ترامپ بر فراز قانون؟

گفتوگو با جودیت باتلر درباره ترامپ، فاشیسم و چگونگی ساختهشدن «مردم»

Salnameh Shargh - - اندیشه - ترجمه: نیما عیسیپور

دونالد ترامپ بازنمود چه چیزی است؟ فیلسوف آمریکایی، جودیت باتلر، بهتازگی کتاب کوچکی را به زبان فرانسه منتشر کرده است با عنوان »Rassemblement« یا «مالحظاتی در جهت یک نظریه کرداری برای تجمع». طبق توضیح او، دونالد ترامپ تجسم عینی صورت جدیدی از فاشیسم است. به قول باتلر، «بسیاری از دیدن چنین آدم ناراحت و نهچندان باهوشی در پوست خود نمیگنجند، او نیز چنان قیافه میگیرد که انگار مرکز جهان است و تازه این قیافهگرفتن برایش قدرت هم میآورد». در ایاالت متحده و اروپا، بسیاری از مؤلفان و روشنفکران به بیان دیدگاههای خود حول پدیده ترامپ پرداختهاند؛ آنها اغلب با انزجار و ناباوری افراط و تفریطهای زبانی او را نکوهش کردهاند یا در برابر اظهارنظرهای عجیب و غریب او از قبیل ساختن دیوار در مرز مکزیک یا اخراج میلیونها مهاجر غیرقانونی زنگ خطر را به صدا درآوردهاند. بااینحال اگر بخواهیم بفهمیم «ترامپ» - منظور پدیده ترامپ - در شرف چه تغییر و تحوالتی است، آنگاه باید به تحلیلهای جودیت باتلر از سالهای دهه نود به بعد رجوع کنیم، از «گفتار قابلتهییج تا مالحظاتی در جهت یک نظریه کرداری برای تجمع».

آیا میشــود گفت که دونالــد ترامپ گونهای «نقش در فــرش»1 موجود در تحلیلهای شما در دو دهه اخیر است؟ آیا ترامپ همان «ابژه باتلر ِی» تمامعیار نیست؟ مطمئن نیستم که ترامپ ابژه خوبی برای نوع تحلیل من باشد. درعینحال، تصور نمیکنم، برای نمونه، کســی جذب شــخصیت ترامپ شده باشــد. بهعالوه اگر به نحوه حرفزدن او توجه کنید، آنگاه درمییابید که باید مشــخصا به تأثیر گفتههای او بر بخشی از مردم آمریکا بپردازید. یادمان نرود که او منتخب کمتر از یکچهارم جامعه آمریکاســت، و تنها درنتیجه یک نظام انتخاباتی منســوخ باعنوان مجمع انتخابکنندگان ‪)electoral college(‬ او اکنون توانسته است این امکان را پیدا کند که بشود رئیسجمهور ایاالت متحده. پس این تصور که مردم به طور گسترده از او حمایت میکنند تصوری است باطل. کال در جامعه آمریکا نوعی سرخوردگی جمعی نسبت به سیاست مشارکتی وجود دارد، و نسبت به هر دو نامزد دو حزب اصلی در آمریکا نفرت و انزجار قابلتوجهی به چشم میخورد. بنابراین، وقتی این پرسش را مطرح میکنیم که حامیان ترامپ چه کسانی هستند، در واقع میخواهیم بپرسیم چطور شد که یک اقلیت در ایاالت متحده موفق شــد ترامپ را به قدرت برساند. از دیدگاه من، مجمع انتخابکنندگان باید منحل شود تا اینکه انتخابات در اینجا امکان پیدا کند به شکل آشکارتری مظهر اراده مردم باشــد. درعینحال، درخصوص احزاب سیاسی نیز باید بازاندیشی صورت پذیرد تا مشارکت مردمی گستردهتری در فرایند انتخابات رقم بخورد. درنتیجــه، اقلیتی که بــه حمایت از ترامــپ پرداخت، یعنی همان اقلیتی کــه قادر بود به موفقیتی الکتورال دســت یابد، نهفقط قدرت خود را مدیون نارضایتیاش از عرصه سیاسی است، بلکه نارضایتی حدودا 50 درصد آندسته از رأیدهندگان واجد شرایط که از رأیدادن

امتناع ورزیدند نیز شــرایطی را رقم زد که اقلیت مذکور بدل شــد به پیروز انتخابات. شاید بد نباشد در باب فقدان دموکراسی مشارکتی در آمریکا هم سخن بگوییم. حس خود من این اســت که ترامپ خشــمی را آزاد ســاخت که چندین ابژه و علت دارد. این را نیز بگویم، باید به آنهایی شک کرد که مدعی دانستن علت حقیقی و ابژه انحصاری این خشم هستند. درک وضعیت ناشی از ویرانی اقتصادی و نومیدی نیز بسیار مهم است، نومیــدی یعنی فقدان امید برای یک آینده یا دورنمای اقتصادی که یک ســری جریانهای اقتصــادی و مالی آن را تحمیــل کردند، جریانهایی که جملگــی گروههای اجتماعی را منهــدم و منهزم به حال خود رها کردند. با اینحال، پیچیدگی جمعیتشــناختی فزاینده ایاالت متحده و اَشــکال قدیم و جدید نژادپرســتی نیز از اهمیت بســزایی برخوردارند. از یکســو، مواجه هستیم با میل به داشتن «قدرت» یعنی ارتقای قدرت دولتی در ضدیت با خارجیها و کارگران غیرقانونی، و از ســوی دیگر این میل همراه اســت با میل به رهایی از بند دولت، که شعار اصلی فردگرایی و بازار است.

روشنترین نکتهای که میشود درباره مقایسه بین ترامپ و فاشیسم - اگر اصال چنین مقایسهای موضوعیت داشته باشد - بیان کرد ربط دارد به رابطه بین رهبر و تودههایی که این رهبر را به وجود میآورند. اساســا این رهبران بزرگ فاشیست نبودند که فاشیسم را ابداع کردند، بلکه آنها ابتکار عمل یک سناریوی ویژه را به دست گرفتند، سناریویی که براساس آن خردهبورژوازی یا بورژوازی میانهحال به ســختی تقال میکرد تا بتواند بعد از شکســت و بحران دهه 20 میالدی منزلت طبقاتی روبهافول خود را بازیابد، پس ناکامی خود را گره زد به نفرت خود از پرولتاریا. اخیرا به طور اتفاقی به یک متن قدیمی از تروتسکی برخوردم که در آن

از رهبر فاشیست سخن میگوید. با خودم گفتم این متن چقدر خــوب میتواند پدیده ترامپ را توصیف کند: «اندیشههای سیاسی او میوههایی هســتند از یک آکوســتیک خطابهای. انتخاب شعارها نیز به همین شــکل رخ میدهد. برنامه او نیز بدین صورت قوام مییابد. میشود همین حرفها را درباره ترامپ هم تکرار کرد؟ این آنجایی اســت که باید بین فاشیسم قدیم و جدید تمایز گذاشت. ویژگیهایی که برشمردهاید مربوط میشــوند به اَشــکال مختلف فاشیسم اروپایــی در نیمه قرن بیســتم. ترامــپ ما را با وضعیت متفاوتی مواجه میکند، که البته برای من نام آن همچنان فاشیســم است. از یکسو، باید گفت که ترامپ ثروتمند اســت، اما عمده افرادی که بــه او رأی دادند دارایی قابلتوجهی ندارند. حتی بــا اینوجود کارگران هم با او همذاتپنداری میکنند - او از نظام موجود بهره خودش را جســت و در این کار موفق بود. برای مثال، این را در نظر بگیرید که او چطور توانست با استفاده از اهرم دیون خود از پرداخت مالیات شــانه خالی کند. تصور کلینتون غلط بود، او فکر میکرد مردم عادیای که خودشان مالیات پرداخت میکنند از شــنیدن این خبر خشمگین میشــوند، در حالیکه اینطور نشد. برعکس، آنها او را بابت یافتن راهی برای دورزدن سیســتم و فرار از پرداخت مالیات تحسین کردند. چون آنها هم دوســت دارند یک چنین فردی باشند! گذشته از اینها، لحظه فاشیستی زمانی فرا میرســد که او این قدرت را برای خود قائل میشــود که میلیونها نفر را از کشور اخراج کند یا اینکه بعد از در اختیارگرفتن قدرت هیالری را به زندان بیندازد (که هرچند االن آن را پس گرفته اســت)، موافقتنامههای اقتصادی را بنا به میلش پاره کند، به دولت چین درشــت بگوید، یا از مطرحسازی دوباره شــکنجه «غرق مصنوعی» و دیگر اَشکال شکنجه حمایت کند. وقتی به این سبک و سیاق حرف میزند، طوری وانمود میکند که توگویی برای تصمیمگیری درخصوص سیاست خارجی، اینکه چه کسی باید به زندان برود، چه کسی باید از کشور اخراج شود، کدام موافقتنامه اقتصادی باید تأیید شود، کدام سیاست خارجی باید ملغی و اجرا شود قدرت تام دارد. درعینحال، وقتی ادعا میکند میخواهد کسی را بزند یا بکشد که حرف او را در جمع قطع کرده، این ادعا بر یک میل سبعانه داللت میکند، میلی که، بیتعارف، اشخاص بسیار زیادی را تهییج میکند. هنگامی که رابطه جنسی غیررضایتی را امری عادی جلوه میدهد یا هیالری را یک «زن بدجنس» خطاب میکند، در واقع دارد به زنســتیزیای اشاره میکند که از قضا ســابقهای بس طوالنی دارد، و وقتی مهاجران مکزیکی را در زمره قاتالن قرار میدهد، انگار به زبان حال نژادپرستی بدل شده است، جریانی که آن نیز سابقهای دیرین دارد. بسیاری از ما تکبر او، خودبزرگبینی مضحک او، نژادپرستی، زنستیزی و مالیاتهای پرداختنشدهاش را به غلط خصلتهایی تصور کردیم که میباید به شکســت محتوم وی میانجامید، وانگهی جملگی اینها بســیاری از آنهایی را که به او رأی دادند بیتعارف هیجانزده میکرد. کســی شک ندارد که او قانون اساسی را نخوانده است یا اینکه اصال برایش کوچکترین اهمیتی ندارد. آن بیتفاوتی متفرعنانه دقیقا همان چیزی است که مردم را به او جذب میکند. بههرحال، اگر بخواهد گفتههایــش را به عمل درآورد، آن وقت ما با یک دولت فاشیست روبهرو هستیم.

دونالــد ترامپ فعالیت انتخاباتی خود را - طبق آن قول قدیمــی از ماریو کائومو2 - به نظم یا نثر برگــزار نکرد، بلکه مثل همه رهبران فاشیست، با زبان مردم عامی به این کار مبادرت ورزید. او موفق شد گویش اجتماعی خود را ابداع کند، که آمیزهای بود از جوکها، شکلکهای بامزه، کنایههای مســتهجن، گله و شــکایت، شعارها و نفرتپراکنی. رتوریک او به قسمی «انگزدن» پهلو میزند که مبتنی بر حذف است. او چندان از طریق یک گفتار ساختارمند ارتباط برقرار نمیکند، بلکه عمدتا با ایما و اشاره حرفهایش را منتقل میکند، ملغمهای از شعارها و کلمات رکیک که برای او همچون سالحی است مرگبار تا با آن از اقلیتها مشروعیتزدایی کند. شما شعار «تو اخراجی» دونالد ترامپ در برنامه تلویزیونی «کارآموز»3 را چگونه تحلیل میکنید؟ باز هم کنش کالمی او این تصور را به وجود میآورد که از قدرت الزم برای محرومکردن مردم از مشاغل، جایگاهها یا اختیارشان درخصوص موارد مختلف برخوردار است. بنابراین، بخشی از آنچه او موفق به انجام آن شد این بود که توانست آن حس قدرتی را که به خود تفویض میکرد به دیگران انتقال دهد. کنشهای گفتاری از قبیل آنچه شما به آن اشاره کردید دقیقا همین کار را میکنند. یادمان نرود که خشم و عصبیت علیه نخبگان فرهنگی اَشکال مختلفی به خود میگیرد، مثل دشمنی با فمینیسم، دشمنی با جنبشهای مدنی، رواداری مذهبی و تکثر فرهنگی. جملگی این گفتارها خود را در قالب بازدارندههای «فرامنِی» )super-egoic( برای مثال احساســات نژادپرستانه و زنستیزانه نشان میدهند. نتیجتا ترامپ نفرت را از قید جنبشهای اجتماعی و گفتارهای عمومیای که نژادپرســتی را محکوم میکنند رها کرد، با ترامپ شما دیگر «آزاد» هستید که نفرت بورزید. او خود را در جایگاه فردی قرار میدهد که حاضر است فشار افکار عمومی مبنی بر محکومیت نژادپرستی و زنستیزی را به جان بخرد و از آن جان سالم به در ببرد. حامیان و هواداران او نیز هیچ ابایی از نژادپرستی ندارند؛ اتفاقا همین موجب شد بالفاصله پس از اعالم نتایج انتخابات در خیابانها و وسایل نقلیه عمومی شاهد رشــد جرائمی با انگیزه نژادی باشیم. مردم اکنون دیگر «آزاد» هستند تا نفرت نژادی

خود را آزادانه فریاد بزنند. اما پرسش اینجاست که حال چگونه باید خودمان را از ترامپ، این «آزادکننده» رها و آزاد سازیم؟

اما اگر بخواهیم بیش از حد بر رتوریک متمرکز شویم، ممکن است پرداختن به سویه دوم پدیده ترامپ را به فراموشی بسپاریم: یعنی «جسمانیت» غیرقابل انکار اجراهای او در میتینگها یا شوهای تلویزیونی. فکر نمیکنم بیش از این صحبتکردن درخصوص مدل و رنگ «نارنجی» موهای او ارزش چندانی داشــته باشد، اما سوای این موارد نباید چگونگی حرکت دســتها و دهان او را فراموش کرد، شــیوه رفتاریای که در شــکلکهای مضحک، ایما و اشــارههای غلوشده و قسمی نمایش بیش از حد بدنش متجلی است، که خاص جهان مربوط به واقعیتنمای تلویزیونی است. یقینا مجسمههای عریان ترامپ که در گوشه و کنار میادین عمومی شهرهای آمریکا به چشــم میخوردند گونهای تقدس کیچ را اشاعه میداد، که هدف از آن نوعی شــیوع نفرت و تحریک جسمانی بود. با دیدن همه اینها به یاد جملهای از کافکا میافتم که میگفت «یکی از مؤثرترین ابزارهایی که شــیطان برای وسوسه در اختیار دارد چالش مقابله با آن وسوسه است». تحلیل شما از ظهور این کاراکتر برنامههای تلویزیون واقعنما بر صحنه سیاست چیست؟ در این شــکی نیســت که ریاســت جمهوری بیش از پیش به یک پدیده رسانهای بدل شده اســت. اما ســؤال اینجاســت که آیا برخورد مردم در قبال رأیدادن مشــابه برخوردشان با گزینههای «الیك» و «دیسالیك» در فیســبوک اســت؟ ترامپ موفق شد فضایی را بر روی صفحــه تلویزیون به خود اختصاص دهــد و به یک چهره در حال ظهور بدل شــود، و این چیــزی بود که از دل برنامه زنــده و طنز « ‪Saturday Night‬ » بیرون آمد، برنامهای که در آن الک بالدوین روی صحنه اینطرف و آنطرف میرفت و پشــت سر هیالری حرف میزد و به او حمله میکرد. درعینحال، این قســم قدرت تهدیدآمیز و در حال ظهور بهواسطه رفتار و کردار آزاردهنده جنسی او تشدید و تقویت میشد. او هرجا میخواست میرفت، هر حرفی میخواست میزد و هر آنچه را اراده میکرد به چنگ میآورد. بنابراین، اگرچه او به معنای سنتی کلمه کاریزماتیک نبود، اما از طریق اشغال صفحه تلویزیون به روش خودش روزبهروز مورد توجه بیشــتری قرار میگرفت و قدرت شخصیاش نیز فزونتر میشد. بدین اعتبار، او به ما اجازه میدهد با کسی همذاتپنداری کنیم که قانون را زیر پا میگذارد، هر کاری دلش بخواهد میکند، پول درمیآورد و قادر اســت در هر زمان و مکانی که بطلبد رابطه جنســی داشــته باشد. صفحه تلویزیون آکنده میشود از وقاحت و ابتذالی که میخواهد جهان را از خود سیراب کند. وانگهی بسیاری از دیدن چنین آدم ناراحت و نه چندان باهوشی در پوست خود نمیگنجند، او نیز چنان قیافه میگیرد که انگار مرکز جهان است و تازه این قیافهگرفتن برایش قدرت هم میآورد.

وقتی دیگران او را به دروغگویی متهم کردند، ترامپ با دفاع از خود میگفت که کاری نکرده جز «مبالغه صادقانه»، یا به قول خودش «شکل معصومانه اغراقکردن - که اتفاقا شیوه مؤثری است برای تبلیغات». حال شاهدیم رسانههای اروپایی به طرز چشمگیری روی آوردهاند به استفاده از اصطالح «سیاست پساحقیقت» تا بر تمایز کمرنگ و محوشدنی صدق و کذب یا واقعیت و تخیل نام بگذارند، چیــزی که هانا آرنت آن را بهمثابه خصیصه توتالیتاریســم تبیین میکند. در این دیدگاه، رسانههای اجتماعی زمینه جدیدی را به وجود آوردهاند که ویژگیاش ظهور ســرابهای خبری مستقل است، چگونه؟ با تأسیس گونهای اتاق پخش خبر شایعات داغ، تئوریهای توطئه و دروغها امکان مییابند که رواج بیشتری پیدا کنند. مسلم اســت که راستیآزمایی وقایع و اخبار برای رســانهها امری است دشوار. ترامپ اما در حین فعالیت انتخاباتیاش موفق شــد گروههای کوچکــی از افراد کینهتوز را از طریق توییتر و فیســبوک مورد خطاب قرار دهد و آنها را در قالب یک «موج» ســخت هیجانزده متفق ســازد. نظر شــما راجع بــه این مفهوم «سیاست پساحقیقت» چیست؟ یک جورهایی باورم نمیشود که این کلمات از دهان ترامپ خارج شــده باشــد، برعکس به نظر میرسد کسی اینها را میگوید که ســعی میکند رابطــه آزاد و بیتکلف خود با حقیقت را عادیســازی کند و چهبسا زبان به تحسین خود بگشاید. نمیتوانم با اطمینان بگویم که ما در دل پساحقیقت هستیم. به نظر میرســد که ترامپ تهدیدی برای حقیقت اســت و برای صدق ادعاهای خود حاضر نیست حتی دلیل و مدرک رو کند یا توضیحی منطقی درباره گفتههایش ارائه دهد. گزارههای او ســراپا دیکتاتوری نیستند، او حاضر است خودخواسته، بسته به موقعیت، میل و منفعت شخصیاش از بعضی مواضع خود دســت بکشــد. مثل زمانیکه گفت به محض رئیسجمهورشــدن هیالری را «میاندازد پشت میلههــای زندان» و آنهایی که از هیالری بیزار بودند برای او کف زدند. معلوم اســت که او قــدرت الزم برای زندانیکردن هیــالری را در اختیار ندارد، و حتــی بهعنوان رئیسجمهور نیز اجازه ندارد بدون حکم دادگاه و یک دعوای نســبتا مفصل کیفری دســت به چنین کاری بزند. اما در حال حاضر او ورای همه اقدامات قضائی در حال اعمال خواستههای خودش است، و بدینترتیب آن صورتی از خودکامگی را نمایش میدهد که برایش مهم نیســت واقعا آیا از هیالری خالفی ســر زده است یا خیر. همچنین ادعای او مبنی بر اینکه اگر میلیونها مهاجر غیرقانونی به کلینتون رأی نمیدادند او امکان نداشــت آرای بیشتری کسب کند قابلاثبات نیست. در حال حاضر، البته او جلوی چشم همگان روی زخمی نمک میپاشد که بر خودشــیفتگیاش وارد کردهاند، و تمام تالش خود را میکند تا آرای مردم را تکذیب کند. در مقابل، حتی امکان اینکه آرای ریختهشده به نفع او غیرقانونی باشــد اصال به حســاب نمیآید. از یک سو، انگار چه او حرفهای خودش را نقض بکند چه نه اصال مهم نیست؛ از سوی دیگر، کامال مشهود است که او تنها آن دسته از گفتههایش را رد میکند که موجب کاهش قدرت یا محبوبیت او میشود. دو چیز به او محبوبیت بیشتری میبخشد: یکی خودشیفتگی وقیح و زخمخورده او و دیگری امتناع او از ارائه سند و مدرک و یــک توضیح منطقی. اکنون او بر فراز قانون جا خوش کرده اســت، یعنی همان جایی که بسیاری از هواداران او دلشان میخواهد که باشند.

شــما در کتابتان «گفتــار قابلتهییج» به تحلیل خشــونت گفتــاری گفتار هوموفوبیک، زنستیزانه یا نژادپرستانه میپردازید، گفتاری که قصد آن حذف و درهمشکستن آنانی است که مورد خطاب قرار میگیرند. همچنین نشان میدهید که هدف از این خشونت گفتاری چیزی نیســت جز ترسیم دوباره مرزهای مردم. این به معنای عملی است گفتاري نه فقط برای جداســازی، ترسیم و کرانمند ساختن، بلکه برای پیکربندی یک مفهوم - که ظهور هیبتی همگن، تکرنگ و ناهمجنسخواه از مردمی خیالین را رقم میزند. علیرغم آنچه گفته شد، شاید شما بگویید این عملکرد ممکن است به ضد خودش بدل شود، و فضای بیشتری را برای یک مبارزه سیاســی و نیز براندازی هویتها بگشاید. به زعم شما چه اهرمهایی ممکن است موجب شکلگیری چنین فضایی بشود؟ شاید باید ناسیونالیســم بیگانههراس را بهمنزله یکی از شــیوههای دفاع و تعریف «مردم» در نظر گرفت. بخشــی از طرفداران ترامپ را افرادی تشکیل میدهند که از حیث اقتصادی محــروم هســتند، عدهای نیز در زمــره آنانی قرار دارنــد که فکر میکنند از مزایای پوســت سفیدشــان محروم گشتهاند، البته بســیاری از ثروتمندان هم با این باور به ترامپ رأی دادند که بازارهای بیشتری به رویشان گشوده میشود و ثروتی فزونتر نصیبشان خواهد شد. اینکه بخواهیم تمرکزمان را بگذاریم بر گفتار او کاری ندارد، تازه خیلی هم مهم اســت، اما نباید از یاد ببریم که آنچه مردم را به او جذب میکند تنها گفتار او نیست. به تصور من پاسخ الیزابت وارن، سناتور ایالت ماساچوست، به توهین ترامپ، وقتی هیالری را «زنی بدجنس» نامید، کار درستی بود، او به ترامپ گفت: «حاال این رو داشته باش دونالد. زنان بدجنس جانسختاند. زنان بدجنس باهوشاند. تازه زنان بدجنس رأی هم میدهند. و ما زنان بدجنس در هشــتم نوامبر به راه میافتیم تا با جنس خرابمان رأی دهیم و تو را برای همیشه از زندگیمان بیرون کنیم». تردیدی نیست که اظهارنظر الیزابت وارن لحظه مسرتبخشی از فمینیسم اجتماعی است، اما مشخصا کفایت نمیکرد.

از سال 2011 تاکنون شاهد ظهور بینالمللی تجمعاتی از قبیل جنبش اشغال، جنبش ضد سیاســتهای ریاضتی ایندیگنادوز در اسپانیا، جنبش «شبخیزان» علیه قانون کار در فرانسه، بهار عربی و غیره بودهایم. در آخرین کتابتان «مالحظاتی در جهت یک نظریه کرداری برای تجمع شرایط ظهور» این جنبشها و پیامدهای سیاسی آنها را بررسی کردهاید، و بهاینوســیله تحلیلهایتان را از کردار سیاسی بسط دادهاید. در این کتاب نوشتهاید وقتی افراد گرد هم جمع میشوند نمودی سیاسی مییابند، که تنها به مطالبات بازیگران یا گفتاری که آن را پیش میبرند تقلیل پیــدا نمیکند. چه نیروهایی این نوع از کنش جمعی را ممکن یا ناممکن میسازند؟ و دارای چه خصلت مردمیای هستند؟ شــاید »apparition« معادل درســتی برای »appearance« به معنــای ظهور یا پدیداری در زبان انگلیســی نباشــد، اما در زبــان ما باید با ارواح ســروکله بزنیم. اگرچه اعتراضات و تجمعات برای ایجاد تغییرات ریشهای اغلب تکافو نمیکنند، اما ادراکات ما را از اینکه «مردم» چه کســانی هســتند تغییر میدهنــد، و بر آزادیهــای بنیادینی صحــه میگذارند که تکثــری از افــراد را در برمیگیرد. بــدون آزادی برای تجمع هیچ دموکراســیای محلی از اعراب نــدارد، همچنین بدون آزادی بــرای حرکتکردن و جمعشــدن نیــز هیچ تجمعی میسر نمیشود. بنابراین، تحرک و قابلیت بدنی در این آزادی مندرج اســت. به همین خاطر، بســیاری از اعتراضات علیه

ترامپ نفرت را از قید جنبشهای اجتماعی و گفتارهای عمومیای که نژادپرستی را محکوم میکنند رها کرد، با ترامپ شما دیگر «آزاد» هستید که نفرت بورزید. او خود را در جایگاه فردی قرار میدهد که حاضر است فشار افکار عمومی مبنی بر محکومیت نژادپرستی و زنستیزی را به جان بخرد و از آن جان سالم به در ببرد. حامیان و هواداران او نیز هیچ ابایی از نژادپرستی ندارند. مردم اکنون دیگر «آزاد» هستند تا نفرت نژادی خود را آزادانه فریاد بزنند. اما پرسش اینجاست که حال چگونه باید خودمان را از ترامپ، این «آزادکننده» رها و آزاد سازیم؟

سیاســتهای ریاضتی و بیثباتــی نهفقط بدنها را در خیابان بــه نمایش میگذارند، بلکه آنهــا را پیش روی افکار عمومیای قرار میدهند که از محرومیت و آوارگی در رنج و عذاب است. آنها همچنین با جمعشدن مشترکا بر عاملیت سیاسی تأکید میورزند. از اینرو، اگرچه میشــود مجامع پارلمانی را بهمثابه بخشــی از دموکراســی در نظر گرفت، اما باید بتوانیم قدرت فراپارلمانی تجمعات را برای ایجاد تغییر در فهم عمومی از کیستی مردم درک کنیم. علیالخصوص وقتی آنانی ظهور میکنند که قرار نیست ظهور کنند، ما نیز درخواهیم یافت چگونه ســپهر ظهور بهعالوه قدرتهایی که بر حواشــی و مرزهای آن نظارت دارند در هر بحثی درخصوص کیستی مردم از پیش مفروض است. در این مورد، با ژاک رانسیر موافقم.

تحلیل میشل فوکو از دموکراسی آتنی قرن پنجم تا چهارم پیش از میالد مسیح ناظر به این اســت که این دموکراسی همزمان هم مســئلهای گفتاري است، به این معنا که مبین پارادوکس «از حقیقت سخنگفتن» در یک دموکراسی (به انحراف کشیدهشدن پاریسیا )parrhesia( یا از حقیقت سخنگفتن) است، هم نشان میدهد چطور «صحنه» سیاست از «آگورا» به «اِکلِسیا4»- یعنی از شهر متعلق به شــهروندان به دربار حاکم - تغییر مکان داده است. به نظر شما میشود تحول رخداده در صحنههای سیاسی جدید ظهوریافته از 2011 به اینطرف را که مردم به آنها قدم گذاردهاند بهمنزله خونخواهی آگورا از اکلسیا لحاظ کرد؟ حقیقتگویی به قدرت اساسا یک عمل فردی نیست. حقیقتگویی به قدرت بدین معناست که فرد در ســخنگفتنش قدرت را مصادره به مطلوب میکند و این امکان به وجود میآید که ســاختارهای قدرت به تصــرف درآیند یا در جای دیگری در خدمت به «پاســخگفتن به حرف زور» به کار گرفته شوند. بنابراین، شاید تصور ما از سوژه سخنگو فردی باشد که سخن میگوید، اما ســوژه ســخنگو یک جایگاه بینام و درحال گذار اســت که به طور بالقوه هر تعدادی از مردم را شــامل میشــود. پیش از آنکه بپرســیم معنای حقیقتگویی به قدرت چیســت، باید بپرسیم چه کسی میتواند سخن بگوید. بعضی اوقات صرف حضور آنانی که قرار اســت در گفتار عمومی خاموش باشند در آن ســاختار ترک میاندازد. هنگامی که یک جمع غیرقانونی شناخته شود، یا اشخاصی با اخراج از یک کشور آسیب ببینند، یا مثال عدهای از کار بیکار شــوند یا مستمری بازنشستگیشان کاهش داده شود و مرارتهای بسیار زیادی به خود ببینند، خود را در قالب تصویر یا گفتاری عرضه میکنند که به ما درکی از اینکه مردم چه کسانی هستند یا باید باشند ارائه میکند. البته، اینها مطالبات خاصی دارند، اما درعینحال تجمع همچنین شــیوهای اســت برای طلبکردن چیزی از کسی، طرح قسمی داعیه مادی درباره فضای عمومی و مطالبهای عمومی از قدرتهای سیاســی. پس به یک اعتبار پیش از حقیقتگویی به قدرت نخســت باید به زور در گفتار جایی برای خود باز کنیم. باید خودمان را به قیدوبندهای بازنمایی سیاســی تحمیل کنیم تا خشونت آن را رو آورده و مخالفت خود را نســبت به حذفهایش ابراز کنیم. مادامیکه «امنیت» توجیهی اســت برای ممنوعیت و متفرقسازی اعتراضات و تجمعات، کارش چیزی نیست جز بهفنادادن حقوق مردم و نفس دموکراسی. تنها تجمعی آنهم از نوع گستردهاش، بهعنوان شکلی از شجاعت تجسمیافته و فراملی است که میتواند بهگونهای موفقیتآمیز ناسیونالیسم بیگانههراس و دیگر موارد کنونی مخل دموکراسی را شکست دهد.

منبع: ورسو

-1 «نقش در فرش» داستان بلندی است نوشته نویسنده آمریکایی هنری جیمز. راوی داستان منتقد ادبی ناشناســی است که در یک روزنامه قلمفرسایی میکند. او نقدی بر آخرین کتاب نویسنده مورد عالقهاش مینویسد، اما نویسنده نقد او را بیارزش میداند و خودمانی به او میگوید که او راز خود را «همچون نقشی پر پیچ و خم بر یک فرش ایرانی» در اثر پنهان کرده اســت تا منتقدان آن را بیابند. بدین ترتیب، منتقد ادبی به صرافت این میافتد که آن معنای پنهان را در جملگی آثار نویسنده جستوجو کند. م. -2 ماریــو کائومــو )1932-2015( سیاســتمدار نیویورکی عضو حزب دموکرات که ســه دوره فرمانــدار نیویورک شــد ،)1983-1994( او همچنین یکی از منتقــدان صریحاللهجه سیاستهای ریگان بود. م. -3 کارآموز ‪)The Apprentice(‬ سریال بسیار پرطرفدار شبکه NBC است که در قالب نوعی واقعنمایــی تلویزیوني ‪)Reality TV(‬ ضبط و پخش میشــود. در این ســریال، در هر فصل شــانزده الی هجده تاجر در قالب دو گروه یا شرکت به رقابت میپردازند که در پایان یک نفر به خاطر عملکرد تجاری ضعیفش حذف میشــود. دو گروه بایــد کارهایی از قبیل فروش محصوالت، تأمین بودجه بــرای امور خیریه یا راهاندازی یک برنامه تبلیغاتی موفق مبادرت ورزند. دونالد ترامپ در چهارده فصل اول این ســریال یکی از میهمانان مهم آن به حســاب میآمد و وقتی کســی حذف میشــد او را با جمله «تو اخراجی» مورد خطاب قرار میداد. جالب اســت بدانید که این برنامه بر شــهرت و محبوبیت او افزود؛ او با شرکت در انتخابات ریاست جمهوری از حضور در این برنامه کناره گرفت. م. -4 اِکِلســیا )ecclesia( در دولتشهرهای یونان باستان مجمعی بود سیاسی متشکل از برخی شهروندان که متناوبا درخصوص اداره امور عمومی تشکیل جلسه میداد. م.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.