پوپولیسم و ضد پوپولیسم در آینه اقیانوس اطلس

درسهاي انتخابات آمریکا

Salnameh Shargh - - اندیشه - اتیین بالیبار ترجمه: سهند ستاری

پاییز امســال که در آمریکا تدریــس میکردم، حین و بعد از انتخابــات ریاســتجمهوری، همه رفقایم، دانشــجویان و همکارانم فقط یک ســؤال از من میپرســیدند: نفر بعدی کیســت؟ آیا لوپن در انتخابات ماه مه فرانسه پیروز خواهد شد؟ آنها سناریوهای مختلفی را مطرح میکردند: از نظریه ریزش دومینویی گرفته که طبق آن ســقوط هــر «دولت لیبرالی» ثبــات دولت بعدی را بــر هم میزند تا حالتی شــبیه آغاز یک بیماری مســری ناشی از ویرانی سیاستهای اجتماعی توزیعی که نوک پیکان نولیبرالیسم در همه جای دنیاست. بــر همین اســاس، اغلب آنهــا برگزیت را حاکــی از نتایج «غیرمنتظره» دیگری میدانستند که در پیش است. شکست کلینتون در کنار ســقوط ماتئو رنتســی و انصــراف اوالند از شــرکت مجدد در انتخابات جنبههایی گوناگونی بود از یک چیز: متالشیشدن «چپ میانه». شکست نوفاشیستهای راســتگرا در انتخابات ریاســتجمهوری اتریش روزنهای موقت و تظاهرات مردمی لهســتان علیه رژیم کازینســکی کورســویی از مقاومت بود. حال سؤال استراتژیک (پیش از کشتار وحشیانه اخیر در برلین) این است: آیا مرکل در مقابل حمالت ائتالف بیگانههراس در واکنش به گشودن مرزهای آلمان به روی پناهجویان سوری سر موضع خودش خواهد ماند؟ بــه اروپا که برگشــتم دیدم این ســوی اقیانوس اطلس نیز همین سؤالها در جریان است. همه تحلیلها یا نظرورزیها حول «پوپولیســم» میچرخد، بهرغم اوج ابهام این واژه و طیف وسیعی از کاربستهای متضاد آن.

آینه روشنگر اقیانوس اطلس

قبول دارم که اروپا و ایاالت متحده اکنون آینهاي روشــنگر در برابر هم گرفتهاند (البته منظورم از اروپا اتحادیه اروپای کنونی است، توجه داشته باشید که بریتانیا اگرچه امتیازاتش بعد از برگزیت کمتر شــده هنوز عضو آن است). تفاوتها واضح و شناختهشدهاند. ولــی این دو بــا هم تعامــل و چیزهایی را دربــاره یکدیگر روشــن میکنند. همین قضیه کمــک میکند بحران عمیق «نهادهاي سیاســي» را درک کنیم که اکنون در هر دو طرف اقیانوس جریان دارد، نقاط اشتراک کلیدی آنها را بشناسیم و از کليگویيهاي پوچ و کوتهنظری محلــی بپرهیزیم. این مســئله با عقــل جور در میآیــد، بهخصوص چــون اســتراتژی در اروپا بیتردید در ســطح کل این قاره تعیین میشود: رخــوت فزاینــده نظامهــای پارلمانــی، اثرات بیکفایتی حکومتها بر یکدیگر (بریتانیا، اسپانیا، ایتالیا، فرانســه و غیره) که از مردمشــان طعمه خــوب و راحتی بــرای گفتارهــای عوامفریبانه ملیگرایانه میســازد، همه اینهــا را باید پیامد مستقیم یا آسیبهای ناخواسته فروپاشی پروژه اروپا بهعنوان یک خطسیر سیاسي و فرهنگي معتبر دانست. در طرف دیگر اقیانوس اطلس، در آمریکا، اکنون افول قدرت «امپراتوری»، نه تنها «قــرارداد اجتماعی» - که زمانی پایه اقتصادی و وطنپرستی آن بود - بلکه عمارت قانون اساسی آمریکا را هم به لرزه انداخته است، آنهم بهرغم اینکه یکی از قدیمیترین رژیمهای جمهوری دنیا را شــکل میدهد که نوعی نظام عالی «کنتــرل و توازن» بهمنظور حفظ ثبات در تنشهای داخلی دارد. برای ما اروپاییها، انتخابات آمریکا ســه درس دارد که باید آنهــا را به زبان تاریخ خودمان و فرازو نشــیبهای کنونی «ترجمه» کنیم و با آنها مطابقت دهیم. در ادامه این ســه درس را توضیح میدهم: .1 درس اول را بایــد از شکســت هیــالري کلینتون گرفت. شکســت او در اصــل ناتوانــیاش در غلبه بر نــوع بیان و ترفندهای حریفش بود کــه موجب برتری ترامپ در ایاالت «مشــهور» و سرنوشتساز شد. چون همانطور که میدانیم کلینتــون با اختــالف قابلتوجهی رأی مردمــی باالتری به دســت آورد. درس اول: تــالش بــرای «خنثیکــردن امــر سیاســی» در قالب «حکمرانی پســادموکراتیک» که اکنون در نظامهــای پارلمانی دو حزبی ما دســت باال را دارد هم پوچ است و هم به فاجعه ختم میشود، آنهم با پوشاندن شــکافهای عمیق جوامع ما که یا محصول نولیبرالیســم اســت یا بهواسطه آن تشدید شــده. این شکافهای عمیق عبارتاند از: شــکافهای طبقاتي (ازجملــه نابرابریهای روبهافزایش اقتصادی و آموزشــی)، شــکافهای قومي و نژادي (اغلب همراه با تبعیضهای مذهبي) و شکافهای اخالقي (خاصه در حوزه ارزشهاي خانوادگي و هنجارهای جنسی). به اینها حد باالیی از خشونت ساختاری را اضافه کنید: خشــونت اقتصادی، قضایی، خانوادگی و شهری که کلینتون هرگز اســمی از آنها نبرد (جز اشــاره محدود به زنستیزی) و ترامپ موفق شد همه اینها را تحت اصطالح «خشم» از آِن خود کند. .2 درس دوم حاصل مقایســه کمپینهــای ترامپ و برنی ســندرز اســت. اغلب تحلیلگران لیبرال آنها را بهعنوان جنبشهــای «متقارنی» معرفی کردنــد که هر دو نخبگان را پــس میزدند (بهعنوان مثال نــگاه کنید به تحلیلهای نیویورکتایمــز). درس دوم: زین پس و برای همیشــه باید اســتفاده از مقوله «پوپولیسم» را برای دوختن شکاف چپ و راســت کنار بگذاریم. این مســئله بهخصــوص از دیدگاه اروپایی مهم اســت، چون واژه «پوپولیسم» تاریخ متمایز و تاحدی توزیع معناشــناختی متفاوتی در ایاالت متحده دارد (جاییکه در آن همین حاال الیزابت وارن، بهعنوان یک سناتور بسیار منطقی و جاافتاده، نمونه بارز یک پوپولیست است). اینکه «سیستم» هم از حیث مشروعیتاش و هم از حیــث ظرفیت نمایندگیاش در بحران اســت، دیگر نهفقط یک عقیده یا نظریهای سیاســی بلکه یک واقعیت عینی اســت. ولی نتایج حاصل از این وضع با هم جور در نمیآید و مسیرهای مختلفی دارد: یا «ملیگرایی بیگانهســتیز» (اغلب همراه با سیاستهای حمایتی مهاجرتی و مرزهای «بسته») یا جســتوجوی «مــردم حذفشــده» (اصطالح

دلوز)، ســنتز جدیدی از مقاومت و امیدهای دموکراتیک که متضمن «تکثر» فرهنگها و نیروهای اجتماعی است. اما با وجــود برخی امکانها برای آمیزهای از خطمشــیها در بازی سیاســی (که در اروپا گاهی به نام ائتالف «ســرخ و قهوهای 1»شناخته میشــوند و به نظر میرسد تالشهایی بــرای ایجــاد آن در برخــی نقــاط اتریــش وجــود دارد و وسوســههای مشــابهی را در فرانســه و آلمان برانگیخته است)، در واقع هیچ حد وسطی وجود ندارد. .3 درس ســوم اینکه تردیدی نیســت الگوهای نهادی که ریشــههای تاریخی متباینــي دارند شــرایط متفاوتی براي عمل سیاســي تعیین ميکنند، خواه عمل سیاسی معطوف به دولت و خواه فراتر از آن. صحت این مســئله را ميتوان در مقایســه ایــاالت متحــده و اروپــا و نیــز درون اروپاي «شــبهفدرالي» و در میان کشــورهای تاریخــياش دید. با اینحال، این تفاوتها نباید سرپوشــي باشد بر این واقعیت کــه هم در اروپــا و هم در آمریکا یک معضل واحد ســر بر مــیآورد: معضل مربوط به قانون اساســی. (آمریکا و اروپا به عنوان دو سرزمیني که الگوي «بورژوازي» دموکراتیك در قرن نوزدهم در آنجا پا گرفت و بعدها مجبور شدند خود را با خیزش جنبشهاي رهایيبخش و تأثیرات متقابل پیکارهاي اجتماعي وفق دهند). این معضل کلي و فراگیر زمانه ماست (که البته در جاهاي دیگر دنیا نیز وجود دارد: آمریکاي التین، هنــد، آفریقاي جنوبي که مقایسهشــان معنادار اســت، در حاليکه رژیمهاي پساکمونیستي چین و روسیه پیرو منطق دیگرياند). محتواي این معضل نوســان شدید بین دو چیز اســت: فرایند ظاهرا برگشــتناپذیر «دموکراســیزدایی» و امکان «دموکراتیککردن خود دموکراسی». ما بــا مخلوطي از سیاســتزدایي (از طریــق اعمال نفوذ نهادینه شــرکتها و تبعیت «حکومت منتخــب مردم» از تکنوکراسی) و «وضعیت اضطراري» دائمي یا دولت امنیتي مواجهیم که در فرایند دموکراسيزدایي سهیماند. برعکس، ایــده «دموکراتیککردن دموکراســی» باید بــا مهار قدرت پول در سیاســت، لغو انحصار تکنوکراتیك بر تصمیمگیری عمومي، و محدودکردن امتیازات مادی و فرهنگي آغاز شود. این نوعي از تغییر نظام اســت که در پي ســاخت فضاهایي براي «مشارکت مستقیم» شهروندان در امور عمومي است: ضرورت مشارکت آنها اکنون در تمام کشورها مشهود است. به زبان ساده، این مســئله همان «شهروندي فعال» است، منتها با قبول خطر بازگشــت به «جنگ داخلي» بین احزاب یا جهانبینيهاي متخاصــم (که باید آگاهانه اداره و کنترل شود) و بدینقرار سستشدن پایه صلب نظامهاي سیاسي که وســواس «اجماع» و «برقراري وضعیــت عادی» دارند ولی در برخورد با مخالفان خود بهشدت کمتحملاند.

انتخابهاي رعبانگیز

با اینکه مقایســه با بحران جهاني دهــه 1930 هم مفید و هم تا حدودي ناکافي اســت، در سطحي کليتر دریافتهایم کــه انتخابهاي رادیکال بین الگوهای اجتماعي و ارزشها اکنــون (دوبــاره) خطرنــاك ميشــوند، چــون مخاطرات «جهاني» که به صورت محلي منعکس ميشوند بر یکدیگر تأثیر منفی میگذارند: انگار آنها موجد «شرط عدم امکان» هــر نوع ارزیابي عقالنــي عّلی خود هســتند. این قضیه در مــورد نحوه عمل گرمایش زمین صادق اســت. گرمشــدن زمین اکنون تغییرات اقلیمي را به آســتانهای برگشتناپذیر رســانده، تهدیدي اســت به تخریب جهان ســکونت همه آدمیان (و گونههاي دیگــر) و قابلیت دارد در آیندهاي قابل پیشبینــي آدمها را مجبور به فــرار یا هالک کند. همین امر دربــاره فرایند مقرراتزدایي ســرمایهداري مالي نیز صادق است که اکنون تحت سلطه تب جدید طال و کسب نقدینگی است – فرایندی که روی دیگر آن رشد تصاعدی بیثباتی در زندگی مردم، چه خانهبهدوشها و چه ســاکنان یک کشور، است. ساسکیا ساسن به خوبی این روند را «اخراج گسترده» عمومي نامیده اســت. همیــن امر درباره نظریــه «برخورد تمدنهــا» نیز صحت دارد؛ یک فانتزی که در عین داشــتن ریشــهای واقعی به توهمات خود جامه عمل میپوشــاند. «برخورد تمدنها» رژیم جدید مهاجرت بینالمللي است که اختالط فرهنگهای سنتی را به دنبال دارد. جایی که ایــن پدیدهها بــا موجبیتهای گوناگــون به هم میرســند خشــونت افراطــي ظاهــر ميشــود. رؤیاهاي امپراتوري از دسترفته، ستیزهاي مذهبي و سکوالر، تجارت عظیم سالح و عطش نفت (یا در مورد فرانسه، اورانیوم) و ملغمــهای از تهدیدات امنیتي واقعي و خیالي تحت عنوان «ترور»، همگی آتش خشونت را شعلهورتر میسازد. بــا توجه به ایــن چالشهاي جهاني - کــه کموبیش توده مردم آنها را لمس میکنند – هر روز میتوان مشاهده کرد که موجودیتهای «خودمختــار» یا بهرهمند از «حاکمیت» (ملت-دولــت، فدراســیونها و ائتالفهــاي فراملــي، ســازمانهای بینالمللي) اگر زیانبخش هم نباشند بدون شــک عمدتا ناتواننــد. این «ناتوانی» (این عبــارت را من در گذشته براي توضیح ریشــههاي بیگانهستیزي نوفاشیستی در میان شــهروندان «سفیدپوســت خردهپا» بــه کار بردم، کســاني که بــرای فراموشکــردن تنزل اجتماعــي خود از دولت«شان» میخواهند نســبت به «غیر» آشکارا تبعیض روا دارد) کینتوزی و وحشــت جمعــي به وجود میآورد و «پوپولیست»ها ســوار موج آن میشوند، موجی که چهبسا از دستشــان در رود یا آنها را به ســمت نوعی دیکتاتوري سوق دهد. از ســوي دیگر، با امید و ستایش شــاهد انرژي براي احیای دموکراسي در جنبشهاي «انجمنی» اخیریم، جنبشهایي چون خشــمگینان اســپانیا، بهار عرب (که ابعاد دیگری نیز داشــت)، اشغال والاستریت، میدان ســینتاگما، پارگ گزی، شــبخیزان و ... که در دوران حاضر حقیقتا ایده یک مردم فعــال و فهیم را زنده کردهاند. ولی مایه ناامیدی اســت که وقتی خواســتند تغییرات نهادی در ســطح سیاستگذاری ایجاد کنند در برخورد با قدرت انباشــته و متمرکز الیگارشی خلع ســالح شدند. ما به چیزی «فراتر» از این جنبشها نیاز داریــم. در غیر اینصورت، این آونــگ در جهت مخالف و با شــدیدترین ضرب جابهجا خواهد شــد. همین حاال ترامپ (که با دســتورالعملی «پوپولیســتی» انتخاب شد) در حال مقدمهچینــی برای انتقامی ســهمگین از جنبش اشــغال اســت که هنوز هــم احوال مدیــران اجرایی والاســتریت را آشــفته میکنــد. در ترکیــه اردوغان (چه رســد به بقیه خاورمیانه) یک «ضد کودتا» بهطرز وحشیانهای دموکراسی و آزادیهای فــردی را داغان کرده اســت. و در همه جای اروپا سیاســتمداران از چپ تا راســت بر ســر جایزه عدم رواداری رقابت میکنند. پس آیا ما وارد شــب بلند انقیاد و سیاستستیزی شدهایم؟

ضد پوپولیسم فراملی

بــا اینحال هیچ راهــي وجود ندارد که پوپولیســم ملیگرا بتوانــد راهحلي براي چالشهــاي بنیادي روز یــا برآوردن خواستههاي اساسي قاطبه مردم (برایندي از «اقلیتهای» متنــوع) ارائه کند، چه در مســائلي مربــوط به «حفاظت» از آدمها و ســبكهاي زندگيشــان، چــه از حیث ضرورت «تنظیم» حرکتهاي جهاني ســرمایه، کاالها و اشــخاص، و چــه از حیث صورتبندی «مشــارکت» مــردم در فرایند «بازنمایی» در قالب فرم جدیدي از شــهروندي که با عصر چندفرهنگگرایــي و ارتباطــات مجازي جــور در بیاید. در عوض، مســئله بنیادین «مکان» (و «مکانها» یا «میادین») براي زندگي، کار، آموزش، مالقات، تفکر، پیکار همگاني - که باید براي همه شهروندان ایجاد شود - به سناریوهاي خیالي و تبعیضآمیز تقلیل ميیابد. این مســئله، تحت ریاســتجمهوري ترامپ یــا هر یك از مقلدان بالقــوه اروپایــياش، ناگزیر به کینتوزی بیشــتر و احســاس ناامنی دامــن میزند، درنتیجه این گرایش رشــد خواهــد کرد که آن را هر چه خشــنتر بر ســر «دشــمنان داخلي» و بالگردانها خالي کننــد. به همین دلیل باید یك «ضد پوپولیســم فراملي» را تصور کنیم که بيوقفه در حال ابداع زبان سیاســي خود و ترویج آرمانهایش اســت، ولی اول از همه میکوشد تا جای ممکن اثرات مخرب پوپولیسم مليگرا را خنثي کند که از کشــوري به کشــور دیگر در حال ظهور است. در ســخنراني ســال 2010 در آتن با احتیاط اصطالح «ضد پوپولیســم فراملي» را براي اشاره به مقاومتهای گوناگون در برابر اقدامات ریاضتي در اروپا به کار بردم، با آگاهي کامل از اینکه این عبارت درخودمتناقض نه راهحلي میدهد و نه برنامهاي برای بحــران اجتماعی و نهادی که خود اتحادیه اروپا به بــار آورده. این وقتی بود که اتحادیه تصمیم گرفت یکی از کشــورهای عضو خود را تحت عنــوان قوانین مالي نابود کند، قوانیني که بهدســت بانكها و برای بانکها سر هم شده و در بطن قراردادهایی آمده که نقش قانون اساسی اروپا را بازی میکنند. این اصطالح فقط یك «نام» بود (و یک نام میماند) تا نشان دهــد ما به تمرکزی از نیروها و تجمعی از ایدهها نیاز داریم تا بار دیگر سیاستي به دست مردم و براي مردم خلق کنیم. «ضد پوپولیسم» با پوپولیسم یک ویژگی صوری مشترک دارد: نقد سلبمالکیت و ناتوانسازی تودهها در نظام الیگارشیك. اما برخالف پوپولیسم، نظریه ضد پوپولیسم وظیفه پایاندادن به سلبمالکیت را به سلبمالکیتکنندگان نمیسپارد و در عوض مستلزم توانمندسازی شــهروندی است و در این راه میکوشد. و در نتیجه ظرفیت خود را فراتر از محدودیتها و مرزهایی میبرد که در گذشته معرف امر سیاسی بودند.

منبع: opendemocracy

-1 ائتــالف «ســرخ و قهــوهای» ‪)red-brown alliance(‬ ترکیب عجیب و غریبي از نونازیها، استالینیستها (سرخ)، ملیگرایــان افراطــی (قهــوهای)، بنیادگرایــان کاتولیک و صلحطلبان اســت که ابتدا در فرانســه شکل گرفت و وجه اشتراك آنها در مواضع ضد امپریالیستی است. م

ما به تمرکزی از نیروها و تجمعی از ایدهها نیاز داریم تا بار دیگر سیاستي به دست مردم و براي مردم خلق کنیم. برخالف پوپولیسم، نظریه ضد پوپولیسم وظیفه پایاندادن به سلبمالکیت را به سلبمالکیتکنندگان نمیسپارد و در عوض مستلزم توانمندسازی شهروندی است و در این راه میکوشد. در نتیجه ظرفیت خود را فراتر از محدودیتها و مرزهایی میبرد که در گذشته معرف امر سیاسی بودند

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.