سرزمینعجایبکجاست؟

جایی برای آزادی بودِن آنچه واقعا هستیم

Jameh Pouya - - اجتشهمارعی‌ی‌ نومرعپلرودالازنی - سمیرا رستگارپور

اتاقهای بههمچسبیده نهچندان بزرگی که دورتادور یک حیاط قرار گرفته بودند؛ اتاق مدیریت، کتابخانه، کارگاه چرمسازی، روابطعمومی و ... . هرجا را نگاه میکردی، پشت هر میز و صندلی، یک فرد دارای معلولیت مشغول به کار بود

پاک نمیشود!». با خودم فکر میکنم کاش ماژیک و خودکاری اصال وجود نداشــت. کاش از بچهها میخواستند با انگشت دور شکل متفاوت خط بکشند تا اینکه هی بگویند نداریم و نمیشود و نکنید. میگویند در کار بچههای بهظاهر سالم هم مدام نه نیاورید! چه برسد به این بچههایی که هرکدام یک داستانی برای خودشان دارند.

نرگــس تازهواردی اســت که با هیچکــس حرفی نمیزند. آخرهای کالس هم رســیده. پدرش پشت در ایستاده، سراغش میروم و از او میپرســم چرا نرگس را اینجــا آورده؟ میگوید: اولینبار اســت که او را آورده اســت. نرگس هفتســاله، دچار هیدروســفالی که یک معلولیت جسمی-حرکتی است، شده و راهرفتنش را مختل کرده است. مدرسهای میرود که همه مثل خــودش نوعی معلولیت دارند. پدرش میگوید میخواهد کاری کند که نرگس بتواند مدرسه معمولیها برود. عبارت «معمولی» توی گوشم زنگ میزند. او میخواهد فرزندش با شرکت در این کالس، تمرکز و دقت را تمرین کند.

برمیگــردم به کالس و در همین حال و احواالت اســت که یکی از مربیان، تازه متوجه حضور من در کالس میشــود. فقط یک کلمه میگوید »...امش« و من توضیحات را برایش میدهم. از او درباره شــیوه کار در کالس میپرسم. مربی میگوید برای شــرکت در این کالسها ابتدا بچهها ارزیابی میشوند. بعضیها مشکالت جســمی و حرکتی دارند. در این کالسها با بچهها بر مبنای محتوای دیداری یا شنیداری درباره دقت و توجه تمرین میکنند. در قالب بازیهای مختلف روی تواناییهای دیداری و شنیداری بچهها کار میکنند. بازیهای موزاییکی، نخکردنی و ... تمرکز بچهها را تقویت میکند.

مربیــان به بچهها تذکر میدهند که وقت کالس رو به اتمام است و باید بجنبند!

با همان دو مربی از کالس بیرون میزنیم و با بچههای بزرگتر وارد کالس فلسفه برای کودکان میشویم. کالس در یک کانکس گوشــه حیاط برگزار میشــود. از مربی میپرسم تحصیالتش چیست؟ علوم تربیتی خوانده است و در پاسخ به اینکه رشتهاش مرتبط با کودکان استثنایی بوده است، میگوید نه؛ فرقی هم ندارد که. میگوید به نظرم این بچهها تواناییهایی دارند که بچههای سالم ندارند. کارکردن با آنها خیلی خوشایند است.

کالس فلسفه هم تاجاییکه ما آنجا بودیم، همان قصه بازی با چوبکبریتها و شکلساختن با آنها بود.

به این فکر میکنم که این بچهها با کمترین امکانات دارند برای یادگیری تالش میکنند.

کارگاه دوخت کهنــه و زیرانداز کهنه کودک/ کارگاه صنایع الکترونیکالبرزتوانا

کانــون معلوالن توانا عالوه بر کارخانــه فیروز که برای تهیه گزارش به آن راه پیدا نکردیم، چند کارگاه هم دارد؛ چند کارگاه همه راه از تهران کوبیدیم آمدیم اینجا که با لبخند به من بگویید هماهنگ نشده برای مصاحبه؟ اما اینها را نگفتم. نگفتم چون چند سال است که با انجمنهای حوزه معلوالن از نزدیک آشنا هستم. میدانستم تازه کانون معلوالن توانا یکی از بهترینهایشان است. برای همین، بیجروبحث، بیحرصوجوش خوردن، رفتم به سیر در لحظه، سراغ سرککشیدن در کالسهای آموزشی کانون برای کودکان که همان موقع در حال برگزاری بود.

کالس دقت و توجه

کالس در کتابخانه برگزار میشد. عکاس قبل از من وارد کالس شده بود. من هم رفتم روی یکی از صندلیهای خالی نشستم. دو مربی داشتند با ‪13 21،‬ کودک زیر هشت سال، سروکله میزدند. بچهها معلولیتهای مختلفی داشتند؛ از ناشنوایی و هیدروسفالی و معلولیتهای جسمی - حرکتی مختلف، همگی پشت یک میز نشستهاند. مربیان از من نمیپرسند شما کی هستی؟ چرا آمدی نشســتی توی کالس ما؟ اصال بعید میدانم من را دیده باشند. بچهها با چوبکبریت مشغولاند تا شکلی را که روی تخته برایشان کشیدهاند، درست کنند. خیلی از آنها چندبار باید سعی کنند تا به الگوی روی تخته برسند. بعضیها هم اصال به آن نمیرسند. مربی باالی سرشان میایستد و به روش خودش اصالحشان میکند. بعد کاغذهایی را بین آنها تقســیم میکنند که آن را داخل کاور کاغذ قرار دادهاند. روی هر کاغذ پنج، شش شکل همسان کشیده شده که یکی از آنها با دیگری یک تفاوت دارد و مربیان از بچهها میخواهند شکل متفاوت را پیدا کنند و دور آن خط بکشند.

یکی از بچهها یک ماژیک دارد. دیگری با فریاد میخواهد آن را تصاحب کند؛ ولی نمیتواند. مربیان وارد کارزار میشوند. یکی از آنها میگوید در ماژیک را ببندیم! اصال بهتر است کسی ماژیک نداشــته باشــد. مربی دیگر دنبال پیداکردن خودکار و ماژیک، از کتابخانــه بیرون میزند و ناموفق برمیگــردد. چند خودکار باقیمانده بین بچهها تقسیم میشود. مربی بلند میگوید: «بچهها آنقدر محکم نکشــید! جای خودکار (روی کاور کاغذ) میماند،

اسمشان را قبال هم شــنیده بودم؛ اسمی که یکجورهایی پارادوکس هم به نظر میرسید؛ کانون معلوالن توانا. البته بعدها که فهمیدم چه کارهایی انجام میدهند، به ذهنیت بیمزه خودم درباره متناقضبودن این اسم خندیده بودم.

حاال اینکه نامشــان از قزوین چطور به گوشــم رسیده بود هم چند دلیل داشــت و مهمترین آن این بود که اطالعرسانی دقیقی در حوزه کاریشــان کرده بودند. خبرها را درست و بجا میپراکندند. معلوم بود واحد روابطعمومــی آنها دارد کارش را خوب و دقیق انجام میدهــد. کانون معلوالن توانا فعالیت خود را از ســال 74 آغاز کرده است. از اولش هم میخواستند نگرش افراد را نسبت به معلولیت تغییر دهند. آنقدر در این ایده مصمم بودند که بیش از 29درصد از کارکنان کارخانه بهداشتی فیروز، از افراد معلول انتخاب شدند. آنها قانون 3درصدی استخدام معلوالن در شــرکتها را پشــت سر گذاشــتهاند و یکجورهایی رکورد زدهاند؛ همین هم باعث شــهرت داخلی و بینالمللیشان شده است. مدیرعامل شرکت بهداشتی فیروز که حدود 50 محصول بهداشتی دارد و رئیس هیئتمدیره کانون معلوالن توانا، یک نفر است؛ محمد موسوی؛ کســی که خودش هم بر اثر ابتال به فلج اطفال در کودکی دچار معلولیت شده است.

پایمان به قزوین که رســید، یکراســت رفتیم دفتر کانون. اتاقهای بههمچسبیده نهچندان بزرگی که دورتادور یک حیاط قــرار گرفته بودند؛ اتاق مدیریت، کتابخانه، کارگاه چرمســازی، روابطعمومی و ... . هرجا را نگاه میکردی، پشت هر میز و صندلی، یک فرد دارای معلولیت مشغول به کار بود. از همان اولش مرضیه کریمی، مدیر روابطعمومی کانون، با لبخند و عذرخواهی فراوان گفت فراموش کرده نامه ما را به باالدست ارجاع بدهد و برای همین احتماال نمیتوانیم برای تهیه گزارش به کارخانه فیروز برویم. اگر چند سال پیش بود، زمین و زمان را به هم میدوختم که ما این

ســؤالم شفاف اســت: چقدر مؤســس این کانون، کارخانه و کارگاههــا دنبــال پررنگترکردن نام خودش بــوده؟ و چقدر میخواسته واقعا پاسخی به نیازمندیهای معلوالن بدهد؟

میگوید شیفته شخصیت مهندس موسوی شده بودم. قبل از اینکه به خودش فکر کند به دیگران فکر میکند. او همیشــه از این رنج میبرده که چرا نابینایان فقط باید اپراتور تلفن باشند و چرا جایی در خط تولیــد کارخانهها ندارند. کریمی میگوید او نــگاه خاصی به آدمها دارد و همین نگاه، باعث شــکلگیری همچین مجموعهای شده است.وقت رفتن رسیده و پایان سفر ما به کانون معلوالن توانا با لبخند گشاده آنها بود و میهماننوازیشان با قیمهنثار معروف قزوین. خداحافظی میکنیم و رهسپار تهران میشــویم. تمام راه به این فکــر میکنم که خانم کریمی گفت بیش از 800 معلول قزوینی دیگر، در صف انتظار اســتخدام در این مجموعهها هســتند. رقم کمی نیســت. چشم امید آنها به همینجاســت؛ همین جایی که بتوانند آزادی بودن آنچه را که واقعا هستند، پیدا کنند؛ سرزمین عجایب. میرسید. او هم معلول جسمی - حرکتی است. میگوید در این کارگاه کلی دوست دارد و بعضی از آنها ناشنوا هستند. از فضای کارگاه راضی است. مثل فاطمه حرفی درباره مدیران و مسئوالن ندارد. مشکل اصغر، اصل تکرار در زندگی است. میگوید کارش تنوع دارد؛ با اینحال خســتهاش کرده و به ورطه تکرار رسیده است. اصغر هیچوقت جای دیگری جز اینجا کار نکرده. بااینحال میگوید نگران ازدســتدادن کارش نیســت. از این نمیترسد. جنس حرفش با حرف فاطمه فرق دارد ولی. بعدا میفهمم فاطمه دخترخاله زن اصغر است.

از حرفهایش دستگیرم میشود دلش سفر میخواهد، درآمد بیشــتر میخواهد، حال خوب و تفریح میخواهد. خودش هم باور دارد که این دو، سه سال اخیر، مثل قدیمش شاداب نیست. میگوید وقتی فشار زندگی روی آدم زیاد میشود، شادابی هم از آدم فرار میکند. میگویم شبها که میروی خانه چه میکنی؟ چه سرگرمیای داری؟ میگوید: «هیچی!» باور نمیکنم. میگویم: «تلگرام و اینا حداقل؟». میخندد میگوید: «اهل این چیزا نیستم! میخوای گوشیمو نشونت بدم؟» «نه بابا، قبوله! الزم نیست». میپرسم آرزویش چیست؟ نگاهم میکند. میگوید تابهحال به این مسئله فکر نکرده است. من هم فقط نگاهش میکنم.

سیمینزر: حواسمان به خودمان هست

در کارگاه دوخت کهنه و زیرانداز کودک، سیمینزر از معدود افرادی است که میتوانم ازش بپرسم چرا صندلیهای آنها آنقدر غیراســتاندارد است. اغلب افراد این کارگاه ناشنوا هستند. یکی، دو نفر هم در قســمت بستهبندی معلولیت جسمی - حرکتی دارند. چند نفر نشستهاند و چند نفر هم ایستادهاند. گردنها خم به سمت پایین و ستون مهرهها هم خم به سمت جلو. میپرسم گردندرد ندارید؟ میگوید چرا! پشت چرخ هم که مینشیند برای دوختن کهنهها، حواسش هست هر یکربع یکبار، بلند شود و نرمش کند. خودش هم میداند که طریقه نشستنشان استاندارد نیست و در بلندمدت به آنها آسیب میزند. هر یک ساعت، پنج کارتن کهنه را سهنفری بستهبندی میکنند. توی هر کارتن 24 بسته پنجتایی کهنه است.

ســرعت بستهبندی در این کارگاه عجیب و غریب است. این کارها را ماشینها میتوانستند به صورت اتوماتیک انجام دهند؛ اما برای این همه فرد دارای معلولیت شــغل ایجاد شده است و آنها مشغولاند. در راه برگشت به کانون، آقای داماد میگوید افراد دارای معلولیت نســبت به کارشان متعهدتر و مسئولیتپذیرتر هستند و مشکالت آدمهای معمولی را در کارکردن ندارند. از او میپرسم دلیل این امر به نظرش چیست؟

میگوید: هم اینکه باید خودشان را به کارفرما ثابت کنند، هم اینکه تالش کنند تا کارشان را از دست ندهند. میآیم سر بحث را باز کنم که این نوع مسئولیتپذیری چه ارزشی دارد؟ و اینکه بیشــتر فشار مضاعف است روی این آدمها که میبینم نه! جای بحث نیست. بیش از اینها به ارزش اعتباری کار در جامعه معتقد اســت. بیخیال بحث میشوم و با گرمای سر ظهر قزوین همراه میشــوم. به کانون بازمیگردیم و میفهمیم کارخانه هماهنگ نشده. عکاس کالفه و خسته است. آخرین سؤالهایم را از مرضیه کریمی، روابطعمومی کانون، میپرسم تا دیگر کولهبارمان را جمع کنیم و راهی تهران شویم. در شهرک صنعتی لیا. با اتومبیل تقریبا 51دقیقهای در راه بودیم. آنجا هم اغلب کارکنان دارای معلولیت هســتند. آقای داماد، از بخش کارآفرینی کانون، با ما همراه میشود تا سری به کارگاهها بزنیم. او خودش هم معلولیت جسمی - حرکتی دارد؛ این را وقتی از ماشین پیاده میشویم میفهمم.

سه سوله کنار هم کارگاههای کانون را تشکیل میدهند. اولین جایی که به آن پا میگذاریم، کارگاه صنایع الکترونیک البرز توانا است. در همان وهله اول، چند دختر ناشنوا به استقبالمان میآیند که همگی روپوش کار به تن کردهاند. با لبخند ما را به طبقه باال هدایت میکنند تا بخشهای مختلف کارگاه را ببینیم.

فاطمه: میخواهم همانی باشم که هستم

مردها برای ناهار به زیرزمین رفتهاند و زنان همچنان مشغول کار هســتند تا نوبت ناهارخوردن آنها بشــود. کنار یکی از آنها مینشینم. نامش فاطمه است. خوشخنده و خوشصحبت؛ اما کمی خجالتی. او هم معلولیت جســمی - حرکتی دارد. فاطمه قطعات الکترونیکی را به هم میچسباند و لحیم میکند تا بردهای مخصوصی ساخته شــود. از او میپرسم واقعا این کار را دوست دارد؟ با روحیهاش سازگار اســت یا نه؟ میگوید: «آره! 61ساله کارم همینه». راستش نمیدانم از ترس ازدستدادن کارش این را میگوید یا نه. همین را از او میپرسم. سری تکان میدهد که «نه! هیچوقت نترســیدم که بیکار بمونم. توی این 16 سال هم هیچوقت بیکار نموندم. حس میکنم میتونم جای دیگری هم کار پیدا کنم».

فاطمه میگوید خیلــی از همکارانم به خاطر معلولیتی که دارند، میترسند شغل خود را از دست بدهند؛ ولی من نمیترسم. توی چشــمهایش نگاه میکنم. خیال میکنم راست میگوید. میپرسم فاطمه، مدیران شما شــبیه شعارهایی که میدهند هستند یا نه؟ همین حرفهای قشنگ توانمندسازی معلوالن و احترام و عزت به آنها و اینجور لفظها. یکآن نگاهش را از لحیم میگیرد. نگاه سرسری به من میکند و با خنده تلخی میگوید خیلی وقتها نه!

راســتش ته دلم میریزد. دلم را خوش کرده بودم که شاید یکجا شبیه این شعارهایی باشد که روی درودیوارهایش نوشته؛ اما واقعیت این است که در بهترین حالت هم، همیشه یکجای کار میلنگد. این چیزی اســت که فاطمــه جرئت کرد بگوید. همان حرفی که باقی آدمهای این سیستم یا باورش نداشتند، یا نخواستند بگویند یا ترسیدند. نمیدانم.

فاطمــه دلش میخواهد کارگاه خودش را داشــته باشــد. میگوید آرزویش این اســت که برای کســی کار نکند. اعتراف میکند که میتوانــد کارهای اینجا را ببرد خانه انجام بدهد؛ اما بهش نمیچسبد. دلش کارگاه و کارکنان خودش را میخواهد. میپرســم اگر جایی شــبیه اینجا راه بیانــدازد، چه کاری آنجا نمیکند؟ نمیگذارد آنجا چه اتفاقی بیفتد؟

مکثی میکند و بعد بیدرنگ میگوید: «سعی میکنم همونی که هستم، همون باشم. حرفهایی که میگم رو، انجام بدم».

اصغر: با تکرار در زندگی چه کنیم؟

اصغر را یکهو برای حرفزدن انتخاب میکنم. بعدا میفهمم ظاهرا چهره ارتباطی این کارگاه اســت. همیشــه با او مصاحبه میکنند و آماده است برای حرفزدن. امروز میگوید خیلی روی فرم نیست و کاش از قبل میدانست که ما میآییم و به خودش

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.