آوای خاموش مخروبهها

نگاهی به موج پيشرونده پوپوليسم راست افراطی در اروپا و ایاالت متحده

Salnameh Shargh - - جهان - نوید نزهت

تاريــخ 23 آوريل 2017 اســت. کمتر پيــش میآيد فردينان گريفون، کارگر 23ســاله پاريســی، از خواب شــيرين صبح تعطيل يكشــنبهاش بگــذرد؛ به خصوص که اين هشــت ماه گذشــته و پس از تصويب اليحه اصالحــات قانون کار الخمــری، آخر هفتهها خســتهتر از آن اســت که بخواهد به فكر گذران تعطيالت باشــد. در اين ميــان، تازه حتی اگر افزايش ساعات کاری هفته هم رمقی برای او باقی گذاشته باشد، بدون شــک جيبهای خالی از دســتمزد ساعتی 10 يورويیاش مشوق خوبی برای خوشگذرانی نخواهد بود. با تمــام اين اوصاف، اين وضعيت برای فردينان که پنج ســال پيش به اميد يافتن کار، پايتخت را به مقصد شــهر صنعتی ليون ترک کرد، چندان غريب نيســت. هرچه باشــد، قريب بــه يک دهه تجربه امــرار معاش در تنگنــای بحران مالی اروپايی که در ســالهای اخير با بحران سرازيرشــده انسانی از خاورميانه و شــمال آفريقا نيز درهم تنيده شــده، او را به اندازه کافی آبديده ساخته تا ســطح ثابت دستمزدها، بازار کار بهشدت رقابتی، هرچه محدودترشدن خدمات عمومی بهداشــتی، درمانی و آموزشــی و البته ناتوانی دولتها در خروج از بحران برايش تازگی چندانی نداشــته باشــد. اما درســت به همين دليل است که فردينان تصميم گرفته اين صبح يكشــنبه نســبتا ســرد بهاری را طور ديگری آغاز کند و اول وقــت به همــراه چند نفر از دوســتان و همكارانش راهــی نزديکترين حوزه رأیگيری شــود تا بلكه کمكی به يكسره کردن کار در همان دور اول انتخابات رياستجمهوری کرده باشد. اين البته به آن معنا نيست که او و دوستانش که برخــی از آنها به عنوان مهاجر هنــوز از حق رأی برخوردار نيســتند، ترس چندانی از شكست داشته باشند. حقيقت آن اســت که تجربيات موفق مشابه در جايگزينی احزاب حاکم ميانه با دولتهای چپگرا، از يونان و اسپانيا گرفته تا همين يک ماه پيش در هلند که دست راستگرايان افراطی «حزب آزادی» را حتی از تشــكيل يک اقليت اپوزيسيون در پارلمان نيز کوتاه گذاشــت، جای کمتر ترديدی در اقبال شــهروندان فرانسوی به پروژه چپ دموکرات اروپايی باقی گذاشته است؛ چنانکه حتی شعار پوپوليستی «به نام مردم»، سياستهای مهاجرســتيزانه و البته وعده خــروج از اتحاديه اروپا که 10 ماهی اســت به حيات سياسی «حزب اســتقالل» بريتانيا و همقطــاران محافظهکار آن پايان داده نيز مانع از آن نشــده تا حزب «جبهه ملی» فرانســه به سرنوشــت همتای ژرمن خود، يعنی «آلترناتيوی برای آلمــان» در ريزش تداومی آرا دچار نشود. در اين بين، شايد فقط يک ترديد ذهن فردينان و بخش عمده رأیدهندگان فرانسوی را به خود مشغول کرده باشد و آن اينكه «ژانلوک مالنشون»، رهبر «حزب چپ» راه خروج از بحران را از بر است يا «بنوا آمون» که نتيجه آخرين پوستاندازی سوسياليستها از هيبت شكستخورده حزبی حاکم اســت؛ ترديــدی که انتظار مــیرود همچون معادل فرااقيانوســی آن، ميان «برنی ســندرز» و «جيل استاين» در اياالت متحده، عاقبت به نفــع نامزد ضدحكومتی ختم به خير شــود. تاريخ يكی، دو ماه کم از 23 آوريل 2017 است؛ ناقوس راست افراطی، يا آنگونه که پرچمداران پوپوليست آن ادعــا میکننــد، ملیگرايی عليه جهانیســازی، پس از بريتانيــا و اياالت متحده بهشــدت در اروپای قارهای نواختن گرفته اســت و البته ديگــر نيازی به گفتن نيســت، تمامی آنچه باالتر خوانديد، هرچقدر هم منطقی مینمود، روايتی مقلوب از تاريخ است؛ تاريخ به روايت مغلوبان که تو گويی با وامگيری از آرای «والتر بنيامين»، فيلســوف آلمانی، سوژه حيرت «فرشــته نو» تاريخ است که اين بار رو به سوی آينده دارد تا شايد در ميان تل مخروبهها، آن خاطرهای را به چنگ آورد که نطفهاش در گذشــتهای موعود اما نامحقق بســته شــده و هماينک به وقت خطر تابيدن گرفته است. پرسش بهســادگی پيشروی ماســت: چرا چنين نشد؟ پاسخ اما به مراتب دشوارتر است.

نمود، به حكم ساختار

فرقی نمیکند به ســخنرانیهای «ريچارد نيكسون» درباره اکثريت خاموش گوش فــرا دهيم يا چهار دهه جلو آمده و فقط به فاصله يک روز، شاهد دفاع تمامقد رهبران آمريكايی

و اروپايــی از فراموششــدگان، يكی در مراســم تحليف در واشــنگتن و ديگری کيلومترها آن سوی اقيانوس در کنگره کوبلنتز آلمان باشــيم؛ آنچه مســلم اســت، دايره وسيع و ناهمگن جاماندگان از روند جهانیســازی نوليبراليستی که اغلب زير برچسب مبهم مردم پنهان گشته، معجون گمشده راســت نوين افراطــی در تجديد حيات تاريخــی خود بوده است. درحقيقت، توسعه ســرمايهداری بينالملل و تكامل طبقه حاکم اقتصادی-سياســی به ائتالفی جهانشــهری از اســلحه، ســرمايه و نيــروی ســيال کار همــان زميــن حاصلخيزی را آبياری کرده که امروز احزاب راست افراطی با اتكا به داس خشــم و نارضايتــی عمومی از عدم امنيت، بیثباتــی و دگرجايیهای اقتصاد سياســی نوليبراليســتی بــا قدرت دســتبهکار دروی آن هســتند. جهانیســازی و مالیســازی ســرمايه که در عرصه داخلی متضمن هرچه محدودتر ســاختن شــمول اجتماعی و انســجام رفاهی، يا آنطور کــه «پیير بورديو» میگويد، دســت چپ دولت به نفع يكهتازی دست راست آن و در پهنه بينالملل، مستلزم دگرديسی دولتهای ملی-رفاهی به عنوان دستاورد سازش پس از جنگ به دولتهايی رقابتی اما دستبســته و تحت سلطه مقررات مالی صندوق بينالمللی پول و بانک جهانی است، همان مختصات ســاختاری نوليبراليسم است که در چهار دهه گذشــته با تقويت جريان ســيال بازار کار و فشار کاهشــی بر دســتمزدها و مزايای اجتماعی، سياســتهای ترسمحــور راســت افراطــی را مفصلبندی کرده اســت. در اين ميــان، اگر ادغام اقتصادهای ملــی در موج ويرانگر جهانیسازی منطق ژئوپليتيک توسعه سرمايهداری را از هم گسســته و به همين اعتبار، راســت نوين افراطی را برخالف اســالف يک سده پيش آن، از همراهی بیقيد و شرط طبقه حاکم محروم ســاخته، اما درست همين رويارويی با پوسته بينالمللی و جهانیشــده سرمايه اســت که از قضا به طرز تناقضآميزی ســبب شــده چشــمانداز توفيق دموکراتيک راست افراطی، دستکم برخالف هماوردان چپ راديكالش که تا به اينجا از نردبان يكســانی بــاال رفتهاند، به کلی رنگ نبازد. راســت افراطی شايد به نظر بســياری با هدف گرفتن نظام تجارت آزاد و نقش سرمايههای مالی بينالمللی در اقتصاد ملی، عمال تداوم استقرار نوليبراليسم در جايگاه نظم مسلط جهانی را به چالش کشيده باشد، اما نمیتوان به اين راحتی منكر فرصتهايی شد که پروژه ملی آن در بزنگاه بحران در اختيار طبقه حاکم قرار میدهد. تمرکز بر فرايندهای جهانی و ابعاد مكانی و نهادی نوليبراليســم به عنوان منشأ اصلی معضالت سياســی و اجتماعی در سطح ملی، آن تهديدی نيســت که طبقه حاکم را نســبت به نابــودی مفروضات و ملزومات چرخه ســلطه دلنگــران کند؛ بلكــه برعكس، ترســيم بديلی از اقتصاد تنظيمشده که بدون سرککشيدن به پستوهای ممنوعه ســرمايه، سر در گرو رشد کارآفرينی و تشديد سياســتهای حمايتی، البته زير چتر يک شووينيسم رفاهی دارد، میتواند همان گام ناخواسته اما اجتنابناپذير در بازآفرينی و چه بسا نجات نوليبراليسم باشد. در اين ميان، رابطه پر فراز و فرود ســرمايه و راست افراطی که از يکسو در قامت ســتيزی بیرحمانه در ميدان جهانیسازی پديدار شده و از سوی ديگر به پيامد ارگانيک توسعه سرمايهدارانه در عبور از بحران نوليبراليســم تعبير میشود، به همين جا ختم نمیشــود. راســت نوين افراطی در جبهه ديگری نيز دســتاندرکار چرخه تكامل سياسی طبقه حاکم اروپايی و آمريكايی است؛ جبههای غيرماترياليستی که نهتنها از ابتدا پاســخی محافظهکارانه و تدافعی به انقالب خاموش چپ نو و ارزشهای تحوليافته آن بــود، بلكه امروز نيز مجالی مناســب فراهم آورده تا مســئوليت گشــودن تقريبا تمامی گرههای اقتصادی بحران به حل و فصل مضامين فرهنگی، قومی و صدالبته نژادی نوليبراليســم حواله داده شود. اين همان جايی است که پوپوليسم عصای دست راستگرايان افراطی میشود.

بازنمود، به فراخور تاکتيک

چــه آن را يک مكتب سياســی با ايدئولوژی مشــخص به حســاب آوريم، چــه صرفا تاکتيكــی راهبــردی در نِيل به اهداف ايدئولوژيک، در تمامی تعاريف رنگارنگ پوپوليســم میتــوان رد يک تقابل را به روشــنی دنبال کرد: مردم عليه نخبگان فاسد که به گفته «گاس موده»، نظريهپرداز هلندی، پوپوليســم، سياســت را در صورتبندی ديگری جز آوردگاه تحقــق اراده عمومی مردم برنمیتابد. پوپوليســم راســت افراطی نيز از اين قاعده مســتثنا نيســت. در ايــن ميان اما شــايد با نظر به تمامی آنچه از عداوت راست نوين افراطی با جهانیســازی گفته شد، يک ســر معادله يعنی نخبگان فاســد ديگر بینياز از تعريف باشــد، اما بازشناسی مردم يا همان توده بیشــكلی که پيشــاهنگان راست پوپوليست از جانبش ســخن میگويند، کار کممخاطرهای نيست. به باور ارنســتو الکالئو، نظريهپرداز پسامارکسيست، «مردم» نه يک داده از پيش موجود، بلكه برســاختی گفتمانی است و اين خود دروازهای به ســوی تمامی ابهامات و تناقضاتی است که با نفی متوالی چارچوبهای ساختاربندی سنتی، تعريف همگن و قائم بــه ذات آن را دچار چالش میکند. تفســير طبقاتی احتماال دمدســتترين و البتــه اصولیترين نقطه عزيمتی است که میتوان برای سنجش مراد پوپوليستهای راســتگرا از واژه مردم به کار بســت؛ بــه خصوص که اين رويكرد شايد بتواند پاسخگوی کوچ روزافزون طبقه کارگر به زير پرچم راســتگرايان افراطی باشــد. اما خبر بد و در عين حال تســكيندهنده آن اســت که پيروزیهای بحرانآفرين نوليبراليسم زير پای طبقه کارگر را چنان خالی کرده که ديگر نمیتوان از آرايش منســجم طبقاتی به عنوان دســتاويزی جمعی برای ايجاد همبســتگی اجتماعی استفاده کرد. اين مهم راه را برای بروز قسمی نوملیگرايی هموار میکند که مجالی همگانی برای بازنمود تجربياتی مشترک از مصادره، محروميت و جابهجايی مادی و فرهنگی در اوج و فرودهای نوليبراليسم به دست میدهد. اما تــالش برای برســازی مردم بــه هميــن راحتیها هم ثمــر نمیدهد. جامه پرجذبــه «ملت» در مقــام تنها دال باقیمانده، بيش از آن به قامت «مردم» گل و گشــاد میآيد که بخواهد محرک بدنهای اجتماعی باشــد. اينجاســت که طيف راســت پوپوليسم باری ديگر دســت به دامن ماهيت تقابلی آن میشود و به جای تعريف مردم، درصدد معرفی آنانی برمیآيد که از مردم نيستند؛ ديگری مغضوب، ديگری ناپــاک و ديگری متجــاوز که اگرچه ممكن اســت حتی به راحتی در دامنه تعريف ملت نيز بگنجند، اما به گواه تاريخ، بود و نبودشان بهطور همزمان گرانيگاه و منشأ تهديدی برای پروژه سياســی راست افراطی بوده اســت. روزگاری فيگور يهود به عنوان نماد ســرمايه جهانی ايــن نقش را برعهده گرفت و امروز اين فيگور مهاجر است که با بر دوشکشيدن بار داللتهای فرهنگی و نژادی جهانیسازی نوليبراليستی، سپر انسانی راســت افراطی واقع شده است. نمود عريانتر اين وضعيت را میتوان در روند تكاملی مانيفســت سياسی اين دســت احزاب جســتوجو کرد که با وجود پافشاری بر ابعاد اقتصادی بحران، نشان از چرخش تدريجی اولويتها به ســوی شــكافهای فرهنگی و منازعات غيرماترياليستی برآمــده از آن پيرامــون موج مهاجــرت و پناهجويی، تهديد تروريســم، حقوق اقليتهــای قومی، مذهبی و جنســی، بحران اقليمی، ســقط جنين و مســائلی از اين ســنخ دارد؛ درزگاههــای حســاس و تعيينکننــدهای کــه اگرچه محل تخليه واپسزدگیهای فرهنگی جناح راست از ارزشهای ترقیخواهانه و جهانشــهری انقالبيون خاموش چپ و به باور بســياری، آبشــخور اصلی اقبال پوپوليستی به احزاب راست افراطی اســت، اما به واقع رســالتی جز روغنکاری چرخدندههای مادی ميراث فاشيسم به اعتبار بيگانههراسی و مازادپنداری نيروی کار جهانیشده دنبال نمیکنند.

بازستانی، به نام مردم

آنچــه پيشتر آمد، تالشــی آشــكارا محدود در شناســايی تنها بخشــی از تمامی ســازوکارهای پيدا و پنهان و چه بسا متنافری اســت که در گذر سالها، پوپوليسم راست افراطی را يا در مســند قدرت نشــانده يا به طرز وسوســهانگيزی تا آســتانه دروازههــای آن به پيش رانده اســت. همزيســتی ســاختاری و در عين حال آنتاگونيســتی با طبقــه حاکم و ســازش راهبردی با مردم در مقام يک توده مرزبندیشــده نژادی، مذهبی يا جنســی، احتماال همان نسخه گمشدهای اســت که راســت افراطی را در بزنگاه بحران به ناحق فربه ساخته اســت. اما چاره رويارويی چيست؟ دموکراسیهای مستقر اروپايی از پيش سه رويكرد را در قبال رشد احتمالی احزاب پوپوليست راست افراطی انديشيدهاند که هر يک در برابر سيمای چندسويه اينگونه احزاب محكوم به شكست اســت. تكليف دو راهبرد اول در مشروعيتزدايی قانونی و منزویســازی سياســی که پيشتر از اينها روشن شده بود؛ چراکه نــه حذف از فرايند انتخاباتی با بازار سياســی آزاد و رقابتی جوامع دموکراتيک و ماهيت پوپوليســتی اين احزاب همخوانی دارد و نه طرد از ائتالفها و بلوکهای انتخاباتی و اجرائــی قدرت لطمهای به محبوبيــت آنان وارد میکند. حتی میتوان گفت چنين تدابيری بيش از پيش بر آن آتش رتوريكی میدمد که به قول «شــانتال مــوف»، نظريهپرداز دموکراســی راديكال، بر مبنای جايگاه حاشــيهای راســت افراطی در وضعيت پساسياسی کنونی و وفاق راست و چپ ميانه تنظيم شــده اســت. در آغوشگيری پوپوليسم راست افراطی با اميد افشای کاستیها و پارادوکس حكومتگری و در نهايت نظاره شكســت درونماندگار آن نيز بدون شک راهبردی مطمئن نيست. طبيعت محافظهکار و سازشگرانه راست نوين افراطی که بهخوبی در بدهبستانهای ساختاری با طبقه حاکم عيان اســت، نشــان از آن دارد که اين جريان برخالف چپ راديــكال دموکرات، آن زنبــور مثالی احزاب حاشــيهای نيســت که به تعبير «ريچارد هوفشتاتر»، مورخ برجســته آمريكايــی، بالفاصله پس از نيــشزدن نخبگان حاکميتی، جان بســپارد. بالطبع، راه چهارمــی نيز در ميان است و آن پوپوليسم چپ راديكال است که به نظر «موف»، برای بازپسگيری سوژه و جايگاه سياسی بهيغمارفته خود ناگزير از ســازمندکردن جنبشهــای افقی اجتماعی در يک تشكيالت عمودی سلسلهمراتبی، آنهم در سايه بازتعريف فراگير و فارغ از ديگرِی مردم در برابر خصم نوليبرال است. اين امر البته بيش از هر چيز مســتلزم يک بازنگری جدی در نسبت حقيقی چپ با سياســتهای انتخاباتی و نمايندگی و ترسيم نقشــهراهی واقعبينانه برای تشــكيل يک ائتالف بينالمللی سازشناپذير در دايره امكان جاری سياسی است تا ديگر بار ناکامی چپ و تســخير خأل ناشــی از آن در اوج بحرانی نوليبراليستی به پيروزی راست افراطی تعبير نشود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.