هیچ تجربهای هدر نمیرود

نوشتن در الگوس، نیجریه

Jameh Pouya - - فرهنگی‌ ‌‌فگرزاهرنگشی‌‌ت‌ا‌رچیهخرهی - نویسنده: ایگونی بارت ترجمه: امیر صدری

درباره نویسنده: ایگونی بارت در پورت هارکورت نیجریه متولد شد و در الگوس زندگی میکند. او برنده مسابقه داستان کوتاه سرویس جهانی بی بی سی در ســال ،2005 دارنده مدرکهای تحصیلی از دانشگاه چینوا آهب، مرکز دانشجویی نورمن میلر و بنیاد بالگیو در مرکز بنیاد راکفلر اســت. مجموعه داستان کوتاه او«عشق قدرت است یا چیزی شبیه آن» در سال 2013 منتشر شد. در سال 2014 نام او در فهرست نویسندگان آیندهدار زیر 40 سال صحرای آفریقا قرار گرفت. اولین رمانش با عنوان «باکلس» در انگلستان در دست چاپ است و در مارس 2016 در ایاالت متحده منتشر شد.

*** یک روز در یازده سال پیش من ترسم را قورت دادم، خودم را به سرنوشت سپردم و سوگند خوردم که یا شنا میکنم و جلو میروم یا غرق میشوم. 52ساله بودم و هیچ وقت شغلی نداشتم، همیشه مورد حمایت مادرم بودم و از پول گرفتن از او برای غذاخوردن، پول توجیبی و مخارج دیگر دست برنداشته بودم. بااینحال، نتوانستم خواسته او را برای تحمل سال آخر در دانشــگاه تاب بیاورم و پس از جمعآوری کتابهای مورد عالقه دو پک سی دی، به داخل آبهای ناشناختهای شیرجه زدم که قرار بود مرا نویسنده کند.

هر انقالبی با همان ســرعت شروع تمام میشود. انقالب من در الگوس به پایان رسید. انقالبم شورش یک پسر علیه حمایت مادرم بود و امروز، با ســه کتاب چاپشده با نام من، میبینم آنچه من در تمام این ســالهای شــورش به دست آوردهام، این اســت که نگاه مرا به جایی که 63ســال در آن زندگی کردهام، یعنی کشورم، نیجریه، تغییر داده است.

قبــل از آن روزی که خانه مادرم را برای همیشــه ترک کنم، به اندازه کافی در شــهر کوچک ایبــادان خوش بودم. آنجا در رشــته کشــاورزی در قدیمیترین دانشگاه نیجریه تحصیــل میکردم. دو شــخصیت برجســته ادبیات مدرن نیجریه، چینوا آچه به و وله سوینکا و بسیاری از روشنفکران نیجریه آنجا تحصیل کرده بودند. بنابراین فرض من این بود که فارغالتحصیالن برجسته دانشگاه نشانه یک نسل بزرگ

هســتند. در زمان تحصیل، در سال ،1997 پنهانی شروع به شکلدادن داستانهایی کردم، اگرچه هنوز هم جرئت ندارم خودم را یک نویسنده بنامم، اما در آن مقطع کاری را میکردم که هر نویسنده تازهکاری میکند، رفتن به سراغ سنتها؛ یا برای همراهی یا برای اعتراض.

اما در آن دانشــگاه چیزی پیدا نکردم، هیچ دوســتی با ســلیقه مشــابه درباره کتاب، هیچ مجله ادبی دانشجویی یا حرفهای و هیچ جلسه داستانخوانی یا نقد ادبی. حتی هیچ آزادیای برای کشف کتابهای جالب در قفسههای کتابخانه، هیچ کارگاه نویســندگی، باشگاه کتاب یا افرادی که نامهای مستعارشان را از کتابهای مورد عالقه شان گرفته باشند و بتوان درباره عالقه به نویسندگان با آنها صحبت کرد. اما یک چیز خیلی زیاد بــود: جوانان عصبانی در گروههای مخفی و اتحادیههای دانشــجویی؛ اما این گروهها بر موضوعات نژادی یا عقاید سیاسی متمرکز بودند نه ادبیات. برای همین پس از هفتسال بودن در آن دانشگاه، تحصیالتم قرار بود پنجسال به طــول انجامد، اما اعتصابهای مداوم و تعطیالت مختلف طوالنیترش کرد، چیزی که درباره نوشتن فهمیدم این بود که این عالقه برای من گذرا نبود.

پیش از ،2003 ســالی کــه برای نخســتینبار در یک داســتانخوانی حضور پیدا کردم که در ایبادان بهواســطه شعبه محلی ،ANA انجمن نویسندگان نیجریه برگزار شده بود، ایدهای درباره اینکه چنین جمع و جامعه نویسندگان در نیجریه وجود دارد، نداشتم. در تمام عمرم تنهایی خوانده بودم، هیچکس کتابهایش را با من شــریک نشده بود و هیچکس خواندن کتابهای یک نویســنده مشخص را به من توصیه نکرده بود. در سال آخر تحصیالت متوسطه در کتابخانه مدرسه عضو شدم، اما مثل دیگر مدرسهها، کتابخانهها فقط اسمشان کتابخانه بود. برای سالهای زیادی من فقط چیزهایی را که در خانه مییافتم، میخواندم: کتابهای پلیسی و رمانتیک مادرم، رمانهای گاوچرانــی و کتابهای خاصی که مال پدر غایبم بود و آنجا جا گذاشــته بود. حتی چند کتابی که از خانههای دوســتانم قرض گرفته بودم (یا دزدیده بودم مثل کتاب «به نجیبزاده، با عشــق» ای آر برث ویــت) معموال به والدین دوستانم تعلق داشت.

بنابرایــن، بســیاری از کتابهای مورد عالقــهام را فقط میتوانستم در کتابفروشیهای دستدومفروشی پیدا کنم، یعنی جاهایی که با پول توجیبیام میتوانستم چیزی بخرم.

و پروارکردن حیوانات، کار آسانی است، اما پیداکردن کلمات برای توصیف تصاویر در ذهنم، آه خدا، این ســختترین کار ممکن بود.

هم حق داشــتم و هم اشــتباه میکردم. کشاورزی هم خیلی سخت بود. مزرعه بهخودیخود کار نمیکرد، من هم کارهایی را که باید، انجام نمیدادم. هیچوقت پول کافی برای اجاره زمینهای کشــاورزی پیدا نکــردم، وامهایی هم که از دولت درخواســت کرده بودم، دریافت نکردم. تقریبا دو سال به رؤیابافی درباره خوکها و گربهها و غالت ســپری کردم و وضعیت مرتبا بدتر شــد و من شکست خوردم. ارزش واقعی پول را زمانی میشــود فهمید که شما هیچچیزی ندارید. به جای رفتن به سلمانی، موهایم را بلند کردم و همه چیزهایی که در دسترسم بود،برای خوردن امتحان کردم ازجمله ایگوانا (که مزه ماهی بد طعم میداد)، پورکوپین (که مزه گس و تلخ داشت)، برخی میوههای عجیب که هیچوقت اسمشان را یاد نگرفتم و حتی یک ماهی عجیب و غریب که برای مردم محلی خوردن آن یکجور تابو بود با دندانهایی مثل دندان ســگ و فلسهایی عجیب در شــکم. دوستانی پیدا کردم که هنوز هم میتوانم کامال آشپزخانهشان را توصیف کنم و همچنین دوستانی که به من نوشیدنی و میانوعده میدادند.

دربــاره اقامتم در ایمیرینگی؛ هیــچ تجربهای در زندگی هدررفته نیست، بهویژه وقتی که در حال نوشتن هستید. من در ایمیرینگی مشغول نوشتن بودم که داستان کوتاهم برنده رقابتی بینالمللی شد که به انتشار اولین کتاب من انجامید و من با پول آن ســرمایه الزم ب اندازی یک مجله ادبی آنالیــن را پیدا کردم که مورد توجه ناشــری در الگوس قرار گرفت. او شغلی به من پیشنهاد داد که به برنامه کشاورزی در ایمیرینگی پایان داد. بنابراین، یک روز، درست همینطورکه مینویسم، نوشتن را کنار گذاشتم تا تبدیل به یک ویراستار شوم.

در مــارس 2007 به الگوس وارد شــدم. از همان اولین روزهای حضورم در این شــهر، شهر حروف سین- ساحلی، ســاده، سردرگم، سرآسیمه و ســلطهگر- به میان جمعی از صدای او این را حس کنم که هیچ جوابی او را راضی نمیکرد. این روزها، هر وقت کسی این سؤال را از من بپرسد، هر کاری میتوانم میکنــم تا هر بار یک جواب متفــاوت بدهم. من مینویسم چون میتوانم، چون شما آن را میخوانید، چون ما میمیریم، چون باید بنویسم. 11ساله بودم که اولین بار اشتیاق شدید به نوشتن را حس کردم، هرچند این حس فقط تا زمانی که فهمیدم اشــعارم بچهگانه است، دوام آورد. تقریبا دو سال بعد، در ســال ،1993 دوباره میل نوشتن مرا فرا گرفت و سه روز تمام مشغول نوشتن نمایشنامهای شدم که شخصیتهای اصلی آن، با موهای بور، نیجریهایزبانانی بودند که از کهکشانی دیگر آمده بودند. بعد از شکست دوم، تصمیم گرفتم مهندس هواپیمایی شوم. هر کاری سادهتر از نوشتن بود و برای کسی که به اندازه کافی خوانده باشــد تا تشخیص دهد چقدر بد مینویسد، هیچچیز سختتر از نوشتن نیست، البته جز اصال ننوشتن. بنابراین چندین ســال را با خفه کردن اشتیاقم به نوشتن هدر دادم تا اینکه یک روز، دقیقا به همین شکل که میگویم، خانه مادرم را ترک کردم تا یک کشاورز شوم.

درباره برنامهام در ایمیرینگی؛ میدانستم که کشاورزی کار شیرینی نیست؛ اما فکر میکردم سخت هم نیست. نوشتن بود که نیاز به تالش بسیار دارد. کاشت و برداشت غذا از خاک البته از سالهای زندگی در ایبادان، هنوز هم خاطرات خوبی دارم که عمدتا به دلیل وجود کتابخانه سفارت انگلستان بود که در چشــم من یک پرچم بورژوایی بود که تبدیل به یک بهشــت واقعی برای فرار یک نوجوان شد که عادت کرده بود هرگز کتابهای کافی نداشــته باشد. روزی که این کتابخانه چند هفته بعد از آنکه من کتاب جنگ و صلح تولســتوی را امانت گرفتم، بسته شد، روزی فاجعهبار برایم بود.

در جســتوجوی خانهای جدید پــس از ترک مادرم، به دلتای نیجر رفتم و درنهایت در ایمیرینگی، روستایی کشاورزی در فاصله حدودا سهســاعته از محل تولدم، ســاکن شــدم. پدرخواندهام چند ماه در یک آپارتمان ساکن شده بود که برای یک ســال اجارهاش را پرداخت کرده بود و من با خوشحالی به فضای کامال مبله و پر از قفســههای کتاب آپارتمان وارد شدم. 61ساله بودم که با خانوادهام از بندر هارکورت، شهری در دلتای نیجریه که در آن متولد شده بودم و دندانهای شیریام را دفن کرده بودم، به ایبادان رفتیم، جایی که از طریق نوشتن به دنبال خودم میگشــتم، درحالیکه در پورت هارکورت، خودم را در کتابها گم کرده بودم.

مشکل خانه حل شد، همه چیزهایی که به آنها نیاز داشتم، آنجا بود. خیلی ســریع یک برنامه گذاشتم؛ مزرعه و نوشتن. روزها در زمین بذر میپاشیدم و شبها تصورات و فانتزیهایم را تخریب میکردم. با اســتفاده از چیزهایی که در دانشگاه خوانده بودم، روزیام را با دســتان خودم به دست میآوردم. درحالیکــه خوکهایم چاق میشــدند و گربه من در طول ساحل آب رودخانه را تعقیب میکرد و خوشههای محصوالتم در سکوت شب رشد میکردند، برای خودم مینوشتم تا زمانی که مخاطب پیدا کردم. جوان بودم و ســالم. از کار ســخت نمیترسیدم و مســئول هیچکس جز خودم نبودم. برخالف مادرم، فرزندی نداشتم که برای او برنامهریزی کنم. برنامهای برای ازدواج نداشتم، اما آماده یک عشق بودم.

برگردیم به سال ،2001 زمانی که مادرم اولین کسی شد که از من پرســید چرا مینویسم. واکنش من گنگ بود، زیرا هیچ پاسخ دمدستی نداشــتم، هرچند میتوانستم در لحن

در ترافیک الگوس بودن، همه اینها روزی باعث شد من یک شورشی شوم.

در ژوئن ،2009 از کار ویرایش استعفا کردم تا بهعنوان یک نویسنده تماموقت بجنگم. حاال میدانستم که کشاورزی کار من نبود. حتی زندگی در روستا هم پول الزم دارد و من هرگز از فروش کتابهایم در نیجریه نمیتوانم زندگیام را اداره کنم. همچنین فهمیده بودم که یک جامعه فقط وقتی مفید خواهد بود که تکتک افراد آن احســاس مفید بودن بکنند. من از خانوادهام، از مادرم، آزادی برای پیداکردن خودم میخواستم. از کشورم، نیجریه، زیرساختهای اساسی، سیستم آموزشی مناسب و احترام قانونی در جامعه، یعنی همه چیزهایی که هر شهروند سزاوار آن است، میخواستم. اما از جامعه نوشتاری که من در الگوس پیدا کرده بودم، تنها چیزهایی که میخواستم مقدار کمی پول و رهاشدن برای تنهایی بود.

مواظب آرزوهایتان باشــید، آنها اسب نیستند که بشود رام کرد. برای من بیشتر از یک سال طول کشید تا بهعنوان نویسنده بتوانم هزینه محل اقامتم را از طریق نوشتن تأمین کنم. اولین سفر من به خارج از نیجریه برای اقامت، با مقدار کمی پول در یک خانه ساحلی در مامباسا برای سه ماه، همه به واسطه بینیوانگا واینینا و کتابی که من برای او در الگوس امضا کردم، ممکن شد. من آرزویی کردم و با همین آرزو تمام راه را به کنیا میرفتم و برمیگشتم و زندگی دقیقا همانطورکه میخواستم پیش میرفت.

پنج سال بعد، من هنوز اینجا هستم، هنوز ترس در سینهام، در شکمم و وجودم حس میشود، با تمام توانم شنا میکنم تا جلو بروم. خانه برای من هر جایی است که بتوانم بنویسم و درحالحاضر، الگوس، جایی است که من دندانهایم را در آن فرو کردهام و بیرون نمیآورم. نویسنده اوگاندایی داستانهای کوتاه، در یکی از سفرهایش به نیجریه برای نوشتن سفرنامه و برگزاری کارگاههای آموزشی، در جلســه داســتانخوانی خود به حاضران گفت که دومین مجموعه داستانهای من چنین و چنان است، باورش کردم. زمانی که تونی کان شاعر که اخیرا قراردادی با سامسونگ امضا کرده تا نامش روی بیلبوردهای سراســر الگوس برای تبلیغ آخرین مدل گوشی گاالکســی بخورد، برای من نوشیدنی خرید؛ زیرا از رمان من لذت برده بود، با او نوشیدم. هنگامی که نویسنده کنیایی بینیوانگا واینینا اولین مجموعه داستان من را در ســال 2010 در الگوس خرید و به دنبال من بود تا آن را امضا کنم، با لذت برایش امضا کردم و وقتی در همان سال میشال رانگ، روزنامهنگار بریتانیایی، پس از بازگشت به لندن از سفر معرفی کتاب خود در نیجریه که شامل حضور در یک جلسه کتابخوانی ماهانه من بود که تازه در الگوس آغاز کرده بودم، به من یک ایمیل زد و پیشنهاد داد تا من را به ناشرش معرفی کند، با ناباوری به صفحه لپتاپم زل زدم.

دو سال طول کشــید؛ دو سال کار در انتشاراتی، دو سال سخت نوشتن. دو سال ویرایش مجلهای که در آغاز دوماهنامه بود و ســپس ماهنامه و هیچوقت هم تمام هزار نسخه چاپی خود را در شهری تقریبا بیســتمیلیون نفری نفروخت. دو سال تجربه خواندن آمار و اعداد حسابداری که نشان میدادند چگونه ناشران آمریکایی، بریتانیایی و حتی ناشران آفریقای جنوبی نسخههای بیشتری از کتابهای نویسندگان نیجریه را نســبت به انتشــارات داخل نیجریه میفروشند. دو سال تماشــای دیگر نویسندگان نیجریه که اغلب آنها در خارج از کشور زندگی میکردند، قراردادهای بزرگتری برای کتابهای خود امضا میکردند، مخاطبانشان را گسترش میدادند و پول خوبی به دست میآوردند. دو سال هر روز سه تا پنج ساعت نویســندگان، ویراستاران، ناشران و کتابفروشان پرت شدم. افرادی را مالقات کردم که کتابهایشــان را خوانده بودم یا افرادی که دوست داشتم کارهایشان را بخوانم و همینطور افرادی که مخفیانه حرفهایشان را مینوشتم تا کسی روزی آنها را بهعنوان داســتان بخواند. ناشــرانی را دیدم که روی کارهای افرادی غیر از دوستان و بستگان خود سرمایهگذاری میکردند و ســردبیرانی که حتی با اینکــه روح و جان خود را در کار میگذاشــتند، اما دوست نداشــتند نامشان آورده شود. جلســات کتابخوانی در کوئینتنس و جازاول، خوانش و نقد شــعر و اجرای نمایش و پرفورمانــس در بوگوبیری و تراکتولیار، کارگاههای داستاننویســی بهواسطه چیماماندا نگوزی آدیچی و آدواال ماجا-پیرس، نمایشگاههای هنری در مرکز بی ســی سیلوای هنرهای معاصر، جشنواره ادبی مثل جشــنواره قدیمی الباف. به هر جایی نگاه میکردم، در خانه نویسندهها یا در کافههای موردعالقهشان، کتاب موضوع اصلی بود، همه مشغول صحبتکردن درباره کتاب و ردوبدلکردن و توصیهکردن کتاب بودند. درنهایت در الگوس چیزی را که در جستوجویش به دانشگاه رفته بودم، یافتم: سنت اغناکننده شخصی ترکیبی از خالقیت و مشارکت.

در ایمیرینگی بود که شروع به تجسم خودم بهعنوان یک نویسنده کردم، اما تا زمانی که به الگوس نرفتم، باور نداشتم که این اتفاق میتواند بیفتد. در میان نویسندگانی که نوشتههای تو را باور دارند، تکذیب خود مثل خودفریبی به نظر میرسد. برای همین وقتی که اگوســا ایماسن رماننویس که اکنون مدیر کاپیچو، شرکت انتشاراتی که من برایش کار میکنم و مؤسسه فارافینا زیرمجموعه آن دو کتاب آخر من را در نیجریه منتشر کرده است، در آن مقطع به من گفت که نوشتههای من را تحسین میکند، از او تشکر کردم. وقتی دورین باینگانا،

توضیح:«زندگینویسندگانسراسرجهان»بخشیازصفحاتادبیروزنامهگاردین در نسخه دیجیتال است که در آن از نویسندگان میشودکهدربارهجوامع نقاطمختلف ادبیوفرهنگی جهان محل خواسته مختلفنشریه«جامعهپویا»نوشتههایچندنفرازنویسندگانمناطقمختلفجهان زندگی خود بنویسند. در شمارههای را چاپ کردهایم. این بار سراغ نوشتهای از یک نویسنده نیجریهای رفتیم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.