Jeem : 2020-07-02

الصفحة الأولى : 14 : 14

الصفحة الأولى

جاجـــــ4ـ­ـ1ـــــیﻢ جیﻢ ﺁﻧتن در جیﻢ چﻪ خﺒر؟ ﺳهراﺏکشیمم­نوﻉ! عقل کﻪ نباﺷد ﺟان ﺩر عﺬاﺏ اﺳت برنامهری//زی در روزهای فعلی یعنی کش//ک و دیگر هیﭻ! البته ش//اید ضربالمثل »آن قدر بمان تا علف زیر پایت س//بز شود« هم تا حدودی برایش صدﻕ کند. مبنای این نتیجهگیریه­ا دیدههای اخیرم است. اسفند سال گذشته بود که بسما... گویان به نمایندگی فروش یکی از برندهای معروف ماشین ﻇرف شویی رفتم. قیمتها با چیزی که در سایت فروش دیده بودم تفاوت آن چنانی نداشت و با یک دو دو تا کردن ساده، تصمیم گرفتم بعد از تعطیالت نوروز برای خرید ماشین ﻇرف شویی اقدام کنم. غافل از آن که گلچین روزگار به قیمتها امان نمیدهد و میچیند قیمتی که به عالم نمونه است. باورش سخت است اما در یک بازه کوتاه سه ماهه قبل و بعد از عید قیمت شی مذکور به بیشتر از دو برابر خود رسیده بود. ناگفته نماند این فرمول ترس//ناک شامل حال دیگر لوازم خانگی ریز و درشت دیگر هم بود. شاید بگویید این افزایش قیمتها وج//ود دارد و کاری نمیتوان کرد اما من به این نتیجه رسیدهام که این ناهنجاری در بازار لوازم خانگی برای پدری که به طور مثال س//ه دختر دم بخت دارد و با یک حقوﻕ معمولی زندگیاش را میچرخاند معادل تجربه گذر از یک تونل وحشت تمام نشدنی است. البته سمت دیگر این معادله ترسناک مردانی هستند که قصد تشکیل خانواده دارند و قرار است هزینه مسکن، زندگی و ... را تامین کنند. راستش این اعداد و ارقام در کنار هم آن قدر ترسناک میشوند که دیگر بعید به نﻈر میآید معمولیها قصد ازدواج کنند. ترس ناش//ی از این حساب و کتابها را نه میتوان با طرحهایی مانند ازدواج اجباری و مس//کن 25 متری به شوﻕ تبدیل کرد و نه با وعده و وعیدهای دور و دراز. جوانهای امروز به ﺫرهای امید و انگیزه نیاز دارند تا دستکم بتوانند از پس یک برنامهریزی کوتاه مدت بربیایند. درکشان کنید، درکمان کنید. جوانها مانند اسفندیار رویینتن نیس//تند برای س//هرابهای این مرز و بوم نوشداروی پس از مرگنپیچید. هفته پیش مس//تندی را میدیدم که خانمی از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بود و خودش بارها گفت که زندگی دوبارهای را از خدا گرفته است. جری//ان از این ق//رار بود که این خانم به همراه یک تور قایﻖنوردی به آب میزنند و همه چیز آنطور که میخواهند پیش نمیرود. طوفان میشود، قایﻖ در ادامه مسیر چپه میشود، همه افراد به بیرون از قایﻖ پرت میشوند و از بد روزگار به درون گردآبی خوفناک فرو میروند. تصور من از گردآب چیزی شبیه گردباد است منتها بالعکس. به این صورت که چالهای در آب تو را میبلعد و اجازه نمیدهد حرکتی انجام دهی، حتی اگر نجات غریﻖ باشی و ماهرترین حرکات شنا را بلد باشی. البته که بخت با آنها یار بود و چند نفر آنها را به بیرون پرت میکند و پس میزند. خاصیت این بیرحم آدمکش این اس//ت که یا تو را میبلعد و کار تمام میش//ود یا تو را پس میزند. بعد در حالی که در گردآب فرو رفته اس//ت و دیگر تقالیش برای نجات از آن جواب نمیدهد، فکر میکند که دیگر کارش تمام شده است و همه زندگی سی و چندسالهاش از جلوی چشمش عبور میکند و به این فکر میکند که فرزند کوچکش را چه کسی بزرگ خواهد کرد. او مرگ را قبول کرده بود و هیﭻ امیدی به نجات پیدا کردنش نداشته. بعد در حالی که اشهدش را میگوید بیهوش میشود و میگفت دیگر هیﭻ چیزی به خاطر ندارد. البته که این پایان داستان نبود و از بخت او، گردآب به فرزند کوچکش رحم میکند و او را پس میزند و زن در یک جایی نزدیک یک صخ//ره به هوش میآید و میفهمد که هنوز زنده اس//ت و نفس میکش//د و میتواند ب//رای نجاتش باز هم تقال کند. درس//ت صحنهای مانند سکانسهای تخیلی سریالها که فرد بعد از غرﻕ شدن در دریا در قسمت بعدی به صخرهای گیر کرده و زنده مانده اس//ت. زمانی که او در حال تعریف این داس//تان سراس//ر غمانگیز بود و بعضی از دوستانش را گ//ردآب پس نداده بود، به ی//اد روزی افتادم که در کالس شنا در حال غرﻕ شدن بودم و هیﭻکس متوجه چنین اتفاقی نشده بود. بارها فکر میکردم کسی که غرﻕ شده است در حالی که تا آخرین لحﻈات دس//ت و پا زده است اکس//یﮋن به او نرسیده است و مرده است، اما وقتی برای اولین بار با کمبود اکسیﮋن زیر آب مواجه شدم، دیدم آنطورها هم که فکر میکردم نبود. هیﭻکس توانایی آن را ندارد که تا آخر تالش کند یا بهتر است بگویم من اینطور نبودم. از یک جایی به بعد دست و پا زدن در آب هم دست را خسته میکند هم پا را طوری که تو قبول میکنی که هیﭻ راهی جز بیشتر فرو رفتن در آب نداری و میپذیری که بمیری. بعد کمکم آرام میگیری و منتﻈر میمانی تا همه چیز تمام شود. نه این که به اس//تقبال مرگ بروی اما میپذیری که هیﭻ راهی جز این وجود ندارد. این قضیه را زمانی دوباره مرور کردم که چند روز پیش مادری در بیآرتی زمانی که کودکش به تمام میلهها دست میزد در جواب فرد دیگری که او را برای سهلانگاریا­ش در مسﺌله کرونا سرزنش میکرد گفت دستکش برای سن فرزندش وجود ندارد و جدا از آن، مرگ دست خداست. در ادامه با خنده میگفت اگر میخواس//تیم کرونا بگیریم تا به حال گرفته بودیم. البته که تا خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد اما مقایسه دو صحنه برای ادامه زندگی برایم جالب بود. زمانی که یکی عاجزانه از خدا میخواهد که زنده بماند و در وحش//تناکترین حالت ممکن باز هم ﺫرهای امید دارد و ت//الش میکند با فردی که ب//ه راحتی مرگ را در آغوش میکش//د و از کرونا هیﭻ ترسی ندارد و میخندد. به قول مادرم درست که مرگ دست خداست اما خدا به ما عقل داده است. با بیعقلی و بیفکری مرگ افراد را گردن قسمت و خدا نیندازیم. ماﺟرای اولین تقﻠبﻢ! سالم بر جیم خوانان عزیز. امیدوارم در این شرایط قرمز کرونایی هرگز نشــوید مریض. اگر هم مریض شــدید باالغیرتا توی خانه بمانید و خودتان را قرنطینه کنید. از شــما چه پنهان که ما بعد از عمری قرنطینه را شکستیم و اولین جلسه جیم با نویسندگان نسل جدید را برگزار کردیم. البته با رعایت کامل پروتکلهای بهداشتی و با در نظر گرفتن این فرضیه غلط که نوزادها کرونا نمیگیرند! خالصه بچهها آمدند و از دغدغههایشا­ن صحبت کردند و فهمیدیم که ما چقدر پیر شدهایم و خودمان خبر نداریم. بعد نوبت به دادن ســوژهها شــد و ما فهمیدیم این بار چقدر از قافله پرت شدهایم، چیزهایی به عقل این نوزادان )در عرصه نویسندگی( رسیده بود که به عقل ما تا حاال نرســیده بــود. همین جور صحبت کردیم تا رســیدیم به بحث خوش تقلب در ایــام امتحانات. برای نســل ما کــه در دوران دانشــجویی تازه با پدیدههایی چون نوکیا 1100 و ایرکسون گدا آشنا شده بود شــنیدن خاطرات تقلب این آتش پارهها در امتحاناتشا­ن واقعا بهتآور بود، به خصوص امسال که امتحانات اینترنتی برگزار شده! برای این که کم نیاورم، اجازه بدهید خاطره اولین تقلــب خودم در دوران مدرســه را برایتان بگویم، تقلبی که هیﭻ وقت یادم نمیرود! تقلب من بعد از امتحان انجام شد، چون وقتی من سوم دبستان بودم، هنوز بچهها به سنی نرسیدهاند که معرفت به خرج دهند و به همکالسیشــ­ان، مطلبی را برسانند، تازه اگر متوجه میشــدند که داری از روی دستشان مینویسی حتما به آقای معلم میگفتند! خالصــه معلم دیکتهها را گفت، دفترها را جمــع کرد و روی میز گذاشت، زنگ تفریﺢ زده شد و قرار شد دیکتهها را در ساعت بعد تصحیــﺢ کند! همه بچهها بیرون رفتند، برادر من کالس پنجم بود و مامور انتظامات ســالن. کارش این بود که زنگهای تفریﺢ همه بچهها را از کالس بیرون کند! مرا دید که دارم گریه میکنم، پرسید چی شــده، گفتم عقاب را اقاب نوشــتم! گفت اشکالی ندارد، همین جا واســتا! بعد که همه بچهها از ســالن به حیاط رفتند گفت، برو تــوی کالس و دیکتهات را تصحیﺢ کن، فورا به کالس برگشــتم، دفتر امالیم که جلد پالســتیکی قرمزی داشت را برداشتم، اقاب را پاک کردم و عقاب نوشــتم، دفتر را گذاشتم سر جایش. همین که خواستم از کالس بیرون بیایم، طالبی وارد شد! ناظم تﭙل، کچل و قد کوتاهی که خط کش چوبیاش همیشــه همراهش بود! معموال وقتی خطایی میدید، ســوال نمیکرد و با خط کشــش از قسمت باریکش میکوبید توی سرت! تا او را دیدم عقب عقب رفتم، ترس همه وجودم را فرا گرفته بود، طبق معمول ســوال نکرد که داخل کالس چه میکنم، با ســرش اشاره کرد که دســتت را باال بگیر، دســتم را باال گرفتم، خط کش را که باال برد، درست قبل از فرود آمدنش دستم را عقب کشیدم! چیزی ندیدم جز تکه خط کشی که پس از برخورد با میز تحریر وسط کالس افتاده بود و تکه دیگری که در دســت طالبی بود! به چند تا سیلی و اوردنگی رضایت داد! آمدم توی حیاط برای بچهها تعریف کردم، همه خوشــحال بودند از شکستن خط کش طالبی. اما خوشحالیشان تا فردا بیشتر دوام نیاورد، چون جایش یک شیلنگ گاز آمده بود! اکرم انتﺼاری e.entesari jeemir امیر ﺳﻌید ﺻبا assaba ‪jeem ir‬ ﺳمانﻪ ﺻالحی s.salehi jeemir ﺫهن زیﺒا هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی از این طرف که منم همچنان صفایی هست به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید و گر به کام رسد همچنان رجایی هست بردی دل من ناگهان، کردی به زلف اندر نهان روزی نگفتی کای فالن، اینک دل غمناک تو دل گم شد از من بیسبب، برکن چراﻍ و دل طلب چون یافتی بگشای لب کاینک دل صد چاک تو رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامهای بود که بر قامت او دوخته بود یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود دل را به کف هرکه نهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد در بزم جهان، جز دل حسرتکش ما نیست آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد ﺧﺎﻗﺎﻧﻰ ﺳﻌﺪﻯ ﺣﺎﻓﻆ ﭘﮋﻣﺎﻥﺑﺨﺘﻴﺎ­ﺭﻯ

© PressReader. All rights reserved.