انقالب اسالمی و تجدد

Salnameh Shargh - - ديپلماسي -

بايــد توجه کرد کــه انقالب از زماني به بعد به جايي رســيده بــود کــه زنجيــره دومينــووار آن شــروع بــه ريختــن نظــام محمدرضاشــاه پهلــوي کرده بود؛ نظامي که آخرين حلقه آن شاپور بختيار بود. در خاطرات خادم، وزير کار دولت بختيار آمده است که بختيار زماني که ميخواست کابينه خود را به شاه معرفي کند، شاه با تأخير در مراسم معارفه حاضر شد. بختيار بســيار خوشحال شد و گفت: «اي کاش نيايد تا ما راحت شــويم؛ کاش حکم ندهد و ما بتوانيم راحت بــه خانه برگرديم!» معلوم بود که خود آنها هم فهميده بودند که کار تمام شده است. آن زمان حاکميت دوگانه بر کشور حاکم بود. فشار از پايين بود و چانهزني از باال. خود شــاه هم به طور ناخودآگاه لزوم انقالب را قبول داشت. آقاي ثابتي در خاطراتش گفته اســت: «من به شاه تذکر دادم کــه چرا هر کار کوچکي را ميگويي انقالبي؟!». اين نشــان ميدهد که واژه انقالب در آن دوره حتي نزد خود شاه هم محبوبيت داشــت و او براي «کار اساسي» از آن استفاده ميکرد؛ چنانکه عنوان برنامه اصالحاتي خود را هم «انقالب شاه و ملت» گذاشته بود. اما ذات انقالب با عدالت عجين است. هرجا انقالبي رخ داده براي رسيدن به عدالت بوده است. نميشود انقالب، بيعدالت باشــد. حتی شــاه بهزعم خودش کار عادالنه انجام ميداد؛ مثال اصالحات ارضي کار عادالنهاي بود. در انقــالب نميشــود پيشبيني کرد که کنشــگران چه اقدامي انجام خواهند داد. انقالب برگشــتپذير نيست؛ يعني آثار آن قابل جبران نيســت. قشــر سنتي روحانيون ذاتــا انقالبي نبودند. امام نيز در ابتدا - دهه -40 نســبت به حکومت موضع ُمصلحانه داشت. همان زمان امام به شــاه ميگويد من ميخواهم تو آقاي خودت باشي. بقيه روحانيت هم تــا وقوع انقالب مصلــح بودند. مهندس بــازرگان در دادگاه ميگويــد، ما آخرين گروهي هســتيم که با حکومــت در چارچوب قانون برخــورد ميکنيم و ميبينيم که بعد از بازرگان، نهايتا جنبش چريکي شــکل گرفــت. درواقع در يک مقطع گرايــش اصالح حکومت شــاه وجود داشــته اســت. اما ديکتاتوري شــاه از زمان افزايش جنونآســاي قيمت نفت و تبديــل او به ژاندارم منطقه، چنان ســاختاري و ژرف شــد که امکان هرگونه اصالح از بين رفت. درواقع ساختار رژيم چنان متصلب و انعطافناپذير شد که شاه از اواخر دهه 40 و ابتداي دهه 50 ديگــر به هيچ گونه اصالحي تــن نداد. به قول حافظ «طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك/ چو درد در تو نبيند که را دوا بکند؟». شاه احساس درد نميکرد و تن به دست طبيب نميسپرد. اساسا حاکمي که توجهي به خواســت مردم نداشته باشد و بريده از رأي آنها حکومت کند، روزي ناچار به شنيدن صداي آنها خواهد شد. کار به جايي خواهد رســيد که مردم توجه او را بر خالف ميلش بــه خود جلب ميکنند؛ اتفاقي که در ســال 7٥ رخ داد. وقتي فرايند انقالب به سرانجام نزديک ميشد و ديگر کار از کار گذشــته بود و درد سراپاي وجود بيمار را گرفته بود و ديگر کاري هم از دست طبيب ساخته نبود؛ شاه خطاب به مردم قيام کــرده در خيابان گفت: «من صداي انقالب شما را شنيدم!»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.