نژادگرایی جدید ترامپ

تجدید قوای هویتخواهی سفیدها

Salnameh Shargh - - اندیشه - آرون کوندنانی ترجمه: محسن ملکی

طبقه روشنفکران آمریکا نتوانسته نژادپرستی نهفته در قلب پروژه سیاسی ترامپ را درک کند. بحثها همه بر دو پرسش معطوف بوده: آیا کسانی که به ترامپ رأی دادند کارگرانی شــریفاند که به ناامنی اقتصادیشان اعتراض میکنند یا آرکی بانکرهای1 متخاصم و پرخاشجو؟ آیا افرادی که او در دوران انتقال قدرت انتصاب کرده متعصبانی نفرتانگیزند یا محافظهکاران جریان غالب؟ آنچه این دو پرسش را تحتالشعاع قرار میدهد این است که برتر دانستن سفیدها یک نظام سیاسی و اجتماعی است، نه صرفــا چیزی از مقوله نگرشهای فــردی. این نظام نه بهوسیله متعصبانی که در میخانهها وقت میگذرانند، که بهوسیله میلیونها عمل روزانه و همدستی افراد معمولی حفظ میشود - به همان اندازه در نیویورک و سانفرانسیسکو کــه در آالباما، به همان اندازه در میان نخبگان مرفه که در میان فقرای روستایی. به قول فرانتس فانون: «یک جامعه یا نژادپرست است، یا نژادپرست نیست». کسانی این پرسش را که آیا یک منطقه یا طبقه از دیگری نژادپرســتتر است، طــرح میکنند که «توانایی فکرکردن به شــیوهای صریح و صادقانه را ندارند». فکرکردن به نژادپرســتی فقط و فقط در چارچوب افرادی جاهــل و نفرتانگیز بــه درد لیبرالهای مرفــه میخورد، چراکه به آنها اجازه میدهــد موضوع را به افرادی فقیرتر یا با ســواد و فرهیختگی کمتر از خودشان نسبت دهند. این نگرش قوت قلب هم میبخشــد زیرا از این طریق احساس میکنیم میدانیم که نژادپرستی چیست: هرچه باشد، مگر نه اینکه ما نژادپرســتی را در برنامههــای خبری تلویزیون جنوب عمیق2 در دهه 1950 مشاهده کردهایم؟ اما بــا تمرکزکردن روی نفــرت افراد، تصویر گســتردهتر و ساختاری را از دست میدهیم: شــیوهای که بهوسیله آن، نظام مبتنی بر نژادپرســتی آرام بــه راه خود ادامه میدهد و میلیونها سیاهپوســت و رنگینپوســت را به زندگیهای حقیرانهای سرشــار از گرســنگی در میان این همه فراوانی محکوم میکند؛ و نیز خشــونت رســمی که در بیانیههای آزادی روایت میشــود. ما از درک ایــن معنی عاجزیم که چطور، وقتــی جنبشهایی در مقابل نژادپرســتی قد علم میکنند، نژادپرستی در طول زمان پوست میاندازد و تغییر شــکل میدهد، و در واکنش به ایــن جنبشها، پروژههایی سیاســی ظهــور میکنند تا به نژادپرســتی چهــرهای تازه ببخشند و باعث حفظ و تداوم بهتر آن شوند. انتخــاب ترامپ را باید به قدرت رســیدن چنیــن پروژهای سیاســی تلقــی کرد. بــا فهرســتکردن اینکه کــدام یک از اعضــای کابینه او از ســیاهها بدشــان میآیــد و کدام از مکزیکیها، نمیتوان معنای پروژه سیاســی او را فهمید؛ با این کار طوری رفتار میکنیم که انگار نژادپرستی پروژه او را میتوان بــه ُمهر تغییرناپذیر تعصبات فردی تأویل و تقلیل داد. اگر هم ترامپ افرادی را منتصب کند که رنگینپوست باشند، صورت مسئله تغییری نمیکند. به جای این حرفها، باید ایدهها و طرحهای نژادپرســتانهاش را مورد مداقه قرار دهیم و ببینیم چطور میشــود آنها را به زمینه سیاســی و اجتماعی گستردهتر ربط داد. هنوز خیلی زود اســت و قطعا نمیتوانیم با قطعیت حدود و ثغــور دقیق ایــن پــروژه را درک کنیم. هنــوز نمیتوانیم به این پرســش پاســخ دهیــم که آیــا میتــوان از جبهه جمهوريخواهــان و نخبگان شــرکتها انتظــار حمایت داشــت؟ با این همــه، میتوان به شــکلی منطقی از مرکز ثقــل این ایدئولوژی و جهت حرکــت آن حرف زد. در قلب این پروژه، قسمی سیاست هویتی متمایز نهفته که مبتنی بر نژادپرستی است؛ بر طبق این سیاست، آمریکا درحالحاضر با تــندادن به سیاســتهای مصلحتاندیشــانه از جمله جهانیشدن و تکثر فرهنگی، دارد تیشه به ریشه خود میزند و خــود را چنان تضعیف کرده که نمیتواند از خود در برابر تهدیدهای تمدنی از جمله اسالم و ظهور چین دفاع کند. این پروژه سیاســی بر تاریخچه سیاستهای جمهوریخواهانه مبتنی بر برتری نژاد ســفید تکیه کرده، اما از سیاســتهای مذکور فراتر میرود و به شــیوههای معنــاداری آن را جرح و تعدیل میکند.

پیشینیان اروپایی ترامپ

برای درک کامل پروژه ترامپ، نباید به سراغ ریگان و نیکسون برویم، بلکه بیشتر باید به تاریخ متأخر احزاب افراطی جناح راست در اروپا، بهخصوص ابداع مجدد فاشیسم فرانسوی در دهــه ،1980 بپردازیــم. در آن دوره، اعضای این احزاب افراطی دستراســتی به تدریج سعی کردند گرایش پیشین خودشان به نازیسم را بیاهمیت جلوه دهند و در عوض بر این نکته پافشاری کنند که باید هویت فرهنگی را حفظ کرد، هویتی که بهعنوان قسمی «شــیوه زندگی» قومی تعریف میشــد. در این روایت هویتمحورانه، سفیدبودن بدل به قومیتی شــد که مورد تهدید نخبگان حاکم بود، نخبگانی که بیش از حد به مهاجرت، تکثر فرهنگی و جهانیشــدن بها میدادند. تشــبث بــه تهدید خیالی «اسالمیشــدن» شــیوه قدرتمندی بود براي تبدیلکــردن این فرمول مبتني بر قربانيبودن ســفیدها به سالحي مؤثر. این تمهید باعث قدرتمندشدن حزب جبهه ملی فرانسه )FN( تحت رهبری ژان ماری لوپن و موفقیت چشــمگیر آنها در انتخابات سال 1984 شــد؛ آنها 10 کرســی را در پارلمان اروپــا از آِن خود کردنــد. احتماال همین فرمول باعث شــود دخترش مارین لوپن به دور نهایی انتخابات ریاست جمهوری سال بعد راه بیابد. پس از رویدادهای ،2016 نباید نســنجیده عمل کرد و احتمال پیروزی قاطع او را به کل کنار گذاشت. از دهــه 1990 به بعد و خاصه تحتالشــعاع جنگ علیه ترور، جنبشهای افراطی دستراستی از جبهه ملی فرانسه درسهای زیــادی آموختهاند. آنها خــوب فهمیدهاند که چطور زبان ظاهرا غیر نژادپرستانهای که از فرهنگ و قومیت حرف میزند، میتواند سالحی باشد برای به خدمتگرفتن قدرت اســطورهای باور به قربانیبودن سفیدها. آنها خوب فهمیدهانــد که اســتفاده از واژگان و شــیوههای تازه برای حــرفزدن در مــورد یهودیها، به آنها اجــازه میدهد در برابر هر نوع اتهام نونازیبــودن از خود دفاع کنند. از زمان پایان جنــگ جهانی دوم، در اروپا نژادپرســتی با نازیســم یکی انگاشــته میشده و نازیسم هم با یهودستیزی. احزاب افراطی دستراســتی آشــکارا اسالمهراســی را به جای نظریههای توطئه یهودستیزانه مینشانند و اسرائیل را- که در گذشــته مورد نفرت جنبشهای فاشیستی پس از جنگ بود- رژیمی تلقــی میکنند که در جبهه مقدم جنگ غرب با اســالم قرار دارد؛ این احزاب بــا این کار میتوانند هر چه بیشــتر موافقت و همدلی جریان غالب را به دست بیاورند. حزب والمز بالنگ [به هلنــدی یعنی «منافع فالندریها»] در بلژیــک و حزب آزادی )PVV( در هلند هر دو همین راه را پی گرفتهاند و باعث ظهور پارادوکســی ظاهری شدهاند، پارادوکس صهیونیســتهای دستراســتی که همدلی با نازیســم را در کارنامه گذشــته خود دارند- و البته قسمی یهودستیزی که چندان هم پنهان نمیشود. در ایــاالت متحــده، این نوع سیاســت پیونــد تنگاتنگی با وبســایت خبری به غایت محبوب برایتبارت نیوز دارد. بنا به گزارش موتور جســتوجوی گوگل، لوپنها در 71هزارو 500 صفحه از وبســایت برایتبارت نیوز مورد اشــاره قرار گرفتهانــد. نام رهبر حــزب آزادی هلند، خیــرت ویلدرس، تقریبا در چهارهزار صفحه این ســایت ذکر شــده است. از نظر برایتبارت، لوپنها و ویلدرس، همتایان اروپایی ترامپ، قهرمانانیاند که از اروپا در برابر تکثر فرهنگی و جهانیشدن افراطی و اشغالشدن قریبالوقوع توسط مسلمانان دفاع میکنند. یکی از نویســندگان دائمی سایت دیوید هرویتس اســت، چهرهای شــاخص در شــبکههایی که به تبلیغات اسالمهراســانه دامن میزنند. ســازمان او، مرکز آزادی، از مبارزات سیاســی ویلدرس در هلند حمایت مالی میکند. رئیس سابق برایتبارت نیوز، استیو بانون، در سال 2014 اعالم کرد که این ســایت قاطعانه باور دارد که پیشــگام «قیامی جهانی» و دستراستی است، قیامی که شامل جبهه ملی فرانسه، ویلدرس در هلند، حکومت نارندرا مودی در هند و حزب استقالل بریتانیای )UKIP(ریبک به رهبری نایجل فاراژ (حزبی که امسال به هدف خود برای رأیآوردن برای خروج از اتحادیه اروپا رســید) ميشــود. نقطه اشتراک همه این احزاب چیزی نیســت جز جداییطلبی قومی و نژادپرستی اسالمســتیزانه، اموری کــه آنها در قالب شــعور متعارف متمردانه و نهادستیزانه مردم عادی عرضه میکنند. انتصــاب بانــون بهعنوان استراتژیســت اصلــی تأثیری را برجســته میکند که این سیاست دستراســتی افراطی و هویتمحور در کاخ ســفید ترامپ خواهد داشــت. جالب آنکــه وقتی اخیرا بانــون را به یهودســتیزی متهم کردند، حامیان او به راحتی با اشــاره به حمایــت برایتبارت نیوز از اسرائیل، این اتهامات را نادیده گرفتند. در این میان، نمایش نونازیها در تظاهرات ریچارد اسپنسر در حمایت از ترامپ در واشنگتن دی.ســی به موقع بود و حواس مردم را پرت کرد و این باور اطمینانبخش را ایجاد کرد که هنوز میتوان فاشیستها را با همان دالهای قدیمی شناسایی کرد. یک هفته با ابراز انزجار و خشم روبهرو بودیم و بعد رسانههای

خبری مســئله را فراموش کردند و بــه راه خود رفتند و در این میان، فاشیســم خاص بانون که کمتر به چشم میآمد، قسر در رفت.

بازی با روایتهای مبتنی بر قربانیبودن سفیدها

قــدرت ایــن سیاســت هویتی نــژادی در روایــت ضمنی نژادگرایانهای نهفته که در مورد قربانی بودن سفیدها ارائه میکند. ترامپ با کمک این روایت میتواند قصهای سر هم کند که دلیل وخیمبــودن اوضاع را توضیح میدهد: دلیل اینکه نخبگان شــرکتها حتی به خاطر شکستهای خود خجالتزده نیســتند این اســت که این نخبگان با پذیرش قسمی جهانیگرایی(msilabolg) دیگر هیچ تعلق خاطری به تــوده آمریکاییهای «معمولی» ندارنــد؛ و دلیل اینکه سیاستگذاریهای واشــنگتن خودخواهانه و عقبمانده و بیخبــر از امور اســت این اســت که تحت ســلطه این جهانیگرایان بیریشه قرار دارد. ترامــپ همانقــدر مشــغول ساختمانســازی بــوده که دلمشــغول نژادسازی. او در ســال 2011 بود که قدم در راه کاخ ســفید گذاشــت، آن هم با عمومی کــردن این نظریه توطئه نژادپرســتانه که اوباما در کنیا متولد شــده. معنای نهفته ایــن نظریه این بود که ایاالت متحد رئیسجمهوری دارد که پنهانی دل در گرو اسالم دارد و در خدمت «دشمن» است. منظورشان واضح بود: آن شکل از تکثر فرهنگی که اوبامــا نمایندهاش بود در واقع چیــزی نبود جز خرابکاری و براندازی. دو ســوم طرفداران ترامپ در اواسط 2015 در نظرسنجيها گفتند اوباما مسلمان است. ترامپ با دمخور شــدن با کســانی چون نوت گینگریچ، فرنک گفنی و استیو بانون خود را تحت محاصره کســانی قــرار داده که به این نظریه باور دارند که اخوانالمسلمین پنهانی در کار اشغال حکومت ایاالت متحده اســت و در پی آن است که قانون شرع را اجرایی کند.3 بــه طور کلیتر میتــوان گفت، تصویر کلیشــهای بانکدار جهانوطنی توصیفشده در یهودستیزی اوایل قرن بیستم بدل شــده اســت به آنچه بانون «حزب داووس» مینامد، حزبی که حال «جهان مســیحی-یهودی غرب» را با نوعی جهانیشــدن تهدید میکند، جهانیشدنی که مبتنی است بر تکثر فرهنگی و تلویحا ضدسفیدها. از اینرو، ایدئولوژی ترامپ راهی فراهم میکند برای ایجاد پیوند میان خشــم مشــروع مــردم از ناکامیهــای ســرمایهداری و دفــاع از ســفیدهایی که علیالظاهــر نقش قربانــی را دارند. یکی از موفقیتهای مبارزاتی ترامپ این بوده اســت که طبقه روشنفکر را واداشته، به جای آنکه طبقه کارگر را از نژادهای مختلف تلقی کند، هرچه بیشتر درباره «طبقه کارگر سفید» بهعنوان قربانیان اصلی شرکتها حرف بزنند. این شــکل جدید بســیج کــردن هویــت نژادی، درحالحاضر میلیونها آدم را به همدستی مداوم با برتری نژاد سفید میکشــاند، بیآنکه این افراد مجبور شوند به طور کامل در تعصب جنبشهای سیاسی شبیه به جنبش کالن4 سهیم شوند. عالوه بر این، این ایدئولوژی، لیبرالیسم نخبهگرای اوباما و کلینتونهــا را نیز دور زده اســت. رهبران حزب دموکــرات در پی ایــن بودهاند که ســرمایهداری نژادپرســتانه آمریــکا را اصالح کنند تــا مردمان رنگینپوست نیز بتوانند به صف نخبگان قدرتمند و ثروتمنــد بپیوندنــد، البته بدون دســتزدن به ساختارهای بنیادین سرکوب و استثمار. آنها چشم به ســقف شیشــهای دوختهاند که باید برای عده محدودی شکســته شــود ولی نمیخواهنــد نظری نیز بــه کفهای ســیمانی شلوغ این عمارت بیفکنند. این قسم تکثر فرهنگی شرکتمحور بدین معناست که ایاالت متحده علنا سرکوبی را که هنوز بر آن اســتوار اســت انکار میکند. ایاالت متحده داستانی در باب فضیلت بیهمتای خویش تعریف میکند، حال آنکه نابرابریهای ویرانگری را حفظ کرده و با خشونت تمام از آنهــا حمایت میکند. آمریکا به بانــگ بلند خود را رهبر جهانی آزاد اعالم میکنــد، و درعینحال در همهجا از نخبگانی دفاع میکند که از عدم آزادی و اســارت میلیونها نفر پول درمیآورند و سود میبرند.

ترامپ از ریاکاریهای لیبرالیسم آمریکا بهرهبرداری کرد

ترامــپ دقیقــا از شــکاف میــان ارزشهــای لیبرالــی مصلحتاندیشانه و سرشار از نزاکت، یعنی ارزشهای مورد حمایت مدیران عالیرتبه اجرایی و وزرای خارجه، و استثمار و خشونتی که این افراد در درون آمریکا و در سرتاسر جهان مسئولش هســتند بهرهبرداری کرد. فاشیسم او نیازی ندارد که از صفر شروع کند. قدغن اعالم کردن ورود مسلمانان به ایــاالت متحده چیزی را روشــن و صریح میکند که از پیش در سیاســتهای جنگ علیه تــرور در دوران بوش و اوباما تلویحا وجود داشت. به همین سیاق، تالش او برای ساختن دیواری در مرز مکزیــک چیزی را به نمایش میگذارد که از دهه 1990 سیاست رسمی هر دو حزب بوده است. اینچنین است که سیاست ترامپ در ایاالت متحده قرن بیستویکم، در میان این همه ریاکاری و حرفهای کلیشهای در باب تکثر فرهنگی به رشد و توســعه خود ادامه میدهد. مسئله این نیست که انبوه سیاســتهای هویتی نخبهگرایانه لیبرالها بــه پیــروزی ترامپ کمک کــرد، بلکه بحث این اســت که سیاستهای هویتی نخبهگرایانه لیبرالها به حد کافی پیش نرفت. جنگ آنها علیه نژادپرستی در اتاقهای هیئتمدیره شــرکتها آغاز شده و به انجام رسید [فقط و فقط به دنبال منافع شــرکتها بود] و از اینرو، محدودیتهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ریشهداری را که اکثریت سیاهپوستها و رنگینپوســتها با آنها مواجه بودند، دستنخورده باقی گذاشت. پیام ترامپ این اســت که تنهــا او توانایی ایــن را دارد که سرپوش جامعه مدنی را کنار بزند تا بازی سیاسی در هیئت جنگ قدرت آشــکار شــود. او تلویحا میگوید وقتی قواعد مصلحتاندیشــی و نزاکت سیاسی ازجمله تکثر فرهنگی کنار گذاشته شود، تنها چیزی که میماند این است: «آنها» و «ما»، تقالی نژاد و ملت برای رسیدن به برتری. در دوران ترامپ، دشمنان ناشناخته نمیمانند بلکه نامیده میشوند و زهــد لیبرالــی نیز بــه دور افکنده میشــود. بدین معنا، ابتــذال و هرزگی او- همان خصلتــی که خرد متعارف آن را عنصری میداند که باید صالحیت او را زیر ســوال ببردپیام ایدئولوژیک او را بســیار بهتــر و قدرتمندانهتر از بحث عقالنی روشن میکند. حتی الفزدن ترامپ درباره اندازه ... در یکی از مناظرههای انتخاباتی چیزی بیش از یک وقاحت و هرزگی تصادفی بــود. معنای پنهانش این بود که قدرت بسیار عریان و بدون شرمزدگی اعمال خواهد شد. اوبامــا از قدرت نرم بهره میبرد، ترامپ ســخت و خشــن خواهد بود. در برابر این پیام مردساالرانه، کلینتون را یارای رقابت نبود. مواضــع ترامــپ در مــورد تجــارت آزاد جهانــی را - که علیالظاهر گسســتی اســت از باورهای راستکیشانه این چند دهه- نیز نمیتوان از سیاست هویتی نژادپرستانهاش جدا کرد. جهانیشــدن مورد حمایت ریگان و بیل کلینتون مبتنــی بر این فرض بود که اگر جهان نظام تجارت و قواعد سرمایهگذاری لیبرالی را اتخاذ کند، سرمایهداری آمریکایی اوضاع بهتری خواهد داشــت. وقتی بیل کلینتون در سال 1994 معاهده پیمان تجارت آزاد آمریکای شــمالی (نفتا) را تصویب کرد، جهانیشــدن چون آمریکاییشدن به نظر میرســید، و شــرکتهای آمریکایی نیز انتظار داشتند کار و بارشــان از ِقبَل این معاهده سکه شــود. مدیران اجرایی بانک ســرمایهگذاری سالومون برادرز در آن زمان گفتند که عدم موفقیت در تصویب نفتا برابر خواهد بود با «ســیلی در صــورت همه رهبــران نیمکره غربــی، رهبرانی که راه سرمایهداری را به اقتصادهای دولتی ترجیح میدهند». امروزه اوضاع متفاوت به نظر میرســد. احتمالش بســیار کم اســت که حکومتی سوسیالیستی در مکزیک به قدرت برسد، به همین دلیل بخشی از دلیل وجودی معاهده نفتا به باد رفته است. عالوه بر این، به نظر میرسد جهانیشدن بیشــتر ناظر بر مرکز زدودن از غرب اســت تــا ابزاری برای حصول اطمینان از هژمونی آمریکا؛ این مســئله نیز به نفع آن شــکل از باور به قربانی بودن ســفیدها اســت. ترامپ درباره «آواز ناســاز و کاذب جهانیگرایــی» حرف میزند، آوازی که متضمــن برابری منزلت اســت و ایاالت متحده را در زنــدان قواعد فراملی اســیر کرده اســت. او میگوید این «وحدتهای بینالمللی» چیزی نیســتند جز تسلیم و واگذاریهای ملی «که دســتوپای ما را میبندند و باعث ســقوط آمریکا میشــوند». تعهد او به بررســی مجدد یا کنارکشیدن از معاهده نفتا، پیمان تجاری اقیانوس آرام و نیز به چالشکشیدن تجارت و سیاستهای پولی چین جملگی از ایــن مســئله آب میخورند. این سیاســتهای ترامــپ تضاد فاحشــی بــا سیاســتهای دوران ریاســتجمهوری جمهوریخواهان پیشین دارد. محــض نمونه، جورج بوش ســعی کرد معاهده تجارت آزاد میان کشورهای قاره آمریکا )FTAA( را مطرح کند؛ این معاهده قلمرو معاهده نفتا را از طرف جنوب گسترش می داد.

سیاستهویتینظامیگرانه مبتنی بر برتری نژاد سفید

مســئله اساســیتر این اســت که دیگر احساس نمیشود که دنیا رفتهرفته دارد به زیر سلطه آمریکا درمیآید. از نظر بانون، پروژه جهانیگرای تسلط بر

جهان از خالل اشاعه بازارهای آزاد و دموکراسیهای غربی فقط باعث پر شدن جیب کشورهای شرق آسیا و از بینرفتن ثبات خاورمیانه شده. به نظر او، چنین پروژهای درعینحال باعث تولید فرهنگی کامال کاالیی، فاسد و بیروح در آمریکا شده و تیشه به ریشه میراث غرب زده است. نتیجه منطقی این اســت کــه نقش آمریــکا در جهان بایــد تجدید قوای سنتهای فرهنگی غرب باشد، نه حمایت و نظارت بر نظام بازار آزاد جهانی. جنگ علیه «اســالم افراطی» در جبهههای مختلف فقط بخشی از این نقش خواهد بود. بانون، شبیه بیشتر افرادی که ترامــپ برای امنیت ملی منصوب کــرده، جهان غرب و اســالم را درگیر نبردی هزارهباورانه میداند که مستلزم «موضعی بســیار بسیار بســیار تهاجمی و ستیزهجویانه» اســت. مثل روز روشــن اســت که ایران یکــی از اهداف اســت. در سرتاسر خاورمیانه، شــرق آفریقا، شمال آفریقا، تاکتیکهای «جنگ کثیف» متعلق بــه دوران اولیه جنگ علیــه ترور با تمــام قوا احیا خواهد شــد. ترامپ میگوید «شــکنجه از طریق القای حس غرقشدن کمترین کمترین کمترین شــکنجه خواهد بــود». او راه را بــرای بدتر از این حرفها بازخواهد کرد. اما، برخــالف دوران جورج بوش، جنگ تازه علیه ترور دیگر مزین به تظاهر نومحافظهکارها به ملتسازی نخواهد بود. هنوز خیلی زود اســت و نمیتوان معلوم کرد آیا از تجارت آزاد جهانــی فاصله خواهیم گرفت یا نــه و این نظام چه شکلی به خود خواهد گرفت. در حال حاضر، مثل روز روشن است که نهادهای شرکتی باور دارند که سیاستهای ترامپ از سیاســتهای راستکیشانه مقرراتزدایی پیروی خواهد کرد: انتخاب او باعث شــد قیمت سهام باال رود، حال آنکه لوید بلنکفین، مدیر اجرایی گلدمن ساکس، میگوید به باور او سیاستهای ترامپ باعث «حمایت از بازار» خواهند شد. بااینحال، احتماال تنش میان سیاست نژادپرستانه جدید او و بازارهای جهانی یکی از ویژگیهای دوران ترامپ خواهد بود. البته نمیتوان به ســرمایهدارها چشــم امید داشت تا ما را از فاشیســم نجات دهند. بیشتر احتمال آن میرود که طبقه متشکل از صاحبان شــرکتها، شورش نخبهگرایانه ساختگی ترامپ را فرصتی بدانند برای نجاتدادن خود از بحرانی که خودشان خلق کردهاند. هرچه باشد، از قرار معلوم فرمولهای سیاسی احزاب چپ میانهرو و راســت میانهرو و اهل اعتــدال که از پایان جنگ سرد بر غرب ســلطه داشــته، توانایی حلکردن بحرانی را ندارد که از سقوط بازار سهام در سال 2008 آغاز شد. دوران ریاستجمهوری اوباما فقط میتوانست این تسویهحساب گریزناپذیــر را موقتا به تعویــق بیندازد. ژرارد آراد، ســفیر فرانســه در ایاالت متحده، در شــب پیــروزی ترامپ گفت که سیاســتهای جاافتاده غــرب «در برابر چشــمانمان فرومیریــزد». در حــال حاضر، بــه نظر میرســد احزاب افراطی دستراستی این بحران را بهتر درک کردهاند و بهتر فهمیدهانــد که چطور باید ائتالفهایی شــکل داد تا بتوان از آب گلآلود ایــن وضعیت ماهی گرفت. موفقیت ترامپ در انتخابــات یکی از نتایج این وضعیت اســت، و برگزیت نتیجهای دیگر. اگــر ویلدرس یا لوپن قــدرت سیاســی را در اروپا به چنگ میآوردنــد، بــا ظهور مجدد بــاور به برتری نژاد ســفید و برنامــه تصفیه قومی روبهرو میشــدیم. همین سیاســت نتیجــه یکســانی در ایاالت متحــده به باور خواهــد آورد: آموزههای مــروج جایگاه اســتثنایی آمریکاییها. میتوان از پیش مکانیســمهایی را تشــخیص داد که از طریقشان، این سیاســت اجرایــی خواهد شــد: برنامههــای اجباری ثبتنام مســلمانان، جمعکردن تودههای مسلمان، اخراج خارجیهای سیاهپوست و رنگینپوست، ایستبازرسیهای فدرال و بازرسیهای بدنی، وضع «نظم و قانون» جدید که نوک پیکان حملهاش به سمت جوامع سیاهپوستان خواهد بود، اعمال محدودیت بر رأیدادن و غیرقانونی اعالمکردن جنبش «جان سیاهان مهم اســت»، دفاع از حقوق مدنی مســلمانان و همبســتگی بــا فلســطین. پسماندههــای دموکراسی نیز بر باد خواهد رفت. چنین خواهد بود عناصر اصلی پارادایم تازه و افراطی جناح راســت برای حکومت. حال که ترامپ سکاندار بزرگترین سیستم حفاظتی- مراقبتیای شده که تابهحال خلق شده و ایــن امکان را در اختیار دارد که هر وقت دلش خواســت با حمالت هوایی دست به کشــتار غیرقانونی بزند، شالوده قسمی فاشیسم قرن بیستویکمی ریخته شده است. واکنــش مــا نبایــد معطوف به این باشــد کــه وضعیت آمریکا را به همان وضعیت موجود سرشــار از میانهروی و اعتدال برگردانیم که حال بیآبرو و رســوا شــده است. باید در رادیکالیســم همپای ســخنان خود ترامپ باشیم، اما این رادیکالیســم را در برنامهای حقیقــی بنیان نهیم، برنامهای بــرای فرارفتن از ناکامیهای این ســرمایهداری هار و افسارگســیخته. اما اولویت عاجل ما این اســت که مــا نیز دیوار خودمان را بســازیم: دیوار همبســتگی برای دفــاع از خودمــان در برابر حملههای پیــش رو. «چراکه اگر ســپیدهدم به سراغ تو آیند، شــباهنگام نیز نوبت به ما خواهد رسید» [از جیمز بالدوین].

منبع: truth-out

-1 اشاره به شــخصیتی در یکی از سریالهای آمریکایی. او سرباز پیشین و محافظهکاری مرتجع و نژادپرست است که از گروههای مختلف اجتماع ازجمله سیاهها، کمونیستها، همجنسخواهان، یهودیان و زنان نفرت دارد. -2 منظور از جنوب عمیق یا ســفلی منطقهای فرهنگی و جغرافیایی در ایاالت متحده اســت. به لحاظ تاریخی وجه تمایزش از جنوب علیا این اســت که ایــن بخش از آمریکا بیشتر وابسته به کشــاورزی است و در دوران پیش از جنگ داخلی جزء جوامع بردهداری به حساب میآمده است. -3 این پروتکل سندی جعلی و یهودستیزانه است. -4 جنبشی ارتجاعي در ایاالت متحده که طرفدار برتری نژاد سفید، یهودستیزی ...و است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.