دارم».

با ایــن حرفهایش حــس میکنــم درحالحاضر هیچچیز عاشقانهای در زندگی او وجود ندارد، هرچند شــاید یک نوع دیگر از شــادی در زندگی او باشد، یعنی لذت مادربودن. او 0۲ سال قبل یک دختر را که حاال 1۲ســاله است، دکستر و بعد از آن یک پســر، دوک را که حاال ۶1ساله است، به فرزندخواندگیپذیرفت.

ناگهان، احساس پوچی

از او میپرسم با تمام باالوپایینشدنهای مادربودن و تضاد آن با شغلش، حاال احساس میکنــد که رابطه مادر و فرزندی کامال برای او تحقق یافته اســت؟ «بلــه، قطعا، اما خب همه مادران لحظاتــی از نگرانی و اضطراب و حتی حس پوچی را در زندگیشــان تجربه میکنند»، پس از کمی مکث ادامه میدهد: «این عجیبترین احساس ممکن است. همیشــه حس خوبی داری و مطمئنی کار درست را انجام میدهی، اما ناگهان حس میکنی نکند همهچیز بیفایده و پوچ اســت. ایــن باعث ناراحتی من میشود. دائم به این فکر میکنم که آیا آنها خوب زندگی میکنند و آیا درست فکر میکنند؟ آیا همهچیز درست خواهد بود؟».

کیتون خیلی اوقات تکسیالبی است و بسیاری از سؤالها را با تکجمله پاسخ میدهد (آیا شما احساس پیری میکنید؟ بله... آیا فکر میکنی این فیلم فقط مخصوص افراد مسن است؟ نه) گاه انگار روح آنیهال در جسم او حلول میکند و بدل به آدمی

متفاوت میشود، با کالمی غنی و پر از جزئیات و البته گاه شاید کمی نامفهــوم، انگار که دارد بلندبلند فکر میکند. در مقطعی از صحبت، بحث ما به مورد بیماری بولیما (حرص غذاخوردن) میرســد که او در حدود 0۳ سالگی، زمانی که نامزد وودی آلن بود، از آن رنج میبرد. «آنموقع تمام سعی خودم را میکردم که یک سوراخ بزرگ را پر کنم. اشتیاق زیادی برای خوردن داشتم. یک ولع پایانناپذیر... نه برای یک غذای خاص، این ولع را برای همهچیز داشتم. نمیتوانم آن را توضیح بدهم، توضیح آن خیلی سخت است. هنوز هم نمیدانم چرا اینگونه بود، اما باید به شما بگویم چطور متوقف شدم. برای پنج روز در هفته برای مشاوره نزد یک خانم رفتم. وضعیتم واقعا بد بود، اما آن مشــاورهها من را نجات داد». آیــا وودی آلن دربــاره آن بیماری اطالع داشــت؟ «نه، نه، هیچکس نمیدانســت. من واقعا این موضوع را از همه مخفی کرده بودم، اما از او درباره این مشــاور پرسیدم... خب، بله، شاید هم موضوع را میدانســت، اما مطمئن نیستم. فکر کنم در یک مکالمه از او پرســیدم: شاید من باید پیش مشاور... آیا کسی را میشناسی؟». «مدتی طوالنی نزد مشاور میرفتم. از همهچیز حرف میزدم اما نه از موضوع اصلی، تا اینکه یک روز روی صندلی دراز کشیدم، به او نگاه نکردم و درنهایت همه آن حرفهای درونیام را بیرون ریختم. گفتم: «میدونی چیه؟ من اینجوری هستم و هرگز هم تغییر نخواهم کرد... هرگز نمیتونم خودم رو متوقف کنم... او اصال چیزی نگفت. فقط اجازه داد من حرف بزنم. من حرف زدم و حرف زدم و باالخره احســاس راحتی کردم، چون باالخره اعتراف کرده بودم. باید بگویم من نابغه مخفیکردن چیزها هستم...». البته رژیــم غذایی او غیرمعمــول باقی ماند: «گوشت و ماهی را از رژیم غذاییام حذف کردم. چیــزی که باقی ماند غالت بود و آجیل و پنیر. باید بگویم که وضعیت من خیلی عجیب بود. خب وقتی مشکل بولمیای شما - که سه سال در تمام لحظات همراهتان بوده- از بین میرود، رابطه شما با غذا عجیب میشود. ممکن است هر چیزی برای شــما بدل به غذایی شــود که اصال نمیتوانید بخورید. من تا مدتها عجیب غــذا میخوردم».کیتون در سانتا آنای کالیفرنیا، بهعنوان بزرگترین فرزند از میان چهار خواهر و برادر بزرگ شد. پدرش جک هال، مهندس عمران و مادرش دوروتی یک عکاس آماتور اما بهشــدت نوجو بود. در ۳1سالگی، کیتون از مادرش خواست هزینه کند تا در کالسهای کنــی آیکن که در تولیدات هنری محلی بــود، درس بازیگری بگیرد: «اما کنی عالقهای به من نداشــت و اســتعدادی در من نمیدید و هرگز من را در هیچ کاری به کار نگرفت. خب طبیعی بود که من هم بهشــدت ناامید شــدم.. مادرم به کنی ماجرای ناراحتی من را گفت و او هم به مادرم گفت من باید به کالسهای مدلشــدن بروم، زیرا به نظر او نه خوب به نظر میرسیدم و نه خوب میتوانستم رفتار کنم. به نظر او باید چیزهایی یاد میگرفتم تا زنانهتر و شیکتر به نظر برسم. این حرفهایش من را دیوانه کرد و از آن به بعد دیگر به کالسهایش نرفتم».

گریز از اجتماع

دایان کیتون معتقد است همان مشاورهها و درمان روانکاوی بوده که به او کمک کرده است بر گرایشهای ضد اجتماعی غلبه کند؛ اما این کار ســخت بوده و تالش بسیاری نیاز داشته: «من واقعا برای زندگی در اجتماع و داشتن یک زندگی اجتماعی واقعی مناسب نبودم. فکر میکنم این از صفات خانوادگی ما بود. دوست داشــتم کمی از دیگران جدا و خیلی اوقات را در انزوا باشم. من جوانی نبودم که تحصیل را تمام کند و وارد اجتماع شود و کار کند و روابط اجتماعی داشته باشد. بلد نبودم دوست پیدا کنم و گروه و دارودسته خودم را داشته باشم. البته چند دوست پیدا کــردم و با آنها زمان میگذراندم، اما با وجود آنها هم هنوز وقت زیــادی را تنهایی میگذراندم».در این جای بحث یاد خاطرهای از دوران کودکــی میافتد که میگوید آن را فقط برای یکی، دو نفر تعریف کرده اســت. این خانواده هر آخر هفته به الگونا بیچ میرفتند، زیرا پدر از آن غواصانی بود که اقیانوس را دوست دارند. یک روز، آنها در ساحل بودند و شاهد یک میهمانی شلوغ در یک چادر نســبتا بزرگ: «مردم غذا میخوردند و شوخی میکردند و میخندیدند. یادم هســت با خودم فکر کردم چرا زندگی ما اینطور نیســت؟ چرا ما از این میهمانیها نمیرویم... این آغاز درک من درباره این موضوع بود که ما واقعا اجتماعی نبودیم. ما مهربان بودیم، اما اجتماعی .»...هن

احساس مفید بودن

او پس از گذر از 0۳ســالگی راهی برای اجتماعیشدن پیدا کرد کــه هم حس حضور در اجتماع را به او میداد و هم حس مهربانبــودن را و البته او را دچــار هراس هم نمیکرد. کیتون در آن مقطــع بهعنوان خّیر و همراه بنیادهــای نیکوکاری در بیمارستانها و خانههای سالمندان حضور مییافت و نقش همدم را برای افراد سالخورده یا درگیر با بیماریهای صعبالعالج بازی میکرد: «حس میکردم باید کاری بکنم، هم برای خودم و هم برای دیگران، حضور در بیمارســتانها برایم سخت نبود، چون هم زمان چندانی را از من نمیگرفت و هم باعث میشــد دائما تمرین مهربانبودن و سرگرمکنندهبودن و شنونده خوبی بودن بکنم..».درحالحاضر او مشغول تجربه حالتی مشابه آن دوران در زندگی واقعیاش است، او چند روز هفته را به عیادت برادرش میرود که دچار مشکل دمانس ناشی از آلزایمر است و در مرکز نگهداری بیماران دچار اختاللهای شناختی کالور سیتی بستری اســت: «فقط به دیدن برادرم نمیروم. آنجا بیماران زیادی

هســتند که با خیلی از آنها و اعضای خانوادهشان دوست شــدهام و به آنها سر میزنم و احساس مفیدبودن و کار درست را انجامدادن میکنم».دایان کیتون همیشه مادرش را بهخاطر خلقوخوی هنرمندانه و نیز همراهی با کارهای عجیبوغریب دختربزرگشستایشمیکند.اومیگویدمادرشهمیشه«همراه دیوانهبازیهای من بود و حتی من را تشویق میکرد...». کیتون بخشی از شیوه لباسپوشیدن عجیبوغریبش را که بعدا الگویی برای بسیاری از جوانان و اصال سبکی خاص در مد شد، مدیون مادرش میداند. کیتون به صنعت مد و ســبک لباسپوشیدن اهمیت میدهد و معتقد است حیطه این صنعت حتی گستردهتر از سینماست، او مقایسه جالبی بین شهرهای لندن و لسآنجلس درباره سبک و سیاق لباسپوشیدن مردم عادی دارد: «به نظر من لندن پایتخت سبک لباسپوشیدن خیابانی است. در این شهر مردم هر روز که ســر کار میرونــد در انتخاب لباس خود دقت میکنند و هر فرد ســبک لباسپوشیدن خاص خودش را دارد. لزوما هم افراد ثروتمند نیســتند؛ اما در هر میزان درآمدی که باشند، سبکی مناسب شخصیت و فکر خودشان پیدا میکنند؛ اما در لسآنجلس تقریبا کسی سبک خاصی از لباسپوشیدن ندارد، مگر آدمهای مشــهور و ســلبریتیها...؛ یعنی افرادی که همیشه مورد توجه هستند و خب خیلیها هم سعی میکنند درست مثل آنها لباس بپوشند...».از او میپرسم هنوز هم خیلی به موضوع انتخاب لباس و ظاهرش اهمیت میدهد؟ و آیا هنوز هم در این زمینه احساس اطمیناننداشتن و تردید دارد؟ پاسخ سؤالم را با حالتی دقیقا آنیهالوار میدهد: «خب فرار از درگیری با این موضوع برای من ممکن نیست؛ اجتنابناپذیر است... موضوع فقط درباره لباسپوشیدن نیست. همه زندگی ما با قطعیتنداشتن و بــا تردید درآمیخته، هیچکس را پیــدا نمیکنی که بتواند از تردیدهای پشت سر هم دور بماند. خب طبیعی است که وقتی در هیچ موردی تردید نداشته باشی خیلی خوب است، اما خب نمیشود...».

زندگی وقت فکر کردن به آدم نمیدهد

درنهایت مصاحبه را با این سؤال به پایان میبرم که پس از همه مشکالتی که پشت ســر گذاشته و تجربیاتی که از ســر گذرانده، آیا درحالحاضر خودش را خوشحال ارزیابی میکند؟ برای جواب ســؤال وضعیت نشستن خود را تغییر داد، صاف روی لبه صندلی نشست، به چشمان من نگاه کرد و گفت: «خب نه، واقعا نه، من حتی نمیدانم خوشــبختی دقیقا یعنی چه، وقتی کســی از من میپرسد خوشحالی یا خوشبختی نمیدانم درباره چه چیزی حرف میزند. هیچکس خوشحال نیست، نمیتواند خوشحال باشد، اما شما مشغول زندگیکردن هســتید و زندگیکردن خیلی به شــما وقت فکرکردن نمیدهد. البته چیزهایی هستند که مثل معجزه هســتند، میدانید... چیزهایی که ممکن است یک روز در زندگی ما را خیلی مهم و متفاوت کنند، روزهایی که احساس خوشبختی خواهید کرد، اما درمجموع... نمیدانم درباره این سؤال چه باید بگویم...».

در اینجــا توقف کرد و پس از چند لحظه ادامه داد: «به نظر من این یک ســؤال مسخره است، زیرا هیچکس واقعا نمیتواند خوشحال و خوشبخت باشد، اگر شما خوشحال هستید، به نظر من از لحاظ ذهنی بیمار هستید. منظورم این است که چیزهای غمانگیز بسیار زیادی در زندگی وجود دارند...».

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.