زندگی و زمانه «نجمالسلطنه» مادر نخستوزیر در تبعید

به مناسبت 28 مرداد، سالروز کودتا علیه دکتر «محمد مصدق»

Jameh Pouya - - گمشده‌ در‌تاریخ‌ - مسعود کاظمی

28 مرداد، روز نحس کودتا. کودتایی علیه دولت مردمی دکتر محمد مصدق برای بازگرداندن شاه به ایران. هنوز که هنوز است اســنادی تازه درباره آن واقعه منتشر میشود، اما در تمام این سالها همواره از کودتا گفته و شنیده شده و تقریبا سخن تازهای وجود ندارد. همه از نبوغ، شجاعت و صداقت مصدق گفتهاند، اما کمتر کسی به زوایای دیگر زندگی نخستوزیر ِدر تبعید ایران پرداخته است. شاید سالروز کودتا فرصت مناسبی باشد تا کمی تاریخ را ورق بزنیم و به ریشههای شخصیتی مصدق بپردازیم. نجمالسلطنه، مادری اســت که محمد را بدون پدر به سختی بزرگ کرد.

در کتابهایی که به شــخصیت محمد مصدق پرداختهاند با نام مادر او، نجمالسلطنه، زیاد مواجه میشویم، البته شهرت مصدق که قدرت امپراتوری انگلیس را به چالش کشید، بعد از مرگ نجمالسلطنه آغاز شد، بههمیندلیل در زندگینامه مصدق اطالعات چندانی درباره زندگانی نجمالسلطنه وجود ندارد و فقط اشاراتی کوتاه به تأثیرات مادر بر فرزند شده است.

نجمالسلطنه سه بار ازدواج کرد و هر سه بار با فوت همسر، بههمراهفرزندانکوچکشتنهاماند.عبدالحسینمیرزافرامانفرما، برادر نجمالسلطنه، به این خواهر خود بسیار عالقهمند بود و امر دشوار سرپرستی و رسیدگی به خواهر و فرزندانش را بر عهده گرفت.

نجمالسلطنهکیست؟

ملکتاج ملقب به نجمالسلطنه یکی از دختران فیروزمیرزا پســر عباسمیرزا نایبالســلطنه بود. او در سال 1231 (شش سال پس از آغاز سلطنت ناصرالدینشــاه قاجار) متولد شد و ســال 1311 (شش سال پس از آغاز سلطنت رضاشاه پهلوی) درگذشت.

مادر نجمالســلطنه، حاجیه هماخانم دختــر بهمنمیرزا بهاءالدوله یکی از پسران فتحعلیشاه قاجار بود. حاجیه هماخانم زنی متدین بود، بههمیندلیل مسجدی در گذر وزیر دفتر به نام مسجد شــاهزادهخانم احداث و وقف کرد. فیروزمیرزا و حاجیه هماخانم ســه دختر و یک پسر داشتند. یکی از دختران به نام ماهسیما در جوانی درگذشت. نجمالسلطنه دختر ارشد و دیگری سرورالسلطنه بود که با مظفرالدینمیرزا (ولیعهد) ازدواج کرد و به حضرت علیا ملقب شد. کوچکترین فرزند عبدالحسینمیرزا بود که بعدتر لقب پدر (فرمانفرما) را گرفت. از ابتدا بین عبدالحسین و نجمالســلطنه مهر عجیبی وجود داشت. برادر و خواهر انس و الفت بســیاری داشتند و فرزندانشان شاهد این عالقه بودند. یکی از دختران فرامانفرما میگوید: «زمانی که نجمالســلطنه خبــر میداد به دیدار برادر خواهد آمد، عبدالحســین از صبح زود درصدد تدارک و پذیرایی بود و خود شــخصا به همه امور سرکشی میکرد. وقتی نجمالسلطنه با کالسکه میرسید، برادر به استقبال او میشتافت و دِر کالسکه را باز کرده و میگفت نوکرتم، غالمتم و نجمالسلطنه با لحن تند و صریحی که همواره داشت میگفت لوس نشو. باالخره پس از تشریفات وقتی نجمالسلطنه روی صندلــی مینشســت و دســتهایش را روی زانوهایش میگذاشت، فرمانفرما بچهها را صدا میزد بیایید دست عمهجان را ببوسید. نجمالسلطنه در این دیدارها نه چیزی مینوشید و نه میخورد. نیمساعتی مینشست و بعد با عجله و قدمهای تند که از عاداتش بود میرفت. نجمالســلطنه قدی کوتاه داشت و تند سخن میگفت و با سرعت حرکت میکرد و حوصله حرفهای بیهوده و بدیهیات را نداشت».

مریم فیــروز، دیگر دختر فرمانفرما عمه خــود را اینگونه توصیف میکند: «زن کوچکاندامی بود. با حرکت سر، تعظیم ما را جواب میداد و بهســرعت عبور میکرد. صورتی سفید با چشمانی درشت به رنگ میشی روشن داشت. بینی او نازک و منحنی بود. فکری روشن و گفتاری تند و تا حدی خشن داشت. در 08سالگی شخصا مشغول نظارت بر ساختمانی بود که تا به امروز به بیمارستان نجمیه معروف است. تکیه کالمش «نه واهلل به خدا» بود. پدرم عالقه زیادی به او داشــت و همواره به حفظ احترامش کوشا بود».

ازدواج اول و اقامت در کرمان

نجمالســلطنه مانند دیگر دختران خانوادههای همتراز، نزد معلم خانوادگی به تحصیل پرداخت. زمانی که به ســن ازدواج رســید، هنوز جوانان از امکان تحصیل خارج از ایران برخوردار نبودند، بهویژه که ناصرالدینشاه مخالف سفر به فرنگ و تحصیل خارج از ایران بود، اما اسماعیلخان نوری وکیلالملک کرمانی، پدرشــوهر نجمالسلطنه، از این قاعده مســتثنا بود و پسرش مرتضی قلیخان را به روسیه فرستاده بود تا علم نظامی بیاموزد. مرتضی قلیخان از خانواده سلطنتی نبود.

زمان ازدواج نجمالسلطنه، پدرش وزیر جنگ بود، اما ثروت چندانی نداشت؛ بنابراین میخواست دخترش عروس خانواده ثروتمندیشود،بههمیندلیلمرتضیقلیخانراگزینهمناسبی بــرای این امر میدید. در زمان ازدواج نجمالســلطه با مرتضی قلیخان، او متأهل و دارای چند فرزند بود. داماد بسیار مسنتر از عروسی بود که در آن هنگام فقط 16 سال داشت. نجمالسلطنه مهریه قابل مالحظهای از قرار چهار و نیم دانگ قریه اسماعیلآباد را دریافــت کرد که دهکده غنیآبــاد واقع در چوپار در جنوب کرمان بود.

عــروس و داماد پیــش از خطبه عقد یکدیگــر را ندیدند.

نجمالســلطنه پس از این وصلت راهی کرمان شــد. مرتضی قلیخان (وکیلالملک) حاکم کرمان، بهشدت مقروض شده بود و قادر به پرداخت قرضهای خود نشد. چندین سال خشکسالی ...و باعث شد مالیاتها به تأخیر بیفتد و کار برای او دشوار شد. عدهای از داوطلبان همیشگی حکومت با پرداخت پول هنگفتی به شاه در ازای حکومت کرمان، موجب عزل مرتضی قلیخان شــدند. نجمالسلطنه پس از چند ســال به تهران آمده بود تا خانوادهاش را ببیند، اما نگران اوضاع مالی اســفناک خانواده و شوهرش بود. سرنوشت برای او دوره سخت و غمانگیزی رقم زد. یک سال بعد از مراجعت به تهران، مرتضی قلیخان درگذشت، بدون اینکــه بتواند بدهیهای خود را بدهد. نجمالســلطنه و دخترانش به کرمان بازنگشــتند. بین وراث وکیلالملک بر سر تقسیم ارث و قرضهای پدر دعوا شد و تا سالها بعد ادامه پیدا کرد. سرانجام زمانی که عبدالحسینمیرزا فرمانفرما به حکومت کرمان منصوب شد، توانست امور مالی را رتقوفتق کند و سهم خواهر و دخترانش را بفروشــد. گرفتاریهای مالی باعث شد نجمالســلطنه به فکر جمعآوری اموال بیفتد و مانند برادر، به خرید زمین پرداخت و در این امر تبحر پیدا کرد.

ازدواج دوم و زندگی در تهران

نجمالسلطنه بنابر آداب و رسوم زمانه که وقتی زنی شوهرش را از دســت میدهد باید یک ســال عزاداری کند و گوشهگیر باشد، بهجز دیدوبازدید با خانواده و بستگان به معاشرت با کسی نمیپرداخت. او بعد از ساِل همسر به اصرار بزرگترها رخت سیاه از تن درآورد و به فکر تجدید فراش افتاد. ازدواج مجدد برای بیوه جوانی چون او با تحسین و تشویق همگان همراه بود. ازدواج دوم نجمالســلطنه با محاسبه و وساطت خانواده طرفین انجام شد. خانوادههای فیروزمیرزا و میرزاهدایت آشتیانی وزیر دفتر از قبل با هم آشنایی داشتند و ترتیب این ازدواج دشوار نبود.

وزیــر دفتر هم جوان نبود و پیش از آن همســر و چندین فرزند داشــت؛ اما او ثروتمند بود و در نظر نجمالسلطنه با همه مصائب، وصلتی مناســب میآمد. ازدواج با وزیر دفتر دو سال پس از فوت مرتضی قلیخان برپا شد. یک سال بعد نجمالسلطنه پســری به دنیا آورد که آرزوی هر زنی در آن دوران بود. نام او را محمد و لقبش را مصدقالســلطنه گذاردند. این پسر بعدها نخســت وزیر ایران شد. چندی بعد نیز صاحب دختری به نام آمنه ملقب به دفترالملوک شدند. نجمالسلطنه تا حدودی آرامش خیــال یافته بود و آینده فرزندانــش را با امید نگاه میکرد؛ اما بحران بار دیگر به ســراغش آمد و همسرش فوت کرد. در این مقطع پدر نجمالســلطنه هم از دنیا رفته بود و برادرش هم از او دور بود. مظفرالدینمیرزا ولیعهد و حضرت علیا هم در تبریز زندگی میکردند. در چنین شرایطی ازدستدادن وزیر دفتر در اثر بیماری وبا دردناک بود. او دو فرزند کوچک، محمد 01ساله و دفترالملوک 8ساله را داشت و مجددا زحمت تربیت فرزندان و حفظ اموالشان در برابر اقوام پدری بر دوش نجمالسلطنه افتاده بود. او در این زمان 40 سال داشت. به هر دشواریای که بود از این ماجرا هم عبور کرد. سالها بعد پسرش، دکتر محمد مصدق از راهنماییها و نصایح مادر، اظهار امتنان کرد.

شیرین ســمیعی (همســر نوه دکتر مصدق) درباره رابطه مصدق و مادرش میگوید: «مصدق بسیار او را دوست میداشت و بزرگ و محترمش میشمرد. عالقه و احترامش بهدلیل مهرش بود و کاری به ایل و تبار نجمالسلطنه نداشت». سمیعی در ادامه میافزاید: «دختران دکتر مصدق از مادر پدرشان خاطرات بسیار خوبی داشــتند و با مهر از او یاد میکردند. او را در زمان حیات، شازده و شــازدهجون مینامیدند. منصوره، دختر دوم مصدق میگفت تو هم اگر او را میدیدی دوستش میداشتی و مانند دیگران شازدهجون صدایش میکردی». سمیعی ادامه میدهد: «مرگ پدر، محمد را بیشازپیش به مادر نزدیک کرد. از آن پس بود که محمد به او سخت وابسته شد و تحت تأثیر شخصیت، منش، گویش و کنش نجمالسلطنه قرار گرفت. تا آخرین لحظه حیات نجمالسلطنه، مطیع امر مادر بود و تا آخرین لحظه حیات خودش، همچنان نصایح مادر را به گوش داشت».

ازدواج سوم و سفر به تبریز

در جامعه ســنتی آن روز ایــران زندگی یک زن بهتنهایی خوشایند نبود، ازدواج مجدد برای زنی تنها، نهتنها منعی نداشت، بلکه تشویق هم میشد، بهویژه زنان منسوب به خانواده قاجار بهدلیل موقعیتشان بهســرعت ازدواج میکردند. نجمالسلطنه نیز با میرزا فضلاهللخان وکیلالملک تبریزیطباطباییدیبا از خانوادههای معروف آذربایجان ازدواج کرد. او مدتی در پترزبورگ وزیر مختار بود و پس از فوت همسرش با نجمالسلطنه ازدواج کرد. نجمالسلطنه پس از این ازدواج مدتی به تبریز رفت. میرزا فضلاهلل از همســر قبلی خود 11 فرزند داشــت که چندان با همسر جدیدش سر سازگاری نداشــتند. نجمالسلطنه از این همسر پسری به دنیا آورد که نامش را ابوالحسن دیبا گذاشتند. این دوران خوش زندگی نجمالسلطنه به شمار میرفت. او پس از مدتها نزدیک خواهرش زندگی میکرد و رابطه خوبی با ولیعهد داشت.

نجمالسلطنه زمان زیادی در تبریز نماند و به تهران بازگشت. زن و شوهر به اتفاق فرزندانشان در خانه موروثی خیابان حافظ فعلی زندگی میکردند. روز قبل از جشــن پنجاهمین ســال سلطنت ناصرالدینشاه، شاه به قصد زیارت حضرت عبدالعظیم، به ری رفت. با گلوله میرزارضا کرمانی از پیروان سیدجمالالدین اســدآبادی به قتل رســید. مظفرالدینشــاه، شــوهرخواهر نجمالسلطنه، به سلطنت رسید و موقعیت خانواده او ارتقا یافت.

با تغییر ســلطنت، نجمالسلطنه که خواهرش حضرت علیا سوگلی شاه و زن عقدی او بود، بیشتر به درباره رفتوآمد داشت. او در نامههایش به فرمانفرما ذکر کرده گاهی چند روز در دربار نزد خواهرش میمانده است. رابطه نجمالسلطنه با شاه خوب بود و بهظاهر علت این بوده که وقتی حضرت علیا سر ناسازگاری با شاه داشته، نجمالسلطنه واسطه میشده است.

شرح نامهها به فرمانفرما

آنچه از نجمالسلطنه به جا مانده بیشتر نامههایی است که به برادرش فرمانفرما نگاشته است. وفاداری و عشق عمیق خواهر به برادر در تمامی نامهها مشاهده میشود، بهطوریکه در چند نامه او را برادرم، عزیزم، رفیقم و پدرم خطاب کرده اســت. در این نامهها ایمان عمیق نجمالسطنه به خداوند و مشیت الهی به چشم میخورد. نجمالسلطنه درباره اشخاص هیچ مالحظهای نداشته و در نامههایش حتی درباره شاه بسیار عریان به انتقاد میپرداخته است. او مطالبی درباره اوضاع کشور مینوشته که حاکی از تیزبینیاش اســت و با وجود نزدیکی با شاه، متوجه بعضی ضعفهای او میشود. ظاهرا اینگونه عقاید و درعینحال تیزبینی نجمالسلطنه به پسرش محمد مصدق نیز به ارث رسیده بود. در یکی از نامهها درباره اســتقراض از روسها مینویســد: «بــرادر مردم چهکار دارند دولت پول دارد یا ندارد؟ رضای میل آن را میکنند، مثل شما راه نمیروند که دو سفر خواستید بروید به انواع و اقسام موقوف کردید. پول هم قرض شد و سفری هم رفتند. هرچه خدا بخواهد همان میشود. شما خیال کردید این دوره همه به دست شماست. خیرخواهی میکردید... آنوقت در زمان شما شاه آنقدر غصه میخورد علیل شده بود. زیاد نوشتن مایه دردسر است خودت بهتر اوضاع را میدانی».

کمکم اوضاع کشور بحرانی شد و نجمالسلطنه به وضعیت خوشبین نبــود و در نامههایش به فرمانفرمــا نگرانی خود را از اوضاع بحرانی کشــور ابراز میداشــت. او در نوشــتههایش جستهوگریخته از دولت و شاه انتقاد میکرد.

3 ازدواج و 5 فرزند

نجمالسلطنه در طول زندگیاش سه بار ازدواج کرد که هر بار با فوت همســر زندگی مشــترک پایان یافت. او پنج فرزند داشــت. شوکتالدوله و عشــرتالدوله از وکیلالملک کرمانی همســر اولش، محمد مصدق و آمنه دفترالملوک از وزیر دفتر آشتیانی همســر دوم و از همسر سومش میرزا فضلاهللخان و ابوالحسن دیبا را داشــت. او هر پنج فرزند را بدون حضور پدر

بزرگ کرد. در این امر حمایت برادر و یاری محمد پسر بزرگش با او همراه بود. بدون شک افتخار و دلگرمی نجمالسلطنه پس از بــرادر، به محمد مصدق بود. او نیز همه عمر خود را مدیون تربیت مادر میدانســت و معتقد بود مادرش به او تفهیم کرده اهمیت شخص در جامعه مســاوی است با رنجی که بهخاطر مردم کشیده است. نجمالســلطنه نیز در نامهای به فرمانفرما در ســالهای تبعید از فرزندش محمد ابراز رضایت میکند و مینویسد: «مصدقالسلطنه بسیار خوب تربیت شده واال بچه بیپدر نباید اینقدر خوب بشــود». همچنین در جای دیگری از عشق و عالقه مصدق به آبادانی ملک و دیار یاد کرده است.

ازدواج محمد مصدق، دغدغه اصلی نجمالسلطنه

یکی از بزرگترین دغدغههای نجمالسلطنه ازدواج پسرش محمد بود. او در نامهای به برادرش نوشــته: «تابهحال نه صیغه خواسته نه زن عقدی. نجمالســلطنه بعد از ناامیدی از ازدواج پسرش با دختر شاه، به فکر دختر امامجمعه، زهرا ضیاءالسلطنه میافتــد. باالخره زحماتش ثمر میدهد و مصدقالســلطنه با ضیاءالسلطنه، دختر امامجمعه که مادرش نوه ناصرالدین شاه بود ازدواج کرد. ضیاءالسلطنه زنی سازگار، مهربان، وفادار و استوار بود که در کنار تمامی گرفتاریهای محمد ایستادگی و مقاومت کرد.»

شــیرین ســمیعی هم روایت جالبی دربــاره ازدواج دکتر مصدق دارد. سمیعی از زبان اطرافیان دکتر مصدق مینویسد: «نجمالسلطنه نزد خواهرش رفت و از خواهرزادهاش فخرالدوله (دختر مظفرالدینشاه) خواستگاری کرد. خواهر او این وصلت را به صالح هیچکدام ندانست و درواقع به خواستگاری جواب رد داد. نجمالسلطنه استداللهای خواهر را نپذیرفت و از او رنجید. و برای پســر 02سالهاش در جستوجوی دختری مناسب بود که به واالیی خواهرزاده باشد. به خواستگاری دختر زینالعابدین امامجمعه تهران رفت. زهرا ضیاءالسلطنه نازنینزنی بود».

نجمالسلطنه پس از مشروطه

در سالهایی که اعتصابها و شورشها، آغاز انقالب مشروطه را خبر میداد، میرزا فضلاهللخان، همسر سوم نجمالسلطنه نیز درگذشــت و بار دیگر سرپرستی فرزندی خردسال به دوش او افتاد. زندگی این زن پس از فوت همسر سوم برای چندمینبار دستخوش نامالیمات تازهای شد. فرمانفرما همچنان در نگهداری از فرزندان خواهرش کوشا بود، اما بههرروی ایام برایش بهسختی میگذشــت. پس از مشروطه محمدعلیشاه مورد تنفر فعاالن سیاســی بود. مشــروطهخواهان و بهویژه چپهای تندرو به او مشکوک بودند. محمدعلیشاه نیز از قانون اساسی مشروطه که قدرت مطلقه او را محدود میکرد ناراضی بود. نجمالسلطنه در این دوران دلخوش حضور محمد، پســر بزرگش بود. مصدق در این هنگام 42ســاله بود و به علت گرایشهای شــخصی، تحصیالتــی و حس ملیگرایی خود از مشــروطهخواهان بود. عالقه او به دموکراسی که در طول عمرش نمایان شد، ریشهدار بود. مادر شــور پسر را میدید و نگران بود. از سویی عالقه پسر به مشــروطه در مادر نیز تأثیر گذاشته بود. مصدق با توجه به گرایشــی که به مشروطه داشــت و جوی که در دوره استبداد صغیر در ایران حاکم بود، ترجیح داد از کشور برود. محمد راهی فرانسه شد، اما در این سفر بیمار و مجبور به ترک تحصیل شد.

مصدق پس از بهبودی همراه مادر، همســر، سه دختر و دو

مادر،عشق به وطن و خدمت به مردم ایران را در دلش بارور کرده و از او یک ابرمرد ساخته بود. بیدلیل نبود که دکتر مصدق میگفت من در این دنیا به دو چیز عشق میورزم؛

مادرم و ایران وطنم پسرش راهی سوئیس شــد. محمد بچهها را به مدرسهای در سوئیس رهسپار کرد و خود نیز مشغول تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه نوشاتل سوئیس شد. نجمالسلطنه پس از جراحی چشم به ایران بازگشت. نجمالسلطنه زمانی درباره تحصیل خارج از ایــران بدبین بود، اما از اینکه فرزندانش در ســوئیس آرام و پیشرفته مشغول تحصیل بودند، احساس آرامش میکرد.

مصدق پس از بازگشــت به ایران مدتــی به امور فرهنگی مشغول بود و پس از آن دعوت ذکاءالملک فروغی را پذیرفت و به کادر استادان مدرسه حقوق و علوم سیاسی پیوست. همچنین به تدوین کتابی در باره کاپیتوالسیون پرداخت و مدت کوتاهی در کابینه مســتوفیالممالک از طرف مجلس عضو کمیسیون پنچنفره در وزارت مالیه شد. پیشرفت مصدق مادر را خوشحال میکرد؛ او رنج زیادی برای تربیت فرزندانش کشیده بود. بعدتر مصدق حاکم فارس شد. از نظر مادر، والیگری فارس، جایی که فرمانفرما قبال در آنجا حکومت میکرد، باالترین افتخار را داشت و نشانه موفقیت پسر بود.

حکومترضاخان

نجمالسلطنه هنگام تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی 47ساله بود و چهبسا درباره بسیاری از اتفاقات آن دوران با شک و تردید مینگریســت. نیازی نداشت مانند مردانی که با تزویر بهدنبال پســت و قدرت بودند به چیزی که اعتقاد نداشت تظاهر کند، اما با اینکه صریح بود، میدانســت در این دوران باید با احتیاط زندگی کند. در همان زمان تعدادی از خدمتکاران خانه فرمانفرما از مأموران حکومت بودند.

ساخت و وقف بیمارستان نجمیه

تغییر سلطنت برای بیشــتر خانوادههای قاجار ناخوشایند بود. طبق قانون همه مردم باید نام خانوادگی برای خود انتخاب میکردند؛ بنابراین نجماسلطنه به ملکتاج فیروز تغییر نام داد. فرمانفرما نیز نام فرمانفرمائیان را برای خود برگزید. نجمالسلطنه از سال 1307 در اندیشه احداث مریضخانه بود؛ این بیمارستان در باغی در خیابان حافظ کنونی قرار داشت. باغ از شوهر سوم او میرزا فضلاهلل به نجمالسلطنه رسیده بود. بیمارستان نجمیه اولین بیمارســتان خصوصی تهران بود که نیمی از تختهای آن را نجمالســلطنه وقف بیماران مستمند کرد. در چند سالی که بیمارستان ساخته میشد، نجمالسلطنه با کهولت سن در خانه کوچکی در همان باغ میزیست و شخصا به امور ساختمان سرکشی میکرد. هر غروب اجرت کارگران را میپرداخت. نکته جالب و غیرمعمول درباره موقوفه بیمارستان نجمیه این است که نجمالسلطنه حق نظارت را به دختر ارشد خود زرینتاجخانم حاجیه شــوکتالدوله و پس از او به ملوکخانم عشرتالدوله و پــس از او به آمنه دفترالملوک واگذار کرد. تولیت هم با محمد مصدق و پس از او ابوالحسن دیبا بود. ظاهرا دوران پرجنبوجوش مشــروطه و جو اوایل حکومت پهلوی که زنان را به حضور در اجتماع تشــویق میکرد، روی نجمالسلطنه هم تأثیر بسزایی داشت. هرچه بود میتوان گفت در او نشانههایی از زنی بود که در گذر زمان و با آن، پیش میرفت و تغییر میکرد. البته دختران هم بهخوبی از عهده کار برآمدند، زیرا دست پرورده مادری قوی و خوشفکر بودند. بیمارســتان نجمیه روز 15 آذر سال 1308 افتتاح شد. بیمارستان نجمیه پایدار و فعال باقی ماند. در بحبوحه نهضت ملیشــدن صنعت نفت، در زمان نخستوزیری دکتر مصدق بعضی از موقوفههای بیمارستان فروخته شد و با کمک مالی محمد شمشیری (صاحب یک چلوکبابی معروف در بازار تهران) ساختمانی بزرگ با تجهیزات جدید در کنار ساختمان قدیم بیمارستان ساخته شد. پس از انقالب بیمارستان نجمیه را سپاه پاسداران اداره میکند و اداره اوقاف، سرپرست موقوفههای خانواده مصدق است. در دفتر کوچکی در ضلعی از بیمارستان که شمشیری آن را ساخت، روی یک پالک مسی نوشته شده است: «هر کس آن درود عاقبت کار که کشت».

غالمحســین، فرزند دکتر مصدق، در کتابش مینویســد: «بیمارستان بهتدریج توسعه یافت. پدرم در هر شرایط و وضعی که بود، چه در دوران سلطنت رضاخان و چه سالهای طوالنی پس از آن همواره نســبت به پیشــرفت امور بیمارستان توجه خاصی داشــت و این توجه و مراقبت، بیشتر بهخاطر عالقه و احترام نســبت به مادرش، نجمالسلطنه بود. داستان رابطه این مادر و پسر توصیفناپذیر است، زیرا پدرم در کودکی پدرش را از دست داده بود و مادربزرگ تربیت تنها پسرش را به عهده گرفته بود. برای ادامه تحصیالت دانشگاهی او را به اروپا فرستاده بود، عشــق به وطن و خدمت به مردم ایران را در دلش بارور کرده و از او یک ابرمرد ساخته بود. بیدلیل نبود که دکتر مصدق بارها به ما میگفت من در این دنیا به دو چیز عشق میورزم؛ مادرم و ایران وطنم».

نجمالســلطنه ســال 1311 در تهران درگذشت. او در قید حیات نبود تا نخستوزیری پسرش را ببیند و البته دوران حبس و حصر و تبعید محمد مصدق پس از نخستوزیری را. منابع: زنانی که زیر مقنعه کالهداری نمودهاند (منصوره اتحادیه) در کنار پدرم؛ مصدق (دکتر غالمحسین مصدق) در خلوت مصدق (شیرین سمیعی) ازروزگاررفتهحکایت(محمدعلیمیرزافرمانفرمائیان) شرح حال رجال ایران (بامداد) پنجاه سال تاریخ ایران (خانبابا بیانی) خاطراتتاجالسلطنه(مسعودعرفانیان) تاریخ مشروطه ایران (احمد کسروی) زمانه و کارنامه سیاسی اجتماعی عبدالحسینمیرزا فرمانفرما (منصورهاتحادیه)

نجمالسلطنه در کنار برادرش عبدالحسین فرمانفرما

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.