از این شکاف کوچک در عمارت آمریکا بهره بگیرید

انتخاب دونالد ترامپ

Salnameh Shargh - - اندیشه - سمیر امین ترجمه: فرید دبیرمقدم

1انتخابات، خــروج بریتانیــا از اتحادیه اروپا، پیــروزی ترامپ در

رشــد آرای انتخاباتی فاشیستی در اروپا و همچنیــن اتفاقــات مبارکی چون پیروزی حزب ســیریزا در انتخابات و ظهور حزب پودموس در اســپانیا همگی نمود عمق بحران در نظام نولیبرالیســم جهانی هستند. نظامی که من همواره آن را بیثبات تلقی کردهام در برابر دیدگانمان از بیخوبن در حال فروپاشی است. هر تالشی برای نجــات این نظام، یعنی جلوگیــری از وقوع بدترین اتفاق، آن هم با اعمــال تغییرات جزئی و اندک محکوم به شکست است. فروپاشــی این نظام مترادف نیست با پیشــروی در مسیر ساخت بدیلی حقیقتا بهتر برای مردم: خزان سرمایهداری خودبهخود مصادف با بهار مردم نیست. وقفهای آن دو را از هم جدا میکند، وقفهای که به زمانه ما لحنی دراماتیک میبخشــد و پیامآور خطرهایی جدی اســت. با اینحال، از آنجایی که این فروپاشــی اجتنابناپذیر اســت، باید آن را فرصتــی تاریخی برای مــردم قلمداد کنیــم. راه برای پیشرویهای احتمالی به ســوی ساخت یک بدیل هموار میشود، بدیلی که از دو جزء الینفک تشکیل شده است: -1 در ســطح ملی، کنارگذاشــتن قوانین بنیادین مدیریت لیبرال اقتصــادی به نفــع طرحهای حاکمیــت مردمی که منجر به پیشــرفت اجتماعی میشــود؛ -2 در سطح بینالملل، ســاخت یک نظــام جهانیشــدن چندکانونه توافقی. پیشــروی موازی در این دو سطح تنها در صورتی امکانپذیر است که استراتژی آن را نیروهای سیاسی چپ رادیکال بریزند و در بسیج طبقات مردمی برای دستیابی به آنها موفق عمل کنند. با توجه به عقبنشینیهای سیریزا، ابهام و آشــفتگی در آرای ریختهشــده بــه صندوقهای بریتانیا و آمریکا، و بزدلی مفرط وارثان کمونیسم اروپایی1، 2متحده وضعیت کنونی به این سمت پیش نمیرود. نظام حاکم در ســه رأس تاریخی امپریالیسم (ایاالت

آمریــکا، اروپای غربی و ژاپن) مبتنی اســت بــر اعمال قدرت مطلق الیگارشــیهای ملی و مالی. این الیگارشــیها بهتنهایــی کل نظامهای تولیــد ملی را در دست دارند و برای منفعت انحصاری سرمایه مالی تقریبا تمامی کســبوکارهای کوچک و متوسط را در کشاورزی، صنعت و خدمات به مقاطعهکاران فرعی تقلیل دادهاند. این الیگارشیها بهتنهایی نظامهای سیاسی بهجایمانده از دموکراســیهای انتخاباتی بورژوایی را در دست دارند و موفق شــدهاند احزاب سیاسی راست و چپ را اهلی کنند و زیر یــوغ خود بگیرند، آن هم به قیمــت تضعیف مشــروعیت روال دموکراتیک. ایــن الیگارشــیها بهتنهایــی آپاراتوسهــای پروپاگانــدا را کنتــرل میکنند و موفق شــدهاند مدیران خبرگزاریها و رسانههای عمومی را به جایگاه بوقهای رسانهای تنزل دهند تا دربست در خدمت آنان باشــند. جنبشهای اجتماعی و سیاسی فعلی در ســه رأس یادشده، بهویژه در ایاالت متحــده آمریکا، هیچیک از این جنبههای دیکتاتوری الیگارشی را به چالش نمیکشند. از این گذشــته، الیگارشیهای این ســه رأس در تالشاند تــا قــدرت انحصاری خــود را با اعمال شــکل خاصی از جهانیشــدن، یعنی لیبرالیسم جهانیشــده، به تمام کره خاکی تسری دهند. اما در اینجا با مقاومت بیشتری از جوامع سه رأس مواجه میشــوند، جوامعی که خود میراثبر و ذینفع «مزایای» سلطه امپریالیستی بودهاند. اگر لطمات اجتماعی لیبرالیسم در غرب مشهود است، 01برابر بدتر از آن در کشــورهای حاشیهای سیستم روی میدهد، تا آنجا که تعداد اندکی از نظامهای سیاسی موجود همچنان در نظر مردمانشان از مقبولیت برخوردارند. بنابراین طبقات و دولتهای کمپرادور که شــدیدا بیثباتاند و تسمههای نقاله ســلطه امپریالیســم جمعی ســه رأس را تشکیل میدهند، بهدرســتی از دید الیگارشیهای مرکز متحدانی غیرقابلاعتماد تلقی میشوند. درنتیجه منطق سیستم، به توسل به شیوههای نظامی حکم میکند و حق مداخله و جنگ در کشورهای جنوب و شرق را برای امپریالیسم قائل میشود. تمامی الیگارشیهای این سه رأس «جنگطلب» هســتند؛ ناتو، همان ابزار همیشگی تجاوزشــان، بدل به مهمترین نهاد امپریالیسم معاصر شده است. شــاهد این مدعا را میتوان در اظهارات بــاراک اوباما در آخرین تور اروپاییاش (نوامبر )2016 سراغ گرفت: وی به کشورهای وابسته اروپایی بار دیگر اطمینان داد که آمریکا به تعهدات خــود در قبال ناتو پایبند خواهد بود. روشــن اســت که ناتو را ابزار تجاوز، یعنی آنچه هســت، معرفی نمیکنند بلکه آن را وسیلهای نشان میدهند برای تضمین «دفاع» از اروپا. اما تهدید از جانب کجاست؟ مبلغان رسانه به ما میگویند اول از همه روسیه. واقعیت اما چیز دیگری اســت: پوتین به علــت نپذیرفتن کودتای اروپایی- نازی در کییف و دولت گانگســتری گرجســتان مــورد انتقاد اســت. تــالش میکنند او را بــا تحریمهای اقتصادی و تهدید به جنگ (از سوی هیالری کلینتون) به پذیرش خواستههای خود وادارند. بعد از آن به مــا میگویند تهدید تروریســتی بنیادگرایان اســالمی وجود دارد. بــار دیگر افکار عمومی بر ســر این موضوع به بازی گرفته شده است. بنیادگرایی اسالمی ثمره اجتنابناپذیر حمایت مداوم سه رأس مذکور از بنیادگرایی افراطی اســت که منبع الهام و منبع مالــی آن وهابیون حاشــیه خیلجفــارس هســتند. اعمال ایــن بهاصطالح قدرت اسالمی بهترین تضمین اســت برای نابودی کامل توانایی کشــورهای منطقه تا در برابر اوامر جهانیشــدن لیبرال مقاومت ورزند؛ در عین حال بهترین بهانه اســت تا ظاهر مشــروعیت به مداخالت ناتو ببخشد. در این ارتباط مطبوعات آمریکایی اذعان کردند که اتهامهای ترامپ به هیالری کلینتون، مبنی بر حمایت فعاالنه وی از تأســیس داعش، به هیچ وجه بیپایه و اساس نبود. این را هم باید اضافه کنیم که ســخنانی که مداخالت ناتو را به دفاع از دموکراســی پیوند میزند در برابر آنچه در واقعیت روی 3باشد، میدهد مضحکهای بیش نیست. بنابراین بیش از آنکه پیروزی دونالد ترامپ خبر خوبی

شکست هیالری کلینتون خبری مسرتبخش است. شاید این پیروزی تهدید این جنگطلبترین جماعت به سرکردگی اوباما و کلینتون را دفع کند. میگویم «شاید» زیرا مشــخص نیســت که آیا ترامپ کشــورش را به مسیر متفاوتی هدایت خواهد کرد یا نه. اول از همه، نه افکار عمومــی اکثریتی که از او حمایت کردند و نه اقلیتی که علیهاش تظاهرات به راه انداختند، بر او فشــار نمیآورند تا چنین مســیری را در پیشگیرد. مجادلــه صرفــا بــر ســر برخــی از مشــکالت جامعه آمریکاســت (به طور خاص زنســتیزی و نژادپرستی). مســئله بنیانهای اقتصادی سیســتم به میان کشــیده نمیشود که منشــأ اصلی انحطاط شرایط اجتماعی در بخشهای مهمی از جامعه اســت. قداســت مالکیت خصوصی و همچنین امتیازات انحصاری (مونوپولیها) دســتنخورده باقی میمانند؛ این واقعیــت که ترامپ خــودش میلیاردر اســت یک امتیاز محســوب میشــد و نه مانعی بر ســر انتخابشــدنش. بهعــالوه، مجادله هیچگاه بر ســر سیاست خارجه خصمانه واشنگتن نبود. خیلی دوست داشــتیم ببینیم تظاهراتکنندگان امروزی ضدترامپ پیــش از انتخابات علیــه اظهارات خصمانه هیالری کلینتون دعوت به تظاهرات کنند. شــکی نیست که این اتفــاق روی نداد؛ شــهروندان آمریکایی هیچگاه مداخلــه نظامی کشورشــان و جنایــات علیه بشریت متعاقب آن را محکوم نکردهاند. کارزار انتخاباتــی برنــی ســندرز امید بســیاری برانگیخت. ســندرز این جرئت را به خرج داد تا دیدگاهــی سوسیالیســتی را وارد مجادله کند و با ایــن کار افکار عمومی را بــه صورت معقول سیاسی کرد، کاری که دیگر نه در آمریکا و نه در هیچ کجای دیگر محال نیست. تحت این شرایط تنها میتوانیم از تســلیم ســندرز و حمایتش از کلینتون اظهار تأسف کنیم. آنچه از «افکار عمومی» اهمیت بیشتری دارد

این اســت که طبقــه حاکم در آمریکا همان سیاســت بینالمللــی را دنبــال میکنــد که از 70 ســال پیش و تأسیس ناتو پیشگرفته است: تضمین استیالی خود بر کل کره خاکی. به ما میگویند در میان جمهوریخواهان و دموکراتهای مجلــس نمایندگان و مجلس ســنا هــم «صلحطلب» و هــم «جنگطلــب» وجــود دارد. وجــود صلحطلبان بیتردید مصنوعی اســت: اینها جنگطلبانی هستند که صرفا پیش از مبادرت به تجاوزی جدید کمی بیشــتر فکر میکننــد. ترامپ و بعضی از اطرافیان او ممکن اســت از این زمره باشــند. فرق چندانی نمیکنــد. این را به خاطر بسپارید: از داشــتن توهم بیش از حد در مورد او اجتناب کنید؛ اما به دنبال آن باشــید تا از این شــکاف کوچک در عمارت آمریکا بهره گیرید تا پیشرویهای ممکن به سوی ســاخت جهانیشدنی دیگر را تقویت کنید، جهانیشدنی که احترام بیشــتری برای حقوق مردم و خواســته صلح قائل باشد. کشورهای اروپایی وابسته واشنگتن از هیچ چیز بیش از این وحشت ندارند. حقیقت این اســت که ترامپ در مورد سیاســت بینالملل آمریکا اظهارات متناقضی ایراد کرده اســت. از یک سو، به نظر میرســد تمایل دارد ترس برحق روســیه از طرحهای خصمانه ناتو در اوکراین و گرجستان را به رسمیت بشناسد و حمایت مسکو از سوریه در جنگ علیه تروریسم بنیادگرایانه را بپذیرد. اما از سوی دیگر، گفته است که میخواهد توافق حاصلشده در مورد برنامه هستهای ایران را برچیند. افزون بر این، هنوز نمیدانیم مصمم اســت تا سیاســت حمایت بیقید و شرط اوباما از اسرائیل را در پیشگیرد یا بر آن است 4درون تا این حمایت را مشروط کند. بنابراین ما باید پیروزی دونالــد ترامپ در انتخابات را

چارچوب وســیعتر نمودها و نشــانههای فروپاشی سیستم قــرار دهیــم. تمامــی این نمودهــا تا به امــروز مبهم هســتند؛ هم منــادی مجال بــروز بهترین مســیر ممکن اســت و هــم انحرافــات نفرتانگیــز. بعضــی از تحــوالت مرتبــط با این نمودهــا بههیچوجــه قدرت طبقــه الیگارش حاکــم را زیــر ســؤال نمیبرند. خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، انتخاب ترامــپ و برنامههــای فاشیستهای اروپایی از این دست هستند. بیتردیــد کارزار خروج بریتانیــا از اتحادیــه اروپا دستبهدامان استداللهایی مهوع و نفرتانگیز شد. عالوه بر این، این طرح راه بنیادین سرمایهدارانه/ امپریالیستی بریتانیا را به پرسش نمیکشــد. تنها حاکی از آن است که لندن در سیاســت خارجی خود جای محدود و ناچیزی برای مانور خواهد داشــت که بــه آن امکان میدهد تا مســتقیما با شرکای خود وارد معامله شود و ایاالت متحده آمریکا در جلوی صف شرکا قرار دارد. اما در پشت این انتخاب چیز دیگری نیز سر برمیآورد که باید پیشتر حدس میزدیم: بریتانیا اروپای تحتســلطه آلمان را نمیپذیرد. این جنبه خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا بدون شک مثبت است. فاشیســتهای اروپا که اوضاع بر وفق مرادشــان است، بهشدت راســتگرا هســتند؛ یعنی قدرت الیگارشیهای حاکــم در کشــورهای خــود را زیر ســؤال نمیبرند. تنها خواســته آنان این اســت تا انتخاب شــوند و قدرت را در خدمت این الیگارشــیها به کار بندنــد. در عین حال آنها از اســتداللهای تهوعآور نژادپرســتانه و غیره اســتفاده میکنند که مانع از آن میشود تا به چالشهای واقعی بر سر راه مردمان خود پاسخگو باشند. قدرت ترامپ در این نوع انتقاد کاذب از جهانیشدن لیبرال نهفته است. هدف از لحن «ملیگرایانه» وی تقویت کنترل واشــنگتن اســت بر همپیمانان تابع آمریــکا و نه اعطای اســتقاللی که آنان حتی مطالبهاش هــم نمیکنند. از این منظر ترامپ میتواند دست به اقدامات ناچیزی در جهت حمایت از صنایــع داخلی بزند، اقداماتــی که دولتهای آمریــکا همواره بدون اعــالم آن بر همپیمانــان تابع خود اعمــال کردهاند و آنان حق ندارنــد مقابلهبهمثل کنند. در اینجا میتوان شباهتی مشاهده کرد با آنچه بریتانیای خارج از اتحادیه اروپا آرزویش را در سر دارد. ترامپ اظهار داشته که اقدامات حمایتی مدنظر او در درجه اول در برابر چین است. پیش از او، اوباما و هیالری کلینتون، با اتخاذ تصمیمی مبنی بر انتقال مرکز ثقل نیروهای نظامی از خاورمیانه به آســیای شرقی نشان دادند که چین رقیبی اصلی محسوب میشود. این استراتژی خصمانه اقتصادی و نظامی که تعارض فاحشی با اصول لیبرالیسم دارد، همان اصولی که واشنگتن خود را پرچمدار آنها میداند، میتواند نتیجه عکس دهد و چین را ترغیب کند تا در جهت تحولی ســودمند گام بردارد، بازار انبوه داخلی خود را تقویت کند و در میان کشورهای جنوب به دنبال شرکای دیگر بگردد. آیا ترامپ تا آن حد پیــش خواهد رفت که پیمان تجارت آزاد آمریکای شــمالی (نفتا) را ملغی کند؟ اگر دست به ایــن کار بزند، خدمت بزرگی به مردمــان مکزیک و کانادا کرده است، زیرا آنها را از جایگاه وابستگانی عاجز و ناتوان رها کرده و ترغیبشان میکند تا در مسیرهای جدیدی گام بردارند، مسیرهایی مبتنی بر استقالل طرحهای حاکمیت مردمی خودشان. متأسفانه، بعید است اکثریت نمایندگان جمهوریخــواه و دموکــرات مجلــس ســنا و مجلس نماینــدگان به ترامــپ اجازه دهند تا ایــن حد پیشبرود، نمایندگانی که تمامیشان پیشتر حمایت بیقید و شرط خود را از منافع الیگارشیهای آمریکایی نشان دادهاند. پیامدهای مخالفت ترامپ با توافق کنفرانس تغییر اقلیم ســال 2015 در پاریس کمتر از آنچه مدافعان اروپایی آن معاهده ادعا میکنند جدی اســت، زیرا متأســفانه کامال روشن و واضح است که بههرتقدیر این معاهده بیاعتبار خواهد بود، زیرا کشــورهای ثروتمند قصــد ندارند در این زمینه بر ســر وعدههای مالی خود بایستند. از سوی دیگر، بعضی دیگر از نمودهای فروپاشــی جهانیشــدن لیبرال با پیشــرویهای اجتماعی مرتبط هســتند؛ برخــی از این پیشرویها ضعیف بوده و باقی بهتر عمل کردهاند. در اروپــا پیروزی ســیریزا در انتخابات و ظهــور پودموس بخشــی از این چارچوب هســتند. اما طرحهایــی که این نیروهای جدید پیشمیبرند متناقض ماندهاند: از یک طرف مخالفــت با ریاضتهای تحمیلــی، و از طرف دیگر توهم امــکان اصالحــات در اتحادیه اروپا. تاریــخ از همین حاال خطای خوشبینی در مورد این اصالحات را نشان میدهد، اصالحاتی که بهواقع محال هستند. در آمریــکای التیــن، درحالحاضر، پیشــرفتهایی که در دهــه اول این قرن روی داد به چالش کشــیده شــدهاند. جنبشهایی که این پیشرفتها را به همراه آوردند بیتردید خصلــت واپســگرای طبقات متوســط کشورهای خود را دستکم گرفته بودند، بهویــژه در برزیل و ونزوئال، کشــورهایی کــه از ســهیمکردن طبقــات کارگر در منفعتهای حاصل از هر توسعه درخور نام امتناع میکنند. طرحهای در حال ظهور، بهخصوص در چین و روسیه، به همان میزان مبهماند: آیا هدفشــان این اســت که با توسل به شــیوههای ســرمایهداری و در بستر جهانیشــدن، که آن نیز سرمایهدارانه اســت امــا مجبورنــد آن را بپذیرنــد، «پیش بیفتند»؟ یا آنکه دولتهای این کشــورهای در حال شــکوفایی، با علم به اینکــه تحقق این طــرح غیرممکن اســت، خود را بیشتر با مسیر طرحهای حاکمیت مردمی تطبیق خواهند داد؟

منبع: mrzine.monthlyreview.org

‪:Euro-communism -1‬ جریانی در احزاب کمونیست کشــورهای غربی در دهههــای 1970 و 1980 کــه بــه دنبال اســتقالل رأی از شــوروی بود. این احزاب تالش میکردند تا طبقات متوســط و جنبشهــای اجتماعــی جدید، همچون فمینیسم، را با خود همراه سازند. م

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.